تصویری آرمانگرایانه ازهنر متعالی
[ ]
قصر ویران (رمان) بخش هفتم/درحال ویرایش
نظرات 0

 

قصرویران (بخش هفتم)

درحال ویرایش...

 

(هرکونه برداشت کلی یا جزِیی از این رمان منوط به اخذ اجازه از صاحب اثر میباشد) 

******************************************************************************************

- خاله همینطور علاف ایستادن که کار درستی نیست،اگر عراقیها رد شوند و ما را اینجا ببینند چه

فکر میکنند؟جلوی آن خانه مخروبه راکه یادت هستٍ،باورکن شک کرده بودند.

وسط تردید ماندن یا رفتن سرگردان بودیم که پیرمردی از دکان بیرون آمد،از بشکه ای که جلوی مغازه بود پارچی رااز آب پرکرد ونیم نگاهی استفهام آلود بما انداخت.انگار داشت میپرسید:مگر مغزتان عیب کرده که اینجاایستاده اید؟!... آنگاه داخل رفت .دیدن پیرمرد خیلی خوشحالمان کرد.خاله گفت:

- به خداخودش بود...خالو حسن بود.برویم.

من خالو حسن را قبلا ندیده بودم.اصولا چون خرید های روزمره منزل را اکثر مواقع حسین انجام میداد زیاد مغازه دار ها و کسبه شهر را نمیشناختم ،مگر چند تایی که دور و بر محله خودمان دکان داشتند.امید توی بغلم تکانی خورد .چادر را از روی صورتش کنار زدم .طفلکم هنوز خواب بود .خاله فوزیه حرکت کرد ومن نیر در پی اش براه افتادم .خاله گفت:

- صدیقه جان دعا کن چیزی برای این زبان بسته پیدا شود. شاید هم مقداری مواد غذایی برای خودمان تهیه کردیم.

- خاله، یادت باشدیک بسته کبریت هم بگیریم .

صدای زمخت و نکره ای که به خرنا س یک حیوان درنده شبیه بود یه لحظه متوحشم کرد،موتور سیکلت فکسنی وبد قواره ای داشت آهسته آهسته از چهار راه عبور میکرد ،راکب موتور سیکلت که از مرکوبش هم قراضه تربنظر میرسید،یک گروهبان عراقی لاغر و استخوانی بود که لباس نظامیش به تنش زار میزد و کلاه آهنی گنده ای تا روی بینی اش پایین آمده بود .بقدری خیابان خلوت و ساکت بود که صدای اگزوز موتور سیکلت را تا هنگامی که کاملا دور و ضعیف شد شنیدیم. حالا کنار مغازه  خالو حسن بودیم . پیرمرد داشت با آب پارچ چند دانه سیب درختی پلاسیده را میشست که برای خوردن آماده شان کند .معلوم بود خیلی توی افکارش غرق است که متوجه حضور ما نشده است.یک چیزهایی را داشت زیر لب زمزمه میکرد که شباهت به تصنیفی قدیمی داشت ولی به قدری زمزمه اش گنگ و کم جان بود که حتی یه کلمه اش را نمیشد فهمید .صدای بلند سلام کردن خاله فوزیه پیرمرد را هوشیار کرد ،هیکلش را همزمان با سرش به طرف ما چرخاند و در حالی که هنوز دست از شستن سیب ها برنداشته بود از زیر شیشه ی عینک ته استکانیش در چهره هایمان دقیق شد .کار شستن سیبهاکه تمام شد پارچ را روی یخچال ویترینی خاموش و خالی مغازه گذاشت و دو تا از سیبها را بطرف ما گرفت و درحالیکه میخندید گفت:

- قسمت را میبینید ؟اصلا من چرا باید سه تا سیب بشورم ؟ها؟بنازم به حکمتت خدا.

در جواب تشکر ما مجددا خندید وگفت:

- نمک نداردکه.من پیرمرد کج وکوله اشتهای خوردن این یک دانه را هم به زوردارم ،عجیب است .باور کنید نمیدانم چرا سه تا سیب شستم .قسمت شما بود دیگر...

بعداشاره کرد به سبدی درگوشه مغازه که پر بود از سیب. یک گونی کنفی مرطوب روی آن انداخته بودتا سیبهادیر تر خراب شوند:

- الحمدلله سیب زیاداست.تازه یک مقدار هم باید ببرید برای خانواده هایتان .اینجا بماند خراب میشود،اصراف است والله.

نباید دستش را کوتاه میکردیم.هر کداممان یک دانه سیب از او گرفتیم...

- سیب قوت دارد ،نگاهشان نکنید که پلاسیده شده اندها...باز هم قوت دارند .

بعد مستقیما مرا طرف خطاب قرار داد:

- بخصوص برای تو که بچه شیر میدهی.

بوی خوشی داشت .گاز زدم.مزه ترش و شیرین سیب که زیر زبانم رفت حال خوشی پیدا کردم.انگارکه فوری شیره پرقوت میوه رفت توی خونم و انرژیش توی بدنم پخش شد،بس که احتیاج داشتم. آخرخیلی وقت بود که لب به میوه جماعت نزد بودم .خالوحسن پشت پیشخوان نشست.معلوم بود پیرمرد خوش مشرب و شوخ طبعی است چون حتی یک لحظه لبخند از روی لبانش محو نمیشد .گرچه...آن لبخند دایمی هم نمیتوانست پرده برغم درونش بکشد .معلوم بود ته دلش آنقدر غم داردکه نگوو نپرس .هول وهراس یا دستپاچگی در رفتار و سکناتش دیده نمیشد.پیدا بود که اعتماد بنفس دارد و شرایط کنونی شهر باعث نشده که خود را ببازد .خاله سیبهای جویده توی دهانش را بسرعت قورت دادو در حالیکه بااشاره دست ازمن میخواست که روی صندلی فکسنی کنار پیشخوان بشینیم از پیرمردپرسید:

- میگویم ...چطور شده که هنوز کارو کاسبی براه است خالوحسن؟عراقی ها مانعت نمیشوند؟

 چاقوی دسته شاخی تاشوئی از جیبش بیرون آورد .سپس تکه ای نازک از سیب راماهرانه برید و بالبه چاقو به دهان گذاشت:

- هه!...کارو کاسبی؟کدام کار و کاسبی پدربیامرز؟چشمت به خنده های روی لبم افتاده فکر میکنی دلم شاد است؟از بچگی شکل من اینطوربوده بابا!بلانسبت شما خنده هایم از بی عاریست.دلم خون است.زنم و دوتا دختر هایم معلوم نیست الآن کجای کرمانشاه آواره اند ،از پسرم فاضل که خرمشهر سرباز است بی خبرم.آخرین باریک هفته قبل از آمدن عراقیها کاغذش رسید. وقتی از رادیو میشنوم آبادان و خرمشهردارند توی محاصره می افتند دنیایم آخر میشود .اینجا هم که میبینید نشسته ام،والله به زور تفنگ ان بعثی های از خدابی خبراست.این قضایاهمه اش زیر سر پسرکرم چرچی است.

من با کنجکاوی پرسیدم:

- چه قضایایی؟پدر جان من الان چند روز است که اسم پسرکرم چرچی را بارهامیشنوم .او کیست؟

لبخند از صورتش محو شد وخشم پهنای چهره اش را در بر گرفت:

- اسمش احداست...او یکی از پسرهای کرم است.خدا به پسرهایش برکت ندهد .چهارتا هستند، یکی از یکی خائنتر و بیشرف تر.سردسته همه شان هم آن خودفروخته ی مادربه خطای....

بقیه حرفش را فروخوردوبعدسر به آسمان بلند کرد:

خدایاتوبه...خدایا توبه!!...هم او بود که دیشب مرا از خانه بیرون کشید و گفت دکان را باز کنم.دوسرباز و یک درجه دار عراقی هم همراهش بودند.هدفش معلوم است .میخواهدبامراجعه مردم به دکان من آنهاراراحت و بی دردسرشناسائی کند و افرادی را که منظورش است مثل گوسفند قربانی بدهد دست بعثیها.مزدوراست دیگر...حتما پولی ،وعده ای ازدولت عراق گرفته که اینطوری آتش میسوزاند...

پیرمرد با کف دست به پیشانی کوبید و ادامه داد:

دارم گر میگیرم از عذاب وجدان .به خدا اگر خودکشی گناه نبود فی الفورکلک خودم را میکند م که بیشتر از این گناهبار نشوم.

مش حسن لحظاتی مکث کرد.محتاطانه،زیر چشمی اطراف را پائید وآنگاه ادامه داد:

- بی وجودحتما همین حالا یک جائی مخفی شده و دارد مارا میپاید...دوربین می اندازد...یک دوچشمی یغور روسی اصل به گردن انداخته که گردنش راچمانده. فاصله هزار متری را میآورد یک متری...

باز هم مکثی کرد و به یک جائی آشکارا خیره شد .تا ما خواستیم جهت نگاهش را رصد کنیم سریع نهیب زد:

- ...برنگردید ها!!...نگاه نکنید .دیدمش...پشت بام آن خانه دوطبقه سنگ سفید که آنور خیابان است قوز کرده .فکر میکند من نمیبینمش شیر خام خورده!!!سرباز ها هم نشسته اند کنارش .کلاهشان پیداست .خر خودتی خائن!هه!...همین پیش پای شما با آن دو تا سرباز ریقوو یک افسر بعثی چلغوز اینجابودند.از این سیبها میشستند و مثل خر کوفت میکردندکه یک افسر استخباراتی آمد .من ده سال است یک پایم قصر است ،یک پایم خانقین.مامور استخبارات را از یک فرسنگی تشخیص میدهم.لامذهبها نگاهشان آدم را میجودو تف میکند روی زمین آنقدر که پدرسوخته اند.همانطور که سیب کوفت میکردبه افسر اسامی میداد.انقلابیها،پاسدارها،سیاسیها،روحانیها....شریعت...بله،اسم شریعت راهم گفت و او هم نوشت روی کاغذی که دستش بود.وقتی داشتندباهم صحبت میکردندشستم خبردارشدکه چه هدفی دارند .به خیالشان که من عربی بلد نیستم بلند بلند حرف میزدند.قبلش پرسیده بود ها...گفتم نه بلد نیستم،ولی دروغ گفته بودم،همه حرفهایشان را مو بموفهمیدم.پست فطرت چقدر هم با عراقیها نداراست .هی باهم مزخرف میگفتند ودوتائی کر وکر میخندیدند.چندبار خواستم باهمین سنگ پنج کیلوئی مخشان را پخش زمین کنم به والله...

توی صحبتهایش پریدم:

- من تعجب میکنم.چطور این خائن و امثال او توی آن هیر وویر به کارشان مشغول بوده اندو کسی متوجه قصد شومشان نشده است؟

حرف که میزدم دیدم خاله بدنش را کاملا به سمت چپ متمایل کرده و دارد سعی میکند زیر چشمی خانه سنگ سفید آنسوی خیابان را رصد کند.باآرنج سقلمه ای نثارش کردم :

- خاااااله...امان از تو!

برگشت و دیگر نگاه نکرد.پیرمردمشغول صحبت بود و داشت جواب سوال چند لحظه قبل مرا میداد:

-... انقدر که اینها مارمولکنددخترجان.کی فکرش را میکرداین پسر باعراقیها باشد؟تمام این مدت داشته برایشان خبر میبرده.هر چه توپ و خمپاره توی خانه مردم میخورد او و امثال او گرابه توپخانه عراق میداده اند..خودمن چندین باربیسیم بدستهائی کنار الوند دیدم ها...ولی فکر میکردم جوانمردها و چریکهای خودمانند.تازه الآن میدانم جاسوس یعنی چه. بس که ساده ام. تا یک هفته پیش روحم هم از این وطن فروشیها و گرا دادن ها خبر نداشت.اصلا حالیم نبود.چطور میتوانستم باورکنم کسی که عمری را با ما توی این آب و خاک زندگی کرده با دشمن همکاری کند و هموطنانش را به کشتن دهد؟ خداگواه است وقتی اووهمدستانش را میبینم که چطورجوانان بیگناه مردم را دست عراقیها میدهند و شادی میکنند جگرم آتش میگیرد.دلم میخواهدزمین دهان باز کند و مرا ببلعد.اینها از رحم و مروت و شرف و انسانیت بوئی نبرده اندو من...

دیگردرچهره پیرمرداز آن لبخند هائی که ته دل آدم را شاد میکرداثری نبود و غمی هنگفت داشت پهنای صورتش را در بر میگرفت.دل من هم بدجورگرفت.خاله که تحت تاثیر تاثر خالو حسن قرارداشت سعی کرد دلداریش دهد:

- خودت را ناراحت نکن خالو...

- آخر من ساده بعد از هفتاد سال شده ام عمله ی یزید.آخرتم سوخت روله،آخرتم سوخت.

بغض گلوی پیرمرد را داشت میفشرد.خاله خنده ای کردو گفت:

- عمو حسن اگر الآن دکان تو باز نبود ما از کجا میتوانستیم چیزی برای خوردن پیدا کنیم توی این شهر جنگزده؟ جوانهای شهرحواسشان جمع است. به این سادگیها به چنگ عراقیها نمیافتند .تو هیچ گناهی نداری .تاآنجا که میتوانی داری به مردم کمک میکنی.آن خائنین راهم واگذار کن به آه جگر سوزمادرانی که جوانانشان را به اسارت برده اند.مطمئن باش تقاص این زشتکاریها را پس خواهندداد...

بی اراده توی کلام خاله فریده پریدم.بدجوری نگران شده بودم.حرفهای پیرمرد مرا توی فکر برده بود.حتما اسم پدر من هم در لیست عراقیهابود.گرچه جرات نمیکردم ازاو بپرسم ولی مایل بودم یک جورهائی مطلع شوم:

- دیگر نفهمیدی اسامی چه اشخاصی رابه بعثیون داد؟

- نه...آخر وقتی که اسمها رامیدادخیلی آهسته صحبت میکرد، ولی تورابه خدااگر حاجی اصغر توی شهر است مواظبش باشید.حتم دارم دنبال اوهم هستند.چه کسی در این شهر انقلابی تر از اوست؟یادم است قبل از آمدن بعثیها ،این احد خودفروش همیشه بد حاجیتان را میگفت و از اینکه جوانان مومن و حزب الهی قصر دور و برش جمع میشوند ناراحت بود.

اسم پدرکه آمد.یک گره بغضناک وسط گلویم نشست ونفسم رابندآورد.بیکباره مغزم سردوکرخت شددوآن کرختی بتدریج توی رگهایم منتشر گشت .تو گوئی تیری ساخته شده از یخ را از شقیقه ام به داخل کاسه سرم فروکرده بودند. توان حرف زدن رااز دست دادم.چنان بی اختیار شدم که میترسیدم ازروی آن صندلی کج و کوله که کفه اش شیب سختی رو به جلوداشت سر خورده و باسلطان سر به زمین بخورم.من تاآن لحظه گمان میکردم پیرمرد مرانمیشناسد ولی حالا بدجوری احساس خطر و ناامنی میکردم.خالو حسن درادامه گفت:

- اما کسی که سخت پی اش هستند آن سید اولاد پیغمبر،شریعت است .خداکند از شهر بیرون رفته باشد،گرچه گمان نمیکنم آن شیرمرد اهل خالی کردن سنگر باشد.احدبقدری باسید دشمن است که یادش رفته بود من دارم میشنوم .دهان نحسش کف کرده بود و از اعدام او حرف میزد.به خونش تشنه است.

بسرعت خودم راجمع و جورکردم و گفتم:

- دوروزقبل از رسیدن عراقیها،شریعت وپدرم همراه نیروهای سپاه به کرمانشاه رفتند...

این دروغ مصلحت آمیز باید گفته میشد.ازکجامعلوم که یکی از همان خودفروشها توی پستوی دکان خالوحسن نباشد و یا جائی میکروفون کار نگذاشته باشند؟ازاین ساعت به بعد باید همه جاچومی انداختم که پدروشریعت در شهر نیستند.اینطور به گوش بعثیها و ایادیشان هم میرسید و کمتر پی آنها میگشتند.آنقدر گرم صحبت و در گیر دلهره ها و دلشوره هایم بودم که یادم رفته بود برای چه کاری از خانه بیرون زده ایم.پرسیدم:

- عموجان شیرخشکی، شیر گاوی،چیزی برای پسرم نداری ؟سخت گرسنه است.منهم که شیرم خشک شده است...

هنگام صحبت برای اینکه دلش را برحم بیاورم امید را روی دودست بلند کردم و صورتش را بسمت او گرفتم .طفلک چشمانش را گشود.بادیدن پیرمرد بغض کرد و لبانش کج و کوله شد.بمحض اینکه لب پائینی اش لرزید و چانه اش خواست پائین بیایدبه سینه چسباندمش و با کف دست ،آرام به پشتش زدم.خالوحسن که معلوم بود دلش برحم آمده است با شرمندگی جواب داد:

- والله هیچی ندارم دخترم.میدانی که آبادیها همه تخلیه شده اند .دیگرشیری وجودنداردکه برایم بیاورند.

درحین صحبت رفت سراغ قفسه های کنار یخچال وکاوش کوتاهی در آن انجام داد:

- چند پاکت بیسکوئیت مادر هست .افاقه میکند اگر به معده اش بسازد.

نمیدانستم میتوانم به طفلی به آن کوچکی بیسکوئیت بدهم یانه.طفلکم هنوز شش ماهش بود.تاکنون بغیر از شیر و برخی مایعات مانند آب قند چیز دیگری به او نخورانده بودم.باخود گفتم:اگر مجبور شدم و چیز دیگری پیدانشد بیسکوئیت را در آب له کرده و میدهم بخورد.اگربرای او نشد لااقل میتوانم به آن دو تای دیگر بدهم بخورند.یادم آمد زمانی که مهدی نوزاد بود ،بعد از شش ماهگی برایش حریره بادام درست میکردم و او بااشتها میخورد.پرسیدم:

- خالوحسن بادام داری؟

فکری کرد و رفت ته دکان که کم نور بود .لحظاتی بعد از میان تاریکی پستو که ظاهر شد،نایلن بزرگی دستش بود که تهش مقداری بادام وجودداشت.نایلن را کنار ترازو گذاشت ،سپس چند بسته بیسکوئیت مادر،چهار قوطی کنسرو لوبیاودو قوطی کنسرو ماهی هم داخلش قرارداد.نگاهم را روی قفسه های نه چندان پردوطرف مغازه چرخاندم تاببینم آیاچیز دیگری هم هست که بدردمان بخورد؟خاله در گوشم نجواکرد:

- هرچه که میتوانی بگیردختر.معلوم نیست بعداهم این مغازه باز باشد و یا اصلا من و توبتوانیم از خانه بیرون بیائیم و چیزی برای خوردن تهیه کنیم .

بآهستگی در جوابش گفتم:

- نه ...همین اندازه کافیست.خدابزرگ است.اجازه بدهیم برای بقیه مردم هم چیزی باقی بماند.خدا را خوش نمیآید کسی بیاید در این مغازه و دست خالی برگردد.فعلاتوی خانه مقداری برنج و حبوبات داریم،کفاف چندروزی را میدهد.کنسرو هم که داده ،تازه...ماآمده ایم پی غذا برای احسان ،نه خودمان.

پیرمرد که گویا جسته و گریخته چیزهائی از صحبت درگوشی مادستگیرش شده بودویا حدس زده بودداریم درچه موردی حرف میزنیم در حالیکه مقداری سیب در زنبیل میریخت گفت:

-هرچه که لازم داریدببرید.معلوم نیست ها!...شایدیکساعت دیگرعراقیهابیایند،همه اجناس داخل مغازه راغارت کنند و ببرند.بلکم زودتر.فکرمیکنیداگربخواهنداین کاررابکنندکاری از دست من پیرمرد بر میآید ؟بایدکناری بایستم و تماشاکنم.

یادم افتادکه بایدکبریت هم بگیرم .به خاله هم گفته بودم یادآوری کند...باآرنجم ضربه کوچکی نثارپهلویش کردم:

- قربان حواس جمع.کبریت را خوب یادم انداختی والله.

کبریت،چندعددباطری برای چراغ قوه و رادیوی پدر ،مقداری صابون رختشوئی برای شستن کهنه های احسان و...

- خالو حسن حسابشان کن.

- حساب؟!! ای بابا،چه حسابی،چه کتابی؟پول را میخواهم چکار؟ توی این اوضاع و احوال پول به چه دردمن میخورد؟بیرون را نگاه کنید...آن دو تا مغازه سمت چپ مغازه خودم را میگویم...خرازی حاج حبیب و لوازم خانگی آقای محتشم نیا.

هم من وهم خاله گردنهایمان را کج کردیم و نگاهی به سمتی که پیرمرد اشاره کرده بود انداختیم .درهای هردو باز بود:

- تا دیروز غروب میان هرکدامشان بیشتر از صد،صد و پنجاه هزار تومان ،بلکم خیلی خیلی بیشترجنس خارجی اصل خوابیده بود.یکساعت بیشترطول نکشید که بعثیها هردوراجاروکردند.حتی یک دانه جنس باقی نگذاشتند.خداشاهداست دوست دارم مردمی مثل شما بیایندجنسهای مرا هم ببرند تا نصیب این از خدابی خبرها نشود.حتی حاضرم اگر کسی از مردم شهرنمی آیدچیزی ببرد، دکانم زودترغارت شود.خوبیش این است که دیگرراحت میشوم وازاینکه محل کسبم به دامی برای جوانهای مردم بدل شده عذاب نمیکشم...ای هی هی ...از خودم شرم دارم ...یک پایم لب گوراست و...آخرچرادکان من؟مراچه به این کارها؟

پیرمرد بینوامیگریست.خیلی ناراحت بود.عذاب وجدان ویرانش کرده بود.خاله فوزیه دقایقی با وی صحبت کرد و دلداریش داد.بیرون که رفتیم پیرمرد قدری آرامتربنظرمیرسید.

کنجکاوشدیم که نگاهی به مغازه های غارت شده بیندازیم ولی متوجه نشدیم چند متر آنسوترازمادوسرباز عراقی درسکوت کامل مشغول چسباندن اعلامیه روی دیوارند.شاید دلیلش این بود که درآن نقطه،پیاده رو قدری عریض تر میشد و ردیف بعدی مغازه ها یک عقب نشینی چندمتری داشت .این ویژگی باعث ایجادیک نقطه کور در منظرما شده بود.دلایلی که ذکر کردم موجب شد که من و خاله در حین حرکت ناگهان سینه به سینه با آن دو سرباز روبرو شویم .خواستیم راهمان راکج کنیم ولی یکی از آنها عمداسدراهمان شد وگفت:

- این؟

عربی بلدنبودم ولی ازروی سواد قرآنی که داشتم میتوانستم بفهمم این کلمه به معنای(کجا؟)است.جوابش را نمیتوانستم بدهم.کمی هم هول شده بودم .خاله تند وتند کلماتی را بلغور کرد:

- لااخوی،لااخوی!

خاله را کنارزدم و شروع کردم به لال بازی که باایما و اشاره و کلمات عربی دیگر مثل طفل،طعام وچند لفظ دیگر،ضمن اشاره به احسان ،به آنها بفهمانم که کودکم گرسنه است و دنبال چیزی برای سیر کردن شکم او هستم.خیلی هم ترسیده بودم.آنقدرکه وقتی داشتم حالیش میکردم پی چه هستیم،هم صداوهم دستهایم میلرزیدند.سربازهامتوجه ترس و اضطراب من شده بودند چون از تحکم و خشونت خود کاستند.سربازی که سدراهمان شده بودکنارکشیدو راه عبورمان را بازکرد.ته دلم شکر خدارا بجای آوردم که بخیرگذشته است.اولین باری بود که با عراقیها روبرو میشدیم.واقعا هراس انگیز بود.

چندقدم که دورشدیم خاله فوزیه بالحنی ذوق زده گفت:

- میگم ها...این عراقیها آدمهای چندان بدی هم نیستند .نه؟

- مجبورند خوب باشند.حتما دستوردارند فعلا بامردم بدرفتاری نکنند.آنها بیشتراز مامیترسند خاله جان.حق هم دارند البته.خودت را جای آنها بگذار...به زور وارد شهری شده ای که آماری ازتعداد سکنه اش نداری.نمیدانی چه مقدار و چه نوع اسلحه توی خانه هایشان پنهان کرده اند.حالابگو ببینم ،ترجیح میدهی بدرفتاری کنی و جانت را بخطر بیاندازی یااینکه خوش رفتار باشی و با خیال راحت هر جا که خواستی گشت و گذار کنی؟

خاله نظرم را تائیدکرد.پیش تر که رفتیم متوجه شدیم درو دیوار پوشیده از اعلامیه است.سربازان دیگری راهم دیدیم که مشغول چسباندن اعلامیه بودندو چند نفر از مردم شهر هم ایستاده بودند و مطالعه شان میکردند.خاله گفت:

- کمی صبر کن .نمیخواهی یکی از این اعلامیه ها را بخوانی؟

جلوی یکی از اعلامیه هاایستادیم.یک پیرمردهم آنجامشغول خواندن بودیاشایدبهتراست بگویم سعی میکرد بخواندچون چشمانش راتقریبا به اعلامیه چسبانده بود،انگشت سبابه اش رابادقت و وسواس تمام روی خطوط چاپ شده حرکت میداد،لبانش آرام آرام تکان میخوردوگاهی اوقات غلط و غلوط کلمه ای از حنجره بیرون میداد.حس کردم شدیدا ازضعف چشم در عذاب است .

تقریبا میدانستم محتوای اعلامیه چه میتواندباشد .بارهاوبارهااز رادیوی دولتی عراق اطلاعیه های تکراری صدام را شنیده بودم و همه رااز بربودم .حکما حالا، روی این دیواروباانشائی دیگر،باز هم خزعبلاتشان را تکرار کرده بودند.پیرمرد که پیدابوداز حضور مادرآنجاخوشحال است رویش را به من کرد و گفت:

- خداخیرت بدهدروله .چشمانم قوه ندارند وگرنه فکرنکنی ها! سی سال فرهنگی بوده ام،این آخرهاهم معلم دبستان  باقرفانی .سوادم قدمیدهد .ولی سوی چشمانم نه.غلط نکنم میخواهند آزادمان کنند ...میبینی؟!

و انگشت گذاشت روی کلمه ای در متن اعلامیه:(آزادی).

خاله که حالا دیگر اعلامیه را کامل خوانده بود به خنده افتاد.پیرمرد با تعجب وکمی ناراحتی براندازش کرد ولی چیزی نگفت .من سرسری مروری کردم و خطاب به پیرمرد گفتم:

- پدرجان صدام سگ کی باشد که بخواهدماراآزاد کند؟الآن ماانقلاب کرده ایم و از هرزمان دیگری آزاد تریم.

- کجاآزادهستیم دخترجان؟توی شهر خودمان زندانیمان کرده اند.اگر به اسیری ببرندمان بغدادچکارکنیم؟

تازه منظورپیرمرد رااز آزادشدن فهمیده بودم:

- انشاالله خودمان آنهارا از قصربیرون میکنیم وآنوقت آزادیمان راجشن میگیریم.

- انشاالله...انشاالله.حالابخوان ببینم دیگر چه نوشته است؟

خاله فوزیه طبق عادت همیشگیش گوشه چادرم را کشیدوگفت:

- عجله کن بابا،نکند قصدداری ازاول تاآخربرایش اعلامیه رابخوانی؟..مگر نمیخواهی شیر خشک گیر بیاوری؟

- باشد خاله...تو چقدرعجول هستی؟کمی صبر کن تااین بنده خدارا آرام کنم.

دلم برای پیرمرد میسوخت.نمیتوانستم درحالیکه منتظراست اعلامیه را برایش بخوانم ترکش کنم .خواندن کل اعلامیه هم خیلی وقتم رامیگرفت بهمین دلیل مروری برمحتویات اعلامیه کردم و گفتم:

- پدرجان باورکن چیزهای بیخودی نوشته است.دسته دسته جوانهای دسته گلمان را دارند شهید میکنندیا به اسارت میبرند آنوقت در کمال پرروئی دم از انسانیت و دادن آزادی به مردم میزنند.خیلی وقیح و بیشرمند.

پیرمرد با من هم صداشد:

- خدابه زمین گرم بزندشان. خدانابودشان کند.

من و خاله آمینی گفتیم و براه افتادیم.پیرمردنیز همچنان که داشت زیر لب نفرین میکردازجهتی دیگررفت ودور شد. خوشحال شدم که پیرمرد را آرام کرده ام .خاله عصبی شده بود:

- صدام تکریتی فکر کرده ایران به این بزرگی دهات بابای گور بگور شده اش است که بتواند دوروزه فتحش کند.یعنی واقعا بعثیهافکرمیکنندمردم این حرفهاراباوردارند؟من تعجب میکنم...چطور آدمی تا این حد کوته فکر و احمق رهبر کشوری مثل عراق شده است.

- شنیده ام بازور کودتا حکومت راغصب کرده است.دیکتاتور قلدریست که نگوونپرس.میگویند مخالفانش را توی قیر مذاب می اندازد.از وقتی که این دیوانه زنجیری حاکم عراق شده،آب خوش از گلوی مردم پائین نرفته است...

آخرین کلام هنوز از گلوی خاله خارج نشده بود که ناگهان جسمی بزرگ و سنگین با صدائی وحشتناک یکی دو قدم جلوتر از ما بزمین خورد و تکه تکه شد.تکان سختی خوردم و ناخودآگاه جیغ بلندی کشیدم.خاله چندقدم به عقب دوید و ایستاد .تکه های ریز و درشت فلز و پلاستیک روی موزائیکهای کف پیاده روولو شده و صدای مشاجره دونفر به زبان کردی از طبقه فوقانی خانه ای که کنارآن بودیم بگوش رسید.آنهابا صدای بلند داشتند فحشهای بد و رکیکی نثارهم میکردند.بالا رانگاه کردم.دو نظامی را دیدم که گلاویز شده اند و مشت و لگد حواله یکدیگر میکنند.

- برویم صدیقه ...برویم.

این صدای خاله فوزیه بود.اوسریعا خودش رابمن که مبهوت سر جایم میخکوب شده بودم رساند ،طبق عادت مچ دستم را سفت چسبید و کشیدو بعدبسرعت از محل دور شدیم.نفسم داشت میبرید .با آن هیکل سنگین و بچه در بغل نمیتوانستم بدوم:

- خاله ...خاله...بهتر است از کوچه ها برویم که مجبور نباشیم بدویم .من نمیتوانم...

کلمات خاله بر اثر نفس نفس زدن ناشی از خستگی بریده بریده بگوش میرسید:

- وای صدیقه!اگر توی سرمان خورده بودچه میشددختر؟...بخدالهمان میکرد...این طفل معصوم هم نفله میشد ...وای! یاامام زمان خداچه رحمی کردبه ما.دیدی چطورداشتند سراثاثیه منزل مردم بیچاره همدیگر را خونین و مالین میکردند؟

به اولین کوچه که رسیدیم خواستم داخلش شوم ولی خاله مانع شد:

- قربانت شوم ...خیابان امن تر است.فقط باید مواظب باشیم چیزی توی ملاجمان نخورد،همیشه که آدم شانس نمیآورد!...یا فاطمه زهرا اگر روی سر این طفل معصوم میخورد باید چکار میکردیم؟دیدی چقدر بزرگ و سنگین بود؟...چه صدائی هم کرد! توفهمیدی چه بود صدیقه؟

- فکر کنم جعبه آواز بود.

- آره ...شیپوری بزرگی هم داشت .ازآن گرامافونهای گنده ویغور بود.بخدابایدسرفرصت یک گوسفندی،چیزی قربانی کنیم. وقتی فکرش را میکنم که چه بلائی ممکن بودبسرمان بیاید میخواهم قبض روح شوم...وای وای!

خیابانها کمی شلوغتر شده بودو مردم بیشتری در ترددبودند.وجود مردم باعث میشد احساس امنیت کنیم.توی مسیری که میرفتیم بعضی جاها نیروهای عراقی را میدیدیم که زیر سایه دیوارها،روی فرشها،گلیمها و رختخوابهای دزدیده شده از خانه هانشسته بودند.بعضیهایشان هم داشتند چرت میزدندو خروپفشان یه آسمان بلند بود. چندنفرهم دراز کش تماشالالا میکردند وضمن گوش دادن به آواز های عربی که از رادیوهایشان پخش میشد، سرمیجنباندندویانوک پنجه پاهارا باریتم آهنگ میرقصاندند.

سی ،چهل متر جلوترازما،یکی ازسربازانی که خوابیده بودناگهان مثل جن زده ها با وحشت از جا پریدو بحالت نشسته،با چشمانی دریده و خون گرفته اسلحه اش را بطرف یکی از رهگذران نشانه رفت و جویده و نامفهوم کلماتی را فریاد زد.رهگذر، کامله زنی بودکه دست پسربچه ای را گرفته بود و بادیدن حال و وضع سرباز داشت از ترس قبض روح میشد.پسرک،گریان و لرزان خودش را به زن چسباند وزل زد به سرباز .همقطاراو که بغل دستش نشسته و مشغول واکس زدن پوتینهایش بوددو دستی سربازرا در میان گرفت و سعی کرد آرامش کند.بعد با حرکت دست به زن و پسرک اشاره کرد که آنجانمانندوهرچه زودتردور شوند.زن ،پسرک راهول هولکی در آغوش کشید وبسرعت از محل دور شد.خاله باتاسف گفت:

- دیوانه شده بود.فکرکنم اگررگبار میگرفت و ده نفراز مردم راهم میکشت کسی باز خواستش نمیکرد.تومیگوئی میکرد؟

سرم را بعلامت نفی بالا انداختم و خاله ادامه داد:

- ماندن توی قصر با وجود این دیوانه های زنجیری حماقت است والله.انگار همه شان فک و فامیلهای صدام یزیدند!

سرتیمچه که ورودی کوچه قصریها بودسه سرباز داشتند بلند گوئی را روی یک تیر برق بتونی میبستندوگویاکارشان تمام شده بود زیرا سربازی که بالای تیر بود حالاداشت محتاطانه پائین می آمد.یکی از دو سربازی که پائین ایستاده بودند سوتی دو انگشتی برای سربازی که در آنسوی خیابان توی مغازه غارت شده ای نشسته بودزدو با صدای بلند بزبان عربی چیزی گفت.چند لحظه بعد صدای گوشخراش و ناموزون یک زن که ترانه ای عربی میخواند از بلندگو پخش شد.صدابقدری بلند ونکره بود که مرا بیاد روزهای گلوله باران وسوت قبل ازانفجارخمپاره هاانداخت! مجبور شدیم ریتم قدمهایمان را با وجود خستگی مفرط تندتر کنیم که مجبور نباشیم آن آوای شیطانی را بشنویم.آموزه های پدرازهمان اوان کودکی چنان قوی وتاثیرگذاربود بود که من ازشنیدن هرموسیقی حرامی بیزار بودم. ازآن نقطه به بعددردوسوی خیابان، تانکها،نفربرهاوکامیونهای زیادی پارک شده بودند.نیروهای عراقی پای وسایل نقلیه شان بساط استراحت و غذا پهن کرده وباخیال راحت میخوردند و مینوشیدند.حالاتازه داشتم میفهمیدم دلیل نصب بلند گو و پخش آواز چیست.احساس میکردم بدجوری توی آن خیابان که طولانی هم بود گیرافتاده ایم چون تا تهش بساط استراحت نظامیان بعثی برقرار بود و ما برای رسیدن به خانه چاره ای بجز طی کردن آن مسیردرزیر نگاه عراقیها نداشتیم.

عاقبت به نقطه ای رسیدیم که ازدحام،کمتر بود.آنجا زن سیه چرده ژنده پوشی را دیدیم که همراه با پسرکی نیمه عریان و نحیف درمیان پس مانده های غذا و میوه ای که کنار خیابان تلنبار شده بود دنبال چیزی برای خوردن میگشت.برایم خیلی سخت بود که ببینم آندواز پس مانده غذای بعثیون اشغالگرتغذیه میکنندپس پیش رفتم،یک قوطی کنسرو ویک بسته بیسکوئیت بدست زن دادم و گفتم:

- این بعثیها کثیفندخواهر.غذای جلوی دستشان هم نجس است.هرچه که برداشته ای بیانداز زمین واینهارا بگیر.اگرکم است و باز هم میخواهی برو مغازه مش حسن،آنجاحتما چیزهای بهتری برای خوردن گیر می آوری .مش حسن رامیشناسی؟

نمیشناخت.آدرس به او دادم و او هم بخاطر من چیزهائی را که از میان آشغالها جمع کرده بود به زمین ریخت،تشکر کرد و رفت.خاله فوزیه پیشنهادکرد به هرکسی که میرسیم آدرس دکان مش حسن را بدهیم که بروند خوراکی بگیرند:

- پیرمرد راست میگوید،چرابگذارد عراقیها غارتش کنند ؟باید تا فرصت هست مردم خودمان از اجناسش استفاده کنند.

اینکاررا انجام دادیم و بعد بنظرم رسید که بهتر است یکی از آنهمه اعلامیه های چسبیده بردیواررا به خانه ببرم که بقیه هم بخوانند .بی آنکه نظرم را با خاله درمیان بگذارم،بسرعت و سرسری اطراف را پائیده و اعلامیه ای را از روی دیوار کنده و زیر چادرتوی جیب پیراهنم قایم کردم.چون چسب پشت کاغذ تازه بود اعلامیه بدون پارگی از دیوار جداشد.هنوز دست از زیر چادر بیرون نیاورده بودم که بیکباره انگار مغزم منفجرشد.تکه های خردوریزآجر و سیمان دیواربود که به سروصورتم میپاشید وشاید اگر سرم بسمت پائین متمایل نبود ترکشهای دیوارنه تنها چشمانم را کور میکرد بلکه به احسان نیز آسیب جدی میزد.خوشبختانه سرم سپربلای اوشد.مردمی که اطرافمان بودند با وحشت پا به فرار گذاشتندو صدای جیغ زنها فضارا پرکرد.احسان بگریه افتاد و همزمان،صدای فریاد خاله هم بلند شد:

- یا جده سادات !

خودم را بطورکامل روی فرزندم خم کردم تا مانع از صدمات احتمالی بعدی بشوم .سپس نیم نگاهی به پشت سرم انداختم تا از چند و چون ماوقع سر در بیاورم و بفهمم که این صدای عجیب از کجابوده وبه چه دلیل ناگهان همه چیز بهم ریخته است.

بانگ تحکم بار سربازی که بسرعت کلماتی عربی بلغور میکرد و هنوز دود ناشی از شلیک گلوله داشت از لوله سلاحش خارج میشدراهنمای نگاهم شد و جهت را بمن نشان داد.تازه فهمیدم که ازطرف آن سربازخشمگین بسمتم شلیک شده است!!!

خاله طبق معمول گوشه ای از چادرم را بچنگ آورد و مرا دنبال خودش کشید.منهم بدون کوچکترین مقاومتی دنبالش براه افتادم.خاله تند تند راه میرفت و پشت سرهم سفارش میکرد که فقط بدوم:

- پشت سرت را نگاه نکن .فوقش بزنند و هردویمان را بکشند،بهتر از این است که اسیر شویم.نباید توقف کنیم...میفهمی صدیقه؟فقط بدو...آن اعلامیه کوفتی راهم زمین بیانداز.

ومن فقط میدویدم.هنوز گوشهایم از طنین صدای شلیک داشت سوت میکشید و درد عجیبی توی سرم افتاده بود.ضربه ناشی ازهرقدمی که برمیداشتم مستقیما به نقاط حساس و درد ناکی در سرم منتقل میشدواذیتم میکرد.کسانی که از فاصله نزدیک بسمتشان شلیک شده بهتر میفهمند که چه صدای گوشخراشی دارد.حس میکردم مغزم بصورت مایع در آمده و توی کاسه سرم در حال شالاپ و شولوپ است،حتی این توهم چندش آور را هم داشتم که اگرتکانه های ناشی ازدویدن ادامه پیداکند مغزم از سوراخ گوشها و بینی ام روی موزائیکهای کف پیاده رو بریزد.

تاوقتی که داخل اولین کوچه نشده بودیم ترس مورد هدف قرارگرفتن رهایم نکرد.هرآن تصور میکردم آن سرباز برافروخته ،دیوانه واردارد تعقیبمان میکندو سر اسلحه اش را بسمتمان نشانه رفته است.خاله فوزیه هم هی داشت پشت سرهم حرفهائی میزدومن بقدری در هول و هراس بودم و آنقدر قوه سامعه ام درگیر صداهای عجیب و غریب بود که کوچکترین چیزی از آن حرفها را نمیشنیدم!

تاوسطهای کوچه رفتیم و سپس ایستادیم که پشت سرمان را نگاه کنیم.کوچه خلوت بودومن همچنان بی اعتراض هنوز دنباله روی خاله بودم چون میدانستم خطای ناجوری کرده ام وبایدمطیع باشم وگرنه بعیدنبودتوی گوشم بزند، آنقدرکه برافروخته بود .

خلوتی کوچه از اضطرابم کاست و توانستم کمی بر خود مسلط شوم.حالا دیگرمیتوانستیم بقیه مسیررا آهسته تر برویم چون راه زیادی تا خانه باقی نمانده بود.از غوغای درون گوشم هم کاسته شده بود و احساس راحتی نسبی میکردم.کم کم داشتم صدای خاله را هم که یکریز میگفت و میگفت میشنیدم:

- چرا هیچی نمیگویی بلاگرفته؟لال شده ای؟این چه غلطی بود که کردی؟هان؟داشتی به کشتنمان میدادی که...اعلامیه راهم نیانداختی.والله خدارحم کرد که فقط یک دانه گلوله انداخت وبه رگبار نگرفتمان.

دفاعی برای حملات او نداشتم ولی ته دلم خوشحال بودم که توانسته ام اعلامیه را محا فظت کنم و با خودم بیاورمش.یک جورهائی احساس پیروزی میکردم.فکرمیکردم با کندن آن اعلامیه به دشمن فهمانده ام که مردم قصر اهمیتی برای پیشنهادات احمقانه و تبلیغات پوچشان قائل نیستند.کمی که از آن حال و هوای بحرانی خارج شدم سعی کردم چیزی برای آرام کردن خاله که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود بگویم:

- الحمدلله بخیر گذشت....

- بخیر گذشت کله خراب نادان؟!رحم به من و خودت نکردی لااقل بحال این بچه بدبخت رحم میکردی،آخر آن تکه کاغذ به چه دردی میخورد؟درودیوارپربود از اعلامیه .آن عراقی آنقدر عصبانی شده بود که میخواست مغزت را بپکاند.صورتش را دیدی؟جن جنی شده بود!اینهاکه بشرنیستند.مثل حیوان درنده میمانند.

جواب خاله رادادن بی فایده بود .نه من قادرنبودم هدف و احساسم رابرای خاله تشریح کنم و نه او توی آن هیر و ویر حوصله داشت به درک من بپردازد.سری تکان دادم و با نگاهم ازاوعذرخواهی کردم و دیگر هیچکداممان در مورد آن جریان چیزی نگفتیم ،گرچه ته دل خوشحال بودم که اعلامیه رابه پدر خواهم دادو پس از خواندنش دقایقی را به بحث سرگرم میشویم.خاله گفت:

- ای وای...اصلا فکر حسین آقا نبودیم دختر.دارو را میگویم.

- نه خاله ،من یادم بود ولی نمیدانستم از کجابایدبرایش  تهیه کنیم.

- من هم چیزی بفکرم نمیرسد.ولی دست مامانت درد نکند بااین دختر بزرگ کردنش!این همه خطر و دلهره،آخرش هم هیچی به هیچی.نه شیر خشکی برای امید و نه داروئی برای حمید! آ...فرین!

- مش حسن شیر خشک نداشت.پرسیدیم که.

- بع... له !!!....شیر خشک نبود .دارو نبود.ولی اعلامیه صدام که بود...گلوله سربی داغ داغ که بود.با همین سوغاتی که زیر چادرت قایم کرده ای به خانه میرویم واز بابامامانت دستخوش میگیریم! این اعلامیه هم دوای دردحسین آقا یت میشودوهم شکم محمد احسانت را سیر میکند...خیلی خوب است دردت بالای سر خاله! آخ آخ ...صدیقه!!

 

* * *

 شریعت اعلامیه را با صدای بلند برای همه خواند.مضمون کلی،همان تکرارمکررات بودمنتها با لحنی و انشائی دیگر.تقاضای همکاری بااشغالگران و بعبارت روشنتر،فراخوان عمومی برای خیانت به وطن.درقسمتی از اعلامیه ازمردم خواسته شده بودکه عوامل حکومتی و پاسدارها را تحویل بدهند که عراقیهامثلا آنها رابه سزای اعمالشان برسانند!

پس از خاتمه قرائت اعلامیه حس کردم حال غریبی برشریعت مستولی شدو دگرگونش کرد.چنددقیقه بعددیدم که باپدر،حسین و دائی دارد بسیار آهسته و محتاطانه حرف میزند.کم کم انگارکه آن حال کذائی به آن سه تن هم منتقل شده باشد،چهره تک تکشان را نگران یافتم و این نگرانی بزودی به مادر نیر سرایت کردبطوریکه پدرم راقسم دادکه حقیقت را بگوید و دلیل این تغییر حال ناگهانی را توضیح دهد.پدرداشت دنبال کلمات مناسبی برای آرام کردن مادر میگشت که شریعت به کمکش آمد:

- حاج خانم چیزی نیست به قرآن .خودتان را ناراحت نکنید .جنگ است دیگر...

پدر توی کلامش پرید:

- پسرم،بهتراست اوهم بداندوگرنه بیش از آنچه که باید نگران خواهد شد.الآن وقت پنهانکاری نیست.ما به کمک یکدیگر احتیاج داریم و همگی باید ذهنشان نسبت به وقایع روشن باشد در جریان خطرات احتمالی قرارگیرند.

سپس رو به مادر،من و بقیه کرد و ادامه داد:

- همانطور که میدانید آن احد خبیث سخت در جستجوی حاج آقا است و حالا بااین دعوتی که بعثیون از خائنین بعمل آورده اندممکن است کسانی که هویتشان برای همه آشکار شده و پرچم سفید روی خانه هایشان زده اند موضوع راجدی ترازقبل تلقی کرده و در صدد جستجوی محل اختفای او برآیند.شهرکوچک است و اگر کسی کمی به خودش زحمت دهدپیداکردن  حاجی ،آنهم در این خانه کارسختی نیست.کافیست یک نفر از آن خائنین یکی از افرادخانواده مارادرخیابان شناسائی نموده و تعقیب کند...

رنگ از رخسار مادر پرید،منهم دستکمی از او نداشتم.بیاد حرفهای مش حسن بقال افتادم.حالا دیگر حتم داشتم که خطر پیش رویمان جدیتر از آن چیزیست که تا آن لحظه تصورمیکردم.دیگر حال خودم را نمیفهمیدم.اگر خانه لو میرفت و عراقیها پدروشریعت را دستگیر میکردند تکلیف چه بود؟چه بلائی سرشان می آوردند؟فکرم داشت هزار راه میرفت که صدای پدر مرابخودآورد:

- توانستید برای حسین آقایمان دارو تهیه کنید؟

شرمگینانه جواب دادم:

- نه دارو برای حسین و نه شیر خشک برای محمد احسان...متاسفانه هیچکدام.

حسین که رنگ رخسارش نشان میداد هنوز ناخوش احوال است گویاخجلت را درلحن صدای من حس کرده بودچون سعی کرد د لداریم دهد:

- پیدا کردن دارو توی این شهر اشغال شده خیلی سخت است توتقصیری نداری عزیزم.تازه ...من نسبت به صبح خیلی بهترم وبامیدخدابزودی بهتراز این هم خواهم شد.فعلا شیرخشک این طفل معصوم در اولویت است.

پدرگفت:

- شاید بتوانیم از خانه فامیل و آشنا شیر خشک پیداکنیم.سپس رویش را به من و حسین کرد و در ادامه گفت:

- خوب فکرکنید ببینید از اطرافیانمان چه کسانی نوزاد شیر خواره دارد.ناراحت نباشید،جوینده حتمایابنده است.

بعداز این جمله،توجه پدر به شریعت معطوف شدکه سخت توی فکرفرورفته بود.ازاوپرسید:

- پسرم چه چیزی ذهنت را مشغول کرده؟میبینم سخت در فکری...مگرچیزدیگری هم هست که ماازآن بی اطلاع باشیم؟

بنظر میرسیدشریعت در جواب دادن به پدر دودل است.پس از مکثی تقریبا طولانی که گویا به سبک سنگین کردن ذهنیاتش و آنچه که میخواست بیان کند گذشت،عاقبت لب به سخن گشود:

- حاجی...شناسنامه ام توی جیب عبایم درکمدی که داخل ساختمان مهدیه قراردارد جامانده است.همین الآن یکدفعه بفکرش افتادم.اگرعراقیها آنرا پبدا کنند مطمئن میشوند که هنوزتوی شهرهستم،آنگاه بطو رجدی پی جویم میشوند،خانه به خانه شهر را جستجومیکنندوچه بسا موجب آزار بسیاری از مردم شوند و جوانان بسیاری را نیز به اسیری ببرند...البته اگر تاکنون پیدایش نکرده باشند.

دائی مرتضی گفت:

- انشاالله که پیدانکرده اند،چون از مهدیه بعنوان یک مقر موقت استفاده میکنندو آنجا هیچکس بطور دائم ساکن نیست.دستگیر شدگان و اسرای ایرانی را بطور موقت چندساعتی درآنجانگه میدارندوبعد به داخل خاک عراق منتقل میکنند.

سیدهاشم که معلوم بود کمی خوشحال شده است گفت:

- پس امید ی هست که یکی بتواند آنرا پیداکرده و بیاورد.

آنگاه رویش را بسمت پدر چرخاند وگفت:

- خواهر زاده تان عبدالله شاید قادرباشد این کارراانجام دهد. بنظر پسر زبر و زرنگ و پردل و جراتیست.اگرسری به مهدیه بزند شاید بتواند از دوستانم نیز خبری بگیرد.

پدر با تعجب پرسید:

- مگر دوستان شما هنگام ورود عراقیها در مهدیه بودند؟

- بله حاجی.بقدری حوادث پی در پی اتفاق افتادکه حتی فرصت وداع با یکدیگر پیدانکردیم.قرار بود آنجاهمدیگررا ملاقات کنیم ولی بحدی شهراز نیروهای عراقی پر بود که نتوانستم مجددابرگردم و آنها راببینم.

سیدهاشم سپس مرا طرف خطاب قرار دادو گفت:

- خواهر مرضیه شماشاید بتوانی یک جوری آقاعبدالله را مطلع کنی.اگر هم نشد خودم شب هنگام بااستفاده از تاریکی هوا یک جوری میروم و برمیگردم.

حمید که تا آن لحظه نظاره گر بود گفت:

- آقای مهدوی ،شبها حواس عراقیها جمعترمیشود.این کار توسط هرکس که انجام شود میبایست روز هنگام و ترجیحا ظهر باشد.روزها خیابانها شلوغ است و مردم در ترددندو دم ظهر عراقیهامشغول خوردن غذا و استراحتند.

ومن که تاآن لحظه داشتم فکری را در مغزم سبک سنگین میکردم گفتم:

- آقاسید...کسی که باید این کارراانجام دهد نه شمائید و نه عبدالله.هردویتان مردان جوانی هستید که بمحض دیده شدن وقبل از انجام هرکاری دستگیر خواهید شد .این کاررا من باید انجام دهم.

سید که انتظار این حرف را نداشت هول شد و گفت:

- نه خواهرمن ...اصلا حرفش را هم نزنید.صلاح نیست شما تن به این خطر بدهی.من میتوانم انجامش دهم،نگران نباشید.

نگاهی به ساعت دیواری انداختم.یازده و نیم بود .بنظر من دستگیر شدن سید در صورت رفتن به مهدیه حتمی بود .اودر این شهر غریب بود و کوچه پس کوچه ها را درست نمیشناخت که در صورت بروز خطر قادر باشد خودرا نجات دهد .در ضمن اگر ستون پنجمیها اورا میدیدندو میشناختند میتوانستند با تعقیب کردنش محل اختفای پدر را نیز شناسائی کنند.این افکار و استدلالات درطول مدت کوتاهی مثل برق از مخیله ام گذشت و آنگاه با اراده ای پولادین از جای برخاستم.

- من میروم، کسی نگران نباشد.

نگاهم روی صورت حاضرین چرخید و برای رفع نگرا نیها درادامه گفتم:

- دیدید که همین الآن از بیرون برگشتم .اتفاقی هم برایم نیافتاد خیلی ها همین الآن دارند توی کوچه و خیابانها رفت و آمدمیکنند،کسی هم کاری باآنها ندارد.

اماسیدهاشم هنوز مخالف بود:

- اینجایک شهر اشغال شده است خواهرمن.همیشه در روی یک پاشنه نمیچرخدو دشمن خودرا ملزم به رعایت هیچ قانون مشخصی نمیداندیعنی در حقیقت برای ما مردم بی پناه و گرفتار هیچ قانون حمایت کننده ای وجودندارد.یک دیوانه ،یک جانی یا یک کافر بی دین ممکن است خدای ناکرده بدون توجه به هر قانون و موازنه ای به شما آسیب برساند و کسی هم جلودارش نشود.

- آقاسید ببخشید ها!...گویا این بار این من هستم که باید درمورد توکل به خدا و تسلیم در برابر اراده الهی سخنرانی کنم.من از پدرم و شما یاد گرفته ام که باید بدون ترس از هرکسی غیرازخدا راه صحیح و صراط مستقیم را بپیمایم و مطمئن باشم که ایمان خودم ولطف پروردگارمانند جوشنی فولادین مرااز آسیب و بلا مصون نگاه میدارد.

پدر- که سخنان من اورا سر ذوق آورده بود- نزدیکم آمدو لبخندزنان بوسه ای گرم بر پیشانیم نشاند .سپس روبه سیدهاشم کرد و باافتخار گفت:

- میبینی سید اولاد پیغمبر!...شاگرد از استاد پیشی گرفته .حرف حق جواب ندارد والله.دختر من شیر زن است و خوب بلد است از خودش مراقبت کند.

ولی پدرازاعماق دل خوف زده من بی خبر بود.نمیدانست شیردخترش در خواب و در بیداری با چه ترسها و دلشوره هائی پنجه در پنجه میاندازد.درآن لحظه بیاد شلیک دیوانه وار سرباز عراقی افتادم و زانوانم اندکی لرزید.فقط من وخدایم میدانستیم که آن قامت بظاهر استوار که ایستاده است وشجاعانه داوطلب یک ماموریت خطیر میباشد ،چقدر در درون خود مرتعش و متضرع است .میدانستم اگر بخواهم جریان شلیک را تعریف کنم غیر ممکن است پدر و حمید اجازه دهند پایم رااز خانه بیرون بگذارم. از خاله فریده هم قبلا خواهش کرده بودم که فعلا ماجرا را مسکوت بگذارد تا بعد.

محتاطانه مقدار کمی بیسکویت در آب جوش نرم کرده و با قاشق چا یخوری دردهان امید گذاشتم .همه اش خداخدا میکردم که رودل نکند.به پیشنهادخاله فریده کمی هم قندداغ توی شیشه شیرش ریختم و به او خوراندم.امیدواربودم در خروج مجدداز خانه فرصت دیگری برای گیرآوردن شیر دست بدهد.هی بخودم میگفتم:

- در نومیدی بسی امید است ...

برخلاف دفعه قبل که حضورخاله باعث دلگرمی و ریختن ترسم شده بود اینبار خیلی میترسیدم و این ترس به دو دلیل بود.یکی تنهائی و دیگری اینکه شلیک غافلگیر کننده آن سرباز دیوانه بدجوری توی دلم را خالی کرده بود.هنوز نفهمیده بودم که آیا واقعا تیرش به خطا رفته بود و یا فقط به نیت ترساندن من عمدا به دیوار شلیک کرده بود.

در هرصورت نه جای ترس بود و نه جای تردید .باید به دل خطر میزدم چون چاره ای جز اینکار نداشتم.قرعه فال بنام من دیوانه زده بودند.یکباره و ناگهانی از جا بلند شدم که بیش از آن در گیربیمها و تردید هایم نمانم.بسم الله گفتم و در حالیکه زیر نگاه های مردد ومضطرب حاضرین از خانه خارج میشدم زیر لب معوذتین و آیت الکرسی را زمزمه کردم.

پایم را که توی کوچه گذاشتم و صدای بسته شدن درب که بلند شدتوگوئی ناگهان رشته اتصال مرا به یک منبع پشتیبانی کننده بسیار قوی قطع کردند و بطرز دهشتباری تنها شدم.مثل خرگوش ضعیف و کوچکی بودم که توی بیشه ای پر از شیر و پلنگ تنها مانده .یک لحظه خواستم کلید به در بیاندازم و دوباره وارد خانه امن شوم ولی فکرش را که کردم دیدم نمیشود.تنها راهی که جلوی پای من قرار داشت رفتن به سمت مهدیه و انجم ماموریتی بود که خودم داوطلبانه قبولش کرده بودم..حتی اگر لازم بود باید داخل آتش میشدم که عزیزانم ایمن بمانند و گزندی به آنان نرسد.جان پدر از جان خودم هم برایم عزیز تر بود .اگر من شناسنامه را نمیآوردم وسیدهاشم از خانه خارج میشد جان پدر به خطر می افتاد.همانجا کنار درب خانه کلنجاری دیگر با خودم رفتم و به خودم گفتم:

- فرض کن حالا هم خاله با توست .مگر عراقیها از اومیترسندکه بودنش دلت را قرص میکند؟شهر دردستشان است و هر کاری که بخواهند میتوانند انجام دهند .درضمن چرا هی فراموش میکنی که از همان روز اول خودت و خانواده ات را بدست خدایت سپرده ای؟چرا بااینکه ایمان داری قدرت خدابرتر از هر نیروئیست باز هم مقهور نمایش قدرت این انسانهای حقیر میشوی؟آیا هنوز نتوانسته ای باور کنی که اینها هیچ نیستند و اگر صبر پیشه سازی نهایت کار آ نی خواهد شد که مقبول درگاه حق تعالی است و عاقبت کار باطل نابودی و محو گشتن است؟

هنگامیکه حس کردم دیگر بر خود مسلط شده ام و میتوانم از خانه فاصله بگیرم ،قدم ازقدم برداشتم و براه افتادم.

 

 

* * *

 

 

به سرم زد از مسیری بروم که بتوانم سری هم به خانه خودمان بزنم .درست بود که راهم کمی دور میشد ولی ارزشش را داشت .لااقل دلم آرام میگرفت که خانه ام امن و امان است یا...

به این فکر خودم خنده ام گرفت .آخر عراقی ها نه امنیت بخش بودند و نه امانتدار. تا به سر کوچه خودمان برسم شاهد غارت و چپاول خانه ها و مغازه های بسیاری بودم.عراقیها با خیال راحت کامیونها را جلوی منازل پارک کرده بودند و بدقت اثاثیه ارزشمند را گلچین کرده و داخلشان میچیدند و حتی مواظب بودند که خط رویشان نیفتد!

نرسیده به ورودی کوچه خودمان باشنیدن صداهائی توقف کردم .گویا آنجا هم برنامه غارتگری برقرار بود.ابتدا خواستم راهم را بکشم وپی کارم بروم ولی نتوانستم .گرچه میدانستم دیدن منظره ای که انتظارش راداشتم ناخوشایند است ولی کنجکاوی باعث شد از کنار دیوار به داخل کوچه سرک بکشم. درب خانه ما و همسایه روبرویمان چهار طاق باز بود و اثاثیه هردو خانه راتوی کوچه پخش و پلا کرده بودند.پژوسبزحمید هم هنوز آنجا بود و بنظر میامد دست نخورده و سالم است. چند سرباز،اسلحه بردوش مشغول کاوش درمیان اسباب و اثاثیه من بودند .کامیونی آنجا وجودنداشت .معلوم بود که دم کلفتهایشان قبلا اجناس قیمتی و بزرگ را سوا کرده و برده اندو حالا این سربازان ریقو دارند میگردند که شاید چیز باارزشی برای دزدیدن پیدا کنند و از این نمد مفت و مجانی کلاهی برای خودشان بدوزند.بیشتر که دقت کردم متوجه شدم که چند تکه اسباب کنار گذاشته اند .فاصله زیاد بود و تشخیص ماهیت کل آن اثاثیه برایم مقدور نبود،فقط سرویس قابلمه 6 پارچه خارجی اصلی را که بتازگی از بازار چینی فروشها خریده بودم و خیلی هم به آن علاقه داشتم توانستم تشخیص دهم.سرویس گرانقیمت و مرغوبی که هیچوقت دلم نیامده بود از آن استفاده کنم حالا داشت نصیب آن نکبتهای ریقماسی میشد.دربهای استیل براقشان زیر نور آفتاب چه تلالوئی داشت!

در خیالم تجسم کردم که یکی از سربازها سرویس را به زن چاق و سیاهش تقدیم میکند و با افتخار میگوید که آنرا از دشمن غنیمت گرفته است و زن در کمال خوشحالی و مسرت در حالیکه قرو قمیش میآیدغذای خوشمزه ای توی بزرگترین قابلمه میپزد و به بچه های کور و کچل و گری گوریش میگوید:بخورید.ببینید غذا توی قابلمه غنیمتی چقدر خوشمزه است!...وبچه ها غذا را با اشتها میخورند و از پدرشان میپرسند : بابا ،وقتی این قابلمه را آوردید ایرانیهای بدجنس را هم کشتید؟و سربازریقوی بعثی بادی به غبغب میاندازد و جواب میدهد:بع...له!کشتم ...دشمن را باید کشت .شما هم خوب بخورید تا بزرگ و قوی شوید و بتوانید بیشتر از آنها بکشید . وهمه با هم کر و کر میخندند!

این داستانک حرص آور،مسخره و بی مزه که توی ذهن عصبی من سرهم شد در نظرم آن سربازها را خیلی منفور تر کرد بحدی که از آنها عقم گرفت.آنقدر که مشغول نگاه کردن اثاثیه و حرکات سربازها بودم متوجه نشدم پژوسبزمان هم چندان سالم نمانده است.دقیقتر که نگاه کردم دیدم شیشه عقبش خرد شده است و دلیلش را هم فورا متوجه شدم .حمید عکسی از امام خمینی پشت شیشه چسبانده بود و بعثی ها عقده شان را با شکستن شیشه اتومبیل خالی کرده بودند. ار ته دل لعنتی نثار آن از خدا بی خبران کردم و زیر لب گفتم:

- انشاالله که سربازهای امام سربرسند و دمار از روزگارتان در بیاورند.

کاردم میزدی خونم در نمی آمد.جلوی چشمانم داشتند زندگیم را بتاراج میبردند.وقتیکه بخودم آمدمتوجه شدم طوری دندانهایم راروی هم فشرده ام که فکم درد گرفته است .پاهایم قدرت حرکتشان را از دست داده بودند .کنار دیوار ایستادم و کاملا به آن تکیه دادم که زمین نخورم :

- خدایا نمیشود یک جوری جان مرابگیری که آب از آب تکان نخورد ؟یک جوری که بچه هایم بی سر پرست نشوند و پدر مادرم هم غصه نخورند؟

- مگر میشود؟میخواهی میدان را خالی کنی؟ تا زنده ای و نفس میکشی باید بجنگی و از حق خودت دفاع کنی.درست نمیدانم چه بزرگی گفته بود:دنیا بهشت گناهکاران و زندان مومنین است .ولی هر کسی که بوده خوب دنیا را شناخته است.

- خوب... چکاری ازمن بر میآید؟اصلا وجود من در میانه این جنگ چه حکمتی دارد؟

باور کنید به مکالمه ی که در درون با خودم داشتم داشت خنده ام میگرفت .دیوانه شده بودم ولی پربیراه هم فکر نکرده بودم.کاری از دست من درآن بحبوحه بر نمیآمد.

چند بار با مشت به شقیقه ام کوبیدم تا بتوانم برخود مسلط گردم .دوباره از لبه دیوار سرک کشیدم به درون کوچه و بر عذاب روحی خودم افزودم .وقتی یاد و خاطره آن روزهائی که تک تک وسایل منزل را با شور و اشتیاق فراوان و صرفه جوئی در مخارج منزل خریده بودم جلوی چشمانم مجسم میکردم خیلی دلم میسوخت .اما بیکباره آبی سرد بر آتش درونم ریخته شد و خاموشش کرد.بیاد آیه 64 از سوره مبارکه عنکبوت افتادم که بازیچه بودن این دنیارا به مردم گوشزد میکند .خداوند دراین آیه میفرماید:

وماهذهالحیوه الدنیا والالهوولعب و ان الدارالآخره لهی الحیوان لوکانوا یعلمون.این زندگانی چندروزه فسوس و بازیچه ای بیش نیست و زندگانی حقیقی اگر مردم بدانند درعالم آخرت است.

یادآوری آیه مذکور که از آیات مورد علاقه ام است و قرائت آن همواره در تفکر فرو میبردم،آرامش زیبائی بمن بخشیدوهنگامی که صحنه های در خون غلطیدن شهدا را بیاد آوردم شدیدا از خود خجل گشتم:

- این چند تا قابلمه و کاسه بشقاب یا کمد و فرش و یخچال در مقابل خون پاک جوانان شهیدمان بسیار ناچیزند و اصلا نمیشود بحسابشان آورد.هزاران انسان در این نبرد نابرابر تنها سرمایه پرارزش یک بشرکه جانش است را در طبق اخلاص نهاده و فدای اسلام وایران عزیز نموده اند ولی من ،مرضیه،دختر حاج مرتضی مشفق دارم ازغصه چند تکه اثاث بی ارزش توی سرخودم میزنم.واقعا باید خجالت بکشم .مگر نه اینکه در کشورجنگ است و من و خانواده ام نیز از مردم این مملکتیم؟ مگر میشود در میانه آتش باشی و از حرارتش ایمن بمانی؟حال که لطف خداوند شامل حالم شده وبجای جان جگر گوشگان وعزیزانم،مال دنیا را ازکف میدهم باید سر بر آستانش بسایم و شکر کنم نه اینکه در کمال ناسپاسی گله گذاری و ابراز نارضایتی کنم.

آن آیه متبرک و افکاری که در پی یادآوریش به مخیله ام خطور نمود قلبم را قوتی عظیم بخشید و توان از کف داده را بمن باز گرداند.یا علی گفتم ،چندصلوات فرستادم وطبق عادت همیشگی ضمن زمزمه معوذتین و بدون توجه و اعتنا به غارتگران مسیرم را بسمت مسجد مهدیه ادامه دادم.

همانطور که از حسین و دائی شنیده بودم مقر اصلی عراقیها فعلا در ساختمان مرزبانی واقع در مقابل مهدیه قرار داشت و خوشبختانه در آن ساعت از روز کسی داخل مسجد نبود. ابتدا کنار درب ورودی مکث کوتاهی کردم وهنگامیکه مطمئن شدم کسی حواسش بمن نیست وارد شدم و یکراست بسراغ قسمتی رفتم که کمد سیدهاشم در آنجا قرار داشت .درب کمد شکسته شده بود ولی چند جلد کتاب مذهبی ،یک جلد قرآن مجید و عبای قهوه ای مچاله شده ای در آن بچشم میخورد .با دادن این احتمال که عبا،عبای سیداست دست در جیبش کردم و خوشبختانه شناسنامه را بیرون آوردم.باور نمیکردم به این راحتی ماموریتم را به اتمام رسانده باشم.از خوشحالی در پوستم جا نمیشدم.خواستم گشتی در قسمتهای دیگر مسجد بزنم ولی ترجیح دادم از این کار چشمپوشی کنم .با خود گفتم:

- شیطنت را کنار بگذارمرضیه...حالا که خدا کمک کرده و بی دردسر به هدفت رسیده ای برگرد ووقتت را بیش از این درمحلی چنین پر خطر تلف نکن .

بااین فکر قصد خروج از مسجد را کردم که ناگهان صدای ترمز گوشخراش کامیونی از بیرون بگوش رسید و پشت بند ش صدای فریادها یی بزبان عربی و باز شدن درب کامیون و ضربات پوتین بر آسفالت هولم کرد و دنبال محلی برای اختفا گشتم.چشمم به پرده مخمل حائل مابین قسمت زنانه و مردانه مسجد افتاد وپشت آن را بهترین محل برای پنهان شدن یافتم .خودم را به محل امن رساندم.قلبم تند و تند میزد و یکسره زیر لب و با صدائی که خودم هم بزحمت آنرا میشنیدم به خواندن آیت الکرسی مشغول شدم.ازته دل خدارا التماس کردم که اجازه ندهد عراقیها متوجه من شوند .صدا ها نزدیک و نزدیکتر میشد و عاقبت صاحبان صدا را دیدم که از هشتی واردمسجد شدند.در جائی که ایستاده بودم دید کاملی بر محیط داشتم و قادر بودم همه چیز را بدون آنکه دیده شوم مشاهده نمایم.

افسر دیلاق بد ترکیبی که در جاده گیلانغرب با ستون نظامیش سد راه مردم شده بودداخل شد،درحالیکه همان استوار شکم گنده هم همراهیش میکرد.چند سرباز سلاح بر دوش و شش جوان کتک خورده و حال ندار که دستهایشان رابیرحمانه با سیم هایی محکم بسته بودنددوان دوان از آنها پیشی گرفته و وارد شدند.سرباز ها اسرارا هل داده،وسط مسجد بزمینشان انداختند.از حالات چهره آن جوانان پیدا بود که رنج و شکنجه بسیار دیده اندو حالا هم فشار سیمی که دستان آنها را محکم بهم بسته و خون آلود کرده سخت آزارشان میدهد .صورت دونفر از آنها که ریش زیادی داشتند کبود و ورم کرده بود.گویا مدت بیشتری از بعثیون آزار و اذیت دیده بودند چون بیحالتر از بقیه بنظر میرسیدند.همگی بزحمت روی پاهایشان ایستاده بودند و این نشان میداد که بشدت تشنه و گرسنه اند و رمقی در بدنهایشان باقی نمانده است.اسرا را بالاجباراز جا بلند کرده و روی زانوهایشان گیر دادند.حالا دیگر صورتشان بطرف من بود و میتوانستم ببینمشان پیش از آنکه تصمیم بگیرم با دقت بیشتری به شناسائی آنها بپردازم ترجیح دادم موقعیت خودرا بسنجم.میخواستم ببینم که آیا اگرعراقیها بخواهند مدت زیادی آنجا ماندگار باشندراهی برای برون رفت من از آن مخمصه وجوددارد یانه؟از وجود درب قسمت زنانه که بسمت خیابان کناری مسجد باز میشود مطلع بودم چون یکی دوسال بود به مهدیه رفت و آمد داشتم و در جلسات هفتگی خواهران بطور مرتب حاضر میشدم.الآن موقعش بود که بررسی کنم و ببینم درب مزبور باز هست یانه .امیدوار بودم که قفل نباشدو...خوشبختانه قفل نبود.فاصله ام با آن درب در حد سه چهارمتر بود اما ترجیح دادم کمی صبر کنم و ببینم سرنوشت آن جوانان بیگناه چه میشود.

با چنان خشونتی با آنها رفتار میشد که بلا نسبت آن جوانها انگار طرفشان حیوان بود نه انسان.حدود ده متر با محل اختفای من فاصله داشتند و فکر میکردم اگر آشنا باشند میتوانم بشناسمشان .نفراول از سمت راست که صورتی متورم و کبودداشت بنظر میآمد مورد ضرب و شتم شدیدی قرار داشته و شاید هم با صورت بزمین خورده و بعلت بسته بودن دستانش نتوانسته مانع ازآسیب دیدن خود بشود.در قسمت گونه چپ اوخونمردگی همراه با تورم شدیدوجودداشت.ورم آن ناحیه از صورتش بقدری زیاد بود که چشم چپش را بحالت بسته در آورده بودوبجای چشم فقط خط باریک سرخ پرخونی د یده میشد.بهرحال نمیشناختمش. درچهره بقیه هم دقت کردم وآنها رانیز در نگاه اول نشناختم. گرچه ازآن فاصله و با وجود چهره های دگرگون شده اسرا شناسائیشان بسادگی ممکن نبود.این را هم باید بگویم که من اصولا افراد زیادی را نمیشناختم و همیشه سرم به کار خودم گرم بود.در حقیقت بجز خانواده و همسایگانم با کس دیگری در ارتباط نبودم .همه پنج جوان دیگر هم یک جورهائی یا سر و صورتشان زخم و زیلی بود ویا لب و لوچه شان پاره و زخمی شده بود.از بینی یکیشان هنوز داشت قطره قطره خون میچکید ،طوری که جوی باریکی بوجود آورده بود و درست از زیر چانه بروی پیراهنش میریخت.بنده خدا تا آنجا که میتوانست سعی داشت سرش را بالا بگیرد که شاید خون را بند بیاورد یا لااقل از شدت ریزشش بکاهد.

همانطور که غرق تماشای آن صحنه فجیع و تاسفبار بودم مردی دستار برسر و تر و فرز،با کلاشنیکوف قنداق تاشوئی بردوش وارد مسجد شد و مقابل افسر عراقی پاجسباند.ظاهرش نشان میداد که ازقماش همان خبر چینهای خودفروش است ...

همینکه افسر بعثی بنام صدایش زد و (احد) خطابش نمود تنفر سراسر وجودم را گرفت.آرزو کردم ایکاش اسلحه ای داشتم و از همانجا به مغزش شلیک میکردم و آن ملعون رابه سزای اعمال ننگینش میرساندم .باور کنید اگر اسلحه ای در دستم بود قید همه چیز را میزدم و اورا میکشتم چون مطمئن بودم اگر هم مرا میکشتند بی ثمر نبود،لااقل عده زیادی از جوانان هموطنم را نجات داده بودم.

احد در حالیکه لبخند شیطنت آمیزی بر لب داشت تعدادی کارت شناسائی از جیبش خارج ساخت و به افسر بعثی تقدیم نمود.افسر بدقت عکس روی کارتها را با چهره اسرا تطبیق داد و سپس با اشاره اش سربازها دونفر را از بقیه جدا کردند . افسر ناگهان منفجر شد،بنای داد و بیداد را گذاشت و به آن دو حمله ور شد .دهان کثیفش کف کرده بودو پشت سر هم چیز هائی بزبان عربی غلیظ میگفت که برای من نامفهوم بود.آن دو جوان نگونبخت نقش زمین شده بودند و با پیچ و تاب دادن خودشان روی زمین نومیدانه سعی میکردند آسیب کمتری متوجهشان شود و لااقل سرو شکمشان را ازگزند نوک سفت و محکم پوتین آن بعثی بی وجدان مصون نگاه دارند.از میان کلمات پی در پی افسر فقط یک کلمه را متوجه میشدم:( حرس خمینی ).

آن دو جوان از شدت درد بخود میپیچیدند اما دم بر نمیآوردند .حتی با چشمان خودم دیدم که بر اثر ضربه پوتین آن نامرد از دهان یکی از آن دو یکی دو دندان شکسته با مقداری خون بیرون ریخت و ناله ای کوتاه از حلقومش خارج گشت:

- یا...حسین.

گریه ام گرفته بودو پهنای صورتم خیس اشک بود .باتمام وجود درد و رنج آن جوان مظلوم را احساس میکردم و از صمیم قلب حاضر بودم اگر بشود جای او باشم و تمام آن ضربات هولناک را تحمل کنم .کتک زدنهای افسر دیلاق که خاتمه یافت بدستور او یکی از سربازها آن دو را که معلوم بود از بچه های سپاه هستند و احتمالا مجازات سختی در انتظارشان است به آبدارخانه مسجد منتقل کرد.پس از رفتن آنان کلماتی مابین احد و افسر- با کمک استوار چاق که نقش دیلماج را مابینشان ایفا میکرد- رد و بدل شد که بدلیل سکوت نسبی محیط و شمرده شمرده ادا شدن کلمات چیزهائی از آن فهمیدم ودلم لرزید.افسرازاعدام وتیرباران صحبت میکردواحدهم با همان لبخند شیطنت بارمتملقانه سر میجنباند و تائیدش میکرد.

با دستور افسر چهار اسیر باقیمانده را حرکت داده و در جائی نشاند ند که فقط دو سه متر با محل اختفای من فاصله داشت.بقدری به سربازها و اسرا نزدیک بودم که حتی قادر بودم تعداد دم و باز دمهایشان را بشمارم و شاید اگر آنها پس از چند ثانیه مجددابه نزد فرماندهشان باز نمیگشتند بواسطه هول شدن و حرکات غیر ارادی که از من سر میزدخودم را لو میدادم.بهرحال لطف خدا مثل همیشه شامل حالم شد و بابیشتر شدن فاصله سربازها کمی بر خودم مسلط شدم.

درحین اینکه احد،افسرواستوارمشغول ردوبدل کردن کلمات بودند.کمی بیشتردرچهره آن چهارنفردقیق شدم.فکرکردم یکیشان راشناخته ام،ولی نمیدانستم کجا او را دیده ام.کمی که به مغزم فشار آوردم فهمیدم....وی را چندین بار دم در واحد خواهران سپاه هنگام سر زدن به مادر زنش دیده بودم . ماد ر زن اوخانم شکوه منش بود.اسم اورا نمیدانستم ولی میدانستم که حدود یکماه و نیم قبل با دختر خانم شکوه منش ازدواج کرده وازپرسنل افتخاری سپاه میباشد.جای خوشحالی داشت که احد نتوانسته بود شناسائیش کند.

دیگر درنگ جایز نبود و باید خودم را به خانه میرساندم.پاورچین بطرف در پشتی قسمت زنانه که یگانه امیدم بود حرکت کردم و فالگوش ایستادم تا مطمئن شوم کسی پشت در نیست.تیز تر گوش سپردم،هیچ صدائی که حاکی از وجود کسی باشد بگوش نمیخورد اماقانع نشدم چون حس ششمم بمن میگفت حتما کسی بایدآن پشت باشد.تیز تر گوش دادم ،صداها خودشان را بگوشم رساندند.صدای پاهائی که گهگاه روی زمین کشیده میشد.صدای خوردن بد نه اسلحه به جیب خشاب و فانوسقه.این صداها ضعیف بودند و با صداهای دیگری که از بیرون میآمد ترکیب میشدند.تصور کردم که شاید چند نظامی در حال عبور بوده اند و حالا دیگر رفته اند .برای مطمئن شدن باید مدت بیشتری گوش به صداها میسپردم.ترجیح دادم اول به جای قبلیم در پشت پرده باز گردم و ببینم آنجا چه خبر است...

هنوز آنجا بودند.افسر و احمد با دیلماجی استوار چاق گرم مکالمه بودندو انگار حالا حالاها نمیخواستند بروند.اسرا نشسته بودندونگاهشان به زمین چسبیده بود .نفهمیدم برسر آن دو سپاهی که که از بقیه جدایشان کردند و به آبدارخانه مسجد منتقل شدند چه آمد آخرصدائی ازآن سمت نمیآمد .دل توی دلم نبود .انگار حبس شده بودم.تنها امیدم این بود که در مورد در پشتی اشتباه کرده باشم و آنجا کسی نباشد. به همین امیددر حالیکه با نوک پا قدم بر میداشتم باز هم به آنجابرگشته و گوش ایستادم.شکم در کمال تاسف به یقین مبدل شد چون بوضوح صدای مکالمه دو نفر را شنیدم .بزبان کردی خانقینی که برایم قابل فهم بود حرف میزدند .دنبال روزنه ای روی درب گشتم و عاقبت پیداکردم.کنار قفل درب سوراخی ریز وجودداشت که گویا جای یک پیچ باز شده بود .آنقدرهاریز نبود که نشود چشم رویش گذاشت و بیرون را دید .دو نفری که مشغول مکالمه بودند حدودا نیم متر آنورتربودند.با فاصله ای از آن دو،کنار پیاده رویک سرباز دیگر پشت به همقطارانش روبه خیابان ایستاده بود و سیگار دود میکرد. تصمیم گرفتم در فرصتی که دارم - با وجود خطرات- به حرفهای آن دوسرباز گوش بسپارم ،شاید اطلاعات ارزشمندی بدست بیاورم .زبان مردم خانقین هم مانند زبان مردم قصر شیرین کردی کلهری است و کاملا متوجه صحبتهایشان میشدم.اولی میگفت که تا چند روز دیگر جابجائی میخورندوتیپ جدیدی جایگزین آنها خواهد شد. دومی بحال مردم قصر تاسف میخورد وباانزجاراز بعثی های دو آتشه ای که فرماندهان آن تیپ بودند حرف میزدو معتقد بود که به مردم رحم نخواهند کرد و به سربازانشان که جملگی عرب هستند اجازه خواهند داد که نهایت اذیت و آزار را نسبت به مردم روا بدارند.

مخم تیر کشید و عرق سردی بر پیشانیم نشست .وقتیکه خود سربازان عراقی از بیرحمی و شقاوت کسانی که قرار بود جایگزینشان شوند سخن میگفتند حتما اوضاع بدی در پیش بود . توی دل با خودم گفتم:

- خداوندا دیگر قرار است چه بلائی برسر این مردم مظلوم و نگون بخت بیاید؟مگردیگر توانی در جانهایمان مانده است که بتوانیم شقاوتی بیشتر از آنچه که برسرمان آمده را متحمل شویم؟اگر بقول این دو نفر،عربهای متعصب و صدام پرست وارد شهر شوندتکلیفمان چه خواهد شد؟اگر بخواهند بیش از این به جان و مال مردم تعرض کنند و یا چشم ناپاک به ناموس مردم داشته باشند واقعا چاره ای بجز مبارزه جدی تا مرز شهادت برای مردم باقی نمیماند.اگر شهر بدست چنین افرادی می افتاد همگی باید خودرا برای مرگی سرخ و پر افتخار آماده میکردیم.

پیش ترها توی تلویزیون فیلمهایی از اشغال شهرها توسط آلمانیها میدیدم و از مشاهده جنایات سربازان آلمانی و خشونتی که در آن فیلمها وجودداشت وحشتزده میشدم .ولی حالا خودم یکی از همان مردم بودم و گویا ارتش اشغالگری که قرار بود بیاید دستکمی از آلمانیها نداشت و شاید هم بمراتب جنایتکار تر بود.

مزه دهانم مثل زهر مارتلخ شد .مانند همیشه یک ضعف مفرط بر بدنم مستولی شد و درد عجیبی توی دلم افتاد.اگر دست به دیوار نمیگرفتم عنقریب زانوانم تا میشد.بزحمت خودم را سرپا گیر دادم چون میدانستم آنجا جای ضعف نشان دادن نیست واگر کم بیاورم کارم تمام است.

به پشت پرده حائل برگشتم.انگار گفتگوی احد با افسر بعثی تمامی نداشت .چقدرهم باحرارت و پرانرژی باهم صحبت میکردندو افسر با چه لذتی از سیگارش کام میگرفت و دود غلیظش را در هوا رها میکرد.خیلی خوش خوشانشان بود .انگار دنیا را برایشان قباله کرده بودند.

افسر پاکت سیگارش رابه نشانه تعارف بطرف احدگرفت و او هم یک نخ برداشت و گیراند.استوار چاق با حسرت به پک زدنهای احد خیره شده بود ،شاید سیگاری که فرمانده و احد داشتندمیکشیدند از نوع مرغوب و گرانقیمتی بود که دروسع استوار با آن مواجب ضعیفش نبود .

معطلی من در مسجد زیادی داشت طول میکشید حتما حالا خانواده ام توی خانه خیلی دلواپسم شده بودند .منهم اگر جای آنها بودم دلواپس که سهل است ،از نگرانی قالب تهی میکردم.برای چندمین مرتبه پاورچین به طرف درب قسمت زنانه رفتم و از روزنه آنسورا نگاه کردم. از دوتا سربازی که آن خبر های بد را از دهانشان شنیده بودم خبری نبود ولی نفر سوم داشت کنار جدول پیاده رو قدم میزد و روی قنداق اسلحه اش ضرب میگرفت.صدای کسی از سمت چپ بلند شد و او را متوجه خود کرد .گویا داشتندصدایش میزدندچون سرباز سوم هم دویدورفت. حالا دیگر کسی آنجا نبود.چشم از سوراخ برداشتم و خودم را آماده رفتن کردم. میتوانستم در را باز کنم وبیرون بروم ولی مشکل اینجا بود که کل دانسته های من از محیط بیرون محدود میشد به اطلاعاتی که از طریق همان روزنه کوچک درب و میدان دید کوچک وبسته اش در اختیارم گذاشته شده بود ودرواقع نمیدانستم چند متر آنسوترهم آیا کسی هست یا نه .

تصمیم گرفتم برای آخرین بار سری به سالن مسجد بزنم و ببینم نظامیان عراقی هنوز آنجایند یانه. اگر بودندکه چاره ای برایم باقی نمیماند،دل به دریا میزدم و ازدرب قسمت زنانه خارج میشدم و اگر نبودند که فبهاالمراد،از همان دری که داخل شده بودم و کاملا باز بود و میدان دید وسیعی هم داشت با خیال راحت خارج میشدم.برای رها شدن از ضعفی که دقایقی پیش بر من مستولی گشته بود به دیوار کنار درب تکیه دادم، بسم اللهی گفتم و چهار قل را یکضرب و یک نفس خواندم .مثل همیشه آیات آسمانی معجزه کردند و و نه تنها قدرت به تنم بازگشت و از کم جانی زانوانم اثری باقی نماند بلکه حس خوبی پیدا کردم. با خود گفتم:

- این بار آخر است که میروم طرف سالن مسجد . انشاالله که دیگر به اینجا بازنگردم و اگر هم برگردم وبیرون بروم بسلامت خارج شوم وبه سلامت به خانه برسم.

نفسی عمیق کشیدم و محتاطانه و نوک پایی خودم را به پشت پرده رساندم . از گوشه پرده که آنور را نگاه کردم شادی و سروری زاید الوصف مرا در برگرفت چون اثری از عراقیها و احد و اسرایشان نبود.دقیقتر گوشه و کناررا پائیدم و با حبس نفس در سینه سعی کردم که بهتر و بیشتر صداهای محیط اطراف را بشنوم.نه...هیچکس نبود و هیچ صدائی هم بگوش نمیرسیدواین موضوع مایه خوشحالی بود .باخودم گفتم:

- ببین مرضیه... فاصله زمانی مابین آن غم شدید و کشنده که توان تورا گرفته بود با این شادی بزرگ که تورا اینچنین سرخوش کرده است لحظاتی بیش نبود .باور کن هیچکدامشان حقیقی نیستند چون فاقد پایداری و اصالتند .انسان باید سعی کندبازیچه موقعیتهای گذرا قرار نگیرد. نه در نگرانیها خود را ببازد و نه در شادیها از خود بیخود شود زیرا که در هردو صورت خودش را و بالطبع خدای خودش را نعوذ بالله فراموش میکندواستغفرالله کوچک می انگارد ودرنتیجه ازعظمت اراده خداوندکه همانا حقیقت اصیل است غافل میشود.

فوق العاده تشنه بودم . گلویم خشک خشک بود.انگار دیواره گلویم رااز چیزی زمخت مثل پوسته درخت خرماساخته بودند.حتی یک قطره بزاق در محیط دهانم تولید نمیشد .لبها و زبانم نیز کاملا خشک بودند:

- قربانت بروم زینب جان...چه کشیدی توی صحرای کربلا.؟

درکمال جرات پرده را کنار زدم و اینبارقدرت همه حواسهای پنجگانه ام را به قوه سامعه ام دادم .محتاطانه یک پایم را آنطرف پرده گذاشتم .سکوت مطلق بر فضای مسجد حکمفرمابود و این سکوت دلچسب باعث شد که اعتماد بنفس بیشتری پیداکنم و و بر دل و جراتم نیز افزوده شود...کل بدنم را به این سوی پرده منتقل کردم و ده دوازده قدم را چسبیده به دیوار طی کردم.حال به جائی رسیده بودم که میتوانستم از درب بزرگ و باز مهدیه خیابان و میدان را کاملا مشاهده کنم .کامیون چادر داری آن روبرو ،کنار خیابان پارک شده بود.افسردیلاق جلوی کامیون سوار بود ولی اثری از احد نمیدیدم.سربازها آخرین نفر از اسرا رابا خشونت سوار پشت کامیون کرده و خودشان هم سوار شدند . کامیون دود غلیظ و سیاهی کرد وبا صدای بلندی بحرکت درآمد.

چند ثانیه دیگر صبر کردم .خیابان کاملا خلوت بود.در آن ثانیه هاباز هم به آن دو پاسداری که از بقیه جدایشان کرده بودنداندیشیدم.آیا سوار بر کامیون بودند یاآنهارا برده بودندجائی دیگر که تیربارانشان کنند؟میدانستم که هرگز به حقیقت این جریان پی نمیبرم و این برای من غمی بود که بر دیگر غصه های زندگیم اضافه میشد.

ساعت روی دیوار مسجد یک و دوازده دقیقه را نشان میداد.مردی در کنار میدان پیدایش شد که ظاهرا دیوانه بنظر میرسید .نی بلندی در دست داشت ودوان دوان آنرا به جدولهای کناره میدان میکوبید و میشمرد: یک،دو،سه،چهار... موقعیتی مناسب تر ازاین ممکن نبود دست بدهد.درنگ جایز نبود. با عجله از مسجد خارج شدم و نفس راحتی کشیدم .سه سرباز از پیچ خیابان منتهی به سینما شیرین و بازار چینی فروشان پیدایشان شد.چادرم رابطور کامل روی صورتم کشیده و برسرعت گامهایم افزودم. سربازهاازعرض خیابان عبور کرده و خودشان را توی پیاده رو سمت چپ انداختند و من برعکس،از عرض خیابان گذشتم و و خودم را به پیاده رو سمت راست رساندم.وقتی که سربازها بموازات من رسیدندچیزهائی بزبان کردی خیلی غلیظ و با لهجه ای که برایم ناآشنا بود گفتند .من از حرفهایشان هیچ نفهمیدم .آنها باهم خندیدند و من بقدری سریع رفتم و دور شدم که صدای خنده هایشان در سکوت خیابان محو گشت.باید هرچه سریعتر به خانه میرسیدم و آنچه را که شنیده بودم برای پدر وسیدهاشم باز گو میکردم.خبرآمدن نیروهای جدید عراقی کل ذهنم را اشغال کرده بود و ناجور داشت اذیتم میکرد.این مسئله ،بسیار مهم و حیاتی بود . موجودیت معنوی ومادی ما مردم شهر باصطلاح روی هوا بود.تاآن روز و آن ساعت بااینکه همین نیروهای حاضر در شهر هم با وجود اکثریت همزبانی که مابینشان وجودداشت برخورد و رفتار مناسب و انسانی با مردم نداشتندولی لااقل خوبیشان این بود که سیستماتیک عمل میکردند و ضمن اینکه خودراتاحدودی به قوانین نظامی ملزم میدانستند،تنها دنبال افراد نظامی و اداری و سیاسی یا جوانانی میگشتند که از ناحیه آنها احساس خطر مینمودند.آنها کاری با افراد مسن،زنان و کودکان نداشتند ولی اینهائی که داشتند جایگزین میشدند بقول آن دوسربازپایبند اصول اخلاقی نبودند و ارتکاب هرگونه جنایتی از آنان بعید نبود. احتمالا از زمره اعراب متعصب و جاهلی بودند که عجم را با لفظ (مجوس) خطاب میکنند و ایرانیهاراموجوداتی بی ارزش و لایق تحقیر و توهین تصور مینمایند. این افکار داشت مانند موریانه مخم را میخورد و از درون پوکش میکرد. ووای از عطش ...وای از تشنگی که داشت مرا میکشت!فکرمیکردم آنقدرتشنه ام که اگر به خانه برسم بقدری از آب گرم و بدبوی الوند مینوشم که میترکم!!

وارد کوچه قصریها که شدم از دور چشمم به یک سرباز خودی افتاد و دهانم از تعجب باز ماند:

- اواینجا چکارمیکند؟یعنی نیروهای کمکی رسیده اند ؟

سرباز سرآسیمه و هراسان و خاک آلود ،پشت سر دختر بچه لاغر زردنبوی هفت هشت ساله ای میدوید .گویا دخترک داشت راه را به سرباز نشان میداد.ازلباسش پیدابود که از سربازان ارتش است و احتمالا موقع عقب نشینی جامانده است :

- فقط خدامیداند که این بنده خدا تا حالا کجا بوده و چگونه سر کرده است.

اسلحه اش را هنوز غیرتمندانه حفظ کرده بود و هنگامی که بنزدیکی من رسیدند تازه فهمیدم چه اندازه رنجور و ضعیف است .احتمالا کل این روزهای اخیررا لب به غذا نزده بود چون چشمانش چال رفته و و زیرش سیاهی افتاده بود.از او پرسیدم:

- برادر کجامیروی؟مگر خبر نداری شهر پراست از عراقیها؟

ایستادوبارقه ای ضعیف از شادی در چشمانش درخشید.پشت به دیوارداد ودر حالیکه نفس نفس میزد جواب داد:

- ممنون همشیره ،ولی نترس .منطقه امن است .لشگر خراسان توی راه است و بزودی میرسد.

نمیخواستم و دلم نمیآمد نومیدش کنم .اگر نومید میشد انرژیش را از دست میدادو وممکن بود دست از تلاش بر دارد.انگار از عمق فاجعه بی خبربود و نمیدانست تا کیلومترها دورتر خبری از نیروهای خودمان نیست. یک آن فکر کردم شاید او از چیزهائی خبرداردکه من از آنها بیخبرم وبرای اطمینان پرسیدم:

- تو این خبر را ازچه کسی وچه وقت شنیده ای؟نیروهای لشگر خراسان الآن کجاهستند؟

- توی راهند . ولی نمیدانم کجاهستند.خیالتان راحت باشد ،زود تر آنچه که فکرش را بکنید میرسند.

نه....خبر جدیدی نبود که او بداند و من از آن بی اطلاع باشم.همان وعده و خیالی که روز های بسیار مردم شهرمرا فریب داد و باعث شد غافلگیر شوند،در محاصره عراقیها قرار بگیرند و به اسارت بیفتند حالا به این سرباز سرگردان امید میدادکه خودرا ازمحاصره دشمن نجات دهد.نگاهی به دخترک انداختم و از سرباز پرسیدم:

- این دختر بچه کجارا بلد است که دنبالش راه افتاده ای؟

بعد روبه دختر کردم و پرسیدم:

- اسمت چیست عزیزم؟

- پریسا.

- پریسا جان اورا میخواهی کجاببری؟...جائی را بلدی یا همینطوری...

دختر که خیلی به خودش اطمینان داشت با لحنی محکم جواب داد:

- خاله میدانم کجا ببرمش.عمویم در نصرآباد،پشت باغ حاتم باغ دارد است .او کمکش میکند و نجاتش میدهد.به او میگوید از کجا برود که به دوستانش برسد .

خیالم راحت شد که دخترک حواسش جمع است و میداند دارد چکار میکند.دخترک بااشاره دست سرباز را به ادامه حرکت دعوت کرد .سرباز تکانی بخودش داد و براه افتاد.چند قدمی پشت سرشان رفتم و گفتم:

- حالا عجله نکن برادر.لااقل بیا تورا به جای امنی ببرم که لباسهایت را عوض کنی و چیزی بخوری.

هردو یشان توقف کردند و سرباز جواب دادد:

- نه همشیره،عجله دارم باید زودتر خودم را به یگانم معرفی کنم .

سربازبراهش ادامه دادولی دخترک همچنان ایستاده بودوبمن نگاه میکرد.به او نزدیک شدم،دستش را گرفتم،خم شدم وموهای زبر و خاک آلودش را نوازش کردم .سرباز هم توقف کرد.با لحنی محبت آمیزخطاب به دخترک گفتم:

- دختر خوبم مراقب باش .این سرباز خسته و گرسنه است .حواسش نیست .تو حواست را جمع کن.

سرباز این پا و آن پا میکرد و برای ادامه مسیر عجله داشت.عصبی شدم وبالحنی تحکم آمیز گفتم:

-اینقدر عجله نکن پسر!...تو که جائی را بلد نیستی .بگذار این بچه را حالی کنم که چکار کند.

و مجددا روبه دخترک کردم و ادامه دادم:

- میبینی؟گفتم که حواسش نیست .جلوتر از او حرکت کن. چشمانت را باز کن و گوشهایت را تیز که به عراقیها برخورد نکنید. وگرنه او را میکشند . باشد عزیزم؟

- چشم خاله .به خدا نمیگذارم عراقیها اورا ببینند.

بوسیدمش.گونه اش مزه خاک میداد.دستش را رها کردم و او دویدورفت .در حالیکه سرباز عجول جلوترازاوبراه افتاده بود.حرصم بالا آمد و دادزدم:

- خانه آباد...عجله ات برای چیست ؟ میخواهی زودترگرفتاربعثیهاشوی؟چرا پشت سر این بچه راه نمیروی و جلو میفتی؟

سربازخجلتزده توقف کرد و اجازه داد دخترک پیش بیفتد و من تا هنگامیکه آندو از نظر ناپدید شدند ایستادم،آیت الکرسی خواندم ودعاکردم که بسلامت به مقصد برسند.

یک غصه دیگر به انبوه غمها یم اضافه شده بود.میدانستم که این قبیل دلشوره های بی سر انجام هرگز مرارها نخواهند کردو حتی شاید تاآخر عمرم گرفتارشان باشم.اتفاقا اینطورهم شد .حتی حالاهم با وجود گذشت بیش از سی سال از آن روزها هنوزوقتی خاطراتم را مرور میکنم دلواپسی آن سرباز خسته وآن دو پاسدار رنج کشیده و کتک خورده که احد خائن شناسائیشان کردرا خود بهمراه دارم و میدانم که هرگز نخواهم فهمید سرنوشتشان چه شده و بنابر این هرگز خیالم بابت آنها راحت نخواهد شد.این قبیل موضوعات شاید برای خیلیها مهم نباشد ولی مانند باری سنگین بر دوش خاطرات گذشته ام سنگینی میکند.

هرطورکه بودخودم را به خانه رساندم.آنقدر معطل کرده بودم که باید سریع قدم بر میداشتم و آنقدر سریع رفته بودم که نفسم داشت میبرید . تشنگی امانم را بریده بود و فضای داخل دهانم خشک خشک بود.سرم را کنار نرده های مشرف به کوچه نهادم و ایستادم که قدری نفسم سرجایش بیاید و ورودم باآن وضع به داخل خانه موجب شوکه شدن خانواده ام نگردد.انعکاس سایه ای سرخ رنگ مرا متوجه تکه پارچه ای کرد که به نرده های پنجره گره خورده بودو با وزش نسیم داغ ظهرتکان تکان میخورد.آیا این یکنوع علامتگذاری برای شناسائی خانه بود؟!

آری ...این پارچه بی شک یک علامت مشخص کننده بود .هراسان شدم.هنوز خستگی راه را از تن خارج نکرده اضطرابی جدید گریبانم را گرفته بود .بسرعت پارچه را باز کرده و زیر چادرم قایم کردم.بطرف درب رفتم ولی قبل از آنکه کلید بیاندازم مکثی کردم .مرددبودم که آیا باید جریان پارچه قرمز را بازگو کنم یانه و نتیجه گرفتم که بازگونکردن این قضیه اصلا جایز نیست. مسئله مهم بود و نمیتوانستم پنهانکاری کنم .اوضاع امنیتی ساعت بساعت داشت بغرنجتر میشد و باید با همفکری یکدیگربرای برون رفت از این مخمصه راه چاره ای پیدا میکردیم.یک خودفروش خائن خانه را علامتگذاری کرده بود و بزودی بعثیها سراغمان می آمدند...

...وضع بدبود...بدتر از بد...حتی بدتر از بدتر!!

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل هشتم:

آشفتگی مضاعف

 

 

همانگونه که در طول هشت سال دفاع مقدس منافقین و نیروهای خود فروخته بازوی قدرتمند ی برای دشمن بودند ،در قصرشیرین اشغال شده نیزعده ای قلیل از همان روز اول اشغال ،پرچم سفید روی با مها و سر در منازلشان نصب کرده و بدینوسیله همبستگی خودرا با دشمن اعلام نموده بودند.آنان با دادن اطلاعات استراتژیک ارزشمند به صدامیان و خوش رقصیهائی دیگرنظیر همکاری و همراهی باارتش عراق درعملیاتهای تجسس و دستگیری جوانان انقلابی،افراد مذهبی،حزب الهی ها ،پاسداران انقلاب و و نیروهای پیرو خط امام وولایت فقیه کار کنترل اوضاع را برای دشمن راحت میکردند.علامتگذاری خانه ما با پارچه قرمزنیز کار آنها بود ویکی از همان خائنین با علامت گذاری خانه ای که ما در آن ساکن بودیم داشت به بعثیون که بزودی به گشت در محلات شهر مشغول میشدند میفهماند این خانه مشکوک است و باید هویت افرادساکن در آن بررسی گردد.

وضعیت شهر بسیار بدتر از زمان گلوله باران بود.قبل از اشغال شهر ما با دشمنی طرف بودیم که مقابلمان جبهه گرفته بود و میدانستیم کیست و چکار میخواهد بکند،ولی در دوران اشغال نمیدانستیم ازکجاوچگونه میخواهند ضربه بزنند.عراقیها یکطرف قضیه بودند اما منافقین ،چریکهای فدائی،دمکرات و کومله و پیکار ...و هزار کوفت و زهر مار دیگر از نواحی مختلف و به طرق متفاوت از هم قصدداشتند با خودنمائی ونوکری برای عراقیها یکجوری کنترل اوضاع را در دست بگیرند تا شاید بخیال خام خودشان بر شهر و مردمش حاکم شوند و دولتی کوچک برای خودشان تدارک ببینند.

مطلبی رابیاد میآورم که از یک سایت برداشته شده بود و اخیرا در فضای مجازی دردسترس قرار گرفته است. مطلب مزبور مربوط به خاطرات یکی از افسران بعثی هنگام اشغال قصرشیرین است . این مطلب ترجمه مطلبی است که درروزنامه عرب زبان (الشرق الاوسط)چاپ شده است. آن افسر عراقی در بخشی از نوشته هایش از پرچمهای سفیدی یاد کرده که در بدو ورود اشغالگران بعثی،برخی از مردم شهر روی خانه هایشان زده بوده اند.خنده دار این است که این افسر از آگاهی کمی در مورد اوضاع عمومی شهر برخوردار بوده چون تعداد افراد باقی مانده در قصرشیرین را حدود فقط 100 نفر تخمین میزند و این خیلی از واقعیت دور است...

نمیتوان یکطرفه به قاضی رفت وگفت آن افسر از روی عمد یا غرض ورزی دروغ گفته بلکه فقط میتوان گفت اطلاعاتش ناقص بوده است.بله ،عده ای بر سر در خانه هاو روی بامهایشان پرچم سفید زده بودند.این قراری بود که بعثیون با نیروهای مخفی خود دراکثر شهر های اشغال شده گذاشته بودند تا بتوانند بفهمند ایادیشان کجاهاسکونت دارند .درضمن هیچکس افراد باقی مانده در شهر را سرشماری نکرده بود که بداند چند نفر هستند.طبیعتا آن افسراز آدمهای ساکن در داخل خانه ها ی شهربی خبربوده و تنها از روی تعداد مردمی که در خیابان و در حال تردد دیده آن آماررا داده است.من اگر بر اساس مشاهدات خودم در طی روزهای اشغال بخواهم آمار بدهم میتوانم تعداد را بیش از هزار نفر تخمین بزنم و میدانم که این تعداد خیلی به واقعیت نزدیکتر است تا تعدادی که آن افسرداده است.

نکته تلخی که درگزارش آن افسروجود دارد این است که هرکس آن خاطرات رامطالعه کند بخاطرنصب پرچمهای سفید به کل مردم شهر ظنین میشود.متاسفانه شهر من از همه نظرگرفتار سوء تفاهمات گشته و مظلوم واقع شده است.مطلب آن افسر بعثی را به این دلیل عنوان کردم که نتیجه گیری کنم گاهی دادن اطلاعات ناقص و مطرح کردن آنها در یک رسانه معتبر و فراگیرتاچه اندازه تاثیر منفی روی اذهان و افکار عمومی میگذارد و به بدبینی ها و شایعات بی مورد دامن میزند .بخصوص اینکه هیچگاه رسانه های جهان عرب دید مثبتی نسبت به کشور و ملت ما نداشته اندو سعی کرده اند با کلی گویی و وارونه جلوه دادن حقایق حس پلید کینه توزی خودرا ارضا نمایند .این دشمنی دیرینه که خاستگاه باستانی آن جزیره العرب دردوران جاهلیت و تکمیل کننده ،به روز کننده و دامن زننده آن مکتب (پان عربیسم)در قرن بیستم است هنگامی رخ نمایاند که در دوران جنگ تحمیلی جبهه ها مملو از مزدوران اعزامی از کشورهای عربی منطقه نظیر اردن،سودان،مصر و خیلی جاهای دیگرشد.خودمن درلابلای نظامیان عراقی به کرات آنهارادیده بودم.اکثریت با مزدوران سودانی بودکه صورتشان مثل بادمجان ،سیاه وبراق بود!

 

 

* * *

 

 

بمحض اینکه وارد خانه شدم از همان دم در بوی بدی مشامم را آزرد. وارد اتاق که شدم تازه فهمیدم منشا آن بوی تهوع آور کجاست. مادرمشغول طبخ برنج بودو دلیل انتشار آن بوی مشمئز کننده این بود که از آب رودخانه الوند برای پخت و پز استفاده میشد .این اولین بار نبود که باآب الوند غذا تهیه میکردیم ولی این بار چون من از بیرون وارد خانه شده بودم و مشامم از هوای آزاد وپاک بیرون پربود بیشتر میتوانستم بوی تعفن آب جوشیده و غلیظ شده رودخانه را بفهمم.آب رود خانه الوند از وسط شهر میگذشت و فکر نمیکنم لازم باشد بگویم وضعیت بهداشتی آن به چه صورت بود .

چاره ای نداشتیم چون برای آشامیدن و پخت و پز هیچ آب دیگری موجود نبود.در واقع در صورت امتناع از خوردن آب الوند تنها گزینه جلوی روی ما فقط مرگ بر اثر تشنگی بود .بخصوص که هوا گرم و سوزان بود و نمیشد از خوردن آب صرفنظر کرد .تنها آب پاکیزه ای که در منزل داشتیم آبی بود که به امید میدادم .دلیل رنگ پریدگی بچه ها و مریضی حمید بینوا هم خوردن همان آب آلوده بود .گرچه ما همیشه قبل از خوردن آب آنرا میجوشاندیم و میگذاشتیم سرد شود ولی بازهم تاثیر سوء خود را میگذاشت.

خیلی تشنه بودم .بمحض ورودبه خانه از همان آب الوند آنقدر خوردم که مادر دستم را گرفت:

- بس است دختر،خودکشی نکن .آب زمزم که نیست خانه خمیر ! خیلی آبش پاکیزه و گواراست که داری خودت را میترکانی؟

پیش ترها یکی ازدکترهای بیمارستان پس از قطع شدن آب شهر و مجبور شدن مردم به خوردن آب رودخانه،خطر زیاد خوردن ازاین آب را به مردم گوشزد وسفارش کرده بود که بقدر کفایت بنوشیم .به اندازای که عطشمان رفع شود.اما کوگوش شنوا ؟

مادر ظرف آب را بزور از دستم گرفت .بدون اعتراض بر زمین نشستم وامید رادرآغوش کشیدم.همه سراپا گوش بودند ولی چیزی نمیپرسیدند. .گویا دلشان نمیآمد با وجود خستگی مفرطی که داشتم مرا به حرف بگیرند و منتظر بودند خودم هروقت که حوصله داشتم و رفع خستگی کردم ماوقع را باز گونمایم.زیاد منتظرشان نگذاشتم چون خودم هم مشتاق بودم حرف بزنم. بخاطر خطری که در کمین بود باید هرچه زودتر موضوع علامتگذاری خانه را اطلاع میدادم.

بس ازبازگونمودن آنچه که بر من گذشته بود،شناسنامه سیدهاشم و پارچه قرمز رنگ را کنار سفره ای که برای صرف نهار پهن شده بود گذاشتم . تاوقتی که نهار تمام نشد از دهان هیچکس کلمه ای خارج نشد.پیدا بودکه نگرانی همه را پکر کرده و غذا هم بزور از گلویشان پائین میرود.سید بعد از تمام کردن بشقاب برنجش لب بسخن گشود :

- قضیه ی این تکه پارچه بی ربط به اعلامیه اخیر بعثیون نباید باشد.فرصت طلبان آدم فروش دست بکار شده اند.

حمید که بزور چند قاشق برنج خورده بود با همان لحن بیمار گونه و بی حالش خطاب به سیدهاشم و پدرگفت:

- آقایان،دیگر ماندن در این خانه بصلاحتان نیست.مرضیه عاقلی کرده که پارچه رااز نرده ها باز کرده ولی در هر صورت این خانه نشان شده است و دیر یا زود سراغش میآیند.

حمید دگمه های پیراهنش رابست وسپس با کمک گرفتن از دیوار سعی کردروی پاهایش بایستد.پدردر حالیکه نیم خیز میشد گفت:

- کجامیخواهی بروی حمیدجان؟حالت خوش نیست...

حمید هرطور که بود بکمک پدرقامت راست کرد و در حالیکه باملاطفت سعی میکرد دست یاری پدر را ردکرده واورا از خوددور کند .به تنهائی خودش را به آینه قدی روی دیواررساند ودستی داخل موهای سرش کشید.گویا داشت برای رفتن به جائی آماده میشد.هیچکس نمیدانست کجا میخواهد برود .

- حاجی مرتضی ...یک تک پا بروم در خانه مشهدی رحیم رضائی .زن وبچه اش را قبل از اشغال قصر به کرمانشاه فرستاده بودو حالا خودش در خانه تنهاست.شما بهتراز من او را میشناسید چون از رفقای قدیمیتان است .فرد متدین و خیریست ومحال است دست رد به سینه مان بزند.من میروم و اجازه میگیرم که شما وسیدهاشم مدتی آنجا بمانید.

حمید مکثی کرد وبه قصد گرفتن تائید در چهره پدروسیدهاشم نگریست.سید دهانش رابازکردکه چیزی بگوید ولی سکوت کردواوهم مانند حمید به پدر چشم دوخت .شاید میدانست این اوست که رای نهائی را باید بدهد.وپدر هم که غرق تفکر بود و ساکت...

ناگفته پیدا بود که جوابی بجز جواب مثبت برای این پیشنهاد وجودندارد.بعد از قضیه علامتگذاری،سیدهاشم و پدر دیگر جایی در این خانه نداشتند.سیدخواست برخیزد که به حمید در حرکت کمک کند ولی حمید بااشاره دست وی را از برخاستن باز داشت و در حالیکه پیراهنش را در شلوارش فرو میکرد بسمت در خروجی حرکت کرد:

- گیرم این دو قدم راهم تا دم در دستم را گرفتید.بقیه راه را که باید تنهائی بروم.

سیدهاشم با شرمندگی گفت:

- آخه حمید آقا...بااین حال مریض؟

- نگران نباش،یواش یواش میروم .تا خانه مش رحیم راهی نیست.دوکوچه بالاتراست.به خیابان نمیخورد.

- داش حمید شما بنشین .من میروم.اگرعراقیها توی کوچه باشند با من پیرمرد کاری ندارند .

این صدای دائی حسن بود .حمید جواب داد:

- دائی نگران نباش. شاید از خانه بیرون رفتن کمی حالم را بهتر کند و زودتر خوب شوم.

حمید از خانه خارج شد .شاید کمی تکراری باشد اگر بگویم وقتی حمید از خانه بیرون رفت باز هم سنگینی تمام عالم روی سرم افتاد ودهانم خشک شد.با کوچکترین صدائی از داخل کوچه از جا میپریدم و رنگ برنگ میشدم ...

...ووقتی که حمیدبالبخندی کمرنگ برلب به خانه بازگشت آرام گرفتم و دور ازچشم مادر یک کاسه پراز آب الوند سر کشیدم!!!

حمید گفت که بامش رحیم موضوع را در میان نهاده است و او نه تنها موافق بوده بلکه خیلی هم مشتاق دیدار است و حالا هم منتظر نشسته و چشم به در دارد.

تصمیم گرفته شد که تا تاریک شدن هوا صبر کنیم و بعد پدر و سید راراهی منزل مش رحیم کنیم. اما پدر با قسمت دوم این تصمیم مشکل داشت و میگفت باید همه با هم برویم:

- ازهمان روزی که نخستین گلوله بطرف شهر شلیک شد ما یار و پشتیبان هم بودیم و تحت هیچ شرایطی یکدیگر را تنها نگذاشتیم و الآن هم بهتر است با هم باشیم زیرا که دوراز شما فکر من هزار راه میرود و نمیتوانم آرام بگیرم.همانطور که شما نگران من هستید منهم نگران شما میشوم.

 

 

* * *

 

پس از آنکه وسایل و مواد غذائی و چیزهای لازم دیگررا در بقچه ها و ساکها بسته بندی کردیم،حمید دم در حیاط ایستاد که اگر احیانا عراقیها از دور پیدایشان شد غافلگیر نشویم.آنگاه در چند مرحله خودمان را به خانه مش رحیم رساندیم .نوبت من که شد ،در حالیکه امید توی بغلم بود و دست رقیه راهم دریک دستم گرفته بودم،کیپ دیوارودرپناه سایه آن حرکت کردم.حمیدهم همراهم بودودست سعیدرادردست داشت.پدروسیدهاشم همان سری اول رفته بودند. کسانی که باید بعد از ما سه نفر میآمدند مادر،خدیجه و دائی بودند. دائی حسن که همیشه زحمات را بگردن میگرفت یک بار دیگر با خاله فریده وفاطمه این مسیر را رفته و باز گشته بود.همانطور که ازکنار دیوارراه میرفتم برای نخستین بار پس از ماهها نسیم خنک و دلنشین پائیز را حس کردم وکیفورشدم.پس از چند ماه آزگار گرمای سوزان همراه با دلهره و گلوله و ترکش و خون و تحمل رنج گرسنگی و تشنگی با چاشنی باد سام حالا این چند دقیقه مواجهه با خنکای دلچسب پائیزآنهم در این شب آرام ستاره باران برای من حکم معجزه را داشت .توی آن چند شبانه روزی که آب و برق قطع بود این اولین باد خنکی بود که به تن و صورتم میخورد و حقیقتا لذ تبخش بود.دلم میخواست تا صبح همانجا روی زمین دراز بکشم وهمه وجودم را به نوازش دستان لطیف و مهربان نسیم بسپارم. باخود اندیشیدم :ای کاش فقط چند دقیقه همه جا از ابناء بشر خالی میشد .عراقیها سر جایشان مبدل به سنگ میشدند و بقیه مردم هم موقتا غیب میشدند و آنوقت من میماندم و خدا و نسیم. و دست خدا از آستین نسیم بیرون میآمد و مرا بانوازشش مست میکرد وبه مرز دیوانگی میرساند.

ساعتی بعدهمه در خانه مش رحیم حمع بودیم و آن مرد مومن و خدادوست ما را بگرمی پذیرفت . پذیرفتنش هیچ رنگی از ریا و یا اجباردر خود نداشت و پیدا بود که از صمیم قلب به کاری که کرده راضیست و این به همه ما آرامش میداد.مش رحیم مقداری نان و پنیر جلویمان گذاشت .میگفت نان را خودش همین امروز روی ساج پخته است .پشت بندش هم برایمان چائی ریخت وهرچقدرمن و خواهرم اصرار کردیم اجازه دهد کمکش کنیم قبول نکرد .میگفت:

- شکر خدا توانائی پذیرایی را دارم . شما مهمان من هستید .اگر قرار باشد کارها را خودتان انجام دهید دیگر مهمان و میزبان معنایش را از دست میدهد .من معتقدم که اصول را باید حفظ کرد .هر چیزی جای خودش را دارد و آئین میهمانی را نیز باید آنطور که شایسته است انجام داد وآداب وقوانینش را رعایت کرد .

جملات مش رحیم باعث شد بفهمم که او مردی فهیم است وبه اصول ومعیارهائی می اندیشد و پایبنداست است که شاید برای بعضی از انسانهای بی قید معنائی نداشته باشد .هنوز هم که هنوز است بایادآوری آن روز حس میکنم که طعم نان و پنیر و چایی مش رحیم متفاوت و دلچسب بود و باصطلاح مزه اش زیر زبانم است.آخرهای شب عبدالله سری بما زد .گفت که به در خانه پدر رفته ،دررا کوبیده و پس از دقایقی معطلی پشت درب خانه بفکرش رسیده که احوال ما را از مش رحیم بگیرد .عبدالله برایمان تعریف کرد که در آن دقایق انتظار پشت درب خانه چه افکار ناراحت کننده ای بسرش زده و چه خیالات هولناکی کرده است:

- دائی مرتضی ...هزار تا گمان ترسناک توی سرم چرخید.فکر نکردم اسیرتان کرده اند بلکه از آن بدتر ،فکرکردم احد پسر کرم چرچی عراقیها را با خودش آورده وآنها هم همه را برگبار بسته اند .خواستم از در بالا بکشم ووارد خانه بشوم ولی هول و هراس روبرو شدن با اجسادتان تنم را لرزاند و نتوانستم .شاید مسخره ام کنید ولی باور کرده بودم که اتفاقی افتاده است .خدا خانه تان را آباد کند ،نمیشد به من بگوئید قصد جابجائی دارید؟!

همه بخنده افتادیم و برای چنددقیقه حال و هوایمان عوض شد . حمید که با وجود ناخوشی و کم توانیش نمیتوانست جلوی خندیدن خود را بگیرد ،گفت:

عبدالله جان ،میبینی که من الآن بیشتر شبیه جنازه هستم تا آدم زنده . پس اشتباه نکرده بودی .داریم یکی یکی به جنازه تبدیل میشویم . دیرو زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد داداش!

پدر توی کلام حمید دویدو بحث را عوض کرد .معلوم بودبا وجود مزاح گونه بودن آن سخنان بازهم دوست نداردچنین حرفهائی زده شود:

- بیرون چه خبرپسر؟ میدانم که طاقتت نگرفته و خیلی جاها را گشته ای .باوجود اینهمه خطر باز هم نمیتوانی توی خانه بند شوی .حالا تعریف کن ببینم چه دیده ای و چه شنیده ای؟مردم قصر در چه حالند؟

- دائی ،عراقیها کمتر از دیروز توی شهر تردد میکنند گویا خبر دار شده اند که نیروهای ایرانی در منطقه خاکریز زده اند و خطوط تدافعیشان را آماده کرده اند. از این میترسند که تدارک حمله دیده شود برای آزادی قصر.

مادر از ته دل نفرینی حواله صدام و ایادیش کرد:

- خدا به زمین گرم بزندشان انشاالله که همین خاک غصبی قبرستانشان شود به حق بی بی دوعالم.

سئوال جوابهایمان با عبدالله که الحق والانصاف اطلاعات خوبی هم در اختیار داشت ساعتی ادامه داشت. بعداز رفتن او ،پدروسیدپس از پچ و پچی کوتاه اسلحه هارا برداشتندو خشابهایشان را وارسی نمودند .توی هر خشاب بیش از پنج،شش گلوله وجودنداشت.مادرمثل فشفشه از جاجهید:

- بسم الله...باز چه خبر است ؟ میخواهید چکار کنید ؟

پدر جواب داد:

- اگر خدا بخواهد صبح علی الطلوع باآقای مهدوی چرخی در شهر میزنیم و از وضع استقرار دشمن اطلاعاتی کسب کرده و کروکی جامعی تهیه میکنیم تا که اگر به امید خدا توانستیم بسلامت از شهر خارج شویم دستمان پر باشد و بتوانیم کمکی برای نیروهای خودی باشیم .البته خروج از شهر را به فردا شب موکول کرده ایم.اینطور که معلوم است بچه های سپاه و ارتش قصد باز پس گیری شهر را دارندوحتما نیاز مبرم به اطلاعاتی در باره تعداد نفرات،تانکها و ادوات جنگی و چگونگی آرایش نظامیشان خواهندداشت.ما در دل دشمن هستیم و از نقطه نظرنظامی موقعیتمان استراتژیک است.حیف است از این موقعیت طلائی استفاده بجا نکنیم؟

من و مادر وخدیجه حال خودمان را نمیفهمیدیم و هول کرده بودیم.حتی فاطمه کوچک هم نگران شده بود و سرجایش بند نمیشد .سرپاایستاده بود و آماده بود که بموقعش مانع پدر شود! تصور حضور پدر ،اسلحه بدوش در سطح شهری که مثل مور و ملخ عراقی تویش ریخته بود نه تنها نگران کننده بلکه دیوانه وار بنظر میرسید . حتی فکرش هم وحشتزده مان میکرد.کافی بود یک سرباز ساده عراقی ببیندشان.چه دلیلی داشت که درنگ کند و آندو را به رگبار نبندد؟حتی یک هشدار یا ایست هم به آنها نمیداد و زیر رگبار گلوله به خاک و خون میکشیدشان.نه...محال بود اجازه دهیم...باید هرطور که شده مانعشان میشدیم.

من و مادر با هر زبانی که بلد بودیم خطرات حتمی پیش رو یشان را یادآوری کردیم . ولی آنها بااینکه بهتر از ما به خطرات واقف بودند،عزمشان جزم بود وهیچ تردیدی در اجرای تصمیمشان نداشتند.با شناختی که از پدر وسید داشتم میدانستم محال است بتوان آنهارااز اجرای تصمیمشان منصرف نمود.

اصرارماواکره آنها روحیه همه را خسته کرده بود.دقایقی سکوت بر فضا حکمفرماشد .من ،مادر وخدیجه مثل جنگجویانی که دیگر تیری در ترکششان باقی نمانده است و در گوشه ای به انتظار اسارت یا مرگ نشسته اند ،غمزده،مبهوت و بی انگیزه نگاههای سرد و کم فروغمان را به نقاطی نامعلوم دوخته بودیم .فاطمه هم که کنار مادر نشسته بود غمزده از بغض و بهت توامان مادر و خواهرانش بتدریج داشت به گریه میافتاد.پدر بادیدن حال رقتبارفاطمه اورا دربر گرفت و غرق بوسه کرد .عاقبت بغض دخترک شکست و بگریه افتاد.اشک در چشمان من هم جمع شد و بزحمت جلوی گریستن خودم را گرفتم.سید که معلوم بود میخواهد یک جوری فضاراعوض کند زورکی خنده ای کرد و گفت:

- والله زیادی دارید سخت میگیرید.میرویم گشتی میزنیم و انشاالله بسلامت برمیگردیم...بخدا دارد بمن بر میخورد،شما خیلی مرا دستکم گرفته اید.من مثل شیر هوای حاجی رادارم.روی من حساب کنید ،گرچه حاج مرتضی خودش مرد جنگ است و احتیاجی به من ندارد ولی محض اطمینان بیشتر شما میگویم.

پدردر ادامه حرفهای سید گفت:

- انگار یادتان رفته که من بزرگ شده همین شهر هستم .قول میدهم طوری برویم و برگردیم که آب از آب تکان نخورد .جوان که بودم بارها از همین مرزی که الآن دست بعثیهاست و از بغل گوش ژاندارمهای شاه برای آوردن چای و پارچه و اجناس دیگر تا داخل خاک عراق و شهر های خانقین و مندلی رفته ام و برگشته ام .هیچوقت نه دستگیر شدم و نه اجناسم ضبط شد...

درادامه طرف خطابش را مادر قرار دادو گفت:

- خانم ...اینها شاید خبر نداشته باشند چون آنزمان کوچک بودند ولی تو دیگر چرا؟!

- حاجی ...قربانت بروم ،آن زمان جوان بودی .چشمانت ضعیف نبود .بازوها و پاهایت قوی بودند.شیر مردی بودی برای خودت.حتی پهلوانهای کرمانشاه هم که برای زورآزمائی به زورخانه قصر می آمدند در حسرت بخاک رساندن پشتت میسوختند .ولی حالا با آن زمان تومنی صد تومن فرق کرده ای.قبول نداری؟

پدر چیزی نگفت .دلم برایش سوخت و از مادر رنجیدم که دارد پیری و ضعف اورا برخش میکشد.مادر ادامه داد:

- تازه...آن موقع ها اگر هم دستگیر میشدی فوق بالایش این بود که اجناست را ضبط کنند یا جریمه ای برایت ببرند. الآن پای اسارت و کشته شدن در میان است .پای یک دشمن بیگانه بیرحم و وحشی در بین است .خیلی توفیردارد قربانت گردم.

پدرکه دنبال دلیل و برهانی جدید برای اثبات درست بودن تصمیمش میگشت در جواب مادرگفت:

- تو مگر نشنیدی الآن عبدالله چه گفت؟تردد عراقیها در داخل شهر کمتر شده است و بحول و قوه الهی کارمان درست پیش خواهد رفت.

من که میدانستم محال است پدر رابتوانیم مجاب به تغییر تصمیمش بکنیم،راهکاری تدبیر کردم که معتقد بودم از شدت مخاطرات میکاهد:

- بابا...قربانت گردم لااقل مسلخ نروید . با چند گلوله که نمیشود برعراقیها چیره شد.اگر غیر مسلح باشید هم ما خیالمان راحت تر است و هم احتمال دستگیرشدنتان کمتر.بدون اسلحه اگر هم دیده شوید ممکن است توجهی بخود جلب نکنید و مثل این همه مردم رد شوید و برویدولی با اسلحه بر دوش مهلتی بشما نمیدهند و...

دیگر نتوانستم ادامه دهم و بغضم شکست . بغضی که بیش از یکساعت بود راه گلویم را بند آورده بود .بغض مادر و بقیه خواهرانم نیز همزمان با من شکست و های های گریه آغاز کردند.حمید را دیدم که صورتش را میان دستانش گرفته وشانه هایش میلرزند .حال دائی و خاله هم شدیدا منقلب بود .سیداز جا برخاست و با صدای بلند صلوات فرستاد.

- اجماعا صلوات ...بخدا این ضعف روحیه ازخانواده حاج مرتضی بعید است .محکم باشید .اینجا جای شکننده بودن و ضعف نشان دادن نیست به مولا...همگی باید قوی باشیم چون دشمن لامروت وبی اغماضی مقابلمان است و از ضعف ما قدرت میگیرد .

سیدهاشم در حین صحبت،هر دو اسلحه را برداشت و پشت پرده ای که جلوی جارختخوابی کشیده شده بود گذاشت:

- این اسلحه ها همین جا خواهند ماند.هم برای امنیت خودمان و هم برای راحتی خیال شمالازم است که دستمان خالی باشد.حرف و نظر خواهرمرضیه درست وبجا بود . ما نمیخواهیم در گیر شویم که محتاج اسلحه باشیم . قصد ما کسب اطلاعات و تهیه یک کروکی است که بتواند برای رزمندگانمان راهگشاباشد.

بعد دستی توی انبوه ریشهایش کشید و در حالیکه توی صورت پدر میخندید ادامه داد:

- البته ریش و پشم من و حاج مرتضای عزیزبمراتب از این کلاشها خطرناکتر است.

سخنان سیدهاشم اندکی از سنگینی و اندوه فضا کاست .هق هق گریه ها بتدریج فروکش نمود وصلوات دوم را نیز به دعوت سید دستجمعی فرستادیم.سید رفت داخل حیاط و با مقداری آب که توی آفتابه بود وضو ساخت.هنگامیکه مجددا بداخل اتاق برگشت .قرآن را که همیشه جلوی رویش بالای رحل قرار داشت بدست گرفت ،بوسید و آنگاه گفت:

- من وحاج مرتضی حرف هرکسی را ممکن است زمین بیاندازیم الا کلام خدا.

باز هم صلواتی فرستاد و از همه حضار خواست که نیت کنند .گرچه همه نیتها در دل بود ولی کاملا پیدا بود که در یک راستا هستند .همه ما میخواستیم بدانیم که آیا خروج پدر وسیدهاشم از خانه بصلاح است یانه.سید در حالیکه هنوز زیر لب فاتحه الکتاب رازمزمه میکردقرآن را گشود وشروع کرد به خواندن.آهسته میخواند ،طوری که من نمیشنیدم .بعداز تمام شدن قرائتش قرآن را بست و بوسید و بر رحل نهاد. همه نگاهها بدهانش بود .لبخندی برلب نشاند و با طمانینه لب به سخن گشود:

- اگر من در برداشتم از آیات اشتباه نکرده باشم و اگر خدا بخواهد گویا قرار است این بنده ناچیر اسیر شوم! فدای سر مبارک امام خمینی .

سیدهاشم بعد از ادای این جمله کوتاه و تکان دهنده خاموش ماند ودر فکر فرو رفت.هیچ علامتی که حاکی از ترس یا دلهره باشد در چهره اش مشهود نبود.حالابعداز این همه سال که دارم فکرش را میکنم میبینم آن جوان کم سن و سا ل چه سعه صدر و دل بزرگی داشت.باور کنید به جوانهای این دوره و زمانه که نگاه میکنم و سیدهاشم مهدوی را در مقام مقایسه با آنان قرار میدهم درمیابم که پختگی و درک دینی و اجتماعی که او داشت شاید بیست سال فراتر از سن و سالش بود .چرائی این رشد شگرف برای من کاملا آشکار است.او دست پرورده مکتب انسان ساز و تعالی بخش امام خمینی(ره) بود.سید دستان پدر را میان پنجه هایش گرفت و گفت:

- حاجی فکر نکنی میخواهم حاج خانم یا خواهر هایم را بیهوده دلخوش کنم ولی تعبیر من از آیات فقط اسارت خودم بود نه شما. شما اسیر نخواهید شد،فقط من اسیر میشوم . این چیزیست که من از استخاره دریافت کردم.

مادر که معلوم بود قصد دلداری دارد خطاب به وی گفت:

- پسرم...حالا شاید...

حرفش را ناتمام باقی گذاشت ولی سید که دقیقا میدانست مادر چه نیتی دارد با همان بشاشیتی که از همان ابتدای بیان نتیجه استخاره در چهره اش نشسته بودگفت:

- منظورتان احتمالا این است که ممکن است اشتباه کرده باشم .درست حدس زدم حاج خانم؟

- بله ...بالاخره از هر آیه ای معانی متفاوتی میتوان استخراج کرد ...

- خوب،شاید...من تا این لحظه به بر داشت خودم از آیات اطمینان داشتم ولی حالا که شما معتقدید ممکن است اشتباه کنم منهم میگویم بله ...هر چیزی ممکن است .بهرحال جنگ است .مسلما در جنگ شیرینی،باقلوا قسمت نمیکنندبلکه شهادت،مجروحیت،معلولیت و اسارت قسمت میکنند...

بعد خندید و ادامه داد:

- و البته اگر فرصتی باشد بعد از شهادت حلواهم قسمت میکنند .

دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود وظاهرا از آن لحظه ببعد تا لحظه بازگشت آندو، سهم مااززندگی، اضطراب و انتظار بود.

تااواخر شب که یکی یکی خوابمان برد،ببیشتر مواقع سکوتی کشنده بر فضای خانه حکمفرمابود.حال حمید کما فی السابق بد بود و با این وجود مرتب میگفت که قصدداردفردا با پدر وسیدهاشم همراه شود.هم خودش و هم ما میدانستیم برای او که بزحمت قادر بود قدم از قدم بر دارد وحتی تا داخل حیاط برود همراه شدن باآن دو غیر ممکن است ولی دیگر کسی دل و دماغ مخالفت و استدلال و توضیح واضحات را نداشت .نمیدانم چگونه تضاد شدید مابین فضای خانه و بیرون از خانه و سطح شهر را تشریح کنم که برای شما قابل درک باشد.فقط این را بگویم که تصمیم پدر وسیدهاشم در آن بحبوحه بسیار شجاعانه بود.خشونت و بیرحمی حاکم بلامنازع کوچه ها و خیابانهای شهر اشغال شده و روبه زوال قصرشیرین بود.آن دوبه میل درونی خودشان و بخاطر احساس وظیفه - بی آنکه کسی مجبورشان کرده باشد - ماموریتی خطیر و سنگین را برای خودشان تعریف کرده بودند وبرای به انجام رساندن این ماموریت داوطلبانه داشتند کانون گرم و امن خانه را ترک میگفتند. برای آنها خیلی راحت بود که در همان محل ایمن و راحت بنشینند و در موقعیتی مناسب شهررا ترک گفته و خودرا نجات دهند اما بنظر میرسید امنیت و راحتی در آن تنگنای زمانی برای آنها بی معنابود و در واقع آنچه که برایشان حائز معنا و اهمیت محسوب میگشت آزاد سازی خاک مقدس وطن از لوث وجود شیطان صفتان بعثی بود.آن دو مرد خدا میدانستند روزهائی که درآن بسر میبردیم در تاریخ کشورمان بعنوان دورانی سخت و سرنوشت سازثبت خواهد شد.تفاوت افراد شاخص و آگاه با افراد ناآگاه در همین نکات ریز است.آنان برهه های حساس زمانه خود را بموقع و درست تشخیص میدهند و درک میکنند که در آن مقطع زمانی چه نقشی را باید ایفا کنند. فی الواقع در مقاطع مهم زمانه،هر کسی باید با بهره گیری از شناخت و هوش ذاتی خودش نقش و وظیفه اصلی اش را تشخیص داده و عهده دار گردد.درآن مواقع کسی وجود ندارد که ماموریت افراد را مشخص کند ویا آنها را در جایگاهشان قرار دهد.برخلاف انسانهائی که میپندارند از لحظه بلحظه عمرشان تنها باید برای بهتر و بیشتر لذت بردن و کام جستن از نعمات و امکانات زندگی استفاده کنند،انسانهای فرهیخته یقین دارند حیات دنیویشان ودیعه ایست که به آنها داده شده است تادر راههائی که مکاشفات خدا محورانه برای آنان مشخص و معین مینماید بکارش گیرند. دلیل اعطای زندگی از سوی خدا به انسان نمیتواند فقط گذران و به پایان رساندن آن باشد بلکه هدفی والا در میان میباشد.

 

 

* * *

 

 

خورشید هنوز در نیمه راه مطلع خودبه درخشش کامل نرسیده بود و آدم فرصت داشت که تا قبل از گرم شدن هوا کمی از خنکای سحر گاه استفاده کند.سید هاشم و پدرصبحانه مختصری خوردندودرحالیکه آیه (وجعلنا) ورد زبانشان بودقصد خروج از خانه را کردند.با وجود ممانعتهای مادر و پدر،من هم همراه آنها ازبیرون رفتم.فکر کردم اگر یک زن همراه آنها باشد شاید کمتر مورد توجه شکاکانه قرار گیرند.

خوشبختانه ازخانه تا درمانگاه قرنطینه خبری از گشتیهای عراقی نبود.بیرون ازمحوطه درمانگاه باعده ای از اهالی که اکثرا پدر را میشناختند و گویا برای تصمیم گیری در مورد اجساد باقی مانده در داخل ساختمان درمانگاه و حیاط آن آنجااجتماع کرده بودند،برخورد کردیم.آنها بمحض اینکه پدروسیدرا دیدند آندورا دوره کردند ومن گوشه ای ایستادم .یک پیرمرد هیکلمند و پرتوان که مسن تر از پدر بنظر میرسید از میان جمع بطرف پدر و شریعت آمد، دستهایش را پشت آندو قرار داد و از میان حلقه جمعیت خارجشان کرد .پس از اینکه آنها را به نقطه خلوتی ،پشت یک دیواررساند،منهم دنبا لشان رفتم .بنظر میرسید پیرمرد مزبور نگران آنهاست چون پدر میگفت:

- پهلوان نجف،تورا به روح جوانمرگ قسمت میدهم ،نگران نباش. هدف که خدائی باشد ترس معنا ئی ندارد.

پیرمرد که حالادیگرمیدانستم نامش پهلوان نجف و از پیشکسوتان زورخانه قصراست با خوشروئی و در حالیکه زیر چشمی حواسش به اطراف بود گفت:

- داش مرتضی فکرش را کرده ای اگر این اوضاع ادامه دار باشد بدون شما وضعیت چه شکلی خواهد شد؟ اصلا ماها به کنار .اگر اسیر شوی تکلیف دخترهایت چه میشود؟مفت و مجانی خودت را به اسارت دشمن بیندازی که اسمش جهاد و مبارزه نیست .اگر میخواهی اطلاعات بگیری راه دارد.ماهم کمک میکنیم .همگی چشم و گوشمان راباز کرده و دانسته هامان را روی هم میریزیم و روی کاغذ میآوریم.آنگاه یک جوان زبر و زرنگ و تر و فرز را مامور میکنیم که کاغذ را به نیروهای خودمان برساند.خدا وکیل این که من میگویم بهتر نیست؟

کم کم چند نفر دیگر هم به آنها پیوستند و بحث ادامه دارشد.اکثریت مطلق مردم اعتقادداشتند که پدر وسیدهاشم باید بمانند .من مثل یک مامور تجسس خبره تک تک چهره ها را مطالعه میکردم که مبادا فرد نابابی میانشان رخنه کرده باشد .هوا بتدریج داشت روشن میشد و خورشید در حال طلوع بود.بیم آن داشتم که گشتیهای عراقی سر برسند .متعجب بودم که چطور تاآن لحظه خبری از آنها نشده است.احتمالا متوجه تجمع در این محل نشده بودند وگرنه سریعا در محل حاضر میشدند.خدا خدا میکردم که زودتر این جلسه مکالمه بپایان برسد و مردم متفرق شوند چون نمیتوانستم تصور کنم در صورت رسیدن عراقیها بخصوص اگر یک ستون پنجمی هم همراهشان باشد چه اتفاقی ممکن است رخ دهد.

در آن محل که ایستاده بودم باغ قسمت جنوبی بیمارستان قرنطینه را زیر دید خود داشتم . با زیاد شدن جمعیت پیرامون پدروسید ناگزیر شدم از انها فاصله گرفته و در امتداد دیوار بیمارستان چند قدم بطرف پائین بروم و در جای خلوتی بایستم .حس کردم نسیم ملایم و تقریبا خنک صبحگاهی بوی تعفن عجیبی با خود دارد.بوئی که گاهی قوی و گاهی کم جان بود.وقتی هم که جریان نسیم تند میشد موجی از بوی غیر قابل تحمل و حال بهم زن دماغم را پر میکرد.منبع آن بوی غیر قابل تحمل که داشت امانم را میبرید از اجساد در حال فساد وتجزیه ای بود که توی ساختمان و حیاط قرنطینه بلاتکلیف رها شده بودندو همین چند دقیقه پیش عده ای در مورد آن داشتند بحث میکردند.مجبور شدم برای در امان ماندن از آن بوی وحشتنا ک خودم را از جائی که بودم حرکت دهم و دوباره به جمع پیرامون پدر نردیک شوم.

پدر که در حین صحبت کردن باچشمان نگرانش داشت دنبال من میگشت بمحض مشاهده ام لبخندی زد و آرامش به نگاهش باز گشت.و همزمان برق تعصب و غیرت نیز در دیدگانش درخشیدن گرفت.بر صفحه دیوان چشمهای پدر شعر اندوهبار وعشق آلودی خوانده میشد و میدانم که آن شعر را تنها من میتوانستم بخوانم و تنها برای من قابل فهم بود .منی که آن چشمهای پراحساس،بی پیرایه و مهربان را خوب میشناختم و از کودکی تاکنون بارها و بارها در زلال عطوفتی که همواره درآنها میدیدم مسحورانه خیره شده بودم ونگاه عطشناکم را کرارا از چشمه مهر پدری سیراب کرده بودم.

پدر از پهلوان پرسید:

- خوب حالا شما میگوئید ما چکار کنیم؟اینجا خاک ماست پهلوان .وطنمان است .نمیشود بی تفاوت بایستیم و شاهد باشیم که بیگانگان لگد مالش میکنند و بریشمان میخند ند.

یکی دیگر از اهالی که کامله مردی بودجمعیت را شکافت، پیش آمد و گفت:

- حاجی ،قربان مرامت...از همان دوران انقلاب که جوانان را در مبارزه با رژیم شاه آگاه میکردید وجودتان برای شهر نعمت بود و مایه مباهات قصریها. الآن هم همه میدانیم که هدفتان عالیست و و جز خیر و صلاح چیز دیگری با خود ندارد. به مولا سوگند همه این جمعیت که اینجا حاضرند اگر میدانستند شهادت یا اسارتشان ضربه ای حتی جزئی بر پیکر دشمن وارد میسازد و یا وجبی از خاک میهن را باز میگرداند و آزاد میکند،با جان و دل همراهتان میشدند ود ر این راه از شما وآقای مهدوی سبقت میگرفتند . ولی فدایت شوم ... زدن به دل دشمن آنهم در این جنگ مغلوبه فقط یک خودکشی بی نتیجه است .

پهلوان نجف که تاکنون با حرکات سر گفته های آن مرد را تائید میکرد مجددا رشته کلام را بدست گرفت:

- هر کاری ابتدا محتاج تفکر و برنامه ریزی است ...

سپس سیدهاشم را طرف خطاب قراردادو افزود:

- ...خود شما بارها در نماز جماعت گفته اید مومن مسلمان و شیعه علی(ع)باید کیس و هوشمند باشد و همانگونه که بایددرست زندگی کند موظف است درست هم بمیرد و حتی مرگش هم ثمربخش و در راستای اعتلای دین خدا باشد.

پیرمرد کم بنیه و لاغراندامی که عصا در دست داشت وروی تکه سنگ بزرگی در چند قدمی جمعیت نشسته بود گفت:

- پسرم سردار را که همه شما میشناسید.او از نیروهای مدافع شهر بود . آقای مهدوی خوب میشناسدش ،خودش اورامسئول نیروهای بالای تپه موسی کرده بود.چند روز از او بی خبر بودیم تااینکه دیروز خودش را بخانه رساند .او میگفت: بابا این ها همه شایعه است که میگویند لشگر خراسان در راه است .هیچکس بفکر نجات ما نیست .نه تنها قصر توی دست صدامیهاست بلکه کل منطقه از این طرف تا قراویزو از آنطرف تا گور سفید توی مشتشان است . الکی خوش نباشید و خودتان را گول نزنید.بنی صدر دستش با صدام توی یک کاسه است.

پهلوان نجف که سخنان آن پیرمرد را مهر تائیدی بر نظرات خودش میدانست در حالیکه انگشت اشاره اش را بسمت پیرمرد گرفته بودو میجنباند. سری باتاسف تکان داد و صحبتهایش را ادامه داد:

- بع...له !...این است اوضاع ما ومعلوم نیست تا کی ادامه دارد.

پهلوان مکث کوتاهی کرد و خواست ادامه دهد اما گویا پشیمان شد .بعد خودش را کاملا به پدر نزدیک کرد و خیلی آهسته توی گوشش چیزهایی نجواکرد.نه من و نه کس دیگری بجز پدر چیزی نشنید اما حدس زدم که دارد در باره آدم فروشها به او هشدار میدهدو میگوید که آن خائنین دارند دنبال اووسیدمیگردندواگرگیر بیفتند به آنها رحم نخواهند کرد.بعد از خاتمه صحبتهای در گوشی پهلوان،پدر در فکر فرو رفت.میدانستم که مصلحت اندیشی دنیوی جائی در مرام پدر ندارد.او جواب همه این حرفها و هشدارها را داشت ولی شاید نمیدانست چگونه باید در آن تنگنای زمانی دلایل خود را برای همگی تشریح کند . پدر وسید یکی دو دقیقه دونفری با هم صحبت کردند و سپس پدر روبه جمعیت منتظر کردو گفت:

- مردم ...ما باید برویم .باید حرکت کنیم.مهم نیست نتیجه کارچه میشود بلکه مهم این است که تلاش وحرکت کنیم وبی ثمرننشینیم.مامامور به تکلیفیم نه نتیجه.وقتی که مسیر را درست برویم یقینا خدا یاریمان خواهد کرد و تنهایمان نمیگذارد.

حرفهای پهلوان نجف و بقیه مردم تاثیر خودش را روی من گذاشته بود . با خود اندیشید م که حتی اگر پدر بسلامتی از این مهلکه جان بدر ببرد و خودرا به سرپل برساند یک چیز مسلم است:او نمیتواند مجددا نزد ما باز گردد.حتی یک انسان بی تجربه نیز میدانست که باز گشت به قصرشیرین بسیار سخت تر از خروج از آن و در حقیقت از امور محال است.اگر اشغال قصر ماهها و سالها بدرازا میانجامید مادر و خواهران بی پناه و بی سر پرستم وسط این گله گرگها بدون پدر باید چکار میکردند؟آیا او فکر اینجای قضیه را کرده بود؟

هم سید و هم پدردر تصمیمشان راسخ بودند.بیادآوردم که آندوپیش از خروج از خانه غسل شهادت کرده بودند.با یاد آوری غسل شهادت پدر تنم لرزیدو حس کردم لازم است پیش بروم و کاری بکنم.شاید پدر فقط به تلنگری از جانب من نیاز داشت که به خانه باز گردد.

ازحرکتی که میخواستم انجام دهم بخاطر وجودآن جمعیت کثیر شدیدا خجالت میکشیدم ولی آنجا جائی بود که باید شرم را کنار میگذاشتم چون یگانه اولویت من حفظ زندگی و سلامتی پدر بود.جلو که رفتم مردم به احترام من راه را باز کردند .به پدر که رسیدم جلوی چشم همه بازویش را چسبیدم و بالحنی ملتمسانه و صدایی لرزان گفتم:

- بابا ...دردت بالای سرم .ماکه برادرنداریم.مادرو خواهرهای بد بخت مرا به کی میخواهی بسپاری ؟

پدر لبخندی از جنس خاطرات پاک کودکیم را نثار چشمان مضطرب و نگران من کرد و گرمای عشق پدرانه را بر تمامی وجودم پاشید.سپس دوکتفم را میان پنجه های قدرتمندش گرفت و مهربانانه تکانی کوچک و محکم به شانه هایم داد.خستگی بیکباره از تمامی وجودم رخت بربست و آرامشی شیرین بر تنم نشست:

- این راه من است عزیز دل بابا.راهی که مکلفم به رفتنش .راهی که حسین(ع)و یاران باوفایش بدون ذره ای تردید رفتند.من که از آنها عزیز تر نیستم.هستم فدایت شوم؟...

خواست باز هم ادامه دهد ولی گوئی گرهی از یک بغض هنگفت راه بر گلویش بست و مانع انعقاد مجدد کلامش شد.این بغضی بود که همواره با یاد آوری و ذکر مظلومیت ابا عبدالله الحسین و اهل بیت و یاران او در گلوی پدر گره می انداخت.

بهرحال گرچه آن دو عزم رفتن داشتند ولی مردم نیز اراده کرده بودند که هر طور شده مانع رفتنشان شوند و طوری دوره شان کرده بودند که گمان میکردم عنقریب هردویشان را در میان گرفته و به خانه باز میگردانند.هرچه که مردم بهتر و بیشتر واقعیات ومخاطرات را بصورت عریان تشریح مینمودند بیشتر بر خرد جمعی مسجل میشد که عزیمت آنها اشتباه است.

نهایتا قرار پدر و سید با مردم براین منوال شد که حداقل تا فراهم گشتن شرایط و امکانات لازم و تدوین یک نقشه جامع و کروکی کامل از وضعیت استقرار نیروهای دشمن در داخل و اطراف شهر که آنهم با همکاری همه مردم باید انجام میگرفت صبوری پیشه سازند و با احترام به خواسته اکثریت قریب باتفاق ریش سفیدان شهرفعلا در نهانگاه بمانند .

خوشحالی من در آن لحظه غیر قابل توصیف است .شادی من مثل شادی دختری بود که پدرش رااز بالای چوبه دار پایین میکشند و از اعدامش صرفنظر میکنند .برایم باور نکردنی بود که پدردارد به خانه باز میگردد.حتم داشتم تلاشی که در آخرین لحظه کرده و به پدر التماس نموده بودم در دستیابی به نتیجه مطلوب تاثیر بسزائی داشته است.

برای امنیت بیشتر پدر وسید ضمن همراهی با آنان جلوتر حرکت میکردم که اگر احیانا نیروهای عراقی جلویمان سبز شدند بتوانم مطلعشان کنم و آنها را از خطر برهانم.

در انتهای یک کوچه - آنجا که میباید قدم در خیابان اصلی میگذاشتم- احتیاط بیشتری بخرج دادم.متوقفشان نموده و خواهش کردم که در پناه یک اتومبیل نیم سوخته خودرا استتار کنندسپس شخصا کمی جلوتر امدم ،جائی که دیده نشوم ایستادم و داخل خیابان را پائیدم.متوجه یک کامیون روباز شدم که سر کوچه ای در آنسوی خیابان ترمز کرد.بااشاره دست،بسرعت آنان را از وجود خطر آگاه کردم.

در قسمت پشتی کامیون چند سرباز سبز پوش کلاه بره برسرنشسته بودند.افسرمتوسط القامه سبیلوئی که اوهم کلاه بره برسرش بوداز کامیون پیاده شدوپشت بندش احد پائین آمد.لبریزازنفرت وخشم شدم.احد ملعون تندوتندباافسربزبان کردی حرف میزد.کلمات برایم مفهوم نبودند .افسر نیم چرخی به بدنش دادوداخل کوچه راکه احدبه آن اشاره داشت نگاه کرد.کلتی برکمر داشت که مدام دستش روی جلد چرمی آن بود،انگار هر لحظه آماده بود کلت را از جلدش بیرون بکشد و شلیک کند.

بعد از خاتمه سخنان احد،افسر با صدای دورگه نعره مانند دستوراتی بزبان عربی صادر کرد .سربازها یکی یکی و بسرعت تمام از کامیون پائین پریدند ولحظاتی بعد دوازده کماندوی بلند قد و هیکل دارجلوی احد و فرمانده بخط شده بودند. با فرمان بعدی که بلندتر و خشن تر از قبل صادر شداسلحه ها بحالت قراول و لوله بجلو گرفته شد وهمزمان با شمارش افسر،سربازان پوتینهایشان را باریتمی هماهنگ برزمین کوفتند و بچپ چپ کردند.فرمانهای سوم و چهارم سرباز ها را وارد کوچه کردو کناردیوار متوقف نمود. افسر و احد مقابلشان ایستادند و چند لحظه بعد افسر بعثی فرماندهی سربازانش را به احد سپرد،خودش کناری ایستاد وسیگاری گیراند.

احد زیر نگاه افسر بصورت شمرده شمرده توضیحاتی به سربازها داد و بعدآنها را به چهار دسته سه نفره تفکیک نمود. گرچه کمی هول شده بودم ولی خیلی خوشحال بودم که محل عملیات آنها در آنسوی خیابان است. چون اگر به اینسو آمده بودند را گریزی برای ما نبود و خیلی بد میشد.

پدر خودرا به کنارمن رساند و غرق نگاه کردن به حرکات عراقیها شد.ازاین کارش خوشم نیامد و گله کردم:

- باباچرا آمدی؟همانجا می ایستادی خوب !

بزودی سید هاشم هم بما ملحق شد و اعصاب مرا بیشتر بهم ریخت...

- حاج مرتضی چه خبر است؟!

پدر بدون آنکه جوابی بدهد باانگشت اشاره کوچه و کامیون را نشان داد.در آن لحظه زنی حدودا سی، چهل ساله که دست کودکی را در دست داشت وچشمانش بین حرکا ت عراقیها ووضعیت غیرعادی مادرآمدوشدبود،تند وهراسان ازکنارمان عبورکردوپا به خیابان گذاشت.اورا نشناختم ولی یکجوری ما سه نفر را نگاه کرد که ترسیدم.تاوقتی که به انتهای خیابان نرسید خیال منهم راحت نشد .همه اش میترسیدم برود و وجود ما را در آن حالت مشکوک به احد اطلاع دهد.همانطور که گفتم آن زن را نمیشناختم ولی وضع روحی من طوری بود که به هر کسی سریعا ظنین میشدم و فکر میکردم ممکن است ستون پنجمی باشد.

دسته های سه نفره سربازان که حالا تحت فرمان احدبودند هر کدام به طرفی رفتند .دودسته ازآنهاوارد دوکوچه ی فرعی که از همان کوچه منشعب میگشت شدند و دو دسته بعدی همراه بااحد بسراغ دوخانه در همان حوالی رفتند و در حالیکه وحشیانه در ها را میکوبیدند،نعره کشان چیزهائی گفتند.صداهای حاصل از درکوبیدنها و فریاد زدنهااز کوچه های کناری هم که دو دسته اولی رفته بودند کمی ضعیف تربگوش میرسید. گروهی که احمد همراهشان بود هنگامیکه از باز شدن درب اولین خانه ناامید شدند چند قدم عقب رفتند و بعد احد درب خانه را برگبار بست .درهمین اثناء ازخانه دوم که چند خانه با اولی فاصله داشت پیرمردی که زیر پوش سفید و پیژامه پوشیده بود هراسان و سرآسیمه خارج شد و دسته دوم سرباز ها با عجله وارد آن خانه شدند.پیرمرد که پشت سرهم حرفهائی میزد پشت سر سربازان داخل شد.دسته اول که باوجود شلیکهای احمد هنوز موفق به تخریب قفل در نشده بودند با لگد و قنداق اسلحه بجان درب افتادند و عاقبت آنرا شکستندو وارد شدند.ازداخل آن دوکوچه فرعی صدای ضجه وشیون رقت برانگیزچند زن وکودک دلم راخراشیدوهمزمان چند صدای شلیک هم بگوش رسید.

سربازانی که که همراه پیرمردپیژامه پوش وارد خانه شده بودند بیرون آمدند .گویا در آن خانه مورد مشکوکی ندیده بودند و البته چیز پرارزشی هم برای غارت گیرشان نیامده بود.هنوز توی کوچه های فرعی قیامت بود گرچه هنوز معلوم نبود جریان چیست و چه اتفاقی دارد می افتد.داشتم به غوغای کوچه های فرعی گوش میدادم که ناگهان شیشه پنجره خانه اول که درش را شکسته بودند خرد شده و توی کوچه پاشید.نعره هائی مردانه ورسا کوچه را پر کردو فریادهائی اعتراض امیز بزبان کردی بگوش رسید،آنگاه جوانی سنگین وزن و عضلانی که شلوار کردی به پا و زیر پوش رکابی برتن داشت خودرااز پنجره شکسته با مهارت بداخل کوچه پرتاب کرده،غلتی روی زمین خورد و از جا برخاست که بگریزد.احد از خانه دوم بیرون دوید وچندگلوله بسمت جوان شلیک کردکه یکی دوتایش در ران وساق پای جوان نگون بخت نشست و بقیه هم بزمین خورده و کمانه کردند.جوان محکم با پهلو بزمین خورد،همینکه خواست از جابلند شود احد به او رسید و با قنداق اسلحه محکم به ستون فقراتش کوبید و اورا باصورت بزمین زد. شلوار جوان در طول همان چند ثانیه از خون خیس شد و بر اثر زمین خوردن هم خون از بینی و دهانش سرازیر شد.جوان در حالیکه از درد میلرزید دستانش را بحالت تسلیم بالای سر بردو سعی کرد از جا برخیزد که متاسفانه نتوانست و زمینگیر شد. ازهمان خانه که جوان مزبور بیرون پریده بود سربازها دو جوان دیگر را با دستانی که توسط سیم تلفن بهم بسته بودندبیرون آوردند.

بزودی از داخل کوچه های فرعی هم پنج مرد جوان که بعضی هایشان کتک خورده و خونین و مالین بودنددست بسته و تحت الحفظ پیدایشان شد. یکیشان که معلوم بود بیشتر از بقیه کتک خورده مدام با صدای بلند و رسا الله اکبر،خمینی رهبر میگفت ویکی از سربازها هم پشت سرهم با قنداق اسلحه به پشتش میکوبید که ساکتش کند . گرچه با هر ضربه وقفه ای کوتاه در فریادهای جوان ایجادمیشد ولی باز هم باصدائی رساتر از قبل به شعار دادنش ادامه میداد.نزدیکیهای سر کوچه ،احد ملعون طاقت نیاورد و در حالیکه با دهان کف کرده فحشهای رکیکی میداد با مشت و لگد بجانش افتاد. گویا خیلی ناراحت بود که آن جوان شجاع حتی در حال اسارت هم روحیه اش را حفظ کرده بود. خائن بقدری وحشیانه آن جوان بی دفاع را میزد که عاقبت افسر عراقی با فریادی مانعش شد و با لحنی تحکم آمیز به او دستورداد کناربایستد. احد با دنباله دستارکه زیر چانه اش تحت الحنک کرده بود،در حالیکه هنوز زیر لب ناسزا میداد عرق از صورت سترد،سپس آب دهانش را جلوی پای جوان بر زمین تف کرد و کناری رفت.

دوتن ازسربازها جوانی را که گلوله خورده بود وشد ت خونریزی داشت او را به اغما فرو میبرد روی زمین کشیدند و بطرف کامیون بردند.سپس اورا بزحمت روی دست بلند کرده وتوی کامیون انداختند.

پیرمردپیژامه پوش باخشم مجددا از خانه اش بیرون آمد و فریادزد:

- کجا میبرید این جوانها را کافرهای لامذهب؟...فکر میکنید اینها را ببرید دیگر تمام میشوند؟خمینی بیست میلیون سرباز دارد بد بختها...بیست میلیون!

احد نگاه غضبناکی حواله پیرمرد کرد و فحش رکیکی به اوداد ولی افسرعراقی بدون اینکه گوشش بدهکار باشد نیروهایش را جمع و جور کرد.یکی دو دقیقه بعد همه سوارکامیون از آنجا دور شده بودند.

جملگی با دیدن آن صحنه های تکان دهنده شوکه شده بودیم و من زیر فشار عصبی شدید داشتم خرد میشدم.چه کابوسی بود آن حوادث تکان دهنده . وضعیت آن جوان تیر خورده چه میشد؟آیا زنده میماند؟یعنی ممکن بود اورا به بیمارستان برسانند و جلوی خون ریزیش را بگیرند؟

بهت و غمزدگی پدر نشان میداد که سخت منقلب شده است .خشم زایدالوصفی بوضوح در سیمایش مشهود بود.سیدهاشم گفت:

- بیائید قبل از آنکه باز هم کسی پیدایش شود خودرا به آنطرف خیابان برسانیم.

صدای شیون وزاری هنوزازدرون خانه هائی که دردیدرس ما نبودند بگوش میرسید.البته نه بشدت قبل،بلکه فروخورده،مایوس وکم جان.مثل آتشی که آخرین زبانه هایش را کوتاه کوتاه ازدل خاکستر بیرون میدهد و عاقبت زیر خاکه ها میمیرد.

 

 

* * *

 

دم دمهای ظهر سروکله پهلوان نجف پیداشد.باپدرکارداشت ومیخواست مشورتی هم بااووسید بکند.مش رحیم که دراتاقی واقع در آنسوی حیاط زندگی میکردو زیاد پیش ما نمی آمد به خواسته پدر آمد و همصحبتشان شد .بحث مابین آنها کم کم گرم شد . من بکمک دائی داشتم توی تشت آب حمید را پاشویه آب نمک میکردم تاشاید کمی حرارت بدنش افت کند و از تب شدیدی که دچارش شده بود خلاصی یابد.پهلوان نجف گفت:

- خدایا حکمتت را شکر .خدایا رحمتت را شکر.همین که شما رفتید سرو کله عراقیها پیداشد .رحمش را میبینی داش مرتضی؟

ومن صدهزار مرتبه شکر خدارابجای آوردم . فکر میکردم اگر تمام عمرم رابنشینم و شکر خداکنم بازهم حق مطلب را ادا نکرده ام.پهلوان نجف درادامه حرفهااز دلیل آمدنش گفت.مشکل بزرگی در بیمارستان قرنطینه ایجادشده بودو انبوهی از اجساد در حال تجزیه و تعفن بودند.همین امروز صبح مردم جمع شده بودند که به دفن اجساد بپردازند ولی عراقیها مانعشان شده و از آنها خواسته بودند که متفرق شوند .

و حالا پهلوان نجف دوره افتاده بود توی شهر و خانه ها که مردم را دوباره دور هم جمع کند و این بار هرطور که شده کار را بانجام برسانند. اجساد زیاد بود و بوی تعفنشان بقدری شدید که هر جسد دو نفر آدم لازم داشت .برای کندن چاله و جابجایی تا محل قبر.توضیحات پهلوان سختی کار را آشکار میکرد:

- کندن چاله و بردن جسد تا سر قبر و مجددا پر کردن قبر توی این هوای گرم و با بوی تعفن وحشتناکی که وجودداردتوان آدم را کاملا میگیرد. اگر بالای سر یکی از جنازه ها بیائید میفهمید من چه میگویم .خیلی تحمل میخواهد که بوی تعفن بیهوشتان نکند.من که یک آن چشمم سیاهی رفت و نزدیک بود بزمین سقوط کنم .دونفر که کارها ی حمل جسد وحفر گورراانجام بدهند دیگر وقت یا توان کندن یک قبر دیگر را نخواهندداشت پس هر چه تعداد نفرات بیشتر باشدکار سریعتر پیش خواهد رفت .

من که خودم آنروز صبح بوی بد مرده را استشمام کرده بودم تقریبا حرفهای پهلوان را میفهمیدم. من ،خاله، دائی وخدیجه قول دادیم همزمان با بقیه مردم سر موعد مقرر جلوی ساختمان بیمارستان حاضر شویم .مش فتاح ،شوهر خاله فریده هم پس از اشاره بازی با خاله،با زبان بی زبانی آمادگیش را اعلام نمود،سپس پهلوان نجف رفت که شاید بتواند عده بیشتری را بسیج کند.

نهارمان آش گندم بود.یک مقدارهم باآب پاکیزه ای که داشتم از همان اش برای امید پختم و از لعابش به او خوراندم.جرات نمیکردم زیاد از آب و لعاب گندم پخته شده به او بدهم . میترسیدم معده اش را اذیت کند .طفلک هنوز وقت خوردن این غذاهایش نبود.کمی قندداغ هم برایش درست کردم که جلوی نفخ شکمش را بگیرد تابعدا فکری برایش بکنم.سخت بود ...خیلی....فکر و خیال تغذیه و سلامتی امید داشت دیوانه ام میکرد.

 

 

* * *

 

سر ساعتی که پهلوان نجف تعیین کرده بود عده کثیری از اهالی شهر دم بیمارستان قرنطینه ایستاده بودند . وضع واقعا فجیعی بود .حالابوی تعفن شدید تر ازصبح بود. ازدویست سیصد متری ساختمان بوی زننده اجساد مشام را شکنجه میداد.قدم نهادن به داخل محوطه و ساختمان بیمارستان کار هر کسی نبود .تحمل میخواست .ولی بهرحال همه ما آمده بودیم که به آن وضع خاتمه دهیم .بسیاری از مردم بیل و کلنگ با خودشان آورده بودند ولی کاملا پیدا بود که خیلی هایشان دست دست میکنند و رغبتی برای شروع کار ندارند .پهلوان رفت روی یک بلندی ایستاد و که بتواند صدایش را به همه برساند:

- چند نفر داوطلب شوند و با من بیایند.با دستمال جلوی دهان و بینی تان رابپوشانید.یک مقدارکه کار کردیم افراد تازه نفس بیایند و جایشان را با ما عوض کنند.بالاخره این کار باید انجام بگیرد.هرچقدر که بیشتر طولش بدهیم یا دست دست کنیم تعفن اجساد شدت میگیرد و دفنشان غیر ممکن میشود . هوا گرم است. باید دست جنباند.یک نفر از میان جمعیت گفت :

- پهلوان ...به قرآن از صبح تا حالا با وجود ممانعت عراقیها فقط توانسته ایم پنج جسد را دفن کنیم .تمام کسانی که در اینجا جمعند یا سالخورده اندیا ضعیفه.بعثی های بی همه چیز جوانی برای شهر باقی نگذاشته اند .آنهائی هم که مانده اند نمیتوانند توی انظار آفتابی شوند .

مش رحیم که بیل در دست کنار ما ایستاده بود خطاب به دائی حسن گفت:

- آقا مرتضی پهلوان درست میگوید ،بوی میت مانده زیر گرما تحمل ناپذیراست .بعضی از این اجساد بیشتر از48ساعت است که در این گرمای طاقت فرسا رها شده اند .

پهلوان نجف هنوز داشت حرف میزد:

-...برادرها،خواهرها،همشهریها...این وظیفه ایست که باید انجام گیرد.کدامیک از شما تحمل میکند که جنازه هموطن و هم دینش امشب هم روی زمین بماند؟...به خدا غفلت معصیت اکبراست .بقیمت جانمان هم اگر شده باید تا شب همه را دفن کنیم...

وسط حرفهای پهلوان جیپی کنار جمعیت توقف کرد .افسری را که توی جیپ بود شناختم .همان افسر دیلاقی بود که عینک دودی کوچکی بر چشم داشت.مثل همیشه استوار چاق هم کناردستش بودوحالا داشت رانندگی میکرد.چهار سرباز مسلح هم در قسمت عقب جیپ نشسته بودند و آنتن دراز بیسیم از گوشه عقبی جیپ سر به آسمان کشیده بود و تکان تکان میخورد .با فرمان افسر،سربازها پائین پریدند و و در حالیکه روی زمین زانو میزدند لوله اسلحه هایشان را بسمت مردم نشانه رفتند.پهلوا ن که هنوز روی بلندی بود افسر را مخاطب قرارداد و گفت:

- پدرآمرزیده تفنگ بطرف یک مشت زن و پیرمرد بی دفاع گرفتن که افتخاری ندارد .کمی کوتاه بیا مسلمان!

پس از آنکه استوار چاق بسرعت حرفهای پهلوان را ترجمه کرد،افسرطپانجه اش را کشید، رویش را به او کرد و بلند بلند چیزهائی گفت. یکنفر که عربی بلد بود از میان جمع فریاد زد:

- پهلوان این بابا حرف حساب حالیش نیست ،دارد تهدید میکندکه اگر دوباره حرفی بزنی تورا میکشد .چه لیوانی آب بخورد ،چه با گلوله تورا بزند.بیا پائین پدرمن...

پهلوان بناچار پائین آمد و قاطی جمعیت شد .دراین حین دو دستگاه جبپ دیگر هم آمدند و کنار جیپ فرمانده ترمز کردند .از داخل یکی از جیپها درجه داری پیاده شدوبافرمانده گفتگوی کوتاهی کرد.مردی که عربی بلد بودوچند لحظه پیش به پهلوان هشدارداده بودپیش رفت .صدای تحکم آمیز یکی از سربازان که باتفنگش اورا مستقیما نشانه میگرفت سر جا میخکوبش کرد.مرد از همان جائی که متوقف شده بود چیزهائی به عربی خطاب به افسر دیلاق گفت.افسربه استوار چاق اشاره کرد که پیش برود و بااو حرف بزند.استوار از پشت فرمان پائین آمد و بطرف مرد رفت.تااو برسد پهلوان هم خودش را با آنها رساندو در حالیکه سعی میکرد بالحنی سخن بگوید که استواررا تحت تاثیر قرار دهد گفت:

- برادر بخاطر خدا،بخاطر انسانیت .ماهمه مسلمانیم.یک فکری برای این نعشهای توی بیمارستان بکنید.صبح هم که اجازه ندادید مردم همه شان را دفن کنند .

استوار سری تکان داد وگفت:

- کاری از دست ما بر نمیآید پیرمرد.تجمع ممنوع است .نمیتوانیم اجازه بدهیم یک روز دیگر اینجا جمع باشید و مرده چال کنید.فکر دیگری برای مشکلتان بکنید.

مردی که قبل از پهلوان پیش آمده بود باانگشت بسمت داخل بیمارستان اشاره کرد و گفت:

- تعداد اجساد زیاد است و محوطه اصلی بیمارستان بتونی است .مجبوریم اجساد را مسافت زیادی حمل کنیم تا از قسمت بتونی عبور کرده و به نزدیکیهای باغ برسیم و آنجا چال بکنیم . ولی اگر بشود با بیل مکانیکی قسمت فرودگاه هلیکوپتر را که به بیمارستان نزدیکتر است دو سه مترحفر کنید .بسرعت کار فیصله خواهد کرد.

پهلوان که معلوم بود جا خورده است پرسید:

- قبر دسته جمعی!؟گناه دارد...

- چاره ای نیست پهلوان.خودت فکرش را بکن ...بهتر از این است که شهدا باز هم روی زمین بمانند . معصیت کدامشان بیشتر است؟

ولی استوار قصد همکاری نداشت.گرهی به ابرو انداخت و گفت:

- اگر خودتان توانائی دارید یکی دوساعته مرده هایتان را چال کنید شاید بتوانم از فرمانده مهلتی بگیرم .ما وظیفه نداریم اجساد ایرانی را دفن کنیم .انگار یادتان رفته که دشمن هم هستیم ودر حال جنگیم .

ومن که شاهد این مکالمات بودم باخوداندیشیدم:زیاد هم عجیب ودور از ذهن نیست.از دشمن نمیتوان انتظار برادری و یاری داشت .باز هم جای شکرش باقیست که تا حدی قصد همکاری دارند و اجازه صحبت به مامیدهند.

مردی که پیشنهاد گور جمعی را داده بود چند قدم جلوتررفت و چیزهائی به استوار چاق گفت و سپس همراه با استواربه نزد فرمانده رفت وبااو حرف زد. کسی نمی شنید چه مکالماتی مابینشان در جریان است. مکالمه مرد با افسر عراقی چند دقیقه ای طول کشید و همه منتظر بودند ببینند نتیجه آن مکالمه طولانی چه میشود.عاقبت صحبتشان خاتمه یافت .افسر کمی فکر کرد و بعد دهنی بیسیم را از جلوی داشبورد برداشت و توی آن چیزهائی گفت.سپس بدستور افسر ،استوار چاق پشت فرمان پرید ،جیپ را سروته کرد ومجددا ترمز کرد و ایستاد.افسر با صدای بلند سربازانی را که اسلحه بسمت مردم نشانه رفته بودند صدازد و پس از سوار کردنشان ،جیپ گرد و خاک زیادی بخوردمان دادو دورشد.دوتا جیپ دیگر همچنان سر جایشان ایستاده بودند .

مردم شخصی را که با فرمانده صحیت کرده بود دوره کردند واز او در باره مکالماتش با افسرسئوال کردند.مرد جواب داد:

- فقط وقتی به افسر فهماندم که در صورت تعلل در دفن اجساد ،عفونت،مرض،وباو طاعون دامن نیروهای خودشان را هم خواهد گرفت راضی شد همکاری کند .دیدید که بی سیم زدتا یکی از بیل مکانیکیهای شهرداری خودمان را بیاورند و سریع محوطه فردگاه را حفر کنند.خیلی خوب شد،اینطوری یکی دوساعته کاررا بانجام میرسانیم.

پهلوان نجف گفت:

- پس معطل نکنید مردم...تا بیل مکانیکی میرسد ماهم باید هویت اجساد را معین کرده و آنها را نزدیک فرودگاه ببریم.

سه نفر از سربازان عراقی از جیپها پیاده شدند و آنجا باقی ماندند.سپس جیپها حرکت کرده و دور شدند.همگی بلااستثناء باپارچه و روسری و چفیه روی دهان و بینی مان را پوشاندیم تا شدت بوی تعفن مانع کارمان نشود . دقیقا همانطور که مش رحیم میگفت اجساد اوضاع بسیار وحشتناک ومشمئز کننده ای داشتند.خیلی مقاومت میخواست که آدم حالش بهم نخورد و بالا نیاورد.تمام دربهای چوبی اتاقهای بیمارستان را از جا کند یم وبعنوان برانکاردبکار گرفتیم.ازداخل ساختمان تا کنار محوطه فرودگاه مسافت دراز بود ونمیشد اجساد را بادست برد.هرچه پتو ملحفه و روتختی در بیمارستان موجود بود بکار گرفتیم تا اجسادرا در آنها بپیچیم تابه آن وسیله هم بوی تعفن را اندکی خفه کنیم و هم مجبور نباشیم منظره وحشتناک اجساد را با صورتهای متورم و آب لمبوو اندام کرم گذاشته و گندیده ببینیم.گرچه بااین وجود باز هم تعدادی از اجساد بدون پوشش بودند وجابجا کردنشان آدم را اذیت میکرد.من با خاله وخدیجه با دائی همراه شده بودیم.در طول مدت کار بقدری حالمان بد بود که کلمه ای مابینمان رد و بدل نمیشد.حتی چند بارحال خدیجه خراب شدو استفراغ کرد .هنوز هم که هنوز است فکر میکنم آن یکی دو ساعت سخت ترین ساعات کاری بود که در تمام زندگیم داشته ام.

بسیاری از اجساد بی هویت بودند و اوراق شناسائی توی جیب هایشان پیدا نمیشد ولی به پیشنهاد دائی حسن از هر کدامشان هر نشانه ای که میشد برداشتیم. مثل انگشتر، ساعت یا حتی کفش یاتکه ای از لباسهایشان و همه را توی نایلن بزرگی ریختیم که شاید بعدا در تشخیص هویت آنها کمک کند.در میانه حمل و جابجائی اجساد بیل مکانیکی هم رسید و کارش را شروع کرد.آرم روی آن نشان میداد که متعلق به شهرداری قصرشیرین است.کار کندن زمین شروع شد و تیغه های بزرگ و فولادین خیلی راحت کف بتونی فرودگاه را درهم شکست و بلند کرد.در حالیکه اجساد را مرتب و منظم کنار هم ردیف کرده بودیم کم کم یک گودال بزرگ شکل گرفت. راننده از مردم خواست عقب بروند که بتواند با پاکت بیل اجساد را بداخل گودال هل دهد.پهلوان نجف و چند نفر دیگر جلو آمدند و مانعش شدند .راننده غیظ کرد و مصر بود که این کار را انجام دهد .نمیدانم چه به او گفتند که راضی شد کوتاه بیاید و دستگاه را موقتا خاموش کند تا مردم اجساد را با دست توی گودال قرار دهند. از پهلوان سئوال کردم:

- عمو نجف چه به راننده گفتید که راضی شده به اجساد احترام بگذارد؟

- میگویم دخترم...میگویم.

راننده پیاده شد ،گوشه ای بر زمین نشست و سیگاری گیراند .آنوقت همگی دست بکار شدیم که اجسادرا یکی یکی و کنار هم بااحترام کف گودال بخوابانیم . این مرحله از کار چندان راحت نبود،بخصوص برای آن چند نفر که توی گودال بودند . ما که بالا بودیم باید اجساد را روی لنگه در ها میگذاشتیم و به دست افراد کف گودال میرساندیم و بدلیل ارتفاع زیاد گودال این کارخیلی مشکل بود.نمیدانم راننده بیل دلش برحم آمد یا بخاطر زودتر تمام شدن کار اینکاررا انجام داد.او از آدمهای داخل گودال خواست که بیرون بیایند،سپس پرید پشت دستگاه و روشنش کرد .چند دقیقه بعد یک سطح رامپ مانند شیبداردرست شده بود که میشد براحتی از طریق آن وارد گودال شد و البته دیگر احتیاجی هم به دست بدست کردن نبود و کارسریعتراز قبل پیش میرفت.گودال آنقدر وسیع بود که اجساد روی هم نیفتند و کنارهم جابشوند.وقتی که داشتم بهمراه خاله آخرین جسد را برزمین میگذاشتم پهلوان صدایم زد وجواب سئوال چند دقیقه قبلم را داد:

- دخترم اگر میخواست با تیغه بیل نعش هارا هل بدهد نه تنها تکه پاره میشدند بلکه نمیشد آنها را رو به قبله خواباند.به او گفتم ما همه مسلمانیم و گناه دارد اگر اجسادمان را طبق شرع اسلام دفن نکنیم . شکر خدا آنطور که درست و خداپسندانه بود کاررا بانجام رساندیم.

پس از اتمام انتقال اجساد به دعوت پهلوان نماز میت را هم خواندیم و بعد از آن راننده چاله را از خاک پر کرد.انبوه خاک که روی اجساد را گرفت فقط تتمه بوی تعفن در فضا باقی ماندو توانستیم پارچه های جلوی صورتمان را کنار بزنیم و راحت نفس بکشیم.عطشی شدید داشتم و هنوز مور مورم میشد.دلم میخواست بروم و خودم را توی آب الوند بیاندازم . انگار کرمهای ریز و چندش آوری که روی اجسادبودند داشتند میان عرق بدنم وول میخورند و میخواستند گوشت تنم را بجوند،پوستم را سوراخ کنندو بداخل امعاء و احشاء وماهیچه هایم بروند.سعی کردم یک جورهائی ذهنم را از آن تجسمات نامطبوع ومنزجرکننده خلاص کنم ولی مشکل بودچون علاوه بر حس های چندش آور ،یک اندوه بزرگ و غریب هم روی دلم چنبره زده بود.غمی که شاید فقط با سیلی از اشک میتوانست کمی تسکین یابد و من... نای گریستن نداشتم.

اصلا چشمه اشکم خشکیده و تمامی احساساتم به بهت مبدل گشته بود. مبهوت آن همه ظلم و نامردمی و بی عدالتی بودم.دیوانه ای زنجیری بر جایگاهی که جایگاه عادلان و نیک سرشتان است تکیه زده و مست و شهوتناک از قدرتی شیطانی وویرانگر ،لحظه بلحظه برسبعیت و درنده خوئی خود می افزود.به جوانی می اندیشیدم که پیکرش زیر خروارها خاک دفن شده بود . یک فرزند که گر خار گلی در انگشتش فرو میرفت مادرش آه از نهاد بر می آورد و جگرش کباب میشد .آیا آن مادر نگونبخت میدانست که اکنون تن چون برگ گل فرزند دلبندش بی غسل و کفن زیر خاک خشک و تفتیده دارد تجزیه میشود؟ میدانستم بسیاری از آن مادران جگرسوخته سالیانی آزگار باید بی خبر ازپاره های تنشان انتظار بازگشتی موهوم را بکشند.سالهائی که شاید به اندازه تمام عمرشان بطول بیانجامدو هرگز نفهمند فرزندانشان به چه سرنوشتی دچار گشته اند.آیا زنده اند ؟...آیا بشهادت رسیده اند ؟ آن مادران بینوا باید تا آخر عمر زجر بکشند و در اندوه بسوزند و تمام خاک این سرزمین را در جستجوی گور فرزندشان ببویند و بکاوند.

 

 

 

* * *

 

روز سوم یا چهارم مهر ماه بود که د رشهر حکومت نظامی اعلام کردند . علتش این بود که مقاومت جوانان شهر شدت گرفته بود.چند نفر از جوانان غیرتمند که توی خانه ای واقع در نزدیکی مسجد جامع بصورت مسلح مخفی شده بودند بااستفاده از تاریکی شب به گروهی از عراقیها حمله کردند .در آن در گیری یکی از جوانان بشهادت رسید و بقیه شان موفق به فرار شدند . پس از این در گیری بود که فرماندار نظامی شهر دستورمنع آمد وشد در شب صادرکرد و محدودیتهائی رانیز برای تردد در روز قائل شد .مثلا تجمع بیش از دو نفر در یک محل را ممنوع کرده و تفتیش و غارت خانه ها را هم شدت بخشیدند.

لامروتها اکثر جوانها را دستگیر کرده بودند و در تفتیشهائی که انجام میدادند هر کدام از خانه ها را که خالی از سکنه بود باتانک و بولدوزر ویران میکردند.سید هاشم معتقدبود دلیل ویران کردن خانه ها این است که مخفیگاهی برای پنهان شدن نیروهای مردمی باقی نماند و کنترل اوضاع مناطق اشغالی برای دشمن ساده تر شود.هنوزغارتگرهای خانه خراب کن دوروبر محله ای که خانه مش رحیم در آن قرار داشت پیدایشان نشده بودگرچه این موضوع برای مادلخوشی بهمراه نداشت زیرا حتم داشتیم بزودی به آنجا نیز میرسند و ویرانی و غارت سرنوشت محتوم تمام خانه های شهراست.

عصر همانروز توی ایوان نشسته بودم و داشتم برای امید شیرخشک درست میکردم.روز قبل (افروز خانوم)یکی اززنهای محل که از گرسنگی طفلک من خبرپیداکرده بودیک نصفه قوطی شیرخشک برایم دست وپاکرده،بدست من رسانده ومراموقتاازهول وولای گرسنگی فرزندم-لااقل برای دوسه روز- رهانیده بود.

افروز خانم باعلم به اینکه نوزاد همسایه دیوار به دیوارشان شیر خشک مصرف میکرده است ،پسر دوازده ساله اش را از پشت بام به آن خانه فرستاده بود .گرچه خانه مزبور که ساکنانش پیش از اشغال ،شهرراترک کرده بودند دوروز قبل توسط عراقیها چپاول شده بود ولی از اقبال بلند طفلکم ،پسر افروز خانم یک قوطی نصفه شیر خشک در گوشه ای از خانه پیدا کرده و برای مادرش آورده بود .افروز خانم میگفت:

- خواهر،عراقیها هنوز خانه را کاملا غارت نکرده بودندوگرنه قوطی شرخشک را هم زمین میریختند .نشان به آن نشانی که در خانه را حسابی بسته بودند که دفعه بعد با خیال راحت بیایند و بقیه اثاثیه را هم ببرندو شاید هم بعد با بولدوزر ویرانش کنند.

- نگفتم دخترم؟نگفتم نگران نباش و خودت را نباز ؟ روزی این طفل معصوم هم مانند روزی همه بنده های خدا میرسد ...همانطور که الآن رسید باز هم میرسد.اگر ایمانت ضعیف باشد ظلم در حق این بچه کرده ای ها! خدا به ایمان و باور قلبی بندگا نش نگاه میکند و روزیشان را میرساند...

اینها حرفهای پدر بود و مرا شرمنده میکرد...اوراست میگفت.سختیها داشتند در ایمانم خلل وارد میکردند ولی شکر خدا پدر حواسش بود و هر از چند گاهی بمن نهیب میزد که حواسم باشد...تحمل گرسنگی و سختی کشیدن بچه هایم را نداشتم .هیچ چیزی به اندازه مریضی و گرسنگی فرزند،مادر را داغان نمیکند .نگرانی و دلشوره حسی است قوی که در تاروپود روح مادر تنیده شده است وهیچگاه نمیتواند گریزی ازآن داشته باشد.

پستانک شیشه شیر را بدهان طفلکم گذاشته بودم و داشتم آرام آرام بااو سخن میگفتم .امید چشمهای درشت و خاکستریش را به چشمانم دوخته بود و گهگاه از لای پستانک لبخندی نمکین تحویلم میداد و قلبم را از شادی لبریز میکرد.

همه توی خانه بودند .حمید هنوزهم در حالیکه ناخوشی و بیحالی از سرورویش میبارید،بی رمق گوشه ای پاهایش را دراز کرده بود.دائی حسن هم کنارش روی زمین دراز کشیده و چشمانش را بسته بود تا خوابش ببرد.پدر مثل همیشه رادیو ترانزیستوریش را در دست داشت و در حالیکه داشت با سید هاشم صحبت میکرد همزمان دنبال موج یکی ازایستگاههای رادیومیگشت.سید هم بظاهر داشت کتابی را ورق میزد ولی شش دانگ حواسش پیش پدر بود و هردویشان در فکر راه حلی برای گریز از مخمصه ای که در آن بودیم .

خواهرهایم هرکدامشان یک طوری داشتند سر خودشان راگرم میکردند.خدیجه به خواندن مفاتیح سرگرم بودوفاطمه کتابهای درسی سال بعد را که از یکی از بچه های فامیل امانت گرفته بود مرورمیکرد.مادرهم که طبق عادت تمام مادرهای زحمتکش عالم فکر شکم ما بودو داشت کمی نخودلوبیا پاک میکرد.

ناگهان از داخل کوچه صداهائی بگوش رسید .گاز خوردنهای شدید یک خودرو سنگین و پشت بندش صدای همهمه و امر و نهی عراقیها به هم .از ترس دل ضعفه گرفتم و همان سستی همیشگی به بدنم را یافت .امید را به خدیجه سپردم ودرحالیکه حواس همه اهل خانه معطوف جریانات بیرون خانه بود نزد پدر رفتم و دستش را کشیدم:

- بابا جان بلند شو باید پنهان شوید...

محلم نمیگذ اشت .گوشش را تیز صداهای توی کوچه کرده بود.تقریبا جیغ کشیدم:

- بابا...تورا به پیغمبر!

انگار تازه الآن داشت صدای مرا میشنید :

- صداهادورند عزیزم.تازه...کجا میشود قایم شد ؟این دووجب خانه که جائی برای مخفی شدن ندارد.

بازویش را رهاکردم و با عجله رفتم داخل حیاط که صداهارابهتر بشنوم و یا قادر باشم فاصله و جهت صدا را تشخیص دهم. مش رحیم قبل از من آمده و پشت درب خانه گوش ایستاده بود. مرا که دید گفت:

- فکر کنم اطراف خانه (غلام گوده زن) باشد.

- خب...به اینجانزدیک است؟

- نه... زیاد نزدیک نیست دخترم.روبروی ما ،آنطرف کوچه اما پنج شش خانه بالاترازما.

پدر و مادر هم باتفاق سررسیدند.مادر از من پرسید:

- کجا هستند مرضیه؟میتوانی تشخیص دهی؟

نگاهی به مش رحیم کردم که اوهم منظور مرا متوجه شد و همان توضیحی را که بمن داده بودبه مادر هم داد.مادر پرسید:

- کلی غلام ،شوهر تاتی جیران؟خانه اوست؟

مش رحیم سری به نشانه جواب مثبت جنباند واضافه کرد:

- بله.توی این کوچه فقط خانه ما و استادسلیم وغلام گوده زن خالی نیست ...

- تاتی جیران یک پسر جوان دارد.میدانی پسرش خانه است یا نه؟

مش رحیم در کمال تاسف با حرکت سر جواب مثبت داد.مادربه پشت دستش کوبید:

- یا فاطمه زهرا،خودت کمکشان کن.

حتی نفسهایم را هم سعی میکردم کم صدا و آرام بیرون بدهم که نکند طنینشان در کاسه سرم مانع از شنیدن صداهای بیرون شود .جملاتی بزبان عربی ازدهان نیروهای عراقی میشنیدم و سر وصدای زن و مردی که داشتند به وحشیگری عراقیها اعترض میکردند و مرد بعضی از جملاتش را به عربی ادا میکرد.مش رحیم که تاآن لحظه داشت بدقت گوش میداد ،رو به مادر کرد وگفت:

- فرخنده خانم ،خودشان هستند.شما هم صدایشان را شناختی؟

- بله ...تاتی جیران و شوهرش هستند...خداکمکشان کند.

صدای تاتی جیران کم کم به ناله و بعد گریه و پس از آن به جیغهای ممتد بدل شد .دستم را بردم طرف قفل که لای دررا باز کنم شاید بتوانم بهتر بیرون را مشاهده کنم.مش رحیم با جدیت مانعم شد .

- نه نه نه!...خجالتتم دخترم . ولی دیوانگیست...باز نکن.

مجبور بودم فقط به شنیدن بسنده کنم و تصاویر را در ذهنم تجسم نمایم.زن - که داشتند جوانش را به اسیری میبردند- لابلای جیغ و فریادهایش عراقیها را نفرین میکرد و به صدام فحش میداد.شوهر زن سعی داشت او راآرام کند .فکر کنم بیم این را داشت که فحشهای زن باعث لج کردن بعثیها شود و گزندی به پسر برسانند چون میشنیدم که هی میگفت: جیران فحش نده...جیران فحش نده.زن مثل ماده پلنگ زخم خورده ای بود که از هیچ چیز نمیترسید و براستی مهر مادری بحدی قدرتمند است که اوهنگامیکه خطری فرزندش را تهدید میکند دیگر از هیچ نمیترسد و بالکل ملاحظه کاری را کنار میگذارد و دست بهر کاری میزند تا دلبندش را نجات دهد.ناگهان لابلای فریادها غرش رگباری در فضا طنین انداز شد و در پی آن سکوتی مرگبار برقرار شد.

سکوت بزودی شکست و صدای ناله کم جان تاتی جیران برخاست که پسرش را به نام صدامیزد و قربان صدقه اش میرفت،سپس یک نعره مردانه و رساصدای زن رادر خود بلعید و کوچه را پرکرد .صدای الله اکبر،خمینی رهبر جوان هرباررساتر،خشمگینترو محکمتر از بارقبل بگوش میرسید و تن صدایش بصورت تصاعدی هرلحظه بالاتر و بالاتر میرفت تا آنکه مابین یکی از آن نعره های مردانه ،صدای ضربه قنداق تفنگی برخاست که فریادجوان را در گلو شکست و به ناله مبدل کرد.حالا تنهافریادهائی که بگوش میرسید صداهای دورگه ونکره ای بود که تندو منقطع به عربی چیزهائی میگفتند.پیدا بود که عراقیها پسر را بباد ناسزا وکتک گرفته اند وهمزمان تاتی جیران هم که گاه لحنی ملتمسانه و گاه تهدید آمیز داشت،نهایت تلاش خودرا برای حمایت از فرزندش میکرد...شاید نمیدانست که نه التماس و نه تهدید و نه ناله و نفرین اثری در دل سنگ آن از خدا بیخبران ندارد.

الله اکبر گفتنهای پسر و فحش وناسزاهای مادرش کار خودش را کرده بودو عراقیها جوان بیچاره را بباد کتک گرفته بودند.کوچه از گریه و ضجه جیران و الله اکبر،خمینی رهبرجوان و نعره های دیوانه وار بعثیها پربود و شنیدم که پیرمرد بینوا های و های بحال فرزندش میگریست و عاقبت مادر نیز که از ضجه و التماس و ناسزاو تهدید نومید شده بودبا شویش همگریه شد .گریه ای رقت آور و دردناک که اشک رااز چشمان من و مادر نیزسرازیر کرد.خاتمه این ماجرای غم انگیز و درد آلود صدای گاز خوردن و حرکت خودرو عراقی بود که در مویه مایوسانه مادربینوا محو شد و رفت.مش رحیم که سخت متاثر شده بود سری تکان داد و گفت:

- یکی یکدانه بود.بعد از پنج تادختر خدا این پسر را نصیبشان کرد.آنهم بعد از دعاهای بسیار ...آخ دنیا!!

در حیاط رامحتاطانه گشودم.مش رحیم دیگر مانعم نشد.از باریکه کنار در پیرزن را دیدم که روی خاکهای کوچه ،مات و حیران نشسته و دارد دست مشت کرده اش را به فرق سر میکوبد.بزودی پیرمرد نیز کنارش نشست و ناگهان شکست.مثل جامی از بلورکه طاقت لهیب مهیب آتش کوره را نمیآورد،خرد میشودو تکه های شکسته اش هم ذوب میشود،غصه اسارت فرزند اوراشکست ودر هم پیچید و مچاله کرد.غم اسارت فرزند توان از او گرفته بود .جیران لباسش را میکشید و از هم میدرید و به او اعتراض میکرد که چرا گذاشته پسرش را ببرند و پیرمرد چیزی برای گفتن نداشت .او تنها میگریست و شانه های تکیده اش سخت میلرزید.

در را بستم .مش رحیم به اطاقش پناه برده بود .پدر و مادرم هم داشتند میرفتند.ولی من ترجیح دادم همانجا پشت در بنشینم و با خراشهای ناخن غم بر دل زارم قد ری خودآزاری کنم.وجدانم راحت نبود اگر میرفتم و سعی میکردم آن ماجرا را به بوته فراموشی بسپارم و خدا راشکر کنم که عزیزان خودم هنوز کنارم هستند و بزرگی غمهایم به اندازه عظمت غم آن پیر زن و پیرمرد نیست.

همانگونه که در خلوت خود داشتم باآن پدر و مادر دلسوخته همدردی میکردم ،بی آنکه بخواهم و علیرغم کیفیت ندای وجدانم که نمیخواست در مقام مقایسه برآید و خودرا خوشبخت یا خوش شانس بداند، ازمیان ظلمات دلم جرقه ای نمایان شد و شعله ای ناپایدارو کم سوبرقص در آمدو دیری نپائید که خاموش شد.مثل چوب کبریت نمناکی که بر دیواره قوطی کبریت کشیده میشود،چند ثانیه ای درمیان حبابهای ریز آب ترق و توروق میکندو بعد بیکباره خاموش گشته ودر ظلمت نیست میشود.آری...این بود تمثیل خوشی های من در آن روزهای بیقراری . این شادی کوچک بسیار کم جان تر از آنی بود که بتواند دل خوش کنک باشد . ولی چه میشد کرد ؟در این گیر و دار و بگیر و ببندهمان یک ذره خوشحالی گذرا هم که بخاطر سلامت و ایمن بودن پدردر دلم راه پیدا کرده بود غنیمتی بود که میشد لحظاتی را باآن گذراندو فکرکرد که : بله...هنوز هم چیزهائی برای خوشحال بودن هست.

نمیدانم چه مد ت آنجا پشت درخانه به مشاهده جنگ آن ذره ذره شادیهای کوچک و تابو گونه با لشکریان کثیر و لامروت غم و درد و رنج و یا س نشسته بودم .فقط میدانم که در نهایت،اندیشه ای کاملا واقعی و بیرحم ضربه کاری نهائی را برمن وارد ساخت و آسمان دلم باز هم ابری شد:

بعثیها در طول این چندروزی که از اشغال شهر میگذشت هنوز قدم نحسشان را توی این کوچه نگذاشته بودند،ولی حالا پایشان توی محل باز شده بود ...حال تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!

...این همان فکری بود که ضربه نهائی را بر من وارد ساخت و باز هم در اقیانوسی از نومیدی غرقم کرد.ونفس من غریق هنگامی برید که وارد اتاق شدم و نگرانی مضاعفی رادر چهره و نگاه یکایک اهل خانه خواندم. مادر گفت:

- حالا که این از خدا بی خبرهای وحشی توی این کوچه دشت اولشان را کرده اند و یک اسیرکاسب شده اند گمان کنم بدهنشان مزه کند و دوباره پیدایشان شود .حتم دارم دیری نمیپاید که سری هم به ما میزنند.

مادربندرت نظرمیدادوکمتردرمباحث خودش را نشان میدادوابرازوجودمیکردولی هروقت هم نظری میدادمولای درزش نمیرفت .حدسیاتش رد خور نداشت و محال بود که اشتباه باشد.برای اولین بار بود که به این ویژگی مادر نه تنهاافتخار نمیکردم بلکه حرصم را هم بالا میآورد.برایم مثل روز روشن بود که یکی از مقاصد جستجوی بعدی عراقیها خانه مش رحیم است فقط معلوم نبود چه وقت.همگی نشستیم و تبادل نظر کردیم و بدنبال راه حلی برای این مشکل جدید گشتیم.سیدهاشم چاره را در استخاره دید. همانطور که مادر استاد حدسیات بود ،سید نیزشگفتی سازعرصه استخاره بشمار میرفت.

آن جوان وارسته و پاک نهادبعد از آنکه وضویش را گرفت،بسراغ کلام خدارفت.دقیقا سوره و آیه را بخاطر ندارم ولی خلاصه مضمون و معنای آیه را خوب یادم هست.چکیده مفهوم آن آیه این بود:

(...پیامبر از راههای مختلف وارد میشود...)

سیدهاشم برداشت ذهن شفاف و زلالش راآن آیه اینچنین برای ما باز گو نمود:

- خداوند راهی را جلوی پای ما قرار داده و مصلحت مارادر این میداند که تقسیم شویم و هرکداممان به خانه ای جداگانه نقل مکان نمائیم.عقل حکم میکندهمگی در یک خانه جمع نشویم و جدا جدا زندگی کنیم.اینطوری میتوانیم در مواقع بحرانی به یکدیگر نیز یاری برسانیم .

سیداینها را گفت و از همه خواست که فکرهایشان را روی هم بگذارند و چاره ای بیاندیشند.پس از بحث و مشورت قراربر این شد که او وپدر به خانه دائی سلمان که خالی از سکنه بودو روز قبل غارت شده بود بروند.بهرحال آن خانه چپاول شده بود و دیگر عراقیها طرفش نمیرفتند.الباقی هم باید به خانه عمه نازارمادر عبدالله میرفتیم.درآنجا عبدالله و استاد فاضل شوهر عمه ام باهم زندگی میکردند وچون خانه محقرو کوچکی بودعراقیها را وسوسه نمیکرد که غارتش کنند و بهمین دلیل فعلا امن بود.

از مش رحیم خواستیم که او هم با ما بیاید ولی قبول نکرد .میگفت به من پیرمرد کاری ندارند وفوقش میآیند اسباب اثاثیه ام را چپاول میکنند و میروند.خوبی ماندن من در خانه این است که ممکن است پس از غارت بابولدوزر ویرانش نکنند.از او بخاطرمدتی که ما را تحمل کرده بودتشکر کردیم،ساک و بقچه هامان را برداشتیم و براه افتادیم .خداخدا میکردم که توی راه عراقیها متوجه حمید بیچاره نشوند و به او گیر ندهند،گرچه تا آنجا که برایمان ممکن بوداورا میان خودمان استتار میکردیم که براحتی دیده نشود.پدر و شریعت درخانه ماندند و قرار شد که بعدازتاریک شدن هوادائی حسن برگردد آنجا و تا منزل دائی سلمان همراهیشان کند.

 

 

* * *

 

 

دائی حسن زیر بغل حمید را گرفته بود و در راه رفتن کمکش میکرد .بی اشتهائی این چندروزه رمق از حمید گرفته بود و رنگ رخساره اش فریاد میزد که ناخوش و حال ندار است.هنوز کوچه را تا به آخر نپیموده بودیم که آنچه ازش میترسیدم اتفاق افتاد و سروکله چند سرباز کم سن و سال عراقی پیداشد.فرمان ایست دادند و ناگزیر اطاعت کردیم و متوقف شدیم.تنها کسی که قادر بود کردی عراقی را خوب حرف بزند دائی حسن بود.همانطور که قبلا هم گفتم زبان خانقینی ها و قصریها تقریبا یکیست ولی تفاوتهایی دارد که باعث میشد برای یکی مثل من تکلمش مشکل باشد گرچه بخوبی حالیم میشد چه میگویند ولی مکالمه برایم سخت بود.همانطور که حدسش مشکل نبود در مورد حمید سئوال میکردند و دائی مکرر ا در باره بیماری و ناخوش احوالی او میگفت و تاکید میکرد که ما همه همزبان و هم دین هستیم و باید به یکدیگر رحم کنیم .دل سربازها نرم شد و از بردن حمید صرفنظر کردند .حتی یکی از آنها دست توی جیبش کرد و چند ورق قرص بیرون آورد و توی دست دائی گذاشت و گفت که بهیار بیمارستان ارتش است و شانس آورده اند که این داروها را همراه دارد .چون مشابه بیماری حمید که بر اثر گرما و آلودگی آب است در سربازان عراقی هم شیوع پیدا کرده. کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم.سربازهایی سر راهمان قرار گرفته بودند که دوای در کهنه حمید را باخودداشتند . واقعااین یک امداد غیبی از جانب خداوند منان بود .

دائی پشت سرهم(زور سپاس)و (ممنون) میگفت و بعد پیش رفت و روی سرباز را بوسید. سربازها لبخند زنان خداحافظی کردند و دور شدند.ماهم براهمان ادامه دادیم درحالیکه من از شدت شوق داشتم بگریه می افتادم.

حرکت انسان دوستانه آن سرباز آنچنان دلم را گرم کرده بود که انگار دنیا را بمن داده بودند .توی دلم تاسف میخوردم که چنین انسانهای نیک اندیش و انساندوستی به خدمت صدام جانی و د د منش در آمده اند و د ر جهت اهداف شیطانی او قرار گرفته اند.واقعا غم انگیز بود که این جوانان پاک سرشت در لشکر شیطانی بعثیون جای دارند و فدای هوسهای آن ملعون میشوند.

دائی قرصهارابدست من داد و منهم آنهارا به خدیجه که دوره بهیاری را در هلال احمر دیده بود و با برخی از داروها آشنائی داشت نشان دادم.اونگاهی به داروها انداخت و گفت:

- این مسکن است...این یکی برای عفونت روده مناسب است.داروی خوبیست .خارجی است .آبجی اصلا فکرش را هم نمیکردم توی عراقیها اینطور آدمهائی پیداشود.برای تو عجیب نبود؟من داشتم شاخ در میآوردم .

قبل از آنکه من بخواهم در جواب خواهرم چیزی بگویم دائی جوابش را داد:

- خدیجه جان،همه را که نمیشود به یک چوب راند .این نظامیانی که میبینی قبل ازآنکه نظامی باشند آدم هستند.پدر و مادر و خواهر و برادر و فرزند دارند .خیلی هایشان مثل همینهائی که دیدیم دلهای رئوفی دارندورحم سرشان میشود.همه جای این دنیا هم خوب پیدا میشود و هم بد.لباس و مقام و موقعیت نمیتواندذات پاک آدمهای بشردوست را آلوده کند.توی جنگ آدمها عادت دارند که بهم چنگ و دندان نشان دهندو ندیده و نشناخته با یکدیگر دشمنی بورزندولی بعضی ها هم پیدا میشوند که درکشان آنقدر هست که بفهمنداین دشمنیهای کورکورانه بی معنا و اشتباه است و این درک موقعی بهترو بیشترنمایان میشود که طرفین درگیر جنگ دارای اشتراکاتی از قبیل همدینی و همزبانی باشند مثل همین وجوه اشتراکی که ما با این سربازان کرد داریم و البته لطف خدا شامل حالمان شده که تاکنون با چنین نظامیانی طرف بوده ایم.

- دائی من همه اش میترسیدم که مقاومتها و درگیریهائی که جوانان شهر هرروزه با عراقیها در سطح شهر بوجود میآورند آنها راسر لج بیاندازد واز غیر نظامیان انتقام بگیرند ولی بحمدالله تاکنون این اتفاق نیفتاده است.

- همه را بحساب لطف خدا بگذار عزیزم .نیروهای اشغالگرفعلا قدرت مطلق و غالب هستند و هرکاری بخواهند میتوانند انجام دهند. خدا کند پیش از آنکه بعثی ها بخواهند جای کردها را بگیرند یا شهر از دست عراقیها خارج شود و یا ما بتوانیم از قصر بیرون برویم.

مادر زیر لب سرباز عراقی را دعاکرد:

- خدا خیرش دهد.خدا اورا برای مادرش نگاه دارد و از میان این آتش وترکش جان سالم بدر ببرد.کاش همه عراقیها مثل این سرباز میبودند.

حمید با صدای بی صدائی که هرکلمه اش با یک نفس تازه کردن مجدد همراه بود گفت:

- اینها... همه از تاثیر... دعاهای شماست مادر.باقلب پاک برای ما...طلب خیر و...سلامت میکنی و...همین...باعث میشود در این...وانفسا.دراین لحنزار متعفن...کسی پیداشود و...شاخه گلی دستمان بدهد.

 

 

* * *

 

توی خانه استادفاضل که پله های تیزی داشت خواستم قبل از بالا رفتن نفسی تازه کنم .روی اولین پلکان نشستم .مادر هم کنارم نشست و دائی نیز کنارمان توقف کرد.خدیجه و فاطمه بهمراه رقیه و سعید صبر نکردند وخنده کنان همه پله ها را یک نفس بالا رفتند.دائی گفت:

- مرضیه جان،اگر غذائی مناسب برای امید تهیه نکنیم خدای ناکرده تلف میشودها!فرداپس فردا که آن چند پیمانه توی قوطی هم تمام شود باید چیزی برای جایگزین کردن داشته باشی.این را میگویم که بدانی زودتر میبایست بفکر باشیم .

- درست میگوئی...این که شما گفتی کابوس هرشب من است دائی.نمیدانم چکارباید بکنم.واقعا نمیدانم...

- نگران نبا ش .دیروز صبح آقای نعیمی را دیدم و از مشکلمان برایش گفتم .امروز صبح برایم پیغام داده بود که سری به او بزنم.گویا فکری برایمان کرده است...

- منزلشان کجاست؟

- دو کوچه بالاتر از اینجا مینشینند. همین الآن باید سری بزنم ببینم موفق شده چیزی پیداکند.

- خدا خیرت دهد دائی جان.دردت روی سرم...من هم میآیم.

بااینکه شدیدا خسته و کوفته بودم ولی دلم نیامد تنها راهی شود.امید را بدست مادرسپردم و همراه او راهی خانه آقای نعیمی شدیم.

بیرون خانه،بمحض خروج،عمومصطفی رادیدیم که از سر کوچه پیدایش شد.دیدن عمو خیلی خوشحالم کرد. کلا من و خواهرانم بدلیل اینکه برادر نداشتیم درقلب خودعلاقه وافری نسبت به دائی ها و عموهایمان احساس میکردیم چون بعد از پدر تنها مردانی بودند که محرممان بودند و باآنها احساس راحتی میکردیم.عمومصطفی بمحض اینکه مرا دید اشک در چشمانش جمع شد.او عموی بزرگم بود و از لحاظ دلسوزی و نیکوکاری شهره شهر.احوال پدر را پرسید . وقتی از سلامتی پدر خیالش را راحت کردم گفت:

- من امشب هر طور که شده خودم را به سرپل خواهم رساند.هرکس بخواهد میتواند با من بیا ید.از راهی میبرمتان که کوچکترین خطری شما را تهدید نکند.

دائی با نگرانی گفت:

- کلی مصطفی مگر خبر نداری شهر در محاصره کامل عراقیهاست؟

- چرا داش حسن،مگر میشود بی خبر باشم؟ ولی میدانم از کجا و چه وقت بروم . ما عمرمان را توی این منطقه و کوره راهها و بیابانهایش گذرانده ایم.مطمئن باش بهتر از عراقیها راه راازبیراهه تشخیص میدهیم.خدا هم حتما کمکمان میکند.اگر عمرم به دنیا باشد که بسلامت میرسم واگر هم نه که بقیه اش بسته به قضا و قدر الهیست و مصلحتش.همه خانواده ام در کرمانشاه هستند و آنجاهم هرروز زیر بمباران هواپیماهای صدام است.الآن کرمانشاه هم باندازه قصر ناامن است.میگویند همین دیروزشرکت نفت و پالایشگاه را بمباران کرده اند و چند تا از آن مخزنهای بزرگ سوخت تا ساعتها در آتش میسوخته و سیاهی دودشان آسمان روز را مثل شب تاریک کرده.باید به خانواده ام ملحق شوم.آنها بمن احتیاج دارند.نه جا دارند .نه خرجی دارند...اگراینجا بمانم از نگرانی و غصه میمیرم.

قطرات اشک عمو روی گونه های چروکیده اش سرازیر شد و دل مرا نیز آشوب کرد.میفهمیدم چه حالی دارد.اوهم چند تا دختر قد و نیم قدداشت و میدانستم که نگرانی اصلی او دخترانش هستند که درآن شهر غریب و پر آشوب احتیاج به پشتیبان داشتند.عمو ادامه داد:

- داش حسن ،هنگامی که خانواده ام را فرستادم و خودم اینجا ماندم به این دلیل بود که فکر میکردم شاید کاری از دستم برآید .خدامیداند اگر نیروهای خودمان بخواهند قصر را پس بگیرند جانم راکف دستم میگیرم وتاآخرین نفس یاریشان خواهم کرد ولی همه داریم میبینیم و شاهدیم که عزم واراده ای برای بازپس گرفتن قصر وجودندارد.بنی صدر خائن دارد کشور را به فنا میدهد.شنیده ام آقای خامنه ای که به خباثت این نامرد پی برده است،دارد مدارک و شواهدی را رو میکند که خودفروختگی او را اثبات کند. این موضوع را از یک حاجی بازاری تهران که رفیقم است تلفنی شنیدم. تهرانی ها بیشتر از ما از جریانات سیا سی مملکت با خبر هستند.میگفت ایرانی که بزرگترین و مجهز ترین ارتش خاورمیانه را داشت چرا الآن باید در مقابل کشوری در حد و اندازه عراق کم بیاورد؟آن همه نیرو و تجهیزات و سلاح و هواپیما کجا هستند؟آخر صدام و ارتش عراق در حدی نیستند که بخواهند به این سرعت اینهمه از مناطق و شهرهای ایران را اشغال کنند،مگر اینکه پای خائنین در میان باشد...داشی... دارد خیانت میشود.بنی صدر دارد کشور را میفروشد به بیگانه ها.

دائی حسن در جواب عمومصطفی گفت:

- ارتش و سپاه غافلگیر شده اند.طول میکشد تا بخواهند خودشان را جمع و جور بکنند و سر و سامانی بگیرند. فعلا حالت تدافعی دارند و فقط میتوانند مانع از اشغال مناطق جدید شوند .درضمن خود شماهم شاهد هستی که بی پدرها چه سلاحها و تجهیزات مدرنی دارند. به قاعده هر سرباز یک تانک دارند. به خدا من با همین دوتا چشم خودم دیدم که چطورصدتا صدتا تانک توی این جاده راسیاه کرده بود.تعداد تانک از سرباز بیشتر بود.من هم در باره خیانت بنی صدر چیزهائی شنیده ام و کم کم هویت پلید ش دارد برای مردم شناخته میشود ولی به شما اطمینان میدهم که اراده انقلابی مردم و نیروهای بسیجی و خود جوش که گوش بفرمان ولی فقیهشان هستند غالب بر اراده صدام مزدور است و طولی نخواهد کشید بعثیهارا عقب خواهند راند .ببین کی گفته ام کلی مصطفی.ببین کی گفته ام.آ...آ...این خط و این نشان.

- خوب داش حسن شما چرا هنوز ایستاده اید؟ ماندن شما با زن و بچه توی شهر چه ثمری دارد؟

- کلی...شما یکه و تنهائید و خواهید توانست بسلامت از مهلکه بگریزید ولی ما با این زنها و کودکان ریز و درشت براحتی شما نمیتوانیم بی دردسر از شهر خارج شویم. باید فرصت مناسبی گیرمان بیفتد.

عمو دیگر چیزی نگفت،مارا تنها گذاشت و وارد خانه شد که بقیه راهم ببیند.

 

 

* * *

 

 

آقای نعیمی مرد بسیار محترم و خانواده داری بود. او باز نشسته اداره ثبت بود و با همسرش اقدس خانم در خانه کوچک و جمع و جوری زندگی میکرد ند.یک دختر و یک پسر هم داشتند که سالها پیش سروسامانشان داده بودند و در تهران و شیراز زندگی میکردند.او و همسرش از همان آدمهائی بودند که عرق خاک و وطن داشتند و گرنه میتوانستند براحتی به نزد بچه هایشان بروند و توی این وضعیت خودشان را درگیر نکنند.

اقدس خانم پذیرائی مختصری با چائی و خرما از ما بعمل آورد و سپس مقداری آرد با یک قوطی نیم کیلوئی رب گوجه حاضر کرد .ابتدا متوجه نشدم چکار میخواهد بکند ولی وقتی آرد و رب گوجه را باآب رقیق کرد و روی آتش گذاشت که بجوشد فهمیدم دارد برای امید من غذا آماده میکند.اقدس خانم پس از سرد شدن محلولی که تهیه کرده بود ،آنرا داخل شیشه شیر ریخت و پستانک شیشه را در دهان طفلکم گذاشت.کمی ترسیده بودم که نکند با معده اش سازگار نباشد.پرسیدم:

- اقدس خانوم خجالتم ها...آب الوند که نبود؟

- نه خانوم خوب.مگر میشوند آب الوند به این بچه داد؟ من و آقای نعیمی هنوز ذخیره آب پاکیزه مان را با قناعتی که میکنیم حفظ کرده ایم. این آبی که شازده دارد میخورد آب لوله کشی قصر است...یادش بخیر،نه؟

- آره...یادش بخیر.به خدا اینقدر که از آب الوند خوردیم همه مان داریم مریض میشویم...شوهرم حمید که چندین روز است حالش خراب شده است...

و بعد جریان داروهائی که سرباز عراقی به حمید داده بود را تعریف کردم .اقدس خانم هم تعجب کرد وهم خوشحال شد که میان عراقیها آدم خوب هم پیدا میشود.طفلکم با ولع همه محتویات شیشه رامک زد وبلعید و خورد و آروغی هم رویش زد!

خیلی خوشحال شدم که امید آنطور بااشتها محلول دست ساز اقدس خانم را خورده و پسندیده است.حتی خواستم دستش راببوسم که اجازه نداد:

- ای بابا خانوم خوب،کاری نکردم که.توهم مثل دختر خودم.این بچه معصوم هم مثل نوه خودم.دخترم نسترن دختر بچه ای دارد شاید دوسه ماه از امید تو بزرگتر باشد.شیرمادرش کفاف نمیدهد ،شیر خشک به او میدهند.اتفاقا یک قوطی شیر خشک او توی کابینت هست که البته شاید یک سومش پر باشد.آن راهم میدهم که ببری.فقط صرفه جوئی کن خانوم خوب.یک وعده شیرخشک بده ،یک وعده ازاین آردورب گوجه که طرز درست کردنش را نشانت دادم.دیدی که خوب خورد و به معده اش هم ساخت.

 

* * *


تعداد بازدید از این مطلب: 5239
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

دوشنبه 11 دی 1396 ساعت : 08:28 | نویسنده : م.م
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اطلاعات کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
آخرین مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
درباره ما
تقدیم به عزیز سفرکرده ام (فاطمه) .گرچه ناگهان مراتنها گذاشتی ولی به دیداردوباره ات امیدوارم،درلحظه موعودی که ناگهان میآید. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- د رقرونی هم دور وهم نه چندان دور( ایران )باوجود نشیب و فراز های تاریخی بسیارش در بازه های زمانی مکرر،همواره ابرقدرتی احیا شونده و دارای پتانسیل و استعدادبالا برای سیادت برجهان بود .کشورما نه تنها از نقطه نظرقابلیتهای علمی و فرهنگی ،هنری ،ادبی و قدرت نظامی یکی از چندتمدن انگشت شماری بود که حرف اول را دردنیاهای شناخته شده ی آن زمانها میزد، بلکه در دوره هائی طلائی و باشکوه ،قطب معنوی و پرجلال و جبروت جهان اسلام نیز بشمار میرفت . در عصر جدید که قدرت رسانه بمراتب کارآمد تر از قدرت نظامیست باید قابلیتهای بالقوه و اثبات شده ایرانی مسلمان را برای ایجاد رسانه تعالی بخش،درست و کارآمدبه همه یادآوری نمودتا اراده ای عظیم درهنرمندان ما پدید آید درجهت ایجاد (سینمای متعالی)و پدیدآوردن رقیبی متفاوت و معناگرا برای سینمای پوچ ،فاسد و مضمحل غرب و شرق نسیان زده و بالاخص " غول هالیوود"که برکل جهان سیطره یافته است.شاید بپرسید چرا سینما؟...جواب این است : سینما تاثیر بخش ترین رسانه در عالم است و باآن میتوان وجود معنوی انسانها را تعالی دادویا تخریب کرد...و متاسفانه تخریب کاریست که در حال حاضر این رسانه با عمده محصولات خودبه آن همت گماشته است و تک و توک محصولات تعالی بخش آن همیشه در سایه قراردارندو بخوبی دیده نمیشوند چون جذابیت عام ندارندو قادر به رقابت با موج خشونت و برهنه نمایی موجودنیستند. دادن جذابیت و عناصر لذت بخش نوین و امتحان نشده بدون عوامل گناه آلود به محصولات تصویری بگونه ای که بتواند بالذات ناشی از محصولات سخیف و ضد اخلاقی رقابت نماید کاریست بس پیچیده که نیازمند فعالیت خالصانه مغزهای متفکر ومبتکراست و من فکر میکنم این مهم فقط از عهده هنرمندان و متفکران ایرانی برخواهد آمد و شاید روزی که من نباشم محقق گردد...شاید
منو اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 207
:: کل نظرات : 70

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 25

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 24
:: بازدید هفته : 104
:: بازدید ماه : 756
:: بازدید سال : 756
:: بازدید کلی : 756
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران