تصویری آرمانگرایانه ازهنر متعالی
[ ]
دزدان دریائی کارائیب 5 بابازیگران جدید
نظرات 0

 فيلم «دزدان دريايي کارائيب 5» با بازيگران جديد

**************************

منبع :
 
برنتون توايتز ستاره فيلم «دزدان دريايي 5» به جمع بازيگران فيلم
«دزدان دريايي کارائيب 5» پيوست. او که صاحب يکي از نقش هاي کليدي اين فيلم
است، در کنار جاني دپ و جفري راش به عنوان پاي ثابت اين سري فيلم ها ايفاي
نقش خواهد کرد. پنجمين فيلم از اين سري فيلم ها «مردان مرده قصه نمي گويند»
نام دارد. توايتز که در فيلم «شرير» (Maleficent ) ديگر فيلم کمپاني ديزني نيز
حضور داشته است، در حال آخرين مذاکرات براي ايفاي نقش يک سرباز انگليسي به اسم هري است. اين کاراکتر تقريباٌ معادل
کاراکتر ويل ترنر که در فيلم هاي قبلي وجود داشت و نقش او را اورلاندو بلوم بازي مي کرد، ارزيابي شده است. در اين فيلم
جديد، جاني دپ مثل هميشه نقش جک گنجشکه را دارد و جفري راش نيز در نقش باربوسا ظاهر مي شود. همچنين گفته مي
شود خاوير باردم نيز مذاکره کرده و قرار است نقش آدم بد ماجرا را که قصد انتقام جويي از جک گنجشکه را دارد، بازي کند. او
مي خواهد انتقام برادرش را که به دست جک کشته شده بگيرد و علاوه بر آن در جست و جوي شيي با ارزشي است.
نام انسل الگورت نيز در اين فيلم ديده مي شود. او قرار است نقش يکي از همراهان جک را داشته باشد. «دزدان دريايي
کارانيب 5» قرار است حدود 5 ماه ديگر در استراليا فيلمبرداري شود. کارگردان اين فيلم جواکيم رانينگ و اسپن سندبرگ خواهند
بود. قرار است فيلم 7 جولاي 2017 اکران شود.
 
 
 

تعداد بازدید از این مطلب: 5995
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

ساعت : | نویسنده : م.م
گفتگو با روپرت وایت کارگردان (خیزش سیاره میمونها)
نظرات 0

  معرفی  فیلم خیزش سیاره میمون‌ها و گفتگوئی

با کارگردان آن (Rise of the Planet of the Apes)

منابع : وبکی پدیا - روزنامه شرق)

**************************

خیزش سیاره میمونهافیلمیست محصول سال ۲۰۱۱ به کارگردانی روپرت وایتاست. در این فیلم جیمز فرانکو، فریدا پینتو ، جان لیسگو ، برایان کوکس ، تام فلتون ، اندی سرکیس بازی کردند.این فیلم براساس رمان سیاره میمون‌ها ساخته شده است و همچنین آغاز و شکل گیری فیلم های سیاره میمون‌ها (فیلم ۱۹۶۸) و سیاره میمون‌ها (فیلم 2001) را توضیح میدهد.

 

خلاصه داستان

ویل رادمن (جیمز فرانکو)یک محقق است ودر یک شرکت داروسازی به نام جنسیس کار میکند پدر او آلزایمر دارد و او به دنبال دارویی است تا بتواند قدرت ادراک را بال ببرد و بیماری پدرش را درمان کند از همین رو داروی خود به نام ALZ-112 را روی میمون ها آزمایش میکند و در آنها قدرت هوشی به سرعت افزایش میباد یکی از میمون ها به نام چشم روشن دارای هوش بسیار زیادی میشود در جلسه ای باحضور هیئت مدیره شرکت جنسیس او از آنها میخواهد در طرح اوسرمایه گذاری کنند اما چشم روشن که قرار است به جلسه آورده شود به ناگهان دچار حمله میشود وهمه جا را بهم میریزد ماموران برای مهار او مجبور به شلیک میشوند و رئیس شرکت دستور میدهد تا همه میمون ها را بکشند مسئول نگهداری میمون هارابرت فرانکلین(تیلر لابینه) یک نوزاد میمون را به نزد ویل می آورد و میگوید او بچه چشم روشن است و نمی‌تواند اورا بکشد همچنین متوجه میشود دلیل حمله میمون دفاع از فرزندش بوده است پس ویل اورا به خانه میبرد و اسمش را سزار میگذارد او متوجه میشود سزار به طور وراثتی این هوش را از مادرش به ارث برده است از طرفی با تزریق داروی ALZ-112 به پدرش در میابد حال او بهتر شده است پس بر روی نسل جدیدی از این دارو کار میکند چند سال بعد پدرش با همسایه که یک خلبان است دچار مشاجره میشود و سزار در حمایت از پدر ویل به او حمله میکند دادگاه حکم میدهد تا سزار به مرکز نگهداری میمون ها منتقل شود از طرفی ویل رادمن موفق میشود تا رئیسش استیون جاکوبس (دیوید اویلو) را متقاعد کند تا آزمایش ALZ-113 که نمونه پیشرفته تر است آزمایش کند اما درحین آزمایش ماسک یکی از نفرات به نام رابرت فرانکلین از صورتش در می آید ودر معرض این گاز قرار میگیرد این دارو هوش میمون ها را به سرعت افزایش میدهد اما پس از مدتی پدر ویل از دنیا میرود واو از استیون جاکوبس(دیوید اویلو) میخواهد تا آزمایش را متوقف کند او به استیو میگوید ممکن است این دارو از آنجا که یک ویروس است روی انسان اثرات بدی بگذارد ومنجر به مرگ اوشوداما جاکوبس ویل را اخراج میکند وبه کارش ادامه میدهد از طرفی رابرت فرانکلین که دراثر این گاز حالش بد است خودش را به خانه ویل می رساند تا وضعیتش را به اطلاع او برساند اما ویل رادمن خانه نیست و رابرت با همسایه ویل که خلبان است مواجه میشود و پس از سرفه از دهان او خون به روی بدن همسایه ویل میریزد چند روز بعد جسد رابرت پیدا میشود و خطرناک بودن این ویروس برای انسان به استیو جاکوبس اطلاع داده میشود از طرف دیگر در نهایت سزار موفق میشود رهبری میمون ها یی که درز مرکز نگهداری میشوند را در دست بگیرد او شبانه به خانه ویل می آید و مقداری از ALZ-113 را باخود به مرکز نگهداری میمون ها میبرد تا آنها باهوش تر شوند در نهایت میمون ها از مرکز نگداری فرار میکنند تا خود را به جنگل برسانند ودر این راه با انسان ها درگیر میشوند واستیو جاکوبس در این درگیری کشته میشود در ادامه میمون ها خود را به جنگل ردوود میرسانند ویل به جنگل میرود واز سزار میخواهد تا به خانه برگردد اما سزار میگوید اینجا (جنگل) خانه اوست. در پایان فیلم مشاهده میشود که ویروس توسط همسایه ویل که خلبان است به نقاط مختلف جهان منتقل میشود

بازیگران

 

گفتگو با کارگردان:

 

(چگونه انسان شامپانزه شد؟)

نویسنده:میشل کانگ

ترجمه : پریا لطیفی خواه

نقل از :روزنامه شرق

***********************

«خیزش سیاره میمون ها»، دومین فیلم روپرت وایات است که در اولین فیلمش، «فراری حرفه ای»، به جزئیات نقشه فرار از زندان گروهی از محکومان پرداخته بود و در فیلم تازه اش به سراغ تعدادی از نخستی ها رفته که از بند انسان ها می رهند. در این فیلم که بازگشتی است به مجموعه فیلم های «سیاره میمون ها»، جیمز فرانکو نقش دانشمندی را دارد که به دنبال درمانی برای بیماری آلزایمر می گردد. اما ستاره واقعی فیلم که سزار نام دارد، میمون دست پرورده شخصیت جیمز فرانکو است که در واقع با بازی اندی سرکیس -متخصص اجرای اینگونه نقش ها با فناوری موشن کپچر- و با کمک شرکت جلوه های ویژه بصری «وتا دیجیتال» ساخته شده است. ما پیش از نمایش «پیدایش سیاره میمون ها» در جشنواره کامیک-کان و اکران عمومی فیلم در تاریخ 5 اوت (14 مرداد) با روپرت وایات گفت و گو کردیم.


-بعد از «فراری حرفه ای»، محصول 2008، در دومین فیلم تان خیلی از سینمای مستقل فاصله نگرفته اید؟

+ هر فیلمسازی پسزمینه ساختن آثار مستقل را نیز دارد. من خوش شانس بودم که زود توانستم تخته پرش را پیدا کنم. «فراری حرفه ای» با بودجه 2 میلیون دلار ساخته شد و واضح است که این فیلم در مقیاسی متفاوت تولید شده است. جالب است که روند ساختن این فیلم هم مانند قبلی است، منتها تعداد افراد درگیر در آن به مراتب بیشتر است. از این لحاظ مشکلی با کار نداشتم. مشکلم فقط درک این نکته بود که چطور وقتی یک نفر کشتی به این عظمت را هدایت می کند، فقط یک نفر است مثل سایر خدمه کشتی. انتخاب دستیارها و معاون ها خیلی مهم است چون نمی شود یک تنه با همه کارها سر و کله زد. در مورد فیلمبرداری از بازی ها به روش کپچر، ون قبلاً چنین کاری نکرده بودم، مجبور بودم به سرعت یاد بگیرم که چطور از آن فناوری استفاده می کنیم. مجبور بودم نکات جنبی مربوزط به استفاده از این روش را هم یاد بگیرم. مثلاً هر وقت که می خواستم موقعیت دوربین را تغییر بدهم، روندی طولانی را باید طی می کردم تا همه اشیاء پیرامون دوربین سر جای خودشان قرار بگیرند و اطمینان حاصل می کردم که دوربین های شاهد نیز کارشان را درست انجام می دهند. ان فرایند بسیار زمان بر بود بنابراین کسب آمادگی یک نکته کلیدی بود.

تولید فیلم خیلی سریع انجام شد؟

+ بله، مخصوصاً وقتی مقایسه کنید با «آواتار» که تولیدش چهار سال طول کشید. من در ماه ژانویه 2010 (دیماه 1388) سر این کار آمدم و در آوریل (فروردین 89) پیش تولید را شروع کردم. در ماه ژوئن (خرداد) فیلمبرداری را شروع کردیم و فیلمبرداری را در سپتامبر (شهریور) به پایان بردیم  و بعد از آن هم مشغول مراحل فنی شدیم. همه افرادی که درگیر این فیلم بودند، تا پایان کار، هفت روز هفته و 18 ساعت در هر روز کار کردند. در ابتدا تاریخ 24 ژوئن (3 تیر) برای اکران در نظر گرفته شده بود ولی با آنکه خیلی زود به مراحل فنی رسیدیم، همه ما متوجه شدیم که برای تکمیل فیلم به زمان بیشتری نیاز داریم. چون یک فرایند طولانی لازم بود که افراد، از جمله خود من، به درکی از این فناوری برسند. خم رنگرزی نداشتیم که فیلم را آماده و بی نقص از داخلش بیرون بیاوریم. هر یک از نماها باید شش یا هفت پروسه را طی می کرد، از همان میمون اولیه شروع می کردیم و بعد او را پویانمایی و به یک میمون انیمیشن تبدیل می کردیم که نورردازی شده بود. بعد باید موهای تنش را اضافه می کردیم و برایش چشم می گذاشتیم و پرداختش می کردیم. وقتی قرار است 900 نما داشته باشید که انیماتورها حرکات انسان ها را می سازند، کار به اندازه کافی مشکل می شود، اما مشکلات ما بسیار بیشتر از آن بود. شامپانزه ها مثل اندی سرکیس نیستند. وقتی اندی چین به پیشانی و ابروهایش می انداخت، ترسیده به نظر می رسید، اما وقتی قرار بود این حالت چهره در یک میمون ترس را القا کند که ابروهای ضخیم تری دارد، همین حالت ممکن بود تهدید کننده و هراس آور به نظر برسد. بنابراین مجبور می شدیم طراحی مجدد انجام بدهیم که خیلی وقتمان را می گرفت. فکر می کنم حدود 900 نما و 1100 تا 1200 نمای جلوه های ویژه داشتیم.

یا امکان فیلمبرداری بر فراز مدلی از پل گلدن گیت به جای فیلمبرداری در یک صحنه بسته آزادی عمل بیشتری به شما می داد؟

+ داشتن امکان فیلمبرداری از بازی ها در فضای باز هم برای من تازگی داشت و هم برای شرکت وتا. این شرکت که بهترین اجرا کننده این نوع جلوه ها در تمام دنیا است هم به اندازه من توانست از این کار یاد بگیرد. ما باید یک «حجم» را در صحنه بیرونی فیلمبرداری زنده می ساختیم. فیلمبرداری در صحنه ای که طولش به 300 فوت می رسد، کار عظیمی است. تدارکات این صحنه چالش بزرگی است. شاید بپرسید چند بار (به علت مشکلات فنی) نمایی که فیلمبرداری کردیم خراب شد. اگر از من می پرسید، هیچ خرابی پیش نیامد. البته شاید یکبار به علت مشکلات فنی متوقف شدیم. واقعاً نتیجه خوبی است ولی البته یک خرده توقع را بالا می برد و آدم را لوس می کند. دیگر وقتی کوچکی تأخیری پیش می آمد، پیش خودم فکر می کردم: «چرا ما معطل شده ایم؟» (می خندد.) حسن بزرگ دیگر کار با وتا این بود که بیشترین تمرکز را  بر داستان و داستانگویی داشتم و کار با فناوری را به عهده خودشان گذاشته بودم. آنها عاشق کار با بازیگران و فیلمسازان هستند و فقط به فناوری نچسبیده اند، بلکه به دنبال استفاده از فناوری برای ساختن چیزی هستند که از لحاظ روایی متقاعد کننده باشد و کار پشت صحنه آنها را به خصیت هایی کاملاً ملموس تبدیل کند. زیبایی بازی گرفتن به روش کپچر در همین است و این یک روش انقلابی است. برای اولین بار در تاریخ سینما، ما می توانیم نقش شخصیت هایی را بازی کنیم که خودمان نیستند. مثل این است که بتوانیم بدنمان را به قالب یک عروسک خیمه شب بازی ببریم.

در صفحه ویکیپدیای شما نوشته شده که دوست ورنر هرتزوگ هستید.

+ خود من هم چند وقت پیش این مطلب را دیدم. فکر می کنم یکی از دوستانم یا یک نفر دیگر این را به عنوان شوخی نوشته است. به نظر من کار هرتزوگ واقعاً معرکه است اما متأسفانه خودم هرگز با او برخوردی نداشته ام.

                                   منبع: وال استریت جورنال

 


 


تعداد بازدید از این مطلب: 6218
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

ساعت : | نویسنده : م.م
نقدی برفیلم :(خیزش سیاره میمونها)
نظرات 0

نقد فیلم :  

خیزش سیاره میمونها

Rise of the Planet of the Apes 

منبع : سایت نقدفارسی

کارگردان : Rupert Wyatt

نویسندگان : Rick JaffaAmanda Silver

بازیگران : James FrancoAndy SerkisFreida Pinto

خلاصه داستان : ماده‌ای که به منظور کمک به بهبود مغز انسان ساخته شده بود، بر روی یک میمون آزمایش می‌شود و از آن موجودی با هوشمندی بالا می‌سازد که رهبری گروهی از میمونها را بر عهده می‌گیرد...


 

images/stories/rooz/naghd/monkey/riseoftheplanetoftheapesmovie.jpg

 

 

منتقد: جیمز براردینلی 

 

خیزش سیاره میمونها تلاش کمپانی فاکس برای زنده کردن پروژه اقتباسی موفقی است که سالها قبل امتیاز آن را از انتشارت Livre de Poche برای کتاب سیاره میمونها خریداری کرده بود. اولین فیلم اقتباسی از این اثر پرفروش در سال ۱۹۶۸ به اکران در آمد. سپس سریالی تلویزیونی از روی آن ساخته شده و نهایتاً در سال ۲۰۰۱ ، Tim Burton نسخه دیگری از آن را به بازار عرضه کرد که با استقبال نسبتاً خوبی نیز مواجه شد. زمان داستان فیلم به قبل از نسخه ۱۹۶۸ بازمیگردد و در عین حال بسیاری از ماجراهای اضافه شده در نسخه تلویزیونی را نیز حدف کرده است. اما نکته جالب توجه این است که فیلم هیچ ارجاعی به نسخه Tim Burton نمیدهد. داستان ظهور سیاره میمونها به شکلی پرداخته شده است تا نحوه پیدایش میمون هوشمند و سیاره ای را که Charlton Heston (بازیگر نسخه اصلی) روی آن پا گذاشت را توضیح دهد و بتوان در آینده پروژه های دنباله سازی متعددی را بر اساس آن کلید زد. در واقع نگاه کمپانی فاکس در این پروژه کاملاً تجاری، هوشمندانه و آینده نگر است. ولی متاسفانه این هوشمندی در ساخت خود فیلم چندان دیده نمی شود.

images/stories/rooz/naghd/monkey/new-rise-of-the-planet-of-the-apes-poster-63483-00-470-75.jpgخیزش سیاره میمونها داستان نحوه شکل گیری یک نوع آخرزمان را بازگو میکند. منتهی به صورتی ناقص و عجولانه! بطوری که تنها پیامی تلگرافی در انتهای فیلم به بیننده میگوید که "و انسانها همگی از میان خواهند رفت..." (که البته دلیل خوبی برای ساخت سری بعدی در آینده خواهد بود). شاید بتوان گفت که فیلم سعی دارد مقصود اصلی خود را به صورت استعاری و نه مصداقی منتقل کند. صحنه هایی هرچند کوتاه، از یک سو به موضوع چالش ها و تعصبات نژادی می پردازد و از سویی دیگر از اینکه انسان سعی دارد جا پای خدا بگذارد و موجوات را دستکاری کند، انتقاد کرده و هشدار می دهد. حال آنکه در نسخه اصلی (سیاره میمونها) به موضوع اول به شکل کاملتری پرداخته میشود و فرانکنشتال نوشته Mary Shelly نیز در توضیح موضوع دیگر بهتر عمل میکند.

images/stories/rooz/naghd/monkey/rise-of-the-planet-of-the-apes-20110706112833126_640w.jpgبه گمان من نقش میمونها (شانپانزه، گوریل و ..) در فیلم بهتر از انسانها شخصیت پردازی شده است. جای سوال است که چرا کارگردان کار Rupert Wyatt بر روی این موجودات غالباً کامپیوتری بیشتر تاکید کرده است. آیا با توجه به موضوع اصلی داستان، این یک نکته مثبت است یا منفی؟ در هر صورت با اینکه بسیاری از صحنه ها از جمله اشتباهات مکرر دانشمندی به نام ویل رادمن (با بازی James Franco ) در راستای همین نوع شخصیت پردازی قرار دارد ولی میمونها فیلم بجز Caesar (میمون اصلی) تنها نقشهای حاشیه ای و کم اهمیت دارند.

images/stories/rooz/naghd/monkey/rise_of_the_planet_of_the_apes_bridge_2011_a_l.jpgبسیاری از اتفاقات فیلم ظهور سیاره میمونها برگرفته از نسخه اصلی و دنباله سازی آن (مخصوصاً سریالها) است. برای کسانی که داستان را میدانند، فیلم تنها یک اقتباس ساده و تکراری است ولی برای کسانی که تا بحال اسم "سیاره میمونها" را نیز نشنیده اند، فیلم بنظر شروعی موفق برای یک پروژه دنباله سازی است. ولی متاسفانه این کپی برداری تکه تکه از آثار پیشین، فیلمی مستقل و منسجم را نتیجه نداده است. در واقع انگار که در پایان فیلم همه چیزی متوقف میشود و هیچ توضیحی بیشتری در مورد بسیاری از شخصیتها و اینکه چه چیز در انتظار جهان آینده خواهد بود داده نمیشود. در مورد فیلمی مانند Harry Potter and Deathly Hallows Part one بیننده از روی عنوان متوجه میشود که حتماً قسمت دومی وجود دارد که به سوالات بی پاسخ در قسمت اول جواب دهد. ولی در اینجا هیچ ضمانت محکمی برای ساخت قسمت دوم در کار نیست.

images/stories/rooz/naghd/monkey/000000000samsung-i9001-galaxy-s-plus.jpgبا توجه به بازی ضعیف James Franco نامزدی وی برای اسکار بعید بنظر میرسد. او شاید در بازی در ساختار درام تخصص داشته باشد ولی با فیلمهای صرفاً سرگرم کننده مانند این نمیتواند دل تماشاگران معمول و سطحی سینما را بدست بیاورد. او در فیلم نقش دانشمندی را بازی می کند که سعی دارد درمانی برای آلزایمر، بیماری که پدرش (با بازی John Lithgow) نیز از آن رنج میبرد پیدا کند. ولی نهایتا به دارویی میرسد که مانند شمشیری دو لبه است. از یک سو هوش میمونی آزمایشگاهی را افزایش میدهد و از سویی دیگر ویروسی است مرگبار برای انسان. روزی بر اثر یک اتفاق این ویروس در میان انسانها بخش میشود . البته شایات ذکر است که زمان زیادی در فیلم به نحوه ی رشد این همه گیری اختصاص داده نمی شود. از سویی دیگر ویل به همراه دوست دختر جانورشناس اش کارولاین آرانها (با بازی Freida Pinto فیلم میلیونر زاغه نشین) بچه شانپانزه ای دستکاری شده بنام سزار (Andy Sirkis با مقدار زیادی گریم و جلوه های کامپیوتری!) را بزرگ میکنند. تا اینکه بخاطر عملی خشونت آمیز او را در قرنطینه ی میمونها به همراه تعداد زیادی شانپانزه، گوریل و غیره قرار میدهد. در آنجا مورد اذیت و آزار یکی از مسئولان و پسرش قرار میگیرد تا حدی که مصمم میشود به همراه دیگر میمونها گروهی را تشکیل داده، فرار کنند و سپس ....

images/stories/rooz/naghd/monkey/watch-rise-of-the-planet-of-the-apes-online.jpgخیزش سیار میمونها بیشتر فیلمی داستان محور است تا یک ژانر ماجرایی سرگرم کننده برای تابستان. تعداد صحنه های زد و خورد مانند نبرد انسانها و میمونها بر روی پل گلدن گیت که بخوبی از کار درآمده است، بسیار کم است. فیلمبرداری Andrew Lesnie در اکثر صحنه ها نظیر اولین نما که دوربین به درون جنگل آفریقایی شیرجه میرود، هنرمندانه و زیباست. صحنه پردازی نیز بسیار قوی است بطوری که بیننده بخوبی غرق عناصر دیداری، جلوه های ویژه، انفجارها و تصویرهای سه بعدی فیلم میشود.

images/stories/rooz/naghd/monkey/rise-of-the-planet-of-the-apes005.jpgالبته بسیاری از تصاویر فیلم به کمک گرافیک کامیپوتری ساخته شده که اغلب آنها به خوبی در کنار باقی تصویر واقعی قرار گرفته و مصنوعی بنظر نمیرسند. Andy Serkis که بازی در نقش کینگ کنگ را نیز کارنامه دارد با این کار مهارت خود را باز هم به اثبات رسانده است. بازی او در نقش سزار شباهت زیادی به کینگ گنک و گالوم ارباب حلقه ها دارد. این نحوه بازی به شانپانزه اجازه میدهد تا به صورت باور پذیری در مقابل شخصیت انسانی بازی کند تا حدی که سزار به تنها شخصیتی در فیلم تبدیل میشود که بینندگان با او همزادپنداری میکنند. البته نکته فنی جالب توجه و عجیب این است که بازی نقش میمون توسط یک انسان در حالی که شخصیتهای حیوانی به صورت سه بعدی خلق شده اند، چگونه انجام شده است؟!

ضعف عمده ظهور سیاره میمونها این است که قسمتی از یک داستان بلندتر (مانند سریال) به نظر میرسد تا یک فیلم کامل. سکانسهای بسیار خوبی مانند نبرد بر روی پل و تشکیل یک گروه اجتماعی توسط سزار وجود دارد اما تعداد نقشهای حاشیه ای زیاد است و تنها چند صحنه که شخصیتهای حیوانی در آن حضور ندارند، خوب از کار درآمده است. در کل باید گفت که فیلم حس کنجکاوری بیننده را برای دیدن ادامه داستان در دنباله بعدی تحریک میکند ولی نه تا حدی که برایش لحظه شماری کند.

منبع : نقد فارسی

مترجم: بهروز آقاخانیان

 

 

 

 

 

 

  •  

تعداد بازدید از این مطلب: 6224
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

ساعت : | نویسنده : م.م
نقد فیلم کمدی( بیاین پلیس شیم!)
نظرات 0

                       نقدی بر فیلم کمدی :Let's Be Cops

          بیاین پلیس شیم!

                                 منبع :سایت نقدفارسی

 

کارگردان : Luke Greenfield

نویسندگان : Luke GreenfieldNicholas Thomas

بازیگران : Jake JohnsonDamon Wayans Jr.Rob Riggle

خلاصه داستان : ماجرا از این قرار است که دو دوست برای رفتن به مهمانی لباس افسران پلیس را می پوشند و در محله خود با این لباس ها محبوب می شوند. ولی وقتی با واقعیت هایی همچون گانگسترها و افسران فاسد روبرو می شوند، مجبور می شوند نشان های تقلبی شان را رو کنند و...

 

media/kunena/attachments/1598/LetsBeCops.jpg

 

 

منتقد: جولیدن-نشریه ورایتی (Variety) 

 

ترکیب مسخره بازی های ناهنجار و ضرب و شتم های خشن مشخصاً چیز خاص و منسجمی نیست و صحنه هایی که موجب خنده با صدای بلند می شوند هم در پرده ی سوم فیلم که به رونویسی نامرتب از فیلم «پسران بد ۳» شبیه است، آشکارا کمتر می شوند. با این وجود «بیایید پلیس شویم / Let’s Be Cops » بایستی در گیشه ی اواخر تابستان موفقیت کسب کند، حتی اگر این موضوع فقط به دلیل تریلر ها و تبلیغات تلویزیونی فیلم باشد که از صحنه های خنده دار پراکنده هوشمندانه نهایت استفاده را کرده اند. این فیلم یک کمدی فارس[۱] است که «لوک گرین فیلد» آن را کارگردانی کرده و به آدم های ناموفقی می پردازد که با وانمود کردن اینکه افسر گشت پلیس لس آنجلس هستند، عزت نفس خود را بالا می برند. فیلم که توسط معیارهای نامناسب درجه بندی R در دوره ی حاضر، تحت فشار قرار گرفته است، می توانست در اکران سینمایی خود و ادامه ی حیات اش در شبکه ی ویدئوی خانگی، به شکلی امکان پذیر از گروه مخاطبان هدف خود که مردان جوان هستند فراتر برود.

گرین فیلد و همکار فیلمنامه نویس اش «نیکولاس توماس» با به کار بستن طرح داستانی ای که به شیوه ای بسیار جدی تر در فیلم «عاشق مرد یونیفرم پوش هستم» - محصول ۱۹۹۳ ساخته ی کارگردان کانادایی «دیوید ولینگتون» - اجرا شده بود، نارضایتی دو نقش اول داستان را در صحنه ی ابتدایی فیلم به شکلی سر زنده نشان می دهند. رایان (جیک جانسون بازیگر سریال «دختر جدید») بازیکن فوتبال سابق دانشگاه که به دلیل مصدومیت های خود از رسیدن به لیگ ملی فوتبال جا مانده است، غرور آسیب دیده ی خود را با مربیگری برای بچه های محله - چه به این کار مایل باشند و چه نباشند- التیام می بخشد (البته زمانی که بدون شوق چندانی مشغول دنبال کردن حرفه ی بازیگری غیر موفق خود نباشد). تنها نقش اصلی او بازی در یک آگهی تبلیغاتی شاد و عجیب برای داروی تبخال است.

رفیق صمیمی و هم اتاقی او، جاستین (دیمون وایانز جونیور)، به شدت منتظر است تا به عنوان طراح بازی های ویدئویی موفقیتی کسب کند. اما او بعد از اینکه همکاران و سرپرست گستاخ اش بازی او را به نفع یک بازی تیراندازی جدید با شرکت پلیس های لس آنجلس کنار می زنند و رها می کنند، با حالتی تحقیرآمیز و بزدلانه گروه را ترک می کند. سرپرست او بیشتر به زامبی ها، ابر قهرمان ها و مأموران آتش نشانی علاقه مند است.

اتفاقاً جاستین برای بازی خود چند دست یونیفورم پلیس که کاملاً اصل به نظر می رسد تهیه کرده است. تصادفاً رایان هم به این فکر می افتد که در یک مجلس گردهمایی دوستان قدیمی، که او اشتباهاً فکر کرده است میهمانی لباس مبدل است، آن یونیفورم ها را بر تن کنند. خبر بد این است که این دو رفیق زمانی که در کنار همکلاسی های سابق و به شدت موفق خود قرار می گیرند، به شکلی دردناک از وضعیت خود به عنوان جوان های ۳۰ ساله ی بازنده و نگون بخت آگاه می شوند. خبر خوب هم این است که بعد از میهمانی این دو دوست متوجه می شوند که قدم زدن در لس آنجلس راه فوق العاده ای برای کسب احترام است و همچنین جذب کردن زن ها که البته اتفاقی نیست. این صحنه ها در بخش زیادی از فیلم وجود دارند که انتخاب بازیگران و بازی گرفتن از آنها ضربه ای بزرگ برای فیلم به شمار می رود.

رایان از شدت هیجانی که لباس های مبدل شان به وجود آورده است از خود بیخود می شود و پیش تر می رود و از سایت eBay یک ماشین پلیس قراضه تهیه می کند و جلیقه های ضدگلوله و چیزهای دیگری از این دست هم خریداری می کند، البته این کارها موجب ناراحتی روزافزون جاستین می شود. حواستان باشد که جاستین از اینکه با جا زدن خود به عنوان افسر پلیس گشت توجه جوزی (نینا دربوف) را، پیشخدمت زیبایی که می خواهد در هالیوود گریمور بشود، به خود جلب کرده خوشحال و راضی است. اما رایان مصر است که خودش و رفیق اش را، آن هم در حالیکه نه از پشتیبانی پلیس های واقعی برخوردارند و نه اسلحه ی واقعی دارند، در موقعیت های خطرناک قرار دهد، که برخوردهای تشدید شونده و خطرناک عصبی تری با یک گردن کلفت اروپایی (جیمز دی آرسی) و دار و دسته اش جزئی از این هاست.

جانسون از اینکه بر روی جنبه های نفرت انگیز شخصیت خود تأکید کند ترسی ندارد، حتی وقتی که به شکلی واضح و با موفقیت های پی در پی، سعی می کند در مقابل رفتار بد رایان خنده های صمیمی و دوستانه ای نشان دهد. پلیس قلابی بودن همیشه خوشایند نیست، و دلیل اصلی آن این است که در عین اینکه «بیایید پلیس شویم» یک فیلم کمدی است، تماشاگران به هیچ وجه از اینکه رایان مکرراً و آن هم به شیوه ای ابلهانه خودش و رفیق اش را در خطر مرگ قرار می دهد، نا آگاه نیستند. با این وجود جانسون همیشه موفق می شود مقداری از همدردی تماشاگران را به دست بیاور، به خصوص وقتی که بی فایده گی و سستی رایان در تضاد با خصوصیات شریرانه ی صریح دی آرسی، رئیس تبهکاران، نمایش داده می شود.

سهم اعظم فعالیت های فیزیکی و موقعیت های خنده دار و عکس العمل های عصبی مناسب، نصیب وایانز می شود و خنده دارترین صحنه ی فیلم را رقم می زند که در آن جاستین خود را جای خلافکاری می زند که به واسطه ی خالکوبی ها و موهای آشفته و استفاده از آهن قراضه هایی براق در اتومبیل اش بقیه را فریب می دهد و مجبور است با اثرات ثانویه ی امتحان کردن شیشه کنار بیاد.

«بیایید پلیس شویم» تعداد زیادی از بازیگران مکمل را در خود دارد که در نقش های خنده دار گسترده ای بازی اغراق شده ای ارائه می کنند. «کیگان مایکل کی» در نقش تبهکار ضد انگلیسی ای که ایده ی بازی در نقش یک پلیس مخفی را در جاستین به وجود می آورد، به خوبی به چشم می آید. اما گرین فیلد روی نقش آفرینی های تحت فشار تر فیلم توسط دی آرسی و «راب ریگل» (به کارگیری او به عنوان یک پلیس واقعی که نشان می دهد همدستی ارزشمند برای دو نقش اصلی است، انتخاب خوبی بوده) حساب می کند تا احساس ترس و تهدیدی را که در ورای مسخره بازی ها وجود دارد، بالا ببرد.

اشارات تصویری و داستانی به تریلر های جدی ( البته نه خیلی جدی) با حضور پلیس و آدم کش ها در فیلم وجود دارد که شامل گریزی به فیلم «سگ های انباری» هم می شود. البته با اینکه بعضی از صحنه های خنده دار به شکلی بی شرمانه توهین آمیز هستند، سازندگان فیلم مراقب اند که روی نام خانوادگی چینی ای که جاستین موقع نقش بازی کردن به کار می برد، زیاد مانور ندهند. البته وقتی جاستین در تنها فرصت خود لهجه ی چینی مسخره ای به کار می برد، بلافاصله معذرت خواهی می کند. شوخی ای در کار نیست.

ارزش های تکنیکی فیلم ماهرانه و یکدست هستند و ترانه های پاپی که در موسیقی متن فیلم شنیده می شود با دقت و درک مناسبی انتخاب شده اند. از قبل خبر داشته باشید: بعد از این فیلم و فیلم «این پایان کار است» ، به نظر می رسد که گروه موسیقی پاپ « Backstreet Boys» قرار است دوباره در دنیای موسیقی جای ثابتی پیدا کنند.

------------------------

[۱] فارس، شکلی از کمدی است که در آن شخصیت های اغراق شده در موقعیت های اغراق آمیز قرار می گیرند.

                                                                                                                                                                                                                                                                              مترجم: الهام بای

 

 

 




تعداد بازدید از این مطلب: 6666
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

ساعت : | نویسنده : م.م
گزارشی از میز گرد نقدفیلم (ضدگلوله)
نظرات 0

 

میزگردنقد فیلم:

«ضد گلوله»

 

 

 

 

 

 

 میزگردنقدوبررسی فیلم (ضدگلوله)ساخته مصطفی کیائی با حضورمنتقدان و صاحبنظرانی چون : محمدرضا شفاه، محمدباقر مفیدی‌کیا، محمدرضا وحیدزاده تشکیل شده است. گزارش  جلسه را در ذیل میخوانید.

 

کارگردان مصطفی کیایی
تهیه‌کننده رضا رخشان
نویسنده مصطفی کیایی
بازیگران مهدی هاشمی
مسعود کرامتی
ژاله صامتی
سعیدآقاخانی
امیر عزیزی
بهشاد شریفیان
کاظم نجارزاده
شهرام جمشیدی
محمد حاج‌حسینی
علی گل‌زاده
فیلم‌برداری رضا رخشان
مدت زمان

۹۰ دقیقه

 

داستان این فیلم مربوط به اواسط دهه ۶۰ و اوج دوران جنگ تحمیلی ایران و عراق است که قصه مردی حدود ۵۰ ساله در تهران را روایت می‌کند که مشغول قاچاق نوارهای لس آنجلسی و فیلم‌های ویدئویی بوده و در اثر یک اتفاق در می‌یابد که توموری در سر دارد و تا دو ماه دیگر بیشتر زنده نخواهد ماند...


 
 

محمدرضا وحیدزاده: در این فیلم دو نفر که خیلی نقش کلیدی و پررنگی هم دارند و در خیلی از صحنه‌ها هم حضور دارند، به شکل غیر منطقی و ابلهانه‌ای دائماً می‌خواهند کشته شوند. تصویری که با آن‌ها در ناخودآگاه ذهن مخاطب نقش می‌بندد تصویری کاریکاتوری از مفهوم شهادت‌طلبی است.

محمدرضا شفاه: خصوصاً اینکه هیچکس هم نبود که برای این‌ها توضیح دهد که این کار شما خودکشی است و به شهادت منجر نخواهد شد.

محمدباقر مفیدی‌کیا: این‌هایی که شما می‌گویید ضعف‌های مفهومی است.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدرضا شفاه: همة داستان فیلم مبتنی بر چنین تصمیمی است و نمی‌شود به سادگی از کنار آن گذشت.

محمدباقر مفیدی‌کیا: از نظر شما اگر این‌گونه نبود، بهتر بود. اما من معتقدم در کنار این دو شخصیت، جوان‌هایی که شهید شدند، نشان دادند که مفهوم صحیح شهادت چیست. اصلا پیام فیلم این است که این تصور از شهادت غلط است و نباید این‌گونه خود را به کشتن داد.

محمدرضا شفاه: من این حرف را می‌پذیرم که تصویری که از شهادت رزمندگان دیگر ارائه می‌شود تصویر قابل قبولی است. اما حرف کلی فیلم و در حقیقت تأثیری که روی بیننده خواهد گذاشت، در این راستا نیست. زیرا کسی که محوریت دارد و تا انتهای فیلم نیز در پی حرف اشتباه خویش است، با پاسخ صحیحی روبرو نمی‌شود.

وحیدزاده: محوریت با این دو نفر است و در ذهن مخاطب تصویری که از شهادت‌طلبی نقش می‌بندد یک تصویر غلط و انحرافی است و مخاطب از فردا هرچیزی را که مرتبط با این مفهوم باشد، با این تصویر خواهد سنجید.

محمدباقر مفیدی‌کیا: چیزی که من در این فیلم دیدم این بود که کسانی که شهید شدند، بسیار خوب و واقع‌بینانه شهید شدند و آن کسی که تصور غلطی داشت و نباید شهید می‌شد، در آخر هم شهید نشد.

محمدرضا شفاه: همانطور که از آن طرف بوم نباید بیفتیم، از این طرف بوم هم نباید بیفتیم. وقتی از فیلمی مثل «لیلی با من است» اشکال می‌گیریم که چرا در دو سکانس پایانی، قهرمان فیلم را به یکباره به یک آدم علیه‌السلام تبدیل می‌کند و می‌گوییم این نحوة تحول اشکال دارد، از آن سو هم صحیح نیست که کسی گمراه وارد فضای جبهه شود و گمراه هم از آن بیرون برود. این شخصیت باید تحت تأثیر آن فضا حداقل چند بارقه در درونش راه یابد. اما این اتفاق نیفتاده و هیچ تغییری نکرده است.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدرضا وحیدزاده: جالب است که تماشاگران هم بسیار پسندیدند که این آدم هنوز دارد دی‌وی‌دی رایت می‌کند!

محمدباقر مفیدی‌کیا: این چیزی که شما می‌گویید را می‌پذیریم. اما نمی‌توانم قبول کنم که به مفهوم شهادت توهین کرده است.

محمدرضا شفاه: این آدم با وجود حضور در جبهه همان آدم است و هیچ تغییری نمی‌کند؛ همان قاعده‌ای که می‌گوید اگر تقدیر الهی نباشد، شهید نمی‌شود، همان قاعده هم می‌گوید اگر کسی در موقعیت جنگ قرار گیرد و خودش را در معرض این فضا قرار دهد، باید یک تأثیر روحی را در او شاهد باشیم. باید در او اثر وضعی داشته باشد. ولی هیچ‌چیزی وجود ندارد.

محمدباقر مفیدی‌کیا: این ضعف است. ولی توهین نیست. من خوشحالم که قهرمان فیلم متحول نشد. زیرا اگر متحول می‌شد، خراب می‌شد. مطمئناً بهتر از لیلی با من است نمی‌شد. فیلمسازی که دغدغة لازم را ندارد و از این جنس نیست، اگر بخواهد به بحث تحول بپردازد، فیلم را خراب می‌کند. اشکال آن هم از اینکه گمراه بیایند و گمراه بروند نیز بیشتر است.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدرضا شفا: اگر قرار است این‌گونه باشد بهتر است که اصلاً‌ فیلم دفاع مقدسی نسازند. اگر نمی‌توانند نسازند.

محمدباقر مفیدی‌کیا: مگر فیلم «سیزده 59» که سامان سالور ساخته بود، وهن نبود؟ نمی‌توانیم بگوییم برای چه می‌سازند؟ فیلم سامان سالور سراسر توهین بود و در آن یک رزمندة سالم وجود نداشت. ولی این‌جا دست کم چهارتا آدم درست دیدیم.

محمدرضا شفاه: وقتی یک فیلم دو رزمنده را این‌گونه نشان می‌دهد که...

محمدرضا وحیدزاده: و البته سایر رزمنده‌ها هم همین‌طوری بی‌دلیل می‌روند مقابل تیر، و من می‌دیدم که مردم هم به این صحنه‌ها می‌خندیدند.

محمدباقر مفیدی‌کیا: اولا شخصیت «کرامت» این‌گونه نبود و فرد خوبی بود؛ فقط موجی بود. موجیِ خوبی هم بود؛ زیرا لو نداده بود که برادر فرمانده‌ است و سرانجام هم شهید شد. انگیزه‌اش هم وطن‌دوستانه بود. اما شخصیت دوم منفی بود و درک درستی از شهادت نداشت و در پایان هم به سعادت نرسید.

محمدرضا شفاه: به نظر من عدم توضیح اشکال‌دار بودن نگاه این آدم در فیلم، ایراد مهمی است.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدباقر مفیدی‌کیا: این اشکال است؛ دلیلش هم این است که سازندگان چنین آثاری تصور صحیحی از شهادت ندارند. نهایت تصویری هم که از شهادت ارائه می‌کنند، در جهت حس دلسوزی برای شهدای وطن است. اما حداقل دلسوزی کرده‌اند. هنگام شهادت شخصیت‌های فیلم هم مخاطب نمی‌خندد و متأثر می‌شود.

محمدرضا وحیدزاده: مسئلة شهادت یک شهید، ایثارگری یک مجاهد، جان دادن رزمنده‌ها مسئلة ساده‌ای نیست که بتوان به‌راحتی آن را به تصویر کشید. وقتی کسی قدم در این راه می‌گذارد و از همه‌چیزش می‌گذرد و بدنش را جلوی توپ و گلوله می‌گذارد، اتفاق ساده‌ای نیست. در فیلم‌های اکشن آمریکایی وقتی می‌خواهند کشته شدن کسی را نشان دهند، طوری عمل می‌کنند که مخاطب بهم می‌ریزد و تا مدتی فکرش درگیر است. اما در این‌جا می‌دیدیم که در برخی صحنه‌ها، هنگام حملات دشمن و زمانی که شاهد رفتارهای خنده‌دار این دو شخصیت هستیم و زمانی که بیننده به این صحنه‌ها می‌خندید، در همان زمان عده‌ای شهید می‌شدند و مثل برگ خزان به زمین می‌ریختند. در حالی که مردم هم همچنان در حال خندیدن بودند. چند صحنه را به یاد دارم که هنگام شهادت رزمندگان شوخی‌های فیلم قطع نشد و خنده‌ها نیز ادامه پیدا کرد.

محمدرضا شفاه: یا آنکه کرامت در لحظة شهادت بگوید خیلی الاغی و بعد شهید شود...

محمدباقر مفیدی‌کیا: این‌ها در ساختار کمیک فیلم قابل پذیرش است.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدرضا شفاه: به جهات فیلمنامه‌ای باید شهادت این آدم برای بیننده با آن‌همه زمینه‌چینی، یک شهادت دردناک باشد. اما نیست.

محمدباقر مفیدی‌کیا: کارگردان نتوانسته بود این صحنه را خوب در بیاورد.

محمدرضا وحیدزاده: اصلا چند تصویر شهادت دردناک در این فیلم بود؟

محمدرضا شفاه: قرار بوده صحنة شهادت برادر او نیز دردناک باشد ولی درنیامده. اما من نباید با این موضع وارد بحث شوم که کارگردان می‌خواست اما نتوانست دربیاورد...

محمدباقر مفیدی‌کیا: من هنوز انتقادهای خودم را به فیلم مطرح نکرده‌ام. اما اصرار داردم اول از این حرف که فیلم «ضد گلوله» وهن دفاع مقدس است، کوتاه بیاییم. چون این حرف به تندروی منجر خواهد شد. مشکل این است که ما به لحاظ اعتقادی این را قبول نداریم که یک نفر به جبهه برود و بعد تغییری نکند.

محمدرضا شفاه: نباید تصویری از شهید ارائه کرد که در لحظة شهادت فحاشی می‌کند.

محمدرضا وحیدزاده:‌ فقط یک تصویر هم نیست. عمدة فیلم در لحظاتی که باید، چیزی را نشان نمی‌دهد. اگر فیلمی ساخته‌ایم که در فضای جنگ می‌گذرد، باید زمانی که تصویری از شهادت ارائه می‌شود، یک اتفاقی بیفتد. در لحظات شهادتِ این فیلم هیچ اتفاقی نمی‌افتد. بدتر آنکه شوخی‌ها در همان لحظات شهادت هم تمام نمی‌شود.

محمدباقر مفیدی‌کیا: فراموش نکنیم که بیان فیلم کمیک است.

محمدرضا شفاه: اخراجی‌ها هم طنز بود. از اخراجی‌ها که لمپن‌تر نداریم.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدرضا وحیدزاده: حتی «لیلی با من است» خیلی از این فیلم شریف‌تر بود. جریان شبه‌روشنفکری به ما اتهامی می‌زند که رزمنده‌های جوان را در جنگ جَو می‌گرفته است و به خاطر چیزهایی که در گوششان می‌خوانده‌اند به سمت بمب و گلوله می‌رفته‌اند تا به شهادت برسند. این فیلم دقیقاً کوبیدن بر همان طبل است. اجازه دهید از زاویة دیگری وارد شوم. می‌خواهم یک مثالِ به ظاهر غیر مرتبط بزنم. همة ما می‌دانیم که در مسئلة ذکر مصیبت اباعبدالله شرایطی هست که باید رعایت شود. مثلاً نمی‌شود هر روضه‌ای را هر جایی خواند. اصلاً‌ بحث صحت یا تحریف مطرح نیست. همان روضة صحیح و مستندی که در دست هست را نباید هر جایی خواند. روضه را اگر در جایش نخوانی و درست خرجش نکنی وهن خواهد بود. بسیاری از بزرگان می‌گویند نباید روضة باز خواند. چرا؟ مگر واقعیت نیست؟ مگر اتفاق نیفتاده؟ چرا. اما اگر جایی خوانده شود که حقش ادا نشود، اهانت است. دقیقاً می‌گویند وهن است. روضة قتلگاه را فقط باید در ظهر عاشورا و در مجلسش خواند. در غیر این صورت همین روایتی که صحیح هم هست، باعث وهن خواهد شد. حالا نمی‌شود مسئله را این‌گونه مقایسه کرد. اما من تسامحاً به جهت تقریب به ذهن چنین مثالی را مطرح کردم. اگر صحنه‌های شهادت را نیز بی‌تمهید مناسب و بدون بیان سینماییِ لازم نشان دهیم، از نظر من می‌شود وهن.

محمدباقر مفیدی‌کیا: این فیلم کمیک است.

محمدرضا شفاه:‌ اتفاقا این کار غلط است؛ در همان فضای كميك هم تو باید بتوانی حتی لحظات آخر را ارزشمند نشان دهي. اگر این کار را نکنی ضعف است. در «لیلی با من است» فضای آخر فیلم به نظر جدی است؛ ولی باز هم در همان فضا وقتی زن صادق وارد می‌شود، می‌بینیم باز کمدی است. حتی حالت معنوی «لیلی با من است» هم یک‌جورایی بامزه است. مثل «از کرخه تا راین» نیست. یعنی سعی می‌کند با اینکه فرم جدی شده، لحن کمدی‌اش را حفظ کند.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدباقر مفیدی‌کیا:‌ در انتقادی که از فیلم «طلا و مس» می‌کنند می‌گویند دیالوگ پایانی فیلم که از زبان مدرس حوزه بیان می‌شود به لحاظ مبانی اشکال دارد و این اشکال در فینال فیلم باعث مخدوش شدن کلیت اثر می‌شود. در این فیلم هم دیالوگی که رحیم می‌گوید اشتباه است و از این اشتباه می‌توانیم نتیجه بگیریم که مقدمات هم ایراد دارد. درواقع زاویة فینال فیلم می‌تواند مقدمات را تحت‌الشعاع قرار دهد. اما فرق این فیلم با «طلا و مس» در این است که سازندگان این فیلم بسیار سطحی هستند. درکشان همین اندازه است و با این درکشان سعی کرده‌اند که بی‌احترامی نکنند و یک فیلم معمولی ساخته‌اند. اگر از این موضع وارد شویم که وهن دفاع مقدس بوده، اصلا باعث طرح بی‌جهت آن خواهیم شد. همین که این فیلم بی‌احترامی نکرده از آن ممنونیم.

محمدرضا وحیدزاده:‌ کارگردان نکته‌ای را در جلسة کنفرانس خبری فیلم مطرح کرد که برایم جالب بود. گفت من می‌خواستم فیلمی بسازم که نه این طرفی باشد و نه آن طرفی. نمی‌خواستم لزوماً یک هالة مقدس دور چهرة برخی از این شخصیت‌ها باشد و سعی کردم شهدا را استاندارد نشان دهم. این اصطلاح هالة مقدس را من به خوبی به یاد دارم. خب چرا نباید این هالة مقدس وجود داشته باشد؟ چرا این پرستیژ روشنفکری برای ما بدیهی شده است؟!

محمدرضا شفاه: از موضع ضعف صحبت کرده است.

محمدباقر مفیدی‌کیا: فرض کنیم نه تنها از موضع ضعف صحبت می‌کند، بلکه اصلاً عمد دارد. الان بحثی که مطرح است چیز دیگر است. اگر من بخواهم به خود کارگردان فیلم بپردازم، نتیجة دیگری می‌گیرم. مؤلفی که حداقلِ آشنایی را هم با این مفاهیم ندارد، اصلاً نباید به این حیطه‌ها ورود کند. در مورد اثر باید صحبت کرد که من در آن بی‌احترامی و توهین ندیدم. تنها مشکلی که وجود دارد این است که کسی که کاملاً بیرون از باغ است، وقتی در شرایط جنگ قرار می‌گیرد، حالا نه لزوماً دفاع مقدس بلکه هر جنگی، وقتی مرگ را از نزدیک درک می‌کند، اصلاً روال منطقی قصه این است که کاراکتر به تحول برسد. زیرا مرگ را از نزدیک دیده. پس به لحاظ تکنیکی فیلمنامه ایراد دارد. اگر کاراکتر در روند طی‌شدة این مراحل به نقطة صفر برگردد، غیر منطقی است. حتی یک پیشنهاد مصداقی هم می‌توان برای آن داشت. مثلاً اگر این آدم در اول فیلم نماز نمی‌خواند و در صحنه‌های ابتدایی زنش را می‌دیدیم که می‌گفت نمازت را به کمرت بزن، بعد در پایان می‌دیدیم که این کار را می‌کند و یک نماز کلاغ‌پری می‌خواند و بعد هم می‌رود دنبال سی‌دی فروختنش، باز می‌شد گفت که دیدن توپ و گلوله و درک فضای جبهه بر این آدم تأثیر گذاشته است.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمرضا وحیدزاده: بحث من چیز دیگری است. من می‌گویم این‌که مُد شده، یا حتی جواز ورودی شده که تا می‌خواهیم برای خودمان جایگاهی دست و پا کنیم می‌گوییم من می‌خواهم هالة مقدس را از بین ببرم و می‌خواهم انسان‌های زمینی خلق کنم، خیلی اتفاق نگران‌کننده‌ای است. اصلاً بیخود می‌کنی که می‌خواهی تقدس‌زدایی کنی. مسئله را ساده فرض کرده‌ایم! چه کسی گفته باید تقدس‌زدایی کرد؟ بعضی وقت‌ها باید ایستاد و این سؤال‌ها را پرسید. این نوع برخورد منفعلانه و رو به عقب است. من در این اثر چیزی را که دیدم، کارگردان در جلسة کنفرانس خبری هم گفت. من به عینه دیدم که در این فیلم از مفهوم دفاع مقدس تقدس‌زدایی می‌شد و کارگردان هم گفت که مخصوصاً می‌خواستم این کار را بکنم.

محمدباقر مفیدی‌کیا: معنای تقدس‌زدایی این نیست. من فکر می‌کنم منظور کارگردان این است که نمی‌خواسته فیلمش شعاری باشد. مثل تصویر کلیشه‌ای مرسوم در صدا و سیما. در غیر صورت تقدس‌زدایی کفر است.

محمدرضا وحیدزاده: من از تحول شخصیت‌ها صرف نظر می‌کنم. گذشته از آن دو شخصیت و تحولی که در آن‌ها اتفاق نمی‌افتد، بقیة صحنه‌های مربوط به ایثار و شهادت و جنگیدن رزمنده‌ها و کشته‌شدنشان هم آنقدر مسخره و بدون تمهیدات سینمایی ارائه می‌شود که پذیرفتنی نیست.  

محمدباقر مفیدی‌کیا: خُب جنگ واقعی هم همین طور است.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدرضا وحیدزاده: مثلاً دشمن تیر می‌زند و یک عالمه آدم شهید می‌شوند، یا می‌بینند که دوشکا در حال رگبار است، ولی باز هم به سمت دوشکا می‌دوند. این‌ها بحث‌هایی فرمی است که با محتوا ارتباط تنگاتنگ دارد. اگر کشته شدن رزمنده‌ها را با اشکالات فرمی فیلم این‌طور ضعیف به نمایش بکشید، بیننده هم از کنار به زمین ریختن این‌گونة رزمندگان به سادگی می‌‌گذرد. شبیه به همان مثال اولی است که گفتم. تصویر واقعی است، اما موهن است. مثل بی‌جا خواندن روضة اباعبدالله است. ممکن است در واقعیت هزار صحنة دیگر هم وجود داشته باشد که از این هم بدتر باشد، ولی اگر در جای درست و به شکل درست و با بیان درستش مطرح نشود، حتی اگر واقعی هم باشد، باز وهن است.

محمدباقر مفیدی‌کیا: این‌طور که تو می‌گویی هر فیلمی که به سراغ مفهوم دفاع مقدس برود وهن است و اصلاً با موضوع دفاع مقدس نباید فیلم کمدی ساخت.

محمدرضا وحیدزاده: من این ادعا را نمی‌کنم. کاری به اخراجی‌های دو و سه ندارم، اما اخراجی‌های یک فیلم خوبی بود. لحظه‌های شهادت در فیلم اخراجی‌ها با وجود آنکه در ژانر کمدی بود، خوب درآمده بود. مثلاً در صحنه‌ای که رزمندگان روی مین می‌رفتند،‌ بیننده به لحاظ دراماتیک و عاطفی درگیر می‌شد. در همان اخراجی‌های ضعیفی که از لحاظ فرم باید در مورد آن مفصل صحبت کرد، در جایی که رزمندگان می‌خواستند بروند روی مین، با موسیقی، با ریتم و با همان زبان الکن فیلم، موقعیتی آفریده شده بود که می‌شد بینندگان بسیاری را دید که در این صحنه بغض کرده بودند و متأثر شده بودند. مثلاً هر قدمی که مجید سوزوکی برمی‌داشت، صدای طبل می‌آمد و میمیک بازیگر هم حس لازم را منتقل می‌کرد. کافی نبود، اما بهتر از این فیلم کار شده بود.

محمدباقر مفیدی‌کیا: این به پرداخت کارگردان بازمی‌گردد. من هم اگر مخاطبی را نمونه بیاورم که در لحظة شهادت شخصیت موجی فیلم «ضد گلوله» بغض کرده است مشکل حل می‌شود؟ مثلاً می‌توانم بگویم نفر کناری من بسیار متأثر شده بود. این که ملاک نیست. چون شما در آن فیلم صحنه را آهسته دیده‌ای و احساس کرده‌ای صحنة شهادت را کش داده است، چنین برداشتی داری. در فیلم «ضد گلوله» هم در صحنه‌ای که فرمانده شهید می‌شود، انفجاری رخ می‌دهد و فرمانده پرت می‌شود و ما در آنجا یک دقیقه سکوت داشتیم و در همان‌جا متوقف شده بودیم. این یعنی اینکه احترام گذاشته است.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدرضا وحیدزاده: منظورم این نیست که لزوماً هرکسی فیلم را اسلومیشن کرد و موسیقی اندوه گذاشت کار تمام است. من آن نمونه را فقط برای مثال مطرح کردم. مثال دیگرش «نجات سرباز رایان» است که نه موسیقی دارد و نه اسلومیشن است و نه متوقف می‌شود. همه کشته می‌شوند و فیلم با سرعت به جلو می‌رود. ولی صحنه‌ها را به شکلی طراحی کرده که تأثیرگذار است. ممکن است هرکارگردانی از یک ابزاری استفاده کند.

محمدباقر مفیدی‌کیا: کلمات تو اشتباه است. من از کلمة «وهن» می‌ترسم. اگر با این موضع به سراغ نقد برویم می‌شویم آدم‌های تندرو. من هم از این فیلم انتقاد دارم؛ زیرا معتقدم که نمی‌شود کسی گمراه به جبهه برود و مرگ را ببیند و گمراه هم برگردد. این دروغ محض است. اما وهن نیست.

محمدرضا وحیدزاده: نکتة دیگری هم وجود دارد. گذشته از بحث قبلی، این فیلم مفهوم مرگ‌آگاهی را هم به سخره گرفته است. تصویری که از مرگ‌آگاهی ارائه می‌کند قابل تأمل است. آدمی را نشان می‌دهد که به جهت بیماری و به این دلیل که به زودی خواهد مرد، با خود می‌گوید حالا که قرار است بمیرم بگذار طوری بمیرم که پولی هم به زن و بچه‌ام برسد. البته من نمی‌دانم در آن برهة تاریخی از جنگ آیا به خانواده‌های شهدا حقوق می‌دادند یا خیر؟ چون تا مدت‌ها بحث حقوق مطرح نبوده است. حالا با فرض صحت این بحث هم، اینکه آدمی که بیمار است و تا چند روز دیگر می‌خواهد بمیرد و به خاطر اینکه سودی نصیبش شود، خودش را در معرض تیر و خمپاره قرار دهد، توهین به مفهوم مرگ‌آگاهی است.

محمدباقر مفیدی‌کیا: زمانی توهین به مفهوم مرگ‌آگاهی است که این آدم با همین تصور برود و شهید بشود؛ که نمی‌شود. اگر شهید می‌شد این نکته درست بود. همه بی‌دلیل شهید می‌شدند و این هم شهید می‌شد. ولی نشد. تا آخرین لحظه هم گمان می‌کردیم بالاخره شهید می‌شود و نمی‌دانستیم کارگردان می‌خواهد چه کار کند. فرمانده شهید شد، ولی این نه. نکتة خیلی مهم فیلم این بود که قرار بود این آدم دو ماه دیگر بمیرد. ولی نمرد. اتفاقاً فیلم تمام تلاشش را کرده بود که نشان دهد که علی‌رغم همة پیشبینی‌ها و معادلات پزشکی این اتفاق نمی‌افتد. تعمد داشت و راجع به آن هم حرف زد و سعید آقاخانی هم دو بار در فیلم گفت که مرگ دست اوستاکریم است. این یعنی اینکه ما اعتقاد به چیزی داریم که فراتر از همة این پیش‌بینی‌هاست. من فکر می‌کنم اگر نکتة مثبت فیلم را این‌طور منفی ببینیم، ممکن است نکتة منفی آن هم مخدوش شود. من از این فیلم برداشت توهین به مفهوم مرگ‌آگاهی را نکردم. به نظرم مهم‌ترین چیزی که راجع به این فیلم می‌توان گفت این است که کارگردان وارد حیطه‌ای شده است که شناخت صحیحی از آن ندارد. درگیر عوالم روشنفکری است. فکر می‌کند قشنگ‌تر این است که این آدم‌ها هالة قدسی نداشته نباشند. حالا معنی هالة قدسی چیست؟ ممکن است معنایش این باشد که تصویر شهدا در آن مثل فیلم‌هایی که در تلویزیون می‌بینیم نباشد. ممکن هم هست که معنایش این باشد که اصلا چرا شهادت را مقدس نشان دهیم. شهادت که اینقدر مقدس نیست. این دیدگاه، بسیار خطرناک است. من معتقدم اگر احتیاط نکنیم با افتادن به دام اولی، ممکن است به دام دومی هم بیفتیم. یعنی جنگیدن با این مفهوم اولی که باید با تلاشی هنرمندانه همراه باشد، اگر با بی‌تدبیری و سهل‌گیری صورت بگیرد، می‌تواند منجر به دومی بشود.

محمدرضا شفاه: من معتقدم کارگردان در همین زمینه کوتاهی کرده و دقیقاً در بخش‌هایی که خواسته تعادل را رعایت کند و در جاهایی که کوتاه آمده، دچار لغزش شده است. دلیل این هم به درک پایینش از این مفاهیم بازمی‌گردد. اتفاقا کارگردان مدعی است و می‌گوید من این حوزه را بسیار خوب می شناسم و فیلمم هم بسیار خوب است.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدباقر مفیدی‌کیا: مسئله این‌جاست که من اگر بخواهم با موضع شما به سراغ فیلم بروم جلوی این لیست اول نام «سیزده 59» را قرار می‌دهم. یعنی از نظر من سامان سالور محکوم‌تر است. در این فیلم یک آدم سالم را نمی‌بینیم. همه معتاد، رانت‌خوار، اطلاعاتی، قهوه‌چی، مارگیر و... هستند. بعد از آن یکسری فیلم‌های دیگری است که مدعی هم هستند. امثال سامان سالور مدعی هستند و می‌گویند ما لطف کرده‌ایم. زیرا در پایان فیلم بسیجی‌ها بدون کلاه به ارتشی‌ها احترام می‌گذارند. مضحک‌تر از این نمی‌شود.

محمدرضا وحیدزاده: ما نباید این را معیار قرار دهیم. اینکه چنین فیلم‌هایی بسیار بد هستند، حرف کاملاً درستی است. شبیه به همین بحث را راجع‌به فیلم «پنجشنبة آخر ماه» هم داشتیم. اما این نگاه نباید باعث شود که از کنار مشکلات چنین‌ آثاری به آسانی عبور کنیم. به دلیل اینکه فیلم‌های دیگری جلوتر از این فیلم هستند و این هم یکی دیگر از این فیلم‌هاست، نباید به این نتیجه برسیم که پس عیب ندارد.

محمدرضا شفاه: اگر به یاد داشته باشی دربارة «طلا و مس» نیز چنین مباحثی مطرح بود و در خصوص نتیجه‌‌گیری فیلم و تصویری که فیلم در نهایت ارائه می‌کند، گفتگوهای بسیاری داشتیم. تازه این در حالی است که در فیلم «طلا و مس» مخاطبین مذهبی در مورد وهن بودن این فیلم نگرانی نداشتند. ولی در مورد این فیلم عمدة بچه‌های مذهبی بعد از دیدن فیلم درگیر شک و تردید بودند. این نشان می‌دهد که این فیلم چیزهایی را منتقل می‌کند و با چیزهایی بازی می‌کند و روی خط قرمزهایی حرکت می‌کند که مخاطب دغدغه‌مند به گمان می‌افتد که شاید فیلمساز حسن نیت ندارد. اما این ظن در مورد «طلاو مس» وجود نداشت.

محمدباقر مفیدی‌کیا: به خاطر اینکه فیلمساز «طلا و مس» باهوش‌تر و حرفه‌ای‌تر است. فیلم «ضد گلوله» رو بازی کرده و غیر حرفه‌ای بوده است. من می‌گویم باید در موضع نقد ایراد اساسی را پیدا کرد. ایراد اساسی این فیلم این است که در روند شخصیت‌پردازی یک امر غیر واقع اتفاق می‌افتد و آن هم این است که یک کاراکتر تا اوج بحران پیش می‌رود و وقتی برمی‌گردد هیچ تغییری در او ایجاد نمی‌شود. یعنی اینکه ما یک چیز غیر واقعی نشان داده‌ایم و این ایراد اساسی به تکنیک فیلم بازمی‌گردد و ربطی به محتوا ندارد. مشکل فیلمنامه است. کاراکتر وقتی سفری را آغاز می‌کند و برمی‌گردد باید فرقی با نقطة اول داشته باشد.

محمدرضا شفاه: فیلمساز ممکن است همین را یک قدرت‌نمایی بداند و با خودش فکر کند این ویژگی فیلمنامة این فیلم است. من در اینجا ساختارشکنی می‌کنم. به‌ویژه که رعایت چنین تکنیک‌هایی در خصوص مفاهیمی همچون جنگ همیشه هم امکان‌پذیر نیست.

ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  |دانلود فیلم ضد گلوله  | دانلود مستقیم فیلم ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم ضد گلوله  | فیلم زیبای ضد گلوله  | ضد گلوله  فیلم |بازیگر فیلم ضد گلوله  | بازیگران فیلم ضد گلوله  | بازیگر زن فیلم ضد گلوله   |بازیگر مرد فیلم ضد گلوله  | دانلود فیلم | دانلود عکس | عکس های ضد گلوله  | عکسهای ضد گلوله  | عکس های فیلم ضد گلوله  | عکسهای فیلم ضد گلوله   |تصاویر فیلم ضد گلوله  | تصاویر فیلم زیبای ضد گلوله  | داستان فیلم ضد گلوله  | داستان فیلم زیبای ضد گلوله  | موضوع فیلم ضد گلوله  | خلاصه ی فیلم ضد گلوله  | خلاصه داستان فیلم ضد گلوله  | خلاصه تصاویر فیلم ضد گلوله  | آنونس فیلم ضد گلوله  | تماشای آنلاین فیلم ضد گلوله  | لینک تورنت فیلم ضد گلوله  | طرفداران فیلم ضد گلوله  | فیلم ضد گلوله  در جشنواره | فروش فیلم ضد گلوله

محمدباقر مفیدی‌کیا: گذشته از تحول، این شخصیت حتی تغییر هم نکرده بود. لااقل می‌توانست از مرحلة یک به مرحلة دو برود. زیرا این سفر را طی کرده. اما یک دور تسلسل زده و این دور تسلسل در کاراکتر اصلا امکان‌پذیر نیست. من نمی‌توانم با یکسال دیگرم برابر باشم. حتی اگر هیچ سفری هم طی نکنم قطعا باید با الانم فرق کنم. این فیلم این نکته را درست درنیاورده بود. با فضای کمدی هم درست نمی‌شود؛ فیلم از لحاظ تکنیکی و شخصیت‌پردازی محل اشکال است. یک ایراد اساسی‌تر این است که آدمی که فهمیده یک ماه دیگر می‌خواهد بمیرد نمی‌تواند یک‌شبه اینقدر شجاع شود. دفعة اول که گلوله را می‌بیند باید بترسد....

محمدرضا شفاه: تو به جای آنکه از منظر وهن وارد شوی از منظر ضعف وارد شده‌ای.

محمدباقر مفیدی‌کیا: باید فیلم را فنی نقد کرد.

محمدرضا شفاه: اصلا بحث ما هم غیر فنی نیست. ببینید فیلم مضمونی دارد و وقتی راجع به مضمون صحبت می‌شود بحث فنی است. حالا اگر اگر فیلمنامه چنین اشکال فنی‌ای را نداشت، ولی نهایتاً در محتوا با اشکال مواجه بود، چطور؟ یعنی ما به جایی می‌رسیدیم که این فیلم از جهت تکنیکی خوب بود، ولی با دیدگاهش همه‌چیز را زیر سؤال برده بود.

محمدباقر مفیدی‌کیا: در همین جاست که بحث یکی بودن فرم و محتوا پیش می‌آید. شما وقتی منظر نقد خود را مجرد می‌کنی و از محتوا به صورت جداگانه سخن می‌گویی با دیدگاهی مخالفت می‌کنی که حرف آوینی بود.

محمدرضا شفاه: اگر منظر نقد، بحث مضمون باشد در تقابل با آن دیدگاه نیست. آیا اگر فیلمی قواعد فیلمنامه‌نویسی را رعایت کرد، لزوماً فیلم اسلامی است و ما نمی‌توانیم مشکلی با محتوایش داشته باشیم؟ بحث مضمون هم بحث فرمی است و به درون‌مایه و ایدة اولیه می‌پردازد. مثلاً اگر فیلمساز می‌خواهد مرگ‌آگاهی را رد کند، همة فیلمنامه‌اش زیر سؤال خواهد رفت. اگر می‌خواست شهادت را تمجید کند هم باز فیلمنامه‌اش ضعیف بود. هر دو حالتش امکان دارد. الان برای من ثابت نشده که این آدم می خواهد چه کار کند؟ من اگر بخواهم از همین زاویه وارد شوم و فرض کنم که می‌خواهد دفاع کند و با نگاه مثبت به مفهوم شهادت بپردازد، باز هم نمی‌پذیرم که به‌درستی از عهدة این کار برآمده است.

 

منبع:وبلاگ ایران حامی

 

تعداد بازدید از این مطلب: 6869
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

ساعت : | نویسنده : م.م
معرفی و نقد فیلم:(سانشوی مباشر)
نظرات 0
معرفی و نقد فیلم ( سانشوی مباشر)

کارگردان :کنجی میزوگوچی  Kenji Mizoguchi

نویسنده : Ogai Mori,Fuji Yahiro,Yoshikata Yoda

 
بازیگران :
Kinuyo Tanaka
           ,Yoshiaki Hanayagi
           ,Kyôko Kagawa


          Image result for ‫عکس فیلم سانشوی مباشر‬‎

خلاصه داستان :

در قرون وسطی در ژاپن یک فرمان دار دل سوز و مهربان تبعید شده و همسر و فرزندانش سعی می کنند به اون بپیوندند،اما موفق نشده و از هم جدا می مانند و در همین زمان فرزندان در میان ظلم و ستم و درد و رنج رشد می کنند و ...



Image result for ‫عکس فیلم سانشوی مباشر‬‎        Image result for ‫عکس فیلم سانشوی مباشر‬‎

***************************         *******************************

نقدهائی بر این فیلم:

مطلب سیاوش در وبلاگ(film play)


سانشوی مباشر یکی از مهمترین آثار سینمای ژاپن می باشد که با بهره گیری از یک افسانه باستانی ژاپنی به عنوان ماده ی داستانی خود سعی در بازگو کردن دغدغه های انسانی کارگردان دارد.
کنجی میزوگوچی به عنوان یکی از قدیمی ترین کارگردانان سینمای ژاپن(وی از دوران سینمای صامت مشغول به کار بوده و بیش از ۵۰ فیلم ساخته !) به خوبی توانسته این افسانه ی قدیمی را با شرایط ژاپن پس از جنگ(در زمان ساخت فیلم نزدیک به ۱۰ سال از انفجارهای هسته ای در ژاپن که منجر به مرگ میلیون ها نفر شد می گذشته است) آداپته کند.
این درام انسانی و اخلاقی که با ریتمی پیوسته و نسبتا کشدار روایت می شود داستان خانواده ای است که به علت ایستادگی پدر خانواده در برابر ظلم تقریبا از هم پاشیده می شوند.و همین نکته ارزش این فیلم را بیشتر می کند،در حالی کارگردانان شاغل در هالیوود بنا به رسم رایج اگر با چنین داستانی روبرو شوند قطعا پایان را جوری طراحی می کنند که نشان دهند جواب خوبی خوبی است و کسی که کار خوبی در حق کسان دیگر انجام می دهد لابد تا پایان زندگی خوشبخت خواهد بود،در حالی که در این فیلم میزوگوچی از این خوشبینی ابلهانه خبری نیست و شخصیت های خوب داستان تا آخر زندگی بار اندوه را بر دوش خواهند کشید،چیزی که میزوگوچی به ما می گوید این است که ایستادن در برابر بی عدالتی،ظلم،تبعیض،بدی ها و پلیدی ها ، بسیار دردآور خواهد بود و قهرمان واقعی کسی است که با علم به این عواقب ناخوشایند و عدم وجود نفع شخصی(به ظاهر!) همچنان در جبهه ی نیکی پیکار کند،حتی اگر در این راه عزیزترین کسانش قربانی شوند.
نکته ی جالب دیگری که در فیلم به نظرم آمد که در هیچ فیلم دیگه به آن برنخوردم عنوان فیلم است که به صورت خیلی نامعمول نام کارکتر منفی فیلم است!
تماشای این فیلم به مدت ۲ ساعت و ۱۴ دقیقه احساسات شما را بر می انگیزد و چنان تکان دهنده است که تا مدت ها شما را به فکر فرو می برد.
Image result for ‫عکس فیلم سانشوی مباشر‬‎        Image result for ‫عکس فیلم سانشوی مباشر‬‎
***************        **************
مطلب دانیال در سایت (نقدفارسی)


سانشو فیلم ساده ای به نظر میرسه وروایت ساده ای داره.اگر داستان خطیش را روی کاغذ بیاریم شاید ما را بیاد کلیشه ها بیندازه.پس جادوی فیلم چیه که اینقدر تاثیر گذار و میخکوب کننده است؟ یادداشتی رو میخوندم که اشاره کرده بود ساختن همچین فیلم هایی امروز ممکن نیست...چرا که تصاویر جادوی خودشون رو پیش مخاطب از دست دادن...همیچن شاهکار هایی فقط در دوره ی خاصی از سینما امکان پدید اومدن داشتن ...این حرف ها ممکنه بخشی از مسئله رو پوشش بده اما بی شک همه ی مسئله نیست...
مگر میشه قاب های به شدت حساب شده ی میزوگوچی رو ندید و گفت تاثیری نداشتن؟ مگر میشه شاخصه های فرمی استفاده شده در اثر رو کنار گذاشت و تاثیرشون رو نادیده گرفت؟ شک نکنید اگر این سادگی این قدر بی واسطه و راحت شما رو با خودش همراه میکنه و فکرتون رو مشغول نگه میداره سازکاری کاملا حساب شده داره... حتما تفکر عمیق و پیچیده ی فیلمساز رو از جهان پیرامونش و دانش سینما رو در پشت خودش داشته...فیلمساز با تمام توان به دغدغه های انسانیه خودش نفوذ میکنه و راه بیانی ساده اما ماندگار گیرا و تاثیر گذار رو کشف میکنه...میشه رسالتی مهم تر و ارزشمند تر از این برای یک هنرمند در قائل شد؟
به نظرم راهکار اساسی میزوگوچی در سانشو تقابل تضاد هاست...میزوگوچی اینجا هم در مضمون و هم در فرم اثر حد نهایت ها رو در برابر هم قرار میده...خوبی ها در نهایت خودشون قرار میگیرن...زشتی ها در نفرت انگیز ترین حالت قرار دارن...اما فرم اثر چنان یکدست بر اساس این راهکار نوشته شده که نهایت استفاده رو میبره...البته فیلمساز تضاد ها رو معمولا با قاب هایی از طبیعت استوار و باشکوه به تصویر میکشه که به این شکل سرنوشت شخصیت هاش رو به طبیعت گره میزنه ...
در بسیاری از سکانس های تعیین کننده فیلم میزوگوچی در پیش زمینه و پس زمینه یک تضاد رو به تصویر میکشه و تاثیر حسی مضاعفی رو به دست میاره... در یادداشتی که از راببین وود میخوندم به یکی از سکانس ها اشاره ی خوبی شده بود. سکانسی که مادر رو از بچه هاش جدا میکنن...
البته این اشاره ی مفید راببین وود رو که بگیریم و به بررسی فیلم بپردازیم میبینیم که تمام سکانس های اساسی فیلم از این شگرد بهره میبرن...برای مثال من به صحنه ای اشاره میکنم که مادر رو میبینیم در حال فرار از جزیره در حالیکه مامورین مطلع میشن و باهاش درگیر میشن...منظره ی زیبا و ارام پس زمینه رو با درگیری ای که در پیش زمینه شاهد هستین مقایسه کنید...
یا در یکی دیگه از سکانس ها در حالیکه مادر در اوج پریشان احوالی قرار داره فیلمساز اون رو به شکلی در پیش زمینه قرار میده که باد تندی بهش میخوره و لباس و گی
سوانش رو به لرزه در میاره و به اون آشفتگی روحی نمودی بیرونی میبخشه...ضمن اینکه دوباره اون تقابل رو با طبیعت با شکوه که ارام به تماشا نشسته شاهد هستیم...
این وضعیت تا پایان فیلم هم ادامه داره اما دقت فیلمساز رو در اینجا میتونیم ببینیم که در زمان آتش گرفتن خانه ی شانشو این بار شاهد همین شگرد به شکل عکس هستیم...این بار گویی آنژیو به آرامش رسیده و آتش سوزی در پس زمینه این ارامش رو برجسته میکنه...
فیلم از نظر کیفیت بصری در سطح بسیار بالایی قرار داره و در اجرا درخشان هست...یکی از تاثیر گذارترین سکانس های فیلم جایی هست که خواهر به قصد خودکشی وارد برکه میشه...قبل از اون فیلمساز تسلط طبیعت رو بر سرنوشت با این نما های بی نظیر به رخ میکشه...
نمونه ای دیگر از تمهیدات فکر شده ی میزوگوچی رو میشه در سکانسی دید که مادر رو برای فرار مجازات کرده و تنها میگذارن...تنه ی درختی تک و تنها در برابر عظمت اقیانوسی به وسعت بی پایان به بهترین شکل تنهایی و تک افتادگی مادر رو به تصویر میکشه...
گذشته از این ها نباید موسیقی بی نظیری که در تمام لحطات حسی فیلم یار و یاور تصویر هست رو فراموش کرد...
همونطور که گفتم استفاده از تضاد ها در روایت هم ادامه پیدا میکنه...در فصلی از فیلم شاهد خروج پسر سانشو از خانه پدر هستیم که میتونه آغاز سفری به سمت آزادی و انسانیت باشه...بعد از اون 10 سال میگذره و با آنژیو مواجه میشیم که با سنگ دلی فراوان پیشونی پیرمردی رو داغ میزنه...این بی رحمی تاثیر خاصی به خودش میگیره وقتیکه در اولین سکانس بعد از سفر پسر سانشو شاهدش هستیم...اما چه چیزی انگیزه لازم برای آنژیو رو فراهم میکنه تا به اون شکل فرار کنه و به دنبال مادر بره؟ اگرچه در ظاهر تغییری را تا اونجا در او شاهد نیستیم اما از همون زمانی که اسم مادرش رو شنیده به نوعی دچار اشفتگی شده و این منتقل میشه...یادآوری بچگی ها زمانیکه شاخه ی درخت رو با خواهرش میشکنن ضربه ی آخر رو میزنه و او رو به زندگی بر میگردونه...
سانشوی مباشر روایت تلخی از خوبی ها و بدی ها و تقابلشون به نمایش میگذاره و پایانی برای این جنگ همیشگی متصور نیست...درباره این جمله پایانی ازتون میخوام که یادداشت کامبیز کاهه رو در مورد سکانس آخر فیلم بخونید...چه حکمتی داره نمایش دریا و صخره و ماهیگیری که مشغول مرتب کردن تور ماهیگیریش هست دقیقا بعد از اوج پایانی فیلم...جایی که مادر و پسر به هم رسیدن؟ کاهه به زیبایی این سکانس رو باز میکنه که بی توجهی ماهیگیر بیچاره به همه ی اون اتفاقات تراژیکی که تا اینجا شاهدش بودیم به نوعی ادامه ی زندگی رو به تصویر میکشه...و حقارت این آدم ها...در برابر این دنیا و اتفاقاتی که درش جریان دارن...
شاید با خودمون بگیم چه لزومی داره بعد از اینکه غرق لذت شدیم اینگونه فیلم رو به اجزای فیزیکی کوچیک تقسیم کنیم و حس رو ازش بگیریم؟ فکر کنم یکی از کارکرد هاش این باشه که ببینیم پشت این سادگی تاثیر گذار چه جهان فکری پیچیده ای نهفته بوده...فیلم بسیاز زیبایی بود.
                                                                   نویسندگان: دانیال و سیاوش
                                                                           منابع:1-وبلاگfilm  play
                                                                  2-سایت (نقدفارسی)
                                                  هرگونه برداشت و نقل مضمون میبایست با قید نام سایت ووبلاگ مربوطه باشد


 

 


تعداد بازدید از این مطلب: 8718
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

ساعت : | نویسنده : م.م
قصرویران(رمان)بخش پنجم
نظرات 0

                                                                                          قصرویران

                                                                                            (بخش پنجم)

                                                                                      نوشته :مهرداد میخبر  

(نویسنده حق داردعلیه استفاده کنندگان این داستان بهرنحوی از انحاء ،چه استفاده در سایتها ووبلاگها و چه بصورت انتشار در رسانه های چاپی یا برداشتها و اقتباسات تصویری،اگر بدون اجازه باشد،اقامه دعوی نماید )

******************************************************************                                                       

                                                                               (حضورشوم)

                                                        Image result for ‫عکس های عراقیها زمان جنگ‬‎

                                   

                                                                            

در اولین ساعات آغازین روز پنجشنبه سوم مهر ماه،سومار و نفت شهر بطور کامل اشغال شدند و دشمن به طرف سه راهی گراوه به حرکت در آمد.بافاصله زمانی کوتاهی   سه راهی قره بلاغ  نیز  تصرف شد و نیروهای عراقی ضمن درگیری با مدافعان سرپل ذهاب راه قصرشیرین را در پیش گرفتند. گلوله باران شهر کماکان ادامه داشت و حتی کور سوی امیدی نیز به چشم نمیخوردکه بتوان به آن دل خوش نمود.فقط یکجور انتظار کشنده و طاقت سوزوجودداشت که کمر آدم را میشکست.انتظاربرای رسیدن قریب الوقوع متجاوزین ولگد کوب شدن خاک متبرک شهری که ماهها با جانفشانی جان برکفان گلگون کفن حفظ شده بود .

راه های مواصلاتی تقریبا"غیر قابل تردد بودند.راه سرپلذهاب به قصرشیرین که در مسیر پیشروی زره پوشهای عراقی قرارداشت کاملا"در کنترل آنها قرار گرفته بود. جاده گیلانغرب به قصرشیرین از سه راهی نفت شهر به این سو زیر آتش پشتیبانان نیروهای پیاده و زرهی لشگر 2 و 12  صدام کوبیده می شد و چیزی نمانده بود که ارتباط نیروهای ما با عقبه خود به طور کامل قطع شود. سد دفاعی محور پرویز خان هم  قبلا"شکسته شده بودوعراقیها در آن ناحیه کمترین فاصله را با شهر داشتند .

هردفعه ای که پدریاحسین به خانه سرمیزدندوهربارکه حاج آقا شریعت رامیدیدیم بیش ازپیش درهم ریخته ومضطرب میافتیمشان .دلهایشان مالامال ازغم بودو در گفتگوهایشان ازنبرد نا برابری سخن میگفتند که داشت توان مدافعان شهررا به تحلیل می برد،خردشان میکرد و می شکستشان.ازجوانانی یادمیکردندکه توی سنگرهاشان درحالی که از حداقل توان دفاعی وساده ترین سلاحهای جنگی برخورداربودندمظلومانه ومعصومانه درخون خودمی غلطیدند.

ساعت بساعت ازشمارمدافعان کاسته می شد.یاجراحت زمینگیر شان میکرد،یا شهادت  به عرش اعلی  میبردشان ویاناگزیرمیشدندعقب بنشینندوازطریق کوره راهی که درکوهپایه بازی درازهنوزازچشم ناپاک دیده بانان دشمن ایمن باقی مانده بودخودرابه نیروهای مستقردرسرپلذهاب برسانند که شاید در آنجا تجدید  قوا کنند وقادرگردندکه باسلاح،مهمات وپشتیبانی کافی به نبردشان ادامه دهند.

حسین درحالیکه بشدت حرص و جوش می خورد،میگفت :

- بی دین ها انگار پشت بندهم مثل علف از زمین سبز می شوند!هر چقدر از آنها به درک واصل می شود باز هم تعدادشان بیشمار است و در پناه تانکها و نفر بر هایشان  لحظه به لحظه  به قصرشیرین نزدیک تر و نزدیکتر می شوند .

واقعیت تلخی که وجودداشت این بود:مدافعین بایدعقب نشینی میکردند. ادامه این نبردناعادلانه جزاینکه تلفات بیهوده ای را برآنان تحمیل مینمودهیچ ثمره دیگری عایدشان نمیکرد.بسیاری از آنانی که تاکنون در سنگر هایشان باقی مانده بودند  حتی غسل شهادت نیز کرده و آماده فدا شدن در راستای هدف والای خود بودند.آنان بایکدیگروباخدای خودمیثاق خون بسته بودندوقصدداشتندتاآخرین گلوله ای که درتفنگ دارندوتاآخرین نفسی که در سینه هایشان هست بجنگند.برای آنهادیگرترس معنای خودراازدست داده بود.در طول روزهای اخیر بارها و بارها  مرگ را جلوی چشمان  خود دیده و با ذائقه تک تک سلولهای بدنشان طعم آنراچشیده بودند.آنان مرده بودند پیش از آنکه بمیرانندشان.

شریعت طرحی هوشمندانه در ذهن داشت .اواز نیروهایش خواسته بود   که در صورت ناچار شدن و رسیدن به بن بست خود را در ساختمانهای متروکه پنهان سازند تادرصورت اشغال شدن شهرارتشی مخفی وجودداشته باشدو امکان غافلگیرکردن و ضربه زدن به دشمن از بین نرود .

ساعت 2 بعدازظهر  در ناحیه شمالی شهر،حوالی کوره های گچ،منطقه چهار قاپی ، محمود آبادو غفو ر آباد  جنگ تن به تن آغاز شد. لشکرعراق جاده سرپلذهاب-قصرشیرین راپیموده،درحومه شهر کمین کرده ومنتظرفرصت مناسب برای هجوم نهائی بود.درناحیه جنوبی،نیروهای ارتش بعث ازسه راهی گراوه عبورکرده و داشتند به فرستنده رادیوئی نزدیک میشدند.ازسوی دیگرباتصرف مقر سپاه در شرق شهر حالا دیگرلبه های قیچی بهم نزدیک شده بودند.آسمان قصرشیرین نیز عرصه ترکتازی خفاشان کوردل صدام شده بود.دفعاتی مکرربمب افکن های دشمن با صدائی ترسناک و سرعتی سر سام آوراز ارتفاع پائین آسمان  روی سرمان را شکافته و برای بمباران شهر های واقع در عمق  خاک کشورمان پیش رفتند.

شریعت پیشنهاد کرد که فردا صبح زود مانیز بهمراه بقیه اهالی شهر تا فرصت هست از راه مله خرمانه  و روستای  سید خلیل در امتداد رودخانه الوند  خود را به سرپلذهاب برسانیم چون با تصرف سه راهی گراوه دیگر امکان عبور از کوره راه  پای کوه بازی دراز  وجود نداشت .

شریعت پس ازآنکه حرفهایش رازدبلندشدکه برود.پدردستش راگرفت:

- تو چرا نمی آئی ؟ اینجا ایستادن دیگر فایده ای ندارد .

شریعت در حالیکه سعی می کرد دست خود را با ملایمت از میان پنجه پدر خارج سازد جواب داد :

- حاج آقا من که نمیتوانم بچه ها را همینطور رها کنم و تنهایشان بگذارم.تاهنگامی که حتی یک نفر نیروی مدافع در شهر  حضور دارد من مکلف به ماندن درکنارشان هستم.تاآنجا که میدانم عمل به تکلیف از  اعتقادات راسخ شماست.

پدردست برگردن آن جوان دلیر و با ایمان انداخت و بوسه ای بر پیشانیش نشاند.شریعت که رفت پدر از ما خواست عجله کنیم و هرچه سریعتربرای رفتن آماده شویم .

- درنگ جایز نیست.ماندن به معنای در دام افتادن است و این چیزیست که مایه خوشحالی دشمن اشغالگر خواهد بود .

مردم شهرهمه جمع شده اند،شماهم مقداری آب آشامیدنی  و خوراکی بردارید و بر اه بیفتید.اگر به موقع از محدوده خطر عبور کنیم و به آنسوی بازی دراز  برسیم می توانیم در پناه نیروهای خودی خودمانرا به سرپلذهاب برسانیم،آنگاه شما را به محل امنی خواهم فرستاد  و خودم در سرپل ذهاب به نیروهای سپاه خواهم پیوست .

در حال آماده شدن  بودیم که جوانی با کاغذی در دست وارد شد و آنرا به پدر تحویل داد.پدر کاغذ را تا کرد و در جیب گذاشت سپس در جواب نگاه کنجکاو وپرازسئوال من گفت :

-نقشه ایست که شریعت از مواضع عراقیها و آرایش نظامی آنها تهیه کرده است.این کروکی میتواندبرای نیروهای خودی بسیار مؤثرو کارگشاباشد.انشاالله بزودی،هنگامی که بخواهیم شهر راباز پس گیریم  بکارمان خواهد آمد .

دائی مرتضی که دنبال خاله فوزیه وشوهر  و بچه هایش رفته بود همراه با آنان سر رسید.ازاوپرسیدم :

- دائی مرتضی...توی جاده وکوه که داریم میرویم بارش گلوله های دشمن راچکارکنیم؟آنهاهمه جارامیزنند.من بیشترازهمه،برای بچه ها نگرانم.

قبل از آنکه دائی مرتضی بخواهد چیزی بگوید پدر جواب داد :

- چاره ای نداریم دخترم.میدانم پاگذاشتن درجاده وکوه وکمروبیابان توی این اوضاع خطرناک  زهره شیرمیخواهدولی در حال حاضر هیچ جائی امن نیست.چه درخانه بمانیم وچه قصدرفتن کنیم،خطردرکمینمان است.پس چه بهترکه حرکت را بر سکون ترجیح  دهیم،چون یگانه راه رهائی از ورطه بلاعبوراز آن است و بس.اگر قسمت باشد که نجات  پیدا کنیم،نجات خواهیم یافت ولی اگرعمرمان به دنیا نباشدچه نیکوست که مرگمان در حین تلاش  برای رهائی باشد نه در حال ترس و پنهان شدن  ازدشمن دون.این راهم بدان که تااونخواهدهیچ برگی ازدرخت نمیافتد.

در آن لحظه به یاد آیه ای افتادم که در استخاره چندشب پیش آمده بودوداستانش را برایتان تعریف کردم.آنگاه به روایتی از علی (ع)اندیشیدیم که فرموده اند:

(مو تو قبل ان تموتوا)یعنی بمیر قبل ازآنکه بمیرانندنت.

حضرت دراین روایت موت ارادی رادر مقابل  موت غیر ارادی،بعنوان یکی از فضائل نفس انسانی بشمار آورده وغرض اصلی ایشان از این دستور العمل انسان ساز خروج از عادات و مشاهده حقایق عالم است که برای آن راهکارهای متعددی وجود داردوبی شک یکی از ستوده ترین راههای حصول این امر فدا نمودن جان برای یک آرمان والاوخداپسندانه است.

پدر کاملا درست میگفت.درطول آن چندروزبسیاری ازمردم در پناهگاههای بظاهرامن خودوخانه هایشان بشهادت رسیده بودنددرحالیکه رزمندگانی هم بودندکه درفضای بازوبدون هیچگونه حفاظ وجان پناهی در حین رزم وزیرشدیدترین حملات،زنده و سالم مانده بودند.این نشان میداد که به استقبال خطررفتن تاخداوندنخواهدالزاما"موجب ازدست رفتن جان انسان نخواهدشدواین اصطلاح عامیانه که میگویند(مرگ دست خداست)جمله ای بسیارواقع گرایانه میباشد.

                                           

پدردرحالیکه مقداری خوراکی ونان درکوله اش میگذاشت خطاب به من گفت:

- صدیقه جان حواست به محمد احسان باشد.اوبدنی حساس وضعیف دارد. ساکی تهیه کن و شیر خشک،آب تمیز و چیزهای دیگری را که لازم میدانی درآن قراربده.

              

                                      *                                          *                                          *

 

فرداصبح علی الطلوع کلیه کسانی که در شهر باقی مانده بودند بطرف پل نصر آباد بحرکت در آمدند تا از آن  طریق خود را به مله خرمانه برسانند . کاملا مشخص بود که جاده آسفالته را از مله خرمانه به آنسو نمیتوان ادامه داد.باید خود را به دل تپه ماهور های گچی میزدیم و مسیربیراهه را در پیش میگرفتیم .

همگی،هر آنچه را که قابل حمل بود و بعنوان مایحتاج و آذوقه راه لازم داشتیم در ساکها و بقچه ها و کوله پشتی هائی جای داده و با خود آورده بودیم.به پیشنهاد پدر مقداری شیر خشک،آب پاکیزه و کمی قند برا ی محمد احسان توی ساکی گذاشته بودم تااز بابت تغذیه او نگرانی نداشته باشم .

نرگس و مهدی که لحظه ای از من جدا نمی شدند،سفت  وسخت گوشه های چادرم را در مشت گرفته بودند. دائی مرتضی و خانواده خاله  فوزیه هم در کنار ما قدم بر میداشتند.پدر تأکید کرده بود که درهر شرایطی همدیگررارها نکنیم وباهم همراه وهمگام بمانیم .

عراقیهاازچهارطرف داشتندلبه های تیزتیغشان رابه تن شهرنزدیک میکردند.معلوم بودکه کارشهرراتمام شده میدانند،چون بنظرمیآمد دیگرلزومی برای ریختن آتش سنگین برآن نمیبینند.قسمت اعظم نیروهای مادستورعقب نشینی گرفته وتقریبا"منطقه راخالی کرده بودند.بقول شریعت که ازطریق تلکس باستادمشترک ارتش درتهران تماس داشت وجواب قانع کننده ای برای سئوالاتش درمورداین عقب نشینی نشنیده بود: (کسانی هستندکه دارندخیانت میکنندوماراتحویل عراقیهامیدهند)

بصورت جسته گریخته و نه چندان جدی،شلیکهائی از جانب جنگ افزارهای سنگین عراقی صورت میگرفت وانفجاراتی درنقاطی ازشهروحومه آن رخ میداد.این شلیکهابیشتربه حملات کوروبیهدف شبیه بودند.گرچه در مواردبسیاری همین پرتابهای کوربه شهادت وجراحت بسیاری ازغیر نظامیان منجرگشته بودولی بدلیل حجم کم آتش وآرامش نسبی درمحدوده  مسکونی شهر،آنروز روز پر خطری بنظر نمیرسیدوحضوردرفضای باز کوچه هاوخیابانها باندازه روزهای پیش هولناک ومرگبارنبود .

چیزی که درآن دقایق موجب نگرانی ودلشوره من شده ودرحقیقت برای تمامی مردم حاضردرقصرشیرین یک شکست بزرگ بودبه صفرنزدیک شدن شمارش معکوس سقوط بود.برای منی که ماههای متمادی زجرجسمی وروحی  حضوردرچنین شهری رابااین موقعیت متزلزل واین شرایط امنیتی  کابوس  واربه امیدبرطرف شدن تهدیدهاوآرامش اوضاع تحمل نموده بودم بسیار سخت بودبپذیرم که بیهوده ایستاده ام وزجرها،مشکلات ومحرومیتهای شدید رابجان خریده ام. من و سایر همشهریانم اگر ماندن و مقاومت و تحمل را برگزیده بودیم به این خاطربودکه امیدگشایش ورفع مشکلات داشتیم وانتظارنیروهای کمکی رامیکشیدیم.شایددرکش برای شما مشکل باشدولی درست درهمان ساعاتی که محاصره کامل شده بودودشمن درچند قدمی ماگامهایی پیروزمندانه برای ورود به خیابانها و کوچه های قصرشیرین برمیداشت،هیچ یک ازاهالی کاملا"قطع امیدنکرده بودواکثریت قریب باتفاق مردم رسیدن لشکرخراسان راهنوزهم محتمل میدانستند .

سنگینی ساک بر دوشم و محمد احسان  در آغوشم باعث شده بود فشار زیادی بر کمرم وارد شود.میترسیدم از پس راهپیمائی طولانی پیش روی بر نیامده و وبال گردن سایراعضای خانواده شوم.درطی روزهای پیشین شنیده بودم که درمواردی متعدد،زنان،کودکان وسالمندان درحین راهپیمائی برای رسیدن به نقاط امن،تاب خستگی را نیاورده و از ادامه راه بازمانده اند.

نگرانیم فقط بابت خودم نبود.بیشتربرای مهدی ونرگس دلشوره داشتم که نکندپاهای کوچک وکم توانشان قدرت طی کردن این راه طولانی و دشواررا که مسلماً"در پاره ای از نقاط صعب العبور نیز بودنداشته باشد.مادرهم که جای خودش را داشت.سن وسالی ازاوگذشته بودوپادردوکمردردهمواره رنجش میداد.بچه ها،مادر،پدر،حسین وبالاخره اکثرمردم،هرگزتحرکاتی دراین حدو اندازه راتجربه ننموده بودند.مثلا"ًخودمن،طولانیترین مسافتی که تا کنون باپای پیاده پیموده بودم فاصله بین منزل پدرتاخانه خودمان بود!

خلاصه...این مسئله که آیا قادر خواهم بود کیلو متر ها راه را در زمین های سراشیبی ، سر بالائیهای سنگلاخی و اراضی شخم خورده به سلامت به آخربرسانیم مثل خوره روح رنجورم را میجویدومیتراشید.

لحظه به لحظه برتعدادمردم افزوده میشد.آنهابصورت گروههای خانوادگی وچندنفره یاتک تک به جمعیت حاضرکه طول خیابان شیبدارمنتهی به (بالاآبشار)رامیپیمودند،میپیوستند.بجزگروه ما،کسی درخیابان دیده نمیشد.همگی سعی میکردنددرپناه مغازه هاوبناهای سمت چپ خیابان که امکان دیدعراقیهاراروی ماازبین میبردحرکت کنند.پس ازطی حدودصدمتردیگر،قراربودبه یک سه راهی  برسیم که به دلیل مشرف بودن به کوره های گچ و منطقه  غفورآبادومحمودآباد،زیردیدمستقیم دشمن قرارداشت.یک نفرازمیان مردم پیشنهادکردکه محدوده موردنظررااز همان سمت،بصورت گروههای کوچک ردکنیم که مبادامشاهده جمعیت توسط دیده بانان عراقی،توهم حضورنیروهای نظامی رابوجودآورده وباعث شود که بسوی ماشلیک کنند.

پیشنهاد،عاقلانه بودو به همان صورت اجرا شد.

هنگامی که به همراه حسین و بچه هایم از سه راهی مزبورعبور کردیم، نگاهی به سمت مرزانداختم.دود غلیظی که حکایت از شدت درگیری در آن ناحیه میکردآسمان راپوشانده بودوبیشترین صدای تیراندازی سلاحهای سبک وانفجارات کوچک وبزرگ ازهمانجابگوش میرسید.آخرین گروه که سه راهی راردکردصدای سوت خمپاره ای درفضای خیابان طنین انداخت.همگی کف پیاده رو و کنج دیوارها دراز کش کردند.هیچ صدای انفجاری بگوش نرسید،بنظرمیآمدگلوله عمل نکرده باشد.مجددا"همگی برخاستیم کهد به راهمان ادامه دهیم ولی قبل از آنکه بخواهیم حرکت کنیم حسین پس از مکالمه کوتاهی که با پدر داشت روی پلکان یکی از مغازه ها رفت و با صدای بلند شروع به صحبت کرد :

- برادران و خواهران توجه داشته باشید...

باید برای حفظ سلامتی خود و خانواده هایتان با فواصل معینی از یکدیگر حرکت کنید که مبادا موقع دراز کشیدن روی زمین دست و پای  گیر شوید . چون گلوله ها که می آیند فرصت زیادی برای پناه گرفتن و خوابیدن نیست .

مخصوصا حواستان به بچه ها باشدوبه آنها آموزش دهید  که چطور از جانشان محافظت کنند.حاج اصغر همین الآن شاهد بود که متاسفانه عده ای از والدین از کودکانشان غافل شده بودند .

پدر که تا حالا ساکت  کنار  حسین  ایستاده بود رشته سخن را بدست گرفت و اینگونه صحبتهای اوراتکمیل کرد:

- همه میدانیم که این وضعیت،یعنی جمع شدن  در یک مکان و حرکت بصورت گروهی کاراشتباهی است،ولی چاره ای نداریم باید با هم و همراه هم باشیم.این راه طولانی و خطر ناک را نمیتوان به تنهائی طی کرد چون همگی به کمک هم نیازمندیم.پس انشاالله تعالی با احتیاط کامل و یاری رسانی به یکدیگر خود را  بسلامت به مقصد خواهیم رساند و به کوری چشم صدامیان کافر به زودی شهرمان را نیز از حصرخارج خواهیم نمود...توکل بر خدا.صلوات...

غریو صلوات به آسمان برخاست و جمعیت مجددا"بحرکت درآمد.

ناگهان صدای گاز خوردن شدیدو حرکت سریع اتومبیلی از دور میدان بگوش رسیدو همه چشمهارا بدانسو چرخاند.اتومبیل پیکان سفید رنگی بسرعت داشت به طرف ما میآمد.همه بانگرانی ایستاده و منتظرشدند که ببیننداین همه عجله به چه خاطراست.اتوموبیل کنار جمعیت ترمز کرد و جوان قد بلندی از آن پیاده شد.می شناختمش.یکی از برادران آقائی بود.آنها چهاربرادربودندکه بهمراه یکی دونفردیگرتوی یک دکان نانوائی درنزدیکی اداره مخابرات،پائینترازشهربانی باآردی که از مغازه های نانوائی سطح شهر جمع کرده بودند،نان پخته وبین مردم توزیع مینمودند.آن بنده های خوب خداداوطلبانه این کارراانجام داده وهیچ پولی بابت نانی که دراختیارمردم قرارمیدادندنمیگرفتند.

روی صندلی عقب اتوموبیل مقدار زیادی نان قرارداشت.جوان مستقیم بطرف پدر رفت وبالحنی که خستگی مفرط توام بارضامندی وخوشحالی درونی ازآن میباریدگفت :

- آقای میخبر...ازساعت چهارصبح تاحالایکسرداریم پخت میکنیم. خداراشکر که بموقع رسیدیم.داداشهاودوستانم نگران بودند که نکندنتوانیم نانهارابه شمابرسانیم.راهتان طولانیست.حتما"لازم میشود.فقط یکی دو نفرزحمت بکشندونانهارابردارندوبین مردم توزیع کنندکه من بروم.

پدرازجوان  تشکرکردوپرسید:

- مگرشمانمیخواهیدبامردم همراه شوید؟

- نه حاج آقا...ما تصمیم گرفته ایم بمانیم.نیروهای کمکی قراراست بزودی برسند.عراقیهامگردرخواب ببینندکه شهرراگرفته اند.شکر خدا عده مان کم نیست.تارسیدن لشکر خراسان شهررا حفظ خواهیم کرد.

چندنفرازنوجوانان وجوانانی که درمیان جمعیت حضورداشتندشروع به تقسیم نانهاکردند.جوان که سواراتوموبیلش شدورفت مهدی گفت:

- مامان گرسنه ام است.نان میخواهم .

تکه ای نان به او و نرگس دادم و خودم هم کمی از قسمت  برشته اش را در دهان گذاشتم . بسیار خوشبو ، تازه و مطبوع  بود . به این فکر کردم که مزه جادوئی این نان از عشق و علاقه  آن جوانان رئوف ، دلیر و زحمت کش نشأت گرفته است عشقی که باعث شده آنان با اینکه میتوانسته اند بی دردسر،خیلی وقت پیش دیار خودراترک کرده وزندگی  راحت و بی دغدغه ای رادرپیش بگیرند،توی این شهر در شرف سقوط بمانند و تمام هم و غم  خود  را برای سیر کردن شکم کودکان معصومی چون مهدی و نرگس من بگذارند.اینگونه منشی با هیچ منطقی قابل تحلیل نیست جز منطق  خاص و متفاوت عشق به خدا،مردم،دین ووطن.

همه مردم سهمیه نان خود را در بقچه ها و ساکها یشان گذاشته و بحرکت خودادامه دادند.نزدیکیهای بالای آبشار بودیم که صدای فریاد از ابتدای  خیابان تازه آباد همه را متوجه خود کرد.دونفردر حالیکه دوسوی برانکارددست سازی راگرفته بودندتوی سرازیری خیابان بطرف جمعیت میدویدندوبسمت ماپیش میآمدند.یکی ازآندونفر،مردی میانسال و دیگری جوانی حدودا بیست و یکی دو ساله بود.مردمیانسال با صدائی بریده  بریده،نفس نفس  زنان فریاد میزد:

- برادر ها ... مردم ، تورا به خدا صبر کنید.برادرها ... مردم   ...هنگامی که رسیدند هر دونفردرحالیکه از فرط خستگی شدیدا"نفس نفس میزدندبرانکاردها را روی زمین گذاشتند.جوان به تیرچراغ برق تکیه دادومردمیانسال کناربرانکاردروی زمین نشست.داخل برانکارد جوانی رنگ پریده بادوپای باندپیچی شده درازکشیده بود.مردبزحمت میتوانست کلمات رااداکندودر حالیکه نفس نفس  زدن هایش نمیگذاشت راحت صحبت کندبه جوان روی برانکاردوآن دیگری که همراهش بوداشاره کردو با صدائی لرزان و بغض آلود گفت:

- پسرهایم هستند.یسیرند،بی مادربزرگشان کرده ام.میبینیدکه یکیشان مجروح است.یکهفته پیش توی مرزهدایت پاهایش گلوله خورد.تاپریروز بیمارستان بود.ازآنجابیرونش آوردم که خودم مراقبش باشم.نمیتوانیم ازدشت وکوه عبورش دهیم.احتیاج به کمک داریم.تورابه عصمت فاطمه زهراماراتنهانگذارید...

بغضی که توی گلویش گره بسته بود امان نداد و باز شد.مرد بینوا به گریه افتاد.حاج وهاب زیر بغلش را گرفت  و بلندش کرد:

- نگران نباش مرد .... یا علی...یاعلی...بلندشو . انشا ا لله این راه را با کمک هم و به یاری خدابه سلامتی  به آخر خواهیم رساند .

مرد بلند شد.حاج وهاب کمی آب به پسردیگرمردداد.سپس لیوانی آب نیز برای جوان مجروح ریخت وبه لبانش  نزدیک کرد.جوان بزحمت چند جرعه ای خوردو به نشانه تشکر و قدردانی سری تکان داد .

پدر جلو رفت و بامهربانی از مرد میانسال و پسرش خواست که هنگام حرکت وسط جمعیت قرارنگیرند.استدلالش برای این سفارش این بود:

-ممکن است هنگام اصابت گلوله  خمپاره و توپ به اطراف،دست وپاگیرشویدوجان خودو بقیه مردم رابخطر بیاندازید.

پدرآنهاراراهنمائی کردکه درانتهای صفوف حرکت کنند.ضمنا"قراربراین شدکه چندتن ازجوانان بنوبت درحمل برانکارد،آندورایاری دهند.

چهار راه آبشارنقطه مرتفعی بودو احتمال دیدداشتن عراقیهاروی آن حتمی . هنوزهم بیشترین سروصداهاکه ازشدت وحجم درگیریها حکایت میکردازاطراف کوره های گچ وحول و حوش  چهارقاپی بگوش میرسید.همه چشمها به پدر،حسین  ویکی دونفردیگربودکه برای عبورازچهارراه برنامه ریزی کنند.لازم بود که مردم حتی الامکان بدون دیده شدن،این مسیر خطرناک را طی کرده ؛درابتدای خیابان سرازیر منتهی به پل نصرآبادقراربگیرند واز دیدخارج شوند.

هنوزهمگی ساکن وساکت ایستاده بودندکه صدای غرش توپخانه بلندشد. کلافه وخسته روی زمین خوابیدیم ، شیهه  بد صدای توپ درامتداد خیابان منتهی به پل نصر آباد طنین اندازشدوانفجاری قدرتمندوسهمگین درفاصله ای نزدیک رخ داد.همهمه ای درمیان مردم افتاد:

- درست روی پل خورد.

- نه نزدیکترازپل بود.

- دست برنمیدارند بیشرفها!

طبق عادت،چندلحظه دیگربهمان حالت باقی ماندیم وبعدبلندشدیم،سر جاهایمان ایستادیم.برروی پل نصرآباددید نداشتیم که بفهمیم گلوله واقعا"کجا اصابت کرده است.حسین ویکی از همکارانش که آنجا باخانواده اش حضورداشت مسئولیت تقسیم مردم به گروههای کوچک سه یاچهارنفره رابرعهده گرفتند.

بعدازحدودده دقیقه توانستیم ازچهارراه بسلامت عبورکنیم ودرخیابان منتهی به پل قراربگیریم.

به یاد پسر عمه ام عبدالرضا و پسر عمویم منصور افتادم.احوالشان را ازحسین جویا شدم،اظهاربی اطلاعی کرد.معلوم بود که نیامده اند.فی الواقع ازآن دوجوان نترس ولجبازچیزی هم بجزاین انتظارنمیرفت.ازخانواده عمومحمودفقط منصور  شهرراترک نکرده بود.ازخانواده پنج نفره عمه سکینه هم عبدالرضاو پدرش استاد رحمان توی خانه باقی مانده بودندوحتی الآن هم راضی نشده بودند با بقیه مردم همراهی کنندوازشهرخارج شوند.توی فکر آنهابودم که صدای پدرمرابخودآورد:

- دخترم ...صدیقه جان ...ساک را بمن بده،بچه در بغل داری،خسته میشوی.

پدر با آنکه خود نیز کوله ای سنگین بر پشت داشت ساک حاوی وسایل بچه را از دستم گرفت و خطاب به  دائی مرتضی که  درکنارخاله فوزیه و خانواده اش جلوتر از ماحرکت می کرد  گفت :

- آقا مرتضی...صبر کن مرد مؤمن ،بگذار ما هم برسیم .

دائی مرتضی که ایستادمتوجه شدم پیرمردی که درست درسمت راستش عصابدست راه میروددرنظرم آشنا ست .دقایقی در اندیشه شناسائی او بودم که یکدفعه جرقه ای توی مغزم زده شدو سرهنگ را شناختم . همان پیر مردی قوی هیکلی که دو روز قبل وقتی با دائی مرتضی از الوند برمیگشتیم دیده بودیمش و کمی هم آب به او داده بودیم .برسرعت گامهایم افزودم وبه آنها که رسیدم سلامش کردم . معلوم بود که پیرمرد باهوش و سرزنده ای است چون فورا"مرا شناخت وبگرمی جواب سلامم را داد. سپس گفت :

- دخترم این دائی مرتضای شما مرد شریفی است ها! قدرش را بدانید. از آنروز تا کنون چند بار به من سر زده و نگذاشته تنها بمانم.واقعا" اگر او خبرم نمی کرد من نمیدانم از کجا باید می دانستم که مردم دارند می روند.خدا خیرش بدهد .

سرهنگ با وجود اینکه سنش زیادبود و بکمک عصا راه می رفت ولی قدرت  بدنی خوبی داشت. بقدری خوب که گاهی آدم  فکر میکرد عصا را فقط محض احتیاط و برای خالی نبودن عریضه بدست گرفته است.من فکرمیکردم که او احتمالا "میتواند  پا به پای همه ماپیاده روی کند و دچار مشکل نشودچون سرعت حرکتش از خیلیها بیشتر بود .

هر چقدر که به پل نزدیکتر میشدیم صدای مکالمات پر همهمه ای که بین مردم افتاده بود بیشتر  می شد.  اوایل اهمیتی ندام ولی وقتی که صداها اد امه پیدا کرد و کلماتی مثل : یا حسین ،یا زهرا و بعضا"صداهای گریه و شیون و زاری نیز از گروههای جلوتر بگوشم رسید فهمیدم اتفاقی افتاده و قضیه جدی است ، نگاههای استفهام آمیزم را به حسین و پدر انداختم ولی بعدا" به خودم گفتم:

-  آخر آنها باید از کجا بدانند ؟ مگر آنها هم همراه من نیستند ؟

دائی مرتضی که معنای نگاههایم را درک کرده بودخطاب به من گفت :

- حتما مربوط به انفجار چند دقیقه پیش است.

تازه شصتم خبر دار شد که ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد. باز هم یک فاجعه. باید یکبار دیگر خودم را برای دیدن صحنه جنایتی کورکورانه که صدامیان انجام داده بودند آماده می کردم . اینجور مواقع بدنم بشدت می لرزید و فشار عصبی زیادی را متحمل میشدم ولی حالا باید خودم را بیشتر از هر بار دیگری کنترل می کردم چون راهی طولانی و پر مسئولیت پیش رویم داشتم و باید توان و روحیه ام را حفظ میکردم،در ضمن نبایدمیگذاشتم بچه هایم چیزی ببینند . مهدی و نرگس را بسرعت زیر چادر م پنهان کردم :

- شما هیچ کجا را نگاه نکنید بچه ها... باشد ؟

خودشان راکه به پای من چسباندندفهمیدم دارنداطاعاتشان را اینگونه اعلام میکنند. با کمک و راهنمائی من هر دویشان قسمت هائی از از چادرم را جلوی چشمانشان گرفتند .

نگاهم به صورت محمد احسان افتاد ... ای وای ؟ باز هم  قطره ای خون  از گوش چپش بیرون زده بود . با گوشه آستین  پیراهنم خون پاک کردم . مردم ، خصوصا" زنها، خیابان را روی سرشان گذاشته بودند .نزدیکیهای محل انفجار بودیم. راهم را کج کردم  که نه من و نه بچه ها چیزی نبینیم. بعضی از زنها طوری شیون می کردند که توگوئی یکی از نزدیکانشان کشته شده است . از میان گریه هاو حرفهای مردم فهمیده بودم که دو نفر بطرز فجیعی بشهادت رسیده اندولی نمیخواستم چیزی ببینم . همانطور که پشتم به محل وقوع انفجار  بود صدای مردم به گوشم می رسیدو چهار ستون بدنم میلرزید .

ناگهان صدای بتول را شنیدم که فریاد می زدومیگریست . یکه خوردم. یعنی چه کسی به بتول کوچک اجازه داده بود اجساد را نگاه کند ؟ مجبور بودم او را از صحنه دور کنم وگرنه طفل معصوم دیوانه میشد. فورا"بچه ها را به حسین سپردم و به او سفارش کردم ار آنها غافل نشود . احسان را هم بغل اشرف دادم و بسرعت خود را به بتول رساندم .او کنار مریم و با فاصله ای کم ،درست روبروی اجساد شهدا ایستاده بود. نگاهی شماتت آمیز به مریم انداختم  وسرش  تشر زدم:

- دختر تو چطور آدمی هستی !؟ ...آخر چرا گذاشتی بتول اینجابیاید ؟تو نمیفهمی که او هنوز بچه است؟میخواهی روانی اش کنی؟

- چکارش باید میکردم آبجی صدیقه؟باور کن  خیلی سعی کردم  دورش کنم ولی حرفم را گوش  نکرد .

بتول رنگ بر چهره نداشت. مثل مسخ شده ها  به اجساد خیره شده بودویکریز حرف میزد :

- چه خاکی بر سرمان بریزیم آبجی مریم ؟ دارد  میمیرد...

 مرا که دید انگار بزرگترین منجی دنیا را دیده باشد، گوشه چادرم را چسبیده و التماسم کرد :

- آبجی صدیقه جان مگر تو امداد گر نیستی ؟ ببین ... دارد دست و پا میزند . کمکش کن... تو را به خدا کمکش کن ...ترا به امام حسین کمکش کن آ آ آ بجی...

و گریه امانش نمیدادطفلک...به پهنای صورت اشک میریخت و دستانش  بشدت میلرزیدند .آنقدر صورتش خیس اشک بود که آدم  فکر می کردآنرا با آب شسته اند. آب بینی اش روی دهان و چانه اش پخش شده بود.

فورا سرش را برگرداندم و به خود چسباندمش . به زورمی خواست سر برگرداند و بازهم نگاه کند  ولی من محکم گرفته بودمش  و مانعش  می شدم .

صحنه دلخراش جلوی چشمم برای من هم غیر قابل تحمل بود وای بحال بتول که فقط یازده سال  داشت . دو جسد روی خاکها در خون خود غلطیده  بودند . محل اصابت گلوله که چال شده بود بیش از چند متر  با اجساد  فاصله نداشت. عمق زیادچاله نشان میداد  که گلوله ،گلوله توپ بوده است .هر دویشان شهیدشده بودند ولی بقدری بدنهایشان از بین رفته بودکه سن و سالشان را نمیشد  تشخیص داد.  یکی شان سر بر بدن نداشت . صورت و یک طرف  بدن آن دیگری کاملا" لهیده ومتلاشی شده بودو حرکات ضعیفی دردست و پای  سمت دیگر بدنش مشاهده  می شد که جگر آدم را کباب می کرد.  بقایای دو  بقچه کنار اجساد  روی زمین افتاده و به خون و ذرات گوشت آغشته شده بودند . محتویات بقچه ها در میان خون و تکه های بدن آن بنده های خدا پخش و پلاشده بود ...

مقداری نان ،گوجه، پنیر ، چند بسته بیسکویت و دو ظرف آب پلاستیکی که ترکش سوراخشان کرده بود....

پاهایم مثل دفعات قبل کرخت شد و توانش را از دست داد .زانوانم سست شد  ووادارم کرد روی زمین بنشینم . دیگر نمیخواستم  جلوی  اشکهایم را بگیرم .بغضم را رها کردم و به گریه افتادم. آنقدر صدای هق هقم شدید و عمیق بود که طنینش در گوشهایم اجازه نمیداد هیچ چیز دیگری را بشنوم. آنچنان حالم دگرگون شده بود که کنترلم را از دست داده و داشتم روی خاکها ولو میشدم . مادر دوید و بتول را با خود برد ، مریم هم زیر بغلم را گرفت که بلندم کند . طور غریبی شده بودم.اصلا"دلم نمیخواست تقلائی برای بلند شدن انجام دهم.ازته دل آرزوی مرگ کردم.دلم میخواست همانجا کنار آن بیچاره های آرزو به دل جان بدهم که دیگرتاابد هیچی نفهمم و نبینم.

 از پس پرده مات اشکهای جمع شده در کاسه چشمانم مردم را میدیدم که براه افتاده و دارند دور میشوند ولی من حس میکردم حرارت غصه دارد ذره ذره  آبم می کند و عنقریب است که تن ناتوانم  در دل سخت زمین محو شود.مریم بینوا هی زور می زد که هیکل سنگین مرا از روی زمین بلند کند :

- ابجی صدیقه ترا بخدا ...مردم دارند می روند...آبجی صدیقه .

در آن لحظه شوم فکر میکردم طوری به زمین افتاده ام  که هرگز  نخواهم توانست بر خیزم. اگر تمامی وجودم را با دقت تمام کنکاش میکردی حتی یک ذره اشتیاق ادامه زندگی را در آن پیدا نمیکردی . مثل آدمهایی شده بودم که در حال احتضارند و دارند  آخرین لحظات عمرشان را سپری می کنند .فقط هنگامی  که بیاد احسان افتادم و تصویر صورت معصوم و گوش خون آلودش  توی ذهنم آمد توانستم نیروئی بگیرم وحرکتی به خودم بدهم.

 با یا علی  مریم منهم یا علی گفتم و سر پا ایستادم .مثل خواب زده ها ، آرام  و بی تفاوت رفتم  محمد احسان را از بغل اشرف بیرون کشیدم و همراه با بقیه خواهرانم براه افتادیم .

پدر مشغول صحبت با بتول بود و قصد داشت اور ا آرام کند  . حسین که هراه بچه ها در کنارم قدم بر میداشت گفت:

- بنده های خدا آنجا ایستاده و منتظر بودندما برسیم  تاهمراهمان شوند ...

حسین چیزهای دیگری نیز گفت اما من دیگر بقیه حرفهایش را نشنیدم  توی حال خودم بودم. حالی که  هنوز  خوب نبود. هنوز نه میخواستم چیزی بشنوم و نه چیزی ببینم . هنوز دلم میخواست دراین دنیا نباشم .باز هم  دلم میخواست بمیرم . می دانستم بعد از مردنم هر جائی بروم بهتر از این جاست .دیگر تحمل دیدن  آن همه  خون و جسدو بدن های تکه تکه شده  را نداشتم . نمیخو استم در جهانی که حکومت های ننگینی همچون رژیم بعث عراق ، آمریکا  و دول  ستمگر و خونریز  فرمان میدهند و اینچنین جانهای شیرین را با اشاره ای کوچک به یغما میبرند  و بقول معروف ککشان هم نمی گزد و حتی به آن افتخار هم میکنند، نفس بکشم و زندگی کنم . مدتها بودکه مفهوم این دنیا برای من در سه چیز خلاصه میشد: درد و زجر  و گریه.مدتها بود که  همه احساسات انسانیم در دستانی بیرحم و پلیدبه بازیچه گرفته شده بود . احساس مادر بودنم ، احساس زن بودنم ،حس مالکیتم،حس امنیتم، احساس  زنده بودنم  . از خودمیپرسیدم:

- زنی که اینجا دارد روی دو پایش راه می رود کیست ؟ چه هویتی دارد ؟ خانه، کاشانه و حاصل تلاش یک عمرش از دست رفته است . جان همه عزیزانش  در معرض خطراست و چشم انداز آینده اش بسیار تاریک و نا معلوم به نظر میرسد.او به چه شوق وبه چه  امیدی دارد نفس میکشد؟

دلم برای خودم می سوخت .

حسین از من خواست که بایستم و کمی آب به صورتم بزنم تا حالم جا بیاید . محمد احسان را به دست حسین داده و چند مشت آب به صورتم زدم. طراوت وخنکی آب کمی حالم را بهتر کرد.

 حالا دیگر در ابتدای جاده گیلانغرب بودیم .حسین گفت :

- کاش استیشن را میآوردم .

میدانستم این را دارد می گوید که شاید حال و هوایم عوض شود وگرنه نه استیشن قطره ای بنزین  در باکش داشت و نه راهی که ما پس از این در پیش داشتیم ماشین رو بود .

- چه میگوئی حسین ، حواست به خودت هست ؟!

خنده ای کرد و بعد انگار که به فکر چیز مهمی افتاده باشد پیشانیش چین خورده و لبش را به دندان گزید .

- صدیقه ، یکدفعه بیاد حاج آقا شریعت افتادم. باو سفارش کرده بودم اگر عراقی ها آمدند توی خانه خودمان پنهان شود تا بتواند در فرصت مناسب  فرار کند . ولی می ترسم گوش نکند و بخواهد قهرمان بازی در بیاورد.

حس کردم دوباره بارقه های امیددارنددردلم به شعله ای گرما بخش جان میدهند.شوهرم،پدرم ،مادرم،بچه هاوخواهرهایم همه صحیح و سالم در کنارم بودند .آن ضعف کشنده و احوال رقت باری که دقایقی پیش گریبانم را گرفته بوددرنظرم شرم آورجلوه میکرد.این حالتهای گاه و بیگاه من که همواره اصالت ایمان و یقینم را زیر سوال میبرد دیگر بستوهم آورده بود.من همه چیز داشتم  ولی داشتم خدایم را فراموش میکردم واگر اورا نمیداشتم بی شک همه چیزم را نیز از دست میدادم.

حسین داشت بدقت مرا که غرق تفکر بودم برانداز میکرد.بیاد سخنان چند لحظه پیشش در باره شریعت افتادم و گفتم :

- نه حسین... فکر نکنم آقای شریعت اهل فرار باشد. تا حالاکه رفتارش اینطور نشان داده است.

- میدانم اهل فرار نیست ولی عاقل و منطقی هم هست. اگر بفهمد مجال مقاومت و مبارزه نیست خودش را از  مهلکه نجات خواهد داد .

همینطور که داشتیم درموردشریعت حرف میزدیم گلوله ای در آسمان پیداشد،صدای سوتش درفضا انعکاس یافت و کم کم شدت گرفت.همه روی زمین خیز برداشتند چون جهت صدا نشان میداد گلوله به همان حوالی اصابت خواهد نمود .

پشت تپه های  کنار جاده انفجاری بوقوع پیوست  و حجم زیادی  از خاک و دود  از فاصله میان دو تپه کوچک  که سمت راست جاده قرار داشتند بهوا بلند شد. متعاقب  آن انفجار، دو صدای  شلیک پیاپی دیگر نیز بگوش رسید و گلوله های دیگری در حال  شکافتن سینه آسمان بطرفمان آمدند . هنوز مردم در حال دراز کش بودند.مهدی که روبروی صورتم سرش را به آسفالت چسبانده  بود بمحض اینکه نگاهش را بانگاه من گره خورده دید گفت:

- مامان ،  آب ...

دستم رادراز کرده،روی موهای بورش که خشونت خاک زبر و خشنشان کرده بودکشیدم.

- باشد پسرم،بگذاربلند شویم ...آب هم میخوریم.

صدای مردی  از میانه جمعیت مردم را به برخاستن وادامه حرکت فراخواند.احتمالا"گلوله های بعدی در جاهائی دور منفجر شده بودند چون من اصلا" صدائی نشنیدم.نمیدانم...شاید هم چون حواسم پیش مهدی بود متوجه صدای  انفجارشان نشده بودم.حتم داشتم که گوشهایم آسیب دیده اند،نمیتوانستم این حقیقت را کتمان کنم که قادر به شنیدن بعضی از صداهای نسبتا" دوردست و ضعیف نیستم.

همراه با بقیه مردم درحال بلند شدن بودیم که مجددا" قبضه توپی از سمت نیروهای عراقی غرید .باز هم دست روی سر مهدی نهاده و مانع برخاستنش شدم. از جهت صدای این شلیک میشد فهمید که  محل انفجارش زیاددور نخواهد بود. این شلیکها  قلبم راضعیف،حساس ومرتعش میکردوهمین امرباعث میشدکه بدنم موقتا" دچار یک نوع فلج  ناشی از کرختی گردد.در حکایت شلیکهای اینچنینی،این که گلوله شلیک شده به اطرافم اصابت کند یا درست روی سرم سقوط کندبه قسمت و تقدیر بستگی داشت فقط قسمت ترسناک و گریز ناپذیر داستان این بود که یقین داشتم  هدف این شلیک لعنتی محدوده ایست که من در آن قراردارم .شک ندارم چنین یقینی برای هر کس دیگری جز من نیز میتوانست وحشتناک باشد .

انگارقلبم خودش رااز گلویم بالا کشیده  بود قصدداشت توی دهنم بپرد. به چشمهای هراسان مهدی که نگاه کردم جگرم بدجور کباب شد.تمامی بدنش مثل چوب خشک شق و رق مانده بود ولبانش از وحشت میلرزید.ساکت ساکت بود.

واقعا" که...ترس از این پسر بچه سرزنده و پر جنب و جوش چه مجسمه ای ساخته بود!!

ترجیح دادم بجای نگاه کردن به این مناظر و تصاویر آزاردهنده چشمانم را ببندم و منتظر بمانم.شیهه گلوله در آخرین لحظه قبل از سقوطش آنچنان آسمان روی سرمان را جر دادکه فقط  همان صدای نکره اش کافی بود همچون شمشیری بران رشته های ابریشمین اتصال ارواح به اجسام را قطع کرده و از آن جمعیت کثیر تلی از اجساد بیروح بسازد.فکرکنم اگر کسی برای اولین بار چنین صدای انکرالاصواتی را میشنید در جا قالب تهی میکرد.  

انفجاری کرکننده و مهیب آسفالتی را که روی آن دراز کشیده بودیم مانند گاهواره ای به اینسو و آنسو برد و طوفان حاصل از امواج انفجارتا عمیق ترین قسمتهای تار و پود بدنهایمان را تحت تاثیر نیروی جهنمی خود قرار داد و در هم فشرد .صدای جیغ و فریاد زنها و بچه ها در فضا طنین انداز شد.محمد احسان بشدت زیر گریه زد  و مهدی و نرگس مامان مامان گویان روی زمین بسوی من خزیدن آغاز کردند...یک لحظه هر دویشان میخواستند بلند شوند .بااینکه دلم بی قرارشان بود سرشان تشرزدم:

- بلند نشوید...دراز بکشید .همانجا بمانید.

گریه کنان باز هم شکمشان را روی آسفالت گذاشته و دراز کشیدند.یکی از میان جمعیت فریاد زد:

- عراقیهاگرایمان را گرفته اند...باید پراکنده شویم.

همهمه ای در بین مردم افتاد .جمعیت داشت از هم میگسیخت که صدای پدر مانعش شد:

- کسی حرکت نکند .همه سر جایشان بمانند.

حسین هم به تائیدوتکرار سخنان پدرپرداخت تا مانع از تفرق مردم شود.او فریاد زد و گفت :

- حرف حاج اصغر را گوش کنید .صبر داشته باشید ...

در حالیکه سعی داشتم گریه های بی امان محمد احسان را ساکت کنم از حسین که داشت مهدی و نر گس را در بر میگرفت تابلکه آرامشان کند پرسیدم:

-  چه میگویند حسین؟ واقعا" گرای ما را گرفته اند ؟ اگر اینطور باشد که....

حسین کلامم را برید و در جوابم گفت:

- تودیگر چرا؟...چه گرائی ؟ اگر گرایمان را داشتند الآن صدتاگلوله حواله مان کرده بودندو هیچکداممان زنده نبودیم .اگر این مردم از ترس هوش و حواسشان را از دست نداده بودند میفهمیدند این شلیک ها کور و بی هدفند.

مجددا"صدای پدر شنیده شد:

- مردم....احتیاطا"یکی دو دقیقه همینطور بمانید و بلند نشوید .والله اگر گرایمان را داشتند امانمان نمیدادندوقبل از هر فرار و پناه گرفتنی زمین این ناحیه را با توپ و خمپاره شخم میزدند،خیالتان راحت باشد که این گلوله ها اتفاقی به اطراف اصابت میکنند و هدف مشخصی ندارند.

من برای بلند شدن و دراز کشیدن بد جوری در عذاب و زحمت بودم .سنگینی هیکل خودم با آن کمردرد مزمن و دست و پا گیر بودن محمد احسان باعث میشد فرم دراز کشیدنم روی زمین موجب درد بیشتری در ناحیه کمر و مفاصل دست و پایم بشود. اولویت داشتن حفظ سلامتی و امنیت تن وبدن  ظریف و نحیف محمد احسان برایم، باعث میشد نتوانم زیاد به خودم توجه کنم.حتی چند جای ساق پا و کتفم خراشهائی دردناک برداشته بود، ولی چه اهمیتی داشت ؟من مادر بودم و یک مادر حاضر است حتی جان شیرینش را نیز فدای فرزندانش نماید...بچه های من همه ی زندگی من بودند.

دقایقی بعد همگی سرپاایستاده و آماده ادامه حرکت بودیم .کمی آب به مهدی نوشاندم ،آنقدر تشنه بودکه با ولع زیاد آب به آن گرمی را هورت کشید و تاآخرین قطره اش را خورد.گرم شدن سطح آسفالت جاده مبین این حقیقت بود که هوا کم کم داردگرما و خشونتش را نشان میدهد.گلوله توپی که دقایقی پیش منفجر شده بودحدود دویست سیصد متر جلوتر از خیل جمعیت ،درست به خط سفید ومنقطع وسط جاده اصابت نموده و گودال نسبتا" فراخ وعمیقی ایجادکرده بود.تکه های بزرگ و کوچک کنده شده از آسفالت روی سطح جاده پخش و پلاشده و قشری غبار گونه از ضایعات حاصل از انفجار دایره ای بزرگ و سفید دور محیط  گودال ترسیم کرده بود.سکوت حاکم بر فضای منطقه و ادامه نیافتن گلوله باران نشانگر این بود که حدس حسین و پدر در مورد کور بودن شلیکهای اخیر درست است.مسلما"هدفشان کوبیدن جاده بودو به قصد ما شلیک نمیکردند. 

بشکرانه سلامتی جمع حاضر، همگی یکصدا صلوات فرستاده وشکر  خدای را بجای آوردیم.بانگ غرا و روحیه بخش صلوات به گامهایم قوت بخشید و دلم را قرص و محکم کرد. حاجی وهاب با گامهائی بلند از لابلای صفوف انتهائی جمعیت خودرابه پدررساند وپرسید:

-  حاجی اصغر جان ...از مله خرمانه به آن سو شما مسیررا بلد هستی  که انشاالله...از جائی نرویم که در دام بعثی ها بیفتیم تصدقت بروم.

-  والله از موقعیت فعلی  عراقیها اطلاعات زیادی ندارم ولی مواضع قبلیشان را حدودا" بلدم .آنها در حال پیشروی هستندو موضع ثابتی ندارند،فی الواقع تکیه ما تنها بر حدس و گمان است .نه جای دقیقشان رابلدیم و نه مناطق در دید  و تیررسشان را میتوانیم معین کنیم.

حاجی وهاب خنده ای زورکی کرد و گفت:

-  به به ...چه اوضاع خوبی داریم !!...آیابی پناه تر از ما در این دنیا وجوددارد؟

پدر بازوی لاغر حاجی وهاب را درمیان پنجه نیرومندش فشرد وبالبخندی بر لب دلداریش داد:

-  مطمئن ترین پناهگاه فقط خود اوست حاج وهاب .موظب ایمانت باش پیرمرد!!این چه حالیست؟هان؟

حاجی وهاب سکوت اختیار کرد و دیگر چیزی نگفت.حدود ده دقیقه بعد به (مله خرمانه)رسیدیم.درآنجا آثار بجای مانده از واحد  توپخانه خودی راکه بتازگی عقب نشینی کرده بود میشد مشاهده کرد.پوکه های متعددتوپ دراطراف ،روی زمین پخش و پلا بودند و یک دستگاه جیپ نیزکه گویا نقص فنی پیدا کرده وجا مانده بوددر سایه یکی از تپه ها دیده میشد.از پدرپرسیدم:

- پدر...گویا همه نیروهایمان عقب کشیده اند ...نه؟

- بله...فرمان عقب نشینی کلی صادر شده بود.بجز عده ای که در نقاطی از شهر و قسمتهائی از (چهار قاپی) و ابتدای جاده خسروی مشغول مقاومت هستند،هیچ نیروی مدافعی در شهر و پیرامون  آن باقی نمانده است .سپاه هم پریروزتمامی موجودی انبارهای مهمات خودرا برای اینکه بدست دشمن نیفتد به سرپلذهاب بردو نیروهایش را نیز به آن شهر منتقل نمود تا لااقل سددفاعی را در سرپلذهاب مستحکم کند و مانع از پیشروی بیشتر دشمن شود.میگویند قرار است از سپاه کرمانشاه هم نیروی کمکی برسد .

- پس لشگر 77 خراسان...

- امیدها برای رسیدن آنها هنوز باقیست .در صورت محقق شدن ،قادر خواهیم بود شهرراازمحاصره خارج کنیم دخترم .دعاکن تا قبل از آنکه شهر کاملا" سقوط کندبرسند.

آری ...هنوزهم امید وجودداشت .برای مردان خدا همواره امید هست.هیچگاه بیادنداشتم پدررانومیدومایوس دیده باشم.بغرنج تر و یاس آلودتر از شرایط آن موقع ما مگر میشد شرایط دیگری را مثال زد ؟ خانه و کاشانه بر باد ،در ناحیه ای شدیدا" نا امن ،داشتیم بسوئی نامعلوم قدم بر میداشتیم  و نمیدانستیم چه چیزی در انتظارمان است. ولی پدر...اونه تنهاجوانه های امید رابه لطف خورشید فروزان ایمان،درقلبش باطراوت و زنده نگاه داشته بود بلکه سعی میکرد انواردرخشان طمانینه و توکل به الله رابر قلبهای سایرین نیز بتاباند.

بادی ملایم وزیدن گرفت .بوی بخصوصی در بطن  آن بادبه ظرافت پنهان گشته بودکه کشفش شامه ای حساس به رایحه های ناب طبیعت راطلب مینمود. آن بو به من یادآور میشدکه در فصل جوان و نورس پائیزهستیم.سوزندگی خورشید با نزدیکتر شدنش به میانه آسمان داشت فزونی میگرفت و باد نیز کماکان گرم بود اماباز هم بااستشمام آن بوهای ویژه میشد فهمید که  فصلی جدیدداردجان میگیردوتا زمان وداع نهائی باهرم گرمای سمج  تابستان مدت چندان زیادی باقی نمانده است. 

از آنجابه بعد باید راهمان را بسمت تپه ماهورهای گچی کج میکردیم و جانب روستای (سید خلیل) را پیش میگرفتیم. ازسید خلیل که میگذشتیم، امتداد رودخانه الوندخط سیرحرکتمان رامشخص مینمودوراهنمایمان برای رسیدن به مقصد، یعنی سرپلذهاب میشد.نخستین گروه ازمردم جاده راترک نمودند و ناگهان در میان همهمه و شلوغی یک نفر نعره زد:

- دراز بکشید .

من بدلیل ضعف قوه سامعه وهمچنین شلوغی و همهمه ای که درمیان  جمعیت افتاده بود صدای شلیکی نشنیده بودم ومردد بودم از نشان دادن عکس العمل، ولی صدای فریاد حسین که او هم مردم را از خطر مطلع میکردباعث شد بچه هایم راهم در خوابیدن بر زمین با خودهمراه سازم .لحظاتی بعد صدای زوزه گلوله در گوشهای سنگینم واضح و واضحتر شد تا حدی که شدت آن مرا به نزدیک بودن خطرمطمئن کرد .میدانستم این صدای صفیرکه در گوش ناتوان من اینچنین  پر هیبت است خبر از واقعه خوبی نمیدهد .تنها توانستم در کسری از ثانیه چشمان نگرانم را باطراف چرخانده و از وضعیت افراد خانواده اطلاع حاصل نمایم،بعد در حالیکه دستانم داشت بدن مهدی و نرگس را لمس میکرد یک لحظه چشمهارا بستم .

سکوت کامل بر فضا مستولی شد.با طی شدن یکی دو ثانیه دیگر ،خیالم از بابت اینکه خطر برطرف شده است راحت شداما بعدتکانی را زیر تنم حس کردم وچشمانم را که گشودم خودرا در یک فضای بشدت غبار آلود یافتم و به سرفه افتادم . متوجه شدم سرفه هایم طنینی خفه و گنگ در مغزم دارندو مهدی و نرگس را هم در حال زدن سرفه های بیصدادیدم و آنگاه دریافتم که بازهم کر شده ام!!! 

محمد احسان هم به سرفه افتاد.عنقریب بود که بغضش بترکد و بگریه بیفتد ولی من صدای سرفه های اورا هم نمیشنیدم.نیم خیز شدم و همانجا سر جایم نشستم.بچه ها هم به تقلید از من کنارم نشستند. تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده است.با دقت دراجسام سایه وار مردم میان گرد و خاک و مشاهده از دحام در کنار جاده فهمیدم که گلوله بافاصله کمی از جاده ،درشانه خاکی آن فرود آمده و انفجار مهیبش حجم عظیمی از خاک و غبار را به هوا بلند کرده است.غبارمانند مهی غلیظ همه چیز و همه کس را در خود فرو برده و محو کرده بود .شخصی را در کنارم احساس کردم. سربلند کردم.حسین بود .او هم داشت سرفه میکرد.دستم را گرفت و چیزی گفت . نشنیدم چه گفت ولی معلوم بود که قصد دارد از جابلندم کند .پرسیدم :

- چه اتفاقی افتاده حسین؟کسی طوری نشده؟

- همه سالمند.فقط دو نفراز مردم زخمی شده اند.

اینبارموفق شدم صدای حسین را که لحنی فریادگونه داشت البته در حدی بسیار  بسیار ضعیف بشنوم و همین،مرا خوشحال کرد چون یقین یافتم کر نشده ام ومثل دفعات قبل این ناشنوائی پدیده ایست موقت.سعی کردم برخود مسلط شده و به معاینه تن و بدن محمد احسان بپردازم .شدت گریستن ،از قطرات اشک و آب بینی توی چالی انتهای گردن ووسط جناق سینه او حوضچه ای پرآب تشکیل داده بود ومنظره ای که باز هم بر خیمه دلم شررافکندلکه کوچک خون بر لاله گوش طفلکم بود.بانوک انگشت خون را ستردم .نرگس ساکت بود ولی  صدای گریه مهدی که از حسادت توجه من به محمد احسان داشت شدت میگرفت مراوادار کرد دستی بر سرش بکشم :

- گریه نکن عزیزم تو دیگر مردشده ای....میبینی داداش کوچولو چطور گوشش اوف شده است؟ باید خوبش کنیم .کمکم میکنی؟

از شدت گریه اش کاسته شد و سری تکان داد.بوسه ای بر گونه اش نشاندم .حسین مهدی را بطرف خود کشید که سرش را گرم کند.از او پرسیدم:

-  چه کسانی زخمی شده اند حسین؟

-  نمیشناسمشان .یک زن و شوهر جوان هستند .باید از عشایر باشند.

محمد احسان را به مادر سپرده و به نقطه وقوع انفجار نزدیک شدم.زوج جوان  حدودا" بیست و یکی دو ساله ای که ظاهرا" در صف اول حرکت میکردندبه دلیل عدم توفیق در خوابیدن بموقع روی زمین آماج ترکشهای حاصل از انفجار قرار گرفته و جراحاتی برداشته بودند.مردم دورشان را گرفته بودندو سعی داشتند کمکشان کنند.

مثل کسانی که توی استخری پراز خاک سبک ونرم و الک شده غوطه وربوده اند و حالا بیرونشان کشیده اند سرتاپایشان آغشته به گردوغباربود.مرد زخم ناجوری بر تن داشت ولی جراحت همسرش چندان مهم نبود.یکی از پرستار ان بیمارستان که در میان جمع حاضربود سعی داشت جلوی خونریزی مرد جوان را بگیردومردکه چشمانش از فرط درد داشت میترکید و از حدقه بیرون میزدانگار شرمش میآمد جلوی زنش ناله کند .بنده خدا دندانها را بهم قفل کرده بود و تند تند باز دمش را از لابلای آنها بشدت به بیرون پرتاب میکرد.او از ناحیه کتف ترکش خورده بود .پرستار اینگونه تشخیص داد که ترکش لای استخوان ترقوه او گیر کرده است و تماس فلز تیز با استخوان موجب آن درد جانکاه گشته است .

زخم زن جوان بهیچوجه عمیق نبود.ماهیچه بازویش بواسطه یک تر کش ریز،شکافی سطحی برداشته بود.به تشخیص پرستار، ترکش گوشت راشکافته و عبور کرده بودپس جای نگرانی زیادی وجودنداشت. اما زن اصلا" اهمیتی به زخمش نمیداد،او نگران همسرش بود وضمن آنکه کرارا" تاکید میکرد حالش خوب است،ضجه کشان و التماس کنان از زنانی که داشتند کمکش میکردندمیخواست  فکری برای شوهربینوایش کرده و یک جوری جلوی خونریزیش را بگیرند.من به او نزدیک شدم .حالش را بخوبی میفهمیدم.روبرویش نشستم و هردودستش را میان دستان خود گرفتم:

- عزیزم نگران نباش.چرا گریه میکنی؟به خداشگون ندارد.الحمدلله ترکش جای حساسی نخورده است . شاید خیلی درد داشته باشد ولی خطرناک نیست.فکرش را کرده ای که اگر کمی بالاتر یا پائینتر میخورد چه اتفاقی می افتاد؟ آرام باش و خدارا شکر کن که شوهرت زنده است.

زن جوان بعد از سخنان من بتدریج  آرام شد  و گریه و زاری را کنار گذاشت.پرستار بکمک چند نفر از جوانان موفق شده بود خونریزی مرد مجروح را بند بیاوردولی متاسفانه چون هیچ داروی مسکنی برای ممانعت از درد کشیدن او در دسترس نبود رنگ چهره جوان نگون بخت از فرط درد مثل گچ سفید شده بود.مدام دندانهایش را باشدت هرچه تمامتربهم میسابید و میفشرد بطوریکه آدم گمان میکرد عنقریب است که همه دندانهایش در دهان خرد و خاکشیر شوند .

پس از حدود یکربع ساعت معطلی در آن محل ،توانستیم مجددا" براهمان ادامه دهیم .حسین که حس کرده بودپس از وقایع ناگوار اخیر اکثرمردم دارندروحیه شان را میبازندبرای آنکه امیدی به آنها بدهد باصدای بلند فریاد زد:

- مردم ...دیگر تمام شد. نگران نباشید...از جاده که خارج شویم دیگرخبری از تو پ و خمپاره نیست .عراقیهافقط جاده ها را میکوبند.بیابانها و کوه و کمر امن است

داشتم گوشهایم را مالش میدادم تاشاید بدانوسیله بتوانم حالت انسدادآنها را برطرف سازم .مهدی از پشت سر چادرم را کشید طوریکه کم مانده بود که از سرم بیفتد .باعصبانیت برگشته و تشرش زدم:

- هزار بار نگفتم چادرم را نکش؟

- مامان من آب میخواهم!

با همان اعصاب درب وداغان دستش را کشیدم،نزد حسین بردمش وکمی آب به او خوراندم.بمحض آنکه خواستم محمد احسان را از میان آعوش مادر بیرون بکشم آتشبار خمسه خمسه عراقیها غرش کرد . دستانم در میانه راه متوقف ماند و به حسین زل زدم .میخواستم از او کسب تکلیف کنم که آیا باید روی زمین دراز بکشیم یا نه. بدلیل ثقل سامعه ،اطمینانی به گوش خودم نداشتم و محتاج تشخیص دیگران بودم .عده زیادی از مردم روی زمین خوابیدندولی من همچنان سرپا ایستاده بودم .خیلی ها مثل من و حسین و مادر عکس العملی نشان ندادند. این بار گلوله ها حتی از روی سرمان هم عبور نکردند.با اشاره دست حسین که خط سیر گلوله را رسم میکردلحظاتی بعد فهمیدم که هر پنج انفجار در نواحی شمالی منطقه خفه شده اند.

با صلاحدید پدر و یکی دیگر از ریش سفیدان تصمیم بر این منوال قرار گرفت که جهت شمال شرق را در پیش بگیریم تا حتی الامکان کمتربه نقاط پر خطر نزدیک باشیم .پیرمردی که با همفکری پدر این پیشنهاد را ارائه داده بودمیگفت:

- برای پیمودن راه درمجاورت الوندمجبور نیستیم حتما" مبداءمان راروستای سید خلیل قراردهیم .میتوانیم باکمی کج کردن راهمان بطرف سرپلذهاب،حتی المقدور در جائی امن تر و بی خطر تر خودمان را به حاشیه رود برسانیم، چون بعید نیست در روستا با عراقیها روبرو شویم و هرچه رشته ایم پنبه شود.

هنوز عده ای در جاده و عده ای دیگر در زمینهای اطراف بصورت پراکنده راه میپیمودند.حساس بودن موقعیت و نقطه نظرهای گوناگون و متفاوتی که بین مردم وجودداشت بحثهائی را پیش میکشید که البته نمیتوانست زیاد جدی باشد وباعث تشتت و تفرق میان آنان  شود اما در یک مورد،مشاجره ای که بین چند نفر در گرفت بقدری مهم و جدی جلوه کرد که دقایقی چند توقف  حرکت جمعیت راباعث شدو بقول آن پیرمرد رشته هایمان را پنبه کرد:

-  نمیشود...ماباهم آمده ایم و باید باهم باشیم.برادر زن من در سید خلیل انتظار ما را میکشد .خدارا خوش نمی آید اورا جا بگذاریم .

این صدای مردی بود که با حاجی وهاب بگو مگو میکرد و قصدداشت  از مسیری نزدیکتر مردم را به آبادی سید خلیل برده و برادر زنش را که آنجا تنها مانده بودبا جمعیت  همراه سازد.حاجی وهاب گفت:

- من هم میگویم خدارا خوش نمی آید برادر زنت را تنها بگذاری ،ولی هر کاری راهی داردمرد حسابی! ...اینهمه آدم که نمیشود معطل تو و برادر زنت شوندو خودشان را به خطر بیاندازند.ما میخواهیم حتی الامکان به هیچ آبادی ئی نزدیک نشویم،آنوقت تو میخواهی ما را باخودت به سید خلیل ببری؟!

در اینجاپدر وارد بحث شد و خطاب به آن مردگفت:

- حاجی وهاب بیراه نمیگوید.ماشاالله تو جوان و نیرومند هستی .ما کمی آهسته تر میرویم .توهم دوان دوان برو ،اورا با خود بیاور و به ما بپیوند...چاره این مشکل همین است.

خیلیها نظر پدر را تائید نمودند،ولی مرغ آن مرد یک پاداشت:

- نه...من نمیتوانم زن و بچه ام را تنها بگذارم .شما خودتان باشیددر این اوضاع خراب  خانواده تان را توی این کوه و کمر تنها میگذارید؟آخر مگر از همان اول قرار براین نبود که به سید خلیل برویم؟

مرد تا حدودی حق داشت . طبق طرح اولیه این راهپیمائی ،باید از سید خلیل عبور میکردیم.در ضمن تنها گذاشتن زنی جوان و کودکی خردسال در آن اوضاع نا بسامان برای وی بسیار سخت بود .از سوی دیگر مصلحت کنونی اکثریت مردم بر این قرار گرفته بود که خط سیر راهپیمائی تغییر نمایدبنابراین مردچاره ای نداشت جز اینکه راه خودرا از بقیه جداسازدوالبته  این کاررانیز کرد.وی تصمیم گرفت همراه با همسر و فرزندش  مسیر سید خلیل را پیش گرفته و به قولی که به برادر زنش داده بود عمل نماید .مسلما" با وجود زن و بچه، رفت و برگشت او بقدری طول میکشید که دیگر قادر نبودبه جمعیت برسد ،بنابراین مجبور میشد جدای از بقیه خودرا به سرپلذهاب برساند.

پس از رفتن مرد و خانواده اش ،حسین با رساندن خود به یک بلندی ،طوری که بتواند صدایش را به همه مردم برساندبابانگی رسا مردم را به توجه و سکوت دعوت کردو در ادامه گفت :

- برادرها و خواهرهای من ...لطف کنید و پراکنده نشوید.بخصوص هوای بچه ها را داشته باشید .میبینید که هر لحظه امکان خطر وجوددارد.مسیر ما این طرف است...

وبااشاره دست سمت و سوئی را که باید در پیش میگرفتیم نشان داد.

-...بحول و قوه الهی تا قبل از غروب آقتاب به سرپل خواهیم رسید...

سخنانش را نیمه تمام رها کرد و در حالی که یک دست را روی چشمانش سایه بان کرده بودبه امتداد جاده خیره شد .نگاه همه به جهت نگاه اوچرخید و پس از همهمه ای که در بین جمعیت افتاد من هم به آن سوی نگریستم .

در اولین پیچ جاده که فاصله زیادی باما داشت و در میان زبانه های نیمه مرئی حرارتی که که از روی یک لکه سراب گونه  در وسط آسفالت  متصاعد میگشت ،ستونی ازادوات  نظامی دیده میشد که بآرامی درحال نزدیک شدن به ما بودند.همانطور که چشمانم به آن نقطه خیره بود، بتدریج زرهپوشها،تانکها ،کامیونها و نفرات پیاده نظام نیز آشکار شدند.

برای حدود یک دقیقه و شاید هم بیشتر گوئی قدرت درک و تجزیه و تحلیل همه مردم دچار اختلال شد .کلا" به مجسمه های بی حرکتی مبدل شده بودیم که حتی توان حرکت نیز نداشتیم .بتدریج در اراضی دو سوی جاده نیز سرو کله نفرات پیاده،تانکها و نفر بر های بیشتری پیدا شد .بطرز عجیبی تمامی آن قسمت از منطقه پوشیده از نیروهائی شد که هویتشان برای ما نامعلوم بود .هرگز در تمام عمرم چنین منظره ای را ندیده بودم .

اولین کسی که توانست خودش را جمع و جور کند پدر بود .او فریادزد:

- هیچکس حرکت نکند .نه پس بروید و نه پیش...اگر عراقی باشند با کوچکترین حرکتی همه را به رگبار می بندند.

حسین خودراباعجله به پدر رساند .حاجی وهاب و دوسه نفر دیگر از ریش سفیدان شهر نیز برای مشاوره دور او جمع شدند.حسین با لحنی آرام پرسید:

- حاجی بنظر شما عراقیند یا ایرانی؟

پدر کمی فکر کرد و و جوابی را که میخواست به حسین بدهد با صدائی بلند خطاب به همه باز گو نمود:

- اگر خودی باشند که فبهاالمراد...ولی اگر عراقی باشند کوچکترین حرکتی از سوی ما آنها رامیترساندو عکس العمل خوبی نشان نخواهندداد .بخاطر خودتان و کودکان معصومتان صبر کنید.

صدای زمزمه آیات قرآن و دعا در میان جمع پیچید .آهنگ صداها همه لرزان و مضطرب بود . آن خیل عظیم نظامیان ناشناس همچنان داشتند بسنگینی پیش می آمدند .بی شک آنان نیز مارا دیده وشناسائیمان کرده بودند.من که اصلا" حس خوبی نداشتم وخوش بین نبودم .باوجود وقوع حوادث غم انگیز اخیر و شکستهاوناکامیهائی که متوجه ما شده بود بعید میدانستم نیروهای خودی بتوانند اینچنین در آرامش و امنیت آنهم در  این منطقه که بتازگی مجبور به عقب نشینی از آن شده بودندحضورپیداکنند.

یک آن از جانب آن ستون نظامی ،برقی از انعکاس یک نور شدیدچشمانم را آزرد.حتما" باز تاب نور خورشید در لنز یک دوربین بودکه داشت مارا رصد میکرد .گرچه هنوز بقدری دور بودندکه لباسها ،نوشته ها و آرم روی وسائل نقلیه و نوع ادوات نطامیشان را نمیشد بدرستی تشخیص داد ولی آرامش ،سنگینی و طمانینه ای که در حرکت رو به جلویشان دیده میشدبهیچوجه ترس در دل آدمی نمی افکند .اوضاع و احوال محیط وآرامش حاکم بر فضای ذهنم طوری بود که  کم کم داشتم قبول میکردم که آنها دشمن نیستند .فی الواقع کل ساختار ادراکم بهم ریخته بود و نمیدانستم حقیقت چیست .تجزیه و تحلیلم از وقایع و شرایط حاضر بمن میگفت که آنها نمیتوانند ایرانی باشند ولی اعتقادم به معجزه و قدرت لایزال پروردگار بمن یادآور میشد که در حیطه ی توان خداوند منان هیچ اتفاقی هرچند عجیب، نمیتواند بعید باشد.

عاقبت ترجیح دادم دیگر به هیچ چیزی نیاندیشم چون حقیقتا" ذهنم توانائی تحلیل خودرا از دست د اده بود .

چند دقیقه دیگر در حیرت و تردید و ترس آمیخته با حس ممکن شاد بودن گذشت تااینکه با نزدیکتر شدن آنها ،پرچم زیبا و پرشکوه ایران را که در وزش آرام باد میرقصید برروی یکی از نفربرها که در اولین صف در حال حرکت بود دیدم و بی اختیار اشک شوق بر گونه هایم سرازیر گشت .از لرزش و اضطراب موجود در صدای مردم کاسته شد و همگی بی اختیار بر زمین نشستند و آرام گرفتند.یکی فریادزد:

- برای سلامتی سپاه اسلام...تکبیر .

و بانگ پر قدرت الله اکبر،خمینی رهبر دشت و کوه را لرزاند.

کسی پیدا نمیشد که نخندد یا خوشحالیش را بروز ندهد. مثل یک معجزه بود ....بعد از آنهمه محنت و رنج و جفا....

- لشکر77 است ....عاقبت آمدند.خدا حفظشان کند.

- قصر را گور بعثی ها میکنیم...مرگ بر صدام یزید کافر.

- قربان عظمتت خدا .بنازم به حکمتت .بنازم به رحمتت که مارا تنها نگذاشتی.

نگاهم را به پدردوختم تا عکس العمل اوراهم ببینم.گرچه مانند همیشه غرق اندیشه بود ولی آثار خوشحالی را میشد در چهره اش دید .یواش یواش بطور کامل بر تردیدم فائق آمدم و باور کردم که نجات یافته ایم .انگار توی رویابودم .دور از چشم بقیه نیشگون کوچکی از گونه ام گرفتم تا مطمئن شوم  بیدارم!

پس از آنهمه صبر و تحمل آمیخته با امید وآنهمه مقاومت و پایمردی عاقبت لشگراسلام رسیده بود .اشکهائی که بنرمی داشت روی گونه هایم میغلطید طلایه دار هق هق گریه شدند و شدت یافتند.دوست نداشتم در برابر این اشکها مقاومت کنم و جلویشان را بگیرم .گریه ام گریه شوق بود و مایل بودم همچنان ادامه داشته باشد چون میتوانست خستگی روزهای پردرد پیشین را از تن فرسوده ام بگیرد و جانی تازه به کالبدم بدمد.

نسیم ملایم نیمه گرم،نیمه خنکی که از جانب آن نیروها بسمت ما میوزید فرحبخش و نشاط آور مینمود و همراه خود صداهائی را میآورد که گرچه نا مفهوم بودند ولی کاملا" میشد طرز بیان و لهجه کردی را درآنها درک نمود و بیش از پیش به آن رهائی معجزه وارایمان آورد . یک نفر گفت:

- میشنوید؟دارند کردی حرف میزنند...گوش بدهید...

سکوتی دیگر بر جمعیت حاکم شد و همه گوشهایشان را تیز کردند .خودم را روی خاکها رها کردم و محمد احسان را بر پاهایم که درازشان کرده بودم قراردادم  سپس دستها را به آسمان بلند کرده و شکر خدای را بجاآوردم که پاسخ دعاهایم را داده وشهرو خانه و کاشانه ام را از گزند دشمن ددمنش مصون نگاه  داشته بود .

مجددا" با اطمینان مردم از کرد بودن افرادی که به ما نزدیک میشدند ، غریو تکبیر برخاست وطنین آن در دشت پیچید.با خود اندیشیدم که بی شک وجود مردم در آن نقطه  ومشاهده استقبالشان از سربازان اسلام روحیه رزمندگان را صد چندان خواهد نمودو به عینه مشاهده خواهند نمود که ملت پشتیبان سربازان وطن هستند و لحظه ای آنها را تنها نخواهند گذاشت.

حسین سر کنار گوش پدر برد و گفت:

_ اصغر آقا لشگر خراسان که کرد نیستند ...هستند؟

- نه...نیستند.ولی شاید از لشکر دیگری باشند.

جسین سری بعلامت تائید نظر پدر تکان داد.یک نفر گفت:

- همین که از خطر اسارت و ذلت رهائی یافته ایم جای شکر بسیار دارد ...

ویکنفر دیگر با صدایی که از خوشحالی میلرزید در ادامه سخنان نفر اول گفت:

- بله ...هر چقدر که شکر کنیم کم است .نذر کرده بودم  اگر نجات پبدا کنیم گوسفندی قربانی کنم .

همه ذوق و شادی و هیجانم را در بوسه ای ریختم و بر گونه خاکی و چرک آلودمحمد احسان نشاندمش .چقدر خوب بود که بزودی میتوانستم گوش مجروح طفلکم را در مان کنم.از این بهتر چه چیزی میتوانست اتفاق بیفتد؟

 


                                                        (فریب)

 

 

مادر برخاست و بسوی آشپزخانه رفت.

- بهتر است بروم کمی میوه برایتان بیاورم  که دهانتان راشیرین کنیدبچه ها . روده درازی بس است دیگر!گاهی وقتهاآنقدر گرم صحبت میشوم که همه چیز را فراموش میکنم.

-  من هم میآیم که کمک کنم.

عاطفه این را گفت و نیم خیز شد .مادر دستش را روی شانه او گذاشت و و مانع بر خاستنش شد:

- تعارف نکن گلم.پذیرائی  از شما برایم یک دنیا شادی میآورد ، چرا میخواهی از این خوشی محرومم کنی؟راستی چای و بیسکویت هم دوست دارید؟

عاطفه سر ی بعلامت موافقت تکان داد و تشکرکرد.منهم بلند شدم که به مادر کمک کنم. از عاطفه خواستم که بنشیند و منتظر بماند. همیشه اکثر کارهای خانه را خودم انجام میدادم، چون مادر پس از ازدواج نرگس و خواهر دیگرم با توجه به زانو درد مزمنی که او را شدیدا" آزار میدادو یادگار سالهای جنگ و آوارگی بود بسختی میتوانست امور روز مره خانه داری  را انجام دهد .آن روز مادر نگذاشت من دست به چیزی بزنم و من چون حس میکردم دارد از انجام آن پذیرائی لذت میبرد اصراری نکردم و اورا بحال خودش گذاشتم.مادر پس از آنکه چای راجلویمان گذاشت ،خطاب به عاطفه گفت:

- گفتم که ...دوست دارم امروز با دست خودم از شما پذیرائی کنم.یکجورهائی احساس جوانی و نشاط در من زنده میشود.

عاطفه تکه ای بیسکویت در دهان گذاشت وبا خنده گفت:

- حاج خانم شما شرمنده میکنی به خدا ولی خودمانیم ها...انصافا" توی این جای حساس از داستان حق نبود که مارابلاتکلیف رها کنید...

- نه به خدا دخترم .قصد شیرین کردن داستان را نداشتم .فقط نمیخواستم طول کشیدن خاطراتم خسته تان کند .

- کدام خستگی حاج خانم؟آنهم در خوشحال کننده ترین قسمت داستان ...پس شکرخدا رزمنده ها بدادتان رسیدند و قضیه ختم به خیر شد.میتوانم مجسم کنم که مردم تا چه اندازه خوشحال بوده اند.

لبخندی تلخ جای آن حالت شادو شنگول را در صورت مادر گرفت ،آهی سرد و عمیق از ته دلش بیرون آمد وناگهان خوشحالی و خنده راازچهره عاطفه محونمود.

- کاش آنگونه بود که تصور میکردیم ...ولی...

عاطفه لیوان چای را که برای نوشیدن بلند کرده بود بر زمین نهاد و در کمال تحیر و نگرانی منتظر ادامه صحبتهای مادر شد.مادر در حالیکه بعلامت تاسف سرش را تکان میداد گفت:

باعث و بانی سوء تفاهم دنباله دار و پرحاشیه ای که در آن فیلم کذائی دیدیدیک مارمولک بازی موذیانه بود.عراقیها با بهره گیری ازشگردی ابنچنین مودیانه ،از کلیه جاده ها و معابر منتهی به شهر وارد قصرشیرین شدندو کوچکترین تلفاتی از جانب نیروهای مردمی متوجهشان نشد.آنهاحتی توانستند عده ای را نیز به اسارت خود در بیاورند.بعنوان نمونه ،برادران آقائی که از آنها نام بردم و گفتم برای اهل شهر نان پخت میکردند با همین کلک اسیر شدند .هر چهار برادر همراه با دائیشان در حالیکه سوار یک اتومبیل پیکان بودند با مشاهده نیروهای عراقی که پرچم ایران را همراه داشتند به استقبالشان میروند و در آخرین لحظات که متوجه خدعه بعثیون میشوند ،میخواهند بگریزند که بطرفشان تیراندازی شده و حتی یکیشان مجروح میشود،در نهایت هر پنج نفرشان اسیر شدند و بمدت هشت سال در اسارت باقی ماندند.

فصدسران و برنامه ریزان ارشدحزب بعث از انتخاب و اجرای چنین شیوه ای این بود که اولا" مقاومت مردم را براحتی بشکنند وثانیا"فیلمهای تبلیغاتی مورد نظرشان را برای تضعیف روحیه ایرانیان و تقویت روحیه نیروهای خودشان تهیه کنند.بعدها شنیدم که روستائیان پاکدل در جاده سرپلذهاب بادیدن نیروهای عراقی همراه با پرچم ایران،شادی و پایکوبی کرده و برای نشان دادن قدر دانییشان حتی به اسقبال آن فریبکاران نیز رفته ودر نتیجه طعمه دستگاه تبلیغاتی استخبارات صدام وحزب بعث شده بودند .بهر تقدیر این حقه موثر واقع گشت و همه غافلگیر شدند .مردم و نیروهای مقاومت هنگامی به اصل قضیه پی بردند که دیگر ابتکار عمل در دست عراقیها بود و شهر کاملا" در اشغالشان قرار داشت.

مادر غمگینتر از هر وقت دیگری بنظر میرسید .نمیخواستم زیاد در آن حال ببینمش .دهان باز کردم که چیزی بگویم و موضوع صحبت را عوض کنم تاشاید کمی حال و هوایش تغییر کند ولی او که گویا میدانست چه قصدی دارم با حرکت دست مرا به سکوت فرا خواند و ادامه داد:

- هنوز هم با وجود گذشت بیش از سی سال از آن دوران ،خیلی ها انگارتمایلی ندارند که حقیقت را بشنوند و بفهمندیا در قضاوت خود در مورد این مردم شریف و پاکدل تجدید نظر نمایند.

دقایقی در سکوت گذشت و چای و میوه مان را خوردیم .در آن فرصت فکری ذهنم را بخود مشغول کرد.دراین اندیشه بودم که رواج دادن شایعه و دروغ بسیار آسان است ولی زدودن تصورات واستنباطهای نادرست وبی بنیان نشات گرفته از همان شایعات و دروغها ازاذهان عامه مردم کاریست بس مشکل .برداشتها و باورهای کذبی که طی سالیانی دراز در اذ هان رسوب نموده اند مدتهای مدید روشنگری هشیارانه وکارفرهنگی تخصصی  میطلبند تا جای خود را به باور واقعیات بدهند.

 تعاریف مادر از مقاومت مردم و پیوستن جوانان به نیروهای مدافع شهر جای هیچگونه شک و شبهه ای باقی نمیگذاشت که مردم قصرشیرین در آن دوران نیز مانند اکنون مردمانی ولایتمدار، ایثارگر ووطن دوست بوده و خویشتن را موظف به پاسداری از آب و خاک و شرف ناموسشان و همچنین آرمانهای مقدس امام راحل میدانسته اند ولی چرا گمنام مانده بودند ؟ چرادر رسانه های کشور چیزی در مورد پایمردی ، ایثار و مقاومت طولانی این مردم بیان نشده است؟

حقیقتا" غصه ام میگرفت چون نه تنها چیزی از فداکاری و مبارزه این مردم در جائی منعکس نشده بود بلکه اتهامی  بیشرمانه و ظالمانه نیز به آنان زده و انگی به آنها چسبانده بودندکه کمال شقاوت و بی انصافی بود.

- حواست کجاست دختر؟

- این صدای مادر بود که مرا بخود آورد...

-اتفاقا" حواسم همینجاست مادر .غصه ام گرفته است از اینهمه بی عدالتی و قدر ناشناسی.باید فکر چاره ای بود.

- آری ...تو درست میگوئی .باید چاره ای اندیشید ولی قبل ازآن لازم است همه واقعیتها را بی کم وکاست بشنوید.

آنگاه مادر به شرح ادامه خاطراتش پرداخت:

- همانجا وسط جاده آسفالته و میان  اراضی سمت چپ آن مثل میله های آهنی که توی دل زمین فرویمان کرده باشند ، بی حرکت ایستاده بودیم . با نزدیکتر شدنشان ،چهره ها ، لباسهاو همچنین آرم منحوس عقاب صدام ملعون و نوشته های روی کامیونها و زرهپوشهابما فهماند که در دام افتاده ایم.حالا دیگر آن واحد زرهی عریض و طویل و  پر طمطراق برای برای مائی که بد جوری سر بزنگاه  غافلگیر شده بودیم حکم یک پوز خند بزرگ را داشت .

اگر فقط چند دقیقه دیرتر پیدایشان شده بودما از تپه های گچی عبور کرده  و از دید رسشان خارج شده بودیم .اگر آن خانواده باحاجی  وهاب سر رفتن به سید خلیل جر و بحث نمی کردند. اگر آن زن و شوهر  جوان زخمی نمی شدند ....

نه،اگر،شاید...اینها دردی را دوا نمیکردند. واقعیت بیرحم وعریان روبرویمان قرارداشت و بتدریج داشت به ما نزدیک میشد. کم کم چهره ها و لباسها قابل تشخیص بودند.دیگر کوچکترین شکی برای کسی باقی نمانده بود که در دام ارتش عراق افتاده ایم و از این پس باید انتظار هر حادثه تلخی و نا گواری را داشته باشیم .

با رسیدن صفوف بهم پیوسته تانکها و نفر بر ها  که سر بازان مسلح در پناهشان پیش می آمدند، همگی کنارکشیده و در یک سمت جاده اجتماع کردیم. یک لحظه فکر کردم دارم خواب می بینم  و این چکمه پوشان شاد و خندان اشباحی خیالی هستند که در کابوس من ظهور  کرده اند ولی خیلی زود با رسیدن جیبی روباز که کنار جاده ترمز کرد دریافتم که خواب نیستم و چیزهائی که میبینم همه واقعیت دارند.

عراقیهائی که ماههابود فقط نامشان را میشنیدم و گلوله هایشان خواب و خوراک از من گرفته و زندگیم را دگرگون نموده بودحالا بیشتراز چندقدمبامن فاصله نداشتند. نه من و نه هیچکس دیگراز آن جمعیت غافلگیرشده شناخت شفافی نسبت به رفتارشان نداشتیم و حرکات و عکس العملهایشان برایمان غیر قابل پیش بینی بود.انگار آنها از درون یک کابوس شوم بیرون آمده بودند.من یکی هرگز حتی در خواب نیز نمیدیدم که روزی با عراقیها رودررو شوم ولی بهرحال تقدیر اینگونه رقم خورده بودو بعثیون،مست و سرخوش از پیروزی مقابلمان بودند .

انصافا"که جیپ نو و خوش آب و رنگی بود! انگار تازه از توی زرورق درش آورده بودند . افسر بسیار بلند  قدی هم جلو ی جیپ در کنار راننده نشسته بودو لباسهای خیلی تر و تمیزی بتن داشت.به نظر می آمدکه همین الآن ریش و سیبیلش  را تیغ انداخته است .اوبحدی بلند قدبود که بد قواره بنظر میرسید. عینک آفتابی کوچکی روی چشمانش زده بودوردیفی  مرتب از نشانهاو مدالهای نظامی روی سینه اش خود نمائی میکرد.

با ترمز کردن جیپ، وسایل نقلیه  ، تانکها و ادوات نظامی دیگری نیز که در جلو یا پشت سرش  بودند ایستادند . افسر همانجا توی جیب سر پا ایستاد، با حرکات دست دستور ادامه پیشروی را داد و بلافاصله بلند و رسا به زبان عربی غلیظی به رانند ه های  جیپ و کامیون  پر از سر بازی که پشت سرش ایستاده بودندچیزهایی گفت . گویا فقط آندو را به ایستادن امر نموده بود چون بر خلاف بقیه ، همینطور سر جایشان متوقف ماندند .

افسر دیلاق و بد قواره که معلوم بود فرمانده آن ستون زرهی میباشد مجددا روی صندلیش نشست و در حالی که لبخندی پیروز مندانه و تمسخر آمیز بر لب داشت سیگاری گیراند و خیلی خونسرد و با حوصله آنرا آتش زد .

توی جیپی که  پشت سرجیپ فرماندهی قرارداشت یک تیر بار کالیبر 50 روی سه پایه اش  سوار بود و تیر بار چی عبوسی با یک کلاه آهنی بزرگ برسر که روی چشمانش سایه می انداخت دسته های مسلسل را سخت و محکم چسبیده بود.فرمانده در حالیکه دود غلیظ سیگار را از دماغش بیرون میداد نیم نگاهی به عقب کرد و انگشت سبابه اش را تکان داد.تیربار روی محورش چرخیدولوله قطور ،بلند و سیاه تیر باربطرف مردم نشانه رفت .افسر در حالی که پکهای اندیشمندانه ای به سیگارش میزد و دودش را با لذت خاصی در هوا رها میکرد همزمان بطرزی دقیق و موشکافانه نگاه بی احساسش را روی مردم سیر داده و چهره ها را مطالعه  و کنکاش مینمود. معلوم بودکه دارد بابررسی نوع چهره ها و حالات نگاه تک تک آن مردم بی پناه به عمق روانشان نفوذ می کند و محکشان میزند. من سرم را زیر انداختم چون اصلا" دوست نداشتم نگاهی چنین خصمانه و متکبر با نگاهم تلاقی پیدا کند . وی بی آنکه سرش را به عقب برگرداند فقط با استفاده از حرکات دست چپش گروهی از سربازان راکه  پشت کامیون سوار بودند و انگار منتظر فرمان نشسته بودند فرا خواند . سربازان که کلاه بره قرمزبر سر داشتند، پشت سر هم به حالت بدست فنگ پیش آمدند و درست روبروی جمعیت با فاصله هائی معین و مساوی از یکدیگر سلاحهایشان را پا فنگ کرده و ایستادند. صدای پدر را شنیدم که کلمات را از لابلای دندانهایش آرام آرام بیرون میداد :

- لامروت دارد برای مردم بی دفاع و بی پناه نمایش نظامی اجرا می کند...آنهم با چه افتخاری!!

صدای خشک گلنگدن تیر بار که بلند شد بیشتر مردم هول شدند و خود شان را جمع و جور کردند. احساس کردم اوضاع خطر ناک است. شروع کردم به قرائت حمد و سوره و پشت بند آن آیت الکرسی برای رفع بلا. فرمانده با صدای بلند دستوری داد .سربازان سر کلاشنیکفهایشان را بطرف ما قراول رفتند و گلنگدن هایشان را کشیدند.حالالوله های بیرحم هفت،هشت اسلحه و یک تیر بار آماده شلیک بطرف سر و سینه های مردم نشانه رفته و جان همه به یک فرمان آن افسر بعثی بند بود . من سعی کردم اینبار دیگر جدا"فاتحه ام را بخوانم  چون حس میکردم در آخرراه زندگی قرارداریم ،ولی آنقدر دهانم خشک شده بود که برخلاف چند لحظه قبل زبانم بزحمت در آن می چرخید.قلبم بقدری شدیدو نامنظم میطپید ومیلرزید که حس میکردم قادر نیستم حرکاتش را در محفظه سینه ام کنترل کنم  و عنقریب است که بر اثر تکانهای  ناشی از شدت طپش جاکن شده ، دنده هایم را بشکند و جلوی پایم روی خاکها بیفتد .

بچه هایم را از دو طرف به پاهایم چسباند ه بودم. چنان رعشه ای برتنم افتاده بود که بیم آن داشتم در طرفه العینی تار و پودوجودم رااز هم بگسلد و رشته رشته ام کند .نرگس کوچولو که متوجه لرزیدنم شده بود کوشش کرد با فشردن دستم در میان پنجه های کوچک و ضعیفش از ارتعاش آن ممانعت کند . توی آن هوای گرم و زیر آن آفتاب داغ ، نرگس  من چه دستهای سردی داشت!

نگاهی به مهدی انداختم. سر خاک آلودش  مانند گنجشک  مریضی که روی شاخه درخت از سر ما بلرزدروی شانه های لاغر و نازکش بی اختیار می جنبید.نگاهم رفت روی صورت پدر که داشت زیر لب چیزهائی را زمزمه میکرد . شاید او نیز مانند من داشت فاتحه اش را میخواند و خود را برای شهادت آماده میکرد . انتهای مسیر نگاهم روی چهره حسین بود. انگاراوهم مثل من دهانش خشک شده بودچون داشت  بزور سعی میکرد بزاقی در محیط آن جمع و جور کرده و قورت  دهد . او برای آنکه  از تک و تا نیفتد  دستها را مشت کرده بود و انگشت هایش را تند و محکم بهم می مالید .همه جا غرق سکوت بود .تنها صدائی که برای چند ثانیه توانست بر آن سکوت کشنده فائق گردد ناله های درد آلود مرد جوانی بود که همین چند دقیقه پیش کنار جاده مجروح شده و کنار همسرش روی خاکها ولو بود. مرد جوان شدیدا" درد داشت و برای آنکه بتواند از شدت ناله هایش بکاهد  بدنش را پیچ و تاب میداد و پنجه  بر خاک می کشیدآنقدرمحکم که ناخنهای خاکی وخون آلودش داشتند جاکن میشدند .

سربازها مثل آدم آهنیهائی بی احساس اسلحه هایشان را به طرف مردم گرفته بودند و منتظر دستور فرماند ه شان بودند. کاملا" مشخص بود که در صورت صدور فرمان  آتش کوچکترین تردیدی در به خاک و خون کشیدن مردم به دل راه نخواهند داد و حتی خمی نیز به ابروی خویش نخواهند آورد .

افسر سیگار نیمه کشیده اش را با حرکت ماهرانه ائی که فقط از سیگاریهائی قهار بر می آید به سوئی پرتاب کرد و با وقارو سنگینی از جیب پیاده شد .نگاه من  روی سیگار که هنوز داشت روی زمین دود میکرد متوقف ماند ه بود که پاشنه پوتین افسر لهش کرد .

پوتینش تمیز و واکس زده بود و کلت روی فانوسقه اش در جلد چرمی براق وتازه جلا خورده ای که بنظر میرسید از رنگ و جنس همان پوتین باشدخود نمائی میکرد. بنظر میآمد که آندو عمدا باهم ست شده باشند که به فرمانده  شخصیتی ویژه و کاریزماتیک ببخشند . فرمانده با چنان کبکبه و دبدبه ای روی زمین قدم بر میداشت که آدم گمان میکرد اگر الآن شخص صدام هم آنجا باشد باید برایش پا بچسباند و خبر دار بایستد .اوچند قدم پیش آمد و کنار سربازها متوقف شد .

همینکه ایستاد لبخند از چهر ه اش محو گشت و چین به ابروو پیشانی اش انداخت . حتی برای من هم که زیاد با این نوع ژست گرفتنها آشنا نبودم کاملا" آشکار بود که هم آن لبخند مضحک و  هم این اخم و غضب  ناگهانی هر دو مصنوعی و نمایشی هستند و او دارد با این نوع رنگ برنگ شدنها و بازی کردنها مردم را محک می زند و به واکاوی خلقیات و روحیات آنها میپردازد زیرا به خاکی قدم نهده بود که مال همین  مردم بود و شناختشان برای او لازم بنظر میرسید .

باز هم همان حالات لعنتی بسراغم آمده بودند.ترس و نومیدی توام باضعف و سستی مفرط .نگاهی مجدد به چهره پدر انداختم تا شایدقدری انرژِی بگیرم و بتوانم از آن حال نزار و وضعیت درونی متزلزل و بی ثبات  خارج شوم  و قوتی  هر چند  اندک به خودم بدهم .

                                                                                                   ادامه دارد


تعداد بازدید از این مطلب: 7170
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

ساعت : | نویسنده : م.م
چیزهائی درمورد (سقوط بلک هاوک)
نظرات 2

                                                        چیزهائی درباره (سقوط بلک هاوک)

                                                      ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

                                                               


نام فیلم:"سقوط شاهین سیاه" یا سقوط بلک هاوکblack hawk down
 
این فیلم محصول سال 2002 سینمای آمریکا ست که کارگردان آن را "ریدلی اسکات" شهیر به عهده دارد. این فیلم بدون شک یکی از موفق ترین فیلمهای ژانر جنگی بوده و تاثیر زیادی بر این ژانر گذاشت به طوری که در مدت زمان کوتاهی که از ساخت این فیلم می گذرد ، کارگردانان زیادی سعی در ادامه سبک آن داشته اند به طوری که تاثیر این فیلم بر فیلم هایی چون "اشکهای خورشید" غیر قابل انکار است .

به گفته ی فیلمساز ، فیلم روایت کننده ی یک داستان واقعی است که در سال 1992 به وقوع پیوسته و فیلمنامه ی آن نیز بر اساس کتابی با همین نام و به قلم "مارک بودن" نوشته شده است.
                                   


نمایی از داستان:

تعدادی از سربازان آمریکایی برای برقراری صلح و عدالت و پایان دادن به جنگ داخلی کشور سومالی و دستگیری "عیدید" دیکتاتور این کشور، راهی سومالی می شوند و در یک اردوگاه نظامی مستقر می شوند .

سرانجام خبر می رسد که تعدادی از سرا ن دولت "عیدید"قرار است در جلسه ای در نزدیکی بازار شهر ، دور هم جمع شوند . نیروهای آمریکایی برای دستگیری این افراد ، دست به طراحی یک عملیات گسترده می زنند . آنها به شهر می روند اما پس از گذشت زمان اندکی از آغاز عملیات توسط تمام مردم شهر محاصره می شوند.

                             

نگاهی به فیلم:
فیلم حماسی یا جنگی؟

اول :نگاهی گذرا به کارنامه هنری ریدلی اسکات ، شکی به جا نمی گذارد که او در حرفه ی خود یک تمام عیار است . کافیست از میان لیست آثار او تنها به فیلم "گلادیاتور" اشاره کرد تا به این مهم دست یافت .

دوم: بدون شک "سقوط شاهین سیاه" یکی از قدرتمندترین فیلمهای ساخته شده در ژانر جنگ است . فیلمی که نه تنها فروش نسبتا موفقی در گیشه داشت بلکه توانست نظر مثبت کارشناسان را نیز به خود جلب کند که بیشتر این موفقیتها را نیز مدیون تکنیک بالای فیلم در به تصویر کشیدن صحنه های جنگی و فیلمنامه ای با داستانی جدید است . فیلم در نهایت دو جایزه ی اسکار را نیز در رشته های تدوین و صدا به دست آورد که برای فیلمی در این ژانر موفقیتی کم نظیر است .

اما سوال اینجاست : فیلم تا چه حد به ادعای خود مبنی بر واقعی بودن اتفاقات پیش آمده پایبند است ؟

برای ساخت این فیلم "اسکات" باز هم به هنر اصلی خود یعنی حماسه روی آورده . چیزی که غالبا در آثار سایر کارگردانان این ژانر همچون "الیور استون" ،"اسپیلبرگ" و "ایستوود" به ندرت یافت می شود و لا اقل می توان گفت که به این غلظت هرگز یافت نمی شود . حماسی کردن یک فیلم جنگی تا حد زیادی از اعتبار مستند بودن آن می کاهد و این عنصر، بیشتر به کار فیلمهایی چون " گلادیاتور" و "پادشاهی آسمان" می آید نه یک فیلم جنگی.حتی جمله یتبلیغاتی فیلم: (( هیچ کسی را پشت سر جا نگذار)) هم جمله ای به شدت حماسی است.

در فیلم دو جبهه خوب وبد به طرزی محسوس از هم تفکیک شده اند ، در جبهه خوبها که آمریکاییها هستند همگی انسانهایی فداکار ، از خود گذسته و مهربان هستند که برای کمک به مردمان "سومالی" راه زیادی را طی کرده اند . آنها در هر شرایطی به کمک همرزمان خود می روند ، هرگز به کودکان و زنها شلیک نمی کنند و حتی در آخرین لحظات مرگ هم به مسیری که طی کرده اند افتخار می کنند . در سوی مقابل مردمانی قرار دارند که نه تنها حاکمان ستمگرشان ، بلکه خودشان هم ، همگی وحشی و درنده هستند و به خون آمریکاییها تشنه .هر چند در طول روز چند باری هم نماز می خوانند که این هم به نوعی کنایه "اسکات" است.

سربازان آمریکایی به حدی خوب هستند که حتی برای برگرداندن جنازه همرزمان خود در موارد بسیاری جان خود را به خطر می اندازند!

در سکانسهای پایانی فیلم هم کاراکترهای اصلی فیلم با بیان جملاتی حماسی و ثقیل سعی در مقدس جلوه دادن نبرد خود دارند که در اوج این اتفاقات صحنه ای را میبینیم که زنان و کودکان آفریقایی در حال بدرقه قهرمانان آمریکایی خود هستند !

در کل به اعتقاد من فیلم، تجلیلی با شکوه بود از طرف هالیوود و سران آمریکا، از کسانی که در اینگونه جنگها کشته شدند ، که به اعتقاد سازندگان فیلم همگی قهرمانان راه آزادی ، عدالت و انسانیت هستند و اگر کسی بر خلاف این می اندیشد سخت در گمراهی است!

با این مطالب قصد انکار نکات مثبت فیلم را نداشتم بلکه بر آن بودم که برای سوالی که طرح کردم پاسخی مناسب بیابم .
                                     


و...نکات حاشیه ای:

-عکسی که زن و بچه یکی از سربازان فیلم را نشان می دهد ، در اصل عکس هسر و فرزند "اریک بنا" بازیگر نقش "هوت" است. عوامل فیلم که فراموش کرده بودند عکس مناسبی تهیه کنند از همسر و فرزند او که در این سفر همراه گروه بودند خواستند تا از عکس آنها در این فیلم استفاده شود.

-ایده اصلی پرووژه متعلق به "سیمون وست" کارگردان بود واین او بود که به "براکهیمر" اصرار کرد تا امتیاز کتاب این داستان را خریداری کند اما در نهایت "وست" ، برای کارگردانی یکی از قسمتهای فیلم "تامب رایدر"

این پروژه را نیمه کاره رها کرد.

-برخی از مکالمات سریع رادیویی فیلم ، از مکالمات واقعی صحنه ی نبرد برداشته شده است.

-تعدادی از صحنه هایی که از مانیتور سرلشگر گریسون مشاهده می کنیم، از صحنه های ماهواره ای نبرد واقعی برداشته شده است.

-"ریدلی اسکات"برای نقش هوت، رئیس گرو دلتا فورس، "راسل کرو" را پیشنهاد داد اما کرو این پیشنهاد را به خاطر بازی در فیلم "یک ذهن زیبا" به کارگردانی "ران هاوارد" رد کرد.

                                            

جوایز فیلم:


نام شخص برنده یا نامزد بخش جایزه جشنواره مربوطه

پیترو اسکالیا برنده بهترین ادیت اسکار

مایکل مینکل برنده بهترین صدا اسکار

ریدلی اسکات نامزد بهترین کارگردانی اسکار
                                               
                                            منبع: نود و هشتیا
 

تعداد بازدید از این مطلب: 2329
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

ساعت : | نویسنده : م.م
معرفی و نقد(سقوط بلک هاوک)
نظرات 0

سقوط بلک هاوک Black Hawk Down

                              (نقد و بررسی)

**********************************************************

(نبرد موگادیشو) که در بین آمریکائیها به «سقوط بلک هاوک Black Hawk Down» و در بین سومالیا ئی ها به «روز رنجرها» معروف است ، به علمیات نیروهای آمریکا با پشتیبانی نیروهای سازمان ملل علیه شبه نظامیان سومالیایی به فرماندهی محمد فرح عیدید در روزهای ۳ و ۴ اکتبر ۱۹۹۳ گفته می‌شود.ریدلی اسکات این واقعه رادرسال 2001 طی فیلمی 144 دقیقه ای به تصویر کشیده است که نقد آن در ذیل آمده است.


کارگردان:

ریدلی اسکات (Ridley Scott)

تهیه کننده:

جری براکهیمر(Jerry Bruckheimer)

ریدلی اسکات (Ridley Scott)

فیلم نامه نویس:

کن نولان (Ken Nolan)

بازیگران:

جاش هارتنت (Josh Hartnett)

اریک بنا (Eric Bana)

اوان مک گرگور (Ewan McGregor)

تام سیزمور (Tom Sizemore)

ویلیام فیچنر (William Fichtner)

اورلاندو بلوم Orlando Bloom

جیمز فرانکو James Franco

سم شپارد (Sam Shepard)

موسیقی:

هانس زیمر (Hans Zimmer)

فیلم بردار:


مارک ولف (Mark Wolff)

ادیتور:

پیترو اسکالیا (Pietro Scalia)


شرکت پخش کننده:


Columbia Pictures


تاریخ انتشار:

18 ژانویه 2002 ( USA)


زمان فیلم:

144 دقیقه


بودجه فیلم:

90 میلیون دلار


تعداد بازدید از این مطلب: 2055
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

ساعت : | نویسنده : م.م
چیزهائی درباره ریدلی اسکات
نظرات 1

 

         ریدلی اسکات شخصیت ماندگار

***************************************************************

سر ریدلی اسکات 
  

 



 
  • سر ریدلی اسکات (Sir Ridley Scott) در 30 نوامبر 1937 در "سوت شیلدز" (South Shields) در شمال غربی انگلستان به دنیا آمد. او پس از اینکه برای تحصیل به کالج سلطنتی هنر انگلستان رفت، در مجله RFK کالج مشغول و برای تأسیس مؤسسه فیلم کالج تلاش کرد. او در این دوران یک فیلم کوتاه سیاه و سفید با نام "پسر و دوچرخه" (Boy and Bicycle) را با پدر و برادر کوچکترش ساخت.
    در سال 1963 او طراحی صحنه برنامه تلویزیونی "امشب" (Tonight) را برای BBC انجام داد. پس از فارغ التحصیلی او به عنوان یک طراح آماتور برای BBC مشغول به کار شد و طراحی صحنه برنامه های موفق این شبکه را بر عهده گرفت؛ تا اینکه در سال 1965 شروع به کارگردانی اپیزودهای تلویزیونی برای شبکه BBC کرد.
    در سال 1968، ریدلی به همراه برادرش تونی اسکات کمپانی فیلم و آگهی بازرگانی با نام (Ridley Scott Associates (RSA را تآسیس کردند. همه 5 عضو خانواده: ریدلی اسکات، برادرش تونی اسکات، پسرهایش جک و لوک و دخترش جردن برای RSA کار می کنند.
    او در سال 1977 نخستین فیلم بلند خود را با نام "دوئل کنندگان" ساخت یعنی در سن 40 سالگی وارد عرصه فیلمسازی شد. او با ساخت دومین اثر خود با نام "بیگانه" در سال 1979 جان تازه ای به ژانر علمی تخیلی داد؛ فیلمی که توسط کارگردانان دیگری چون "دیوید فینچر" و "جیمز کامرون" قسمتهای دیگری از آن ساخته شد؛ تا اینکه در سال 2012 خود اسکات به عنوان اثری دیگر از مجموعه بیگانه فیلم "پرومتئوس" را کارگردانی کرد؛ فیلمی که تا حدود زیادی از تئوری الحادی "فضانوردان دوران باستان" الهام گرفته بود. براساس این تئوری انسان یا توسط موجودات سیاره دیگری خلق شده یا با "کمک" آنها پا به این کره خاکی نهاده است. فیلمی که با طرح پرسشهایی حتی واکنش واتیکان را برانگیخت.
    ریدلی اسکات در هالیوود به موضوعات خاص سیاسی، تاریخی، نظامی و امنیتی پرداخته است؛ از بازخوانی نوین جنگهای صلیبی در فیلم "قلمرو بهشت" و پرداختن به موضوع خاورمیانه در فیلم "یک مشت دورغ"، تا بازخوانی سینمایی تاریخ سیاسی رم به عنوان پشتوانه غرب جدید در فیلم "گلادیاتور" و اعاده حیثت از شکست نظامی امریکا با فیلم "سقوط شاهین سیاه".
    خانواده
    جردن اسکات دختر ریدلی اسکات است، او عکاس، فیلمساز و بازیگر انگلیسی است.
    تونی اسکات از جمله کارگردانان مشهور سینما بود که در ژانر اکشن فعالیت می‌کرد. وی برادر کوچک ریدلی اسکات است و در نخستین فیلم او به نام "پسر و دوچرخه" که فیلمی کوتاه بود نیز در سن 16 سالگی ایفای نقش کرد. تونی اسکات که سرطان مغز غیرقابل عمل داشت، در آگوست سال 2012 خود را از بالای یک پل در لس‌آنجلس پرت و خودکشی کرد. ریدلی اسکات با توقف فیلمبرداری پروژه سینمایی جدید خود از لندن به لس آنجلس بازگشت تا در کنار خانواده برادرش باشد. 
    کارنامه فیلمسازی
    ریدلی اسکات در سال 1977 نخستین فیلم بلند خود یعنی "دوئل کنندگان" را ساخت. اسکات 5 سال وقت صرف ساخت "دوئل کنندگان" کرد. او این فیلم را بر اساس رمان "دوئل" (Duell) نوشته "جوزف کنراد" ساخت. دوئل ماجرای افسران فرانسوی را در دوران جنگ های ناپلئون تعریف می کرد و پروژه ای تاریخی بود اما اسکات از پس آن بر آمد. با وجود آنکه "دوئل کنندگان" جایزه ویژه منتقدان جشنواره کن را دریافت کرد اما چندان مورد توجه منتقدان سایر کشورها قرار نگرفت.
     
    "بیگانه" ایده ای تازه در سینمای هالیوود
    اسکات در سال 1979 به یک افسانه علمی- تخیلی ترسناک و هیجان انگیز که ماجرایش در فضا رخ می داد پرداخت که "بیگانه" نام داشت و ایده تازه فیلم یعنی ترس از ناشناخته ها، تاثیر چشمگیری بر ژانر فیلم های ترسناک گذاشت و نسخه های دیگر نیز از روی آن ساخته شد. بیگانه با فروش بسیار خوبی روبه رو شد و هنرپیشه اول خود یعنی سیگورنی ویور (Sigourney weaver) را مبدل به یک ستاره کرد. 
     
    "بلید رانر" فیلمی با مضمون علمی - تخیلی
    فیلم بعدی اسکات، "بلید رانر" (1982) نام داشت. اسکات در "بلید رانر" به لس انجلس سال 2019 رفت و یک ماجرای علمی - تخیلی را بر اساس داستان رباتهای انسان نما روایت کرد. "بلید رانر" بر اساس رمان مشهور "فیلیپ ک.دیک" (Philip K. Dick) ساخته شد. همچنین فیلم پرداختی هوشمندانه داشت و نیز از ساختاری خوب برخوردار بود. 
     
    داستانهای رویایی و پلیسی سوژه ای دیگر برای فیلمهای اسکات
    اسکات در سال 1985 فیلم "افسانه" را ساخت؛ "افسانه" داستان رویایی و افسانه ای درباره آخرین تک شاخ، جنگلهای اسرارآمیز و اربابان تاریکی است. فیلم هزینه بسیاری در بر داشت اما تاکید بیش از حد اسکات بر روی جزئیات به کلیت فیلم صدمه وارد کرد و فیلم از سوی گیشه با شکست رو به رو شد.
    اسکات در ادامه کاری خود در سال 1987 تغییر جهت چشمگیری داد و یک فیلم پلیسی هیجان انگیز به نام "کسی من را می پاید" (Someone to Watch Over Me) را ساخت. این فیلم از آن دست فیلم هایی بود که هالیوود همیشه بدان علاقه نشان داده است. بازی های تماشایی، ساختار خوب، گره افکنی و گره گشایی های مناسب، از جمله ویژگی های این فیلم بود.
     
    "باران سیاه" تریلری جنایی - پلیسی
    در سال 1982، اسکات باز هم به یک پروژه پر هزینه روی آورد؛ یک تریلر جنایی - پلیسی به نام "باران سیاه" ساخت. "باران سیاه" داستانش در نیویورک و ژاپن می گذشت و به فساد در تشکیلات پلیس می پرداخت. ماجرای فیلم درباره یک پلیس ماجراجوی نیویورکی است که درگیر باندهای مافیای ژاپنی (Yakuza) می شود. این فیلم از فیلم برداری خوب، طراحی، تولید قوی و فضاسازی قابل قبولی برخوردار بود.
     
    "تلما و لوئیز" درامی ماجرایی
    اسکات دهه نود را با فیلم پر سر و صدا و جنجال برانگیز "تلما و لوئیز" (1991) آغاز کرد. تلما و لوئیز درامی ماجرایی، جاده ای و فمنیستی بود. ماجرای فیلم به حصار دنیای مردانه در زندگی دو زن و حصار شکنی آن دو می پرداخت. فیلمبرداری زیبا، استفاده از مناطق بیابانی زیبای آمریکا در پس زمینه و نیز طنز تلخ و پایان دراماتیک فیلم از دیگر ویژگی های فیلم بود که در موفقیت آن اثر نقش داشت.
     
    "1942- فتح بهشت" درباره کریستف کلمپ و کشف قاره امریکا
    ریدلی اسکات در سال 1992 فیلم "1942- فتح بهشت" به مناسبت فرا رسیدن پانصدمین سالگرد کشف آمریکا توسط کریستف کلمب کارگردانی کرد. با وجود این که فیلم از کارگردانی قدرتمند اسکات بر خوردار بود اما داستان گویی فیلم ضعیف بود.
     
    "گلادیاتور" فیلمی تاریخی
    در سال 2000 اسکات فیلم بسیار موفق "گلادیاتور" را ساخت. گلادیاتور بسیار مورد توجه منتقدان و تماشاگران قرار گرفت. ماجرای حماسی، اسطوره ای و دراماتیک فیلم و مقبولیت آن موجی از ساخت این گونه فیلم ها را به راه انداخت. نحوه تصویربرداری گلادیاتور به نوعی نوآورانه و هوشمندانه است که کمتر در ژانر تاریخی نظیرش دیده شده است. صحنه های خونین 10 دقیقه اول فیلم به وضوح تحت تأثیر نبردهای فیلم "نجات سرباز رایان" ساخته استیون اسپیلبرگ ساخته شده است. پس از آن فیلم وارد چالش درونی می شود؛ امپراطور روم که پیرمردی ناتوان شده، ژنرال خود ماکسیموس را به جای پسرش به جانشینی انتخاب میکند. پسرش که زودتر متوجه این تصمیم می شود پدر را کشته و نقشه کشته شدن ماکسیموس را میکشد؛ اما ماکسیموس باهوش از این دسیسه فرار کرده و خود را به خانه میرساند. اما بجای استقبال گرم، با قبر زن و فرزندش و مزرعه سوخته اش روبرو میشود. از این جا به بعد اسکات با استفاده از سبک شاعرانه "سرژیو لئونه" قهرمانی را به تصویر میکشد که مرگ خانواده تمام ذهنش را اشغال کرده و انتقام تنها انگیزه اش برای ادامه زندگی است.
     
    "هانیبال" فیلمی پس از "سکوت بره ها"
    فیلم بعدی اسکات "هانیبال" (2001) نام داشت. این فیلم در پی موفقیت فیلم "سکوت بره ها" (Silence Of Lambs) ساختهجاناتان دمی و جا افتادن و مشهور شدن شخصیت دکتر دیوانه فیلم، هانیبال لکتر، ساخته شد. 
     
    "سقوط شاهین سیاه" یکی از فیلمهای تحت تسلط پنتاگون
    در همان سال 2001 اسکات فیلم پر هزینه و جنگی "سقوط شاهین سیاه" را کارگردانی کرد. اثری به غایت ماهرانه درباره دسته ای از سربازان آمریکایی سازمان ملل در کشور سومالی که با گروهی از اشرار محلی سومالیایی درگیر و کشته می شوند.
    پنتاگون برای دهه‌های متمادی به هالیوود مشاوره می‌دهد و تجهیزات نظامی در اختیار آن‌ها قرار می‌دهد، ولی در ازای این تسهیلات از هالیوودی‌ها می‌خواهد که نیروهای ارتش آمریکا را آن‌گونه که آن‌ها می‌خواهند، چهره ای با اقتدار، حرفه ای و شکست ناپذیر تصویر کنند. 
    آن‌چنانکه به گفته روزنامه گاردین، در فیلم "سقوط شاهین سیاه" به کارگردانی ریدلی اسکات که بر اساس داستانی واقعی ساخته شده، شخصیت اصلی فیلم که یک سرباز آمریکایی، شخصی بی‌اخلاق و متجاوز نیز هست ولی به دستور وزارت دفاع، این مسئله سانسور می‌شود.
     
    "قلمرو بهشت" فیلمی درباره جنگ های میان مسلمانان و مسیحیان
    در سال 2003 اسکات به ساخت فیلمی نسبتا خانوادگی و در عین حال مهیج پرداخت. مردان کبریتی یا مردان کلاه بردار (Matchstick Men) فیلمی لذت بخش درباره یک کلاه بردار خبره و وسواسی است که به یک باره پی می برد یک دختر نوجوان دارد و حال باید او را به درون زندگی خود راه دهد.
    فیلم "قلمرو بهشت" (Kingdom of Heaven) در سال 2005، فیلم بعدی اسکات است که ماجرایی را در میانه جنگ های صلیبی بیان می کند. اورشلیم، سرزمین مقدس تحت سلطه مسیحیان است و توسط بالدوین اداره می شود. به نظر می رسد صلح در این سرزمین برقرار شده و مسلمانان و مسیحیان زندگی مسالمت آمیزی را در کنار هم دارند اما کارشکنی های عده ای موجب می شود دوباره شعله های جنگ در اورشلیم زبانه بکشد. ساخته شدن فیلم بعد از حادثه 11 سپتامبر و نقل ماجرایی درباره جنگ میان مسلمانان و مسیحیان آن هم در دوران جنگ های صلیبی، حواشی بسیاری را برای فیلم رقم زد.
     
    فیلمهایی با مضامین قاچاق، جاسوسی و خلقت انسان
    ریدلی اسکات در سال 2007 با فیلم "گانگستر امریکایی" (American Gangster) ساخت و در آن به یکی از مسائل دیرپای اجتماعی یعنی معضل مواد مخدر و قاچاق آن، از سوی گروه های زیر زمینی پرداخت. در این فیلم یک پلیس سالم در مقابل همه پلیس های فاسد مواد مخدر و فدرال آمریکا قد علم کرده و در نهایت با وجود فساد عمیق، همه آن ها را شکست می دهد تا نشان دهد که نظام سرمایه محور آمریکایی توانایی خود پالایشی را در خود دارد.
    او در سال 2008 "یک مشت دروغ" (Body of Lies) را ساخت که بازیگرانی چون "دیکاپریو"، "راسل کرو" و "گلشیفته فراهانی" در آن بازی کرده اند؛ این فیلم شکل جدیدی از تریلر جاسوسی را به اجرا می گذارد.
    اسکات دو سال بعد از آن "رابین هود" را ساخت و در سال 2012 "پرومتئوس" ساخت که به عنوان دنباله مجموعه بیگانه ها به چگونگی خلقت انسان ولی با منطق کفر آمیز و خرافی پرداخته است.

     آثار

    "دوئل کنندگان" (The Duellists) محصول سال 1977
    -"بیگانه" (Alien) محصول سال 1979
    -"بلید رانر" (Blade Runner) محصول سال 1982  
    -"افسانه" (Legend) محصول سال 1985
    -"کسی من را می پاید" (Someone to Watch Over Me) محصول سال 1987
    -"باران سیاه" (Black Rain) محصول سال 1989
    -"تلما و لوئیز" (Thelma & Louise) محصول سال 1991
    -"1492- فتح بهشت" (1492: Conquest of Paradise) محصول سال 1992
    -"جی ای جین" (G.I. Jane) محصول سال 1997
    -"گلادیاتور" (Gladiator) محصول سال 2000
    -"هانیبال" (Hannibal) محصول سال 2001
    -"سقوط شاهین سیاه" محصول سال 2001
    -"مردان کبریتی" (Matchstick Men) محصول سال 2003
    -"قلمرو بهشت" (Kingdom of Heaven) محصول سال 2005
    -"سالی خوب" (A Good Year) محصول سال 2006
    -"گانگستر امریکایی" (American Gangster) محصول سال 2007
    -"یک مشت دروغ" (Body of Lies) محصول سال 2008
    -"رابین هود" (Robin Hood) محصول سال 2010
    -"پرومتئوس" (Prometheus) محصول سال 2012
    -"مشاور" (The Counselor) محصول سال 2013
    -"اکسدوس" (Exodus: Gods and Kings) محصول سال 2014

     

     از یبگانه ها تا پرومتئوس
    مجموعه بیگانه ها که در سال 1979 با کارگردانی اولین قسمت آن توسط ریدلی اسکات آغاز شد و در سالهای 1986، 1992 و 1997 میلادی توسط کارگردانان دیگری چون "دوید فینچر" و "جیمز کامرون" دنبال شد، پس از یک وقفه نسبتاً طولانی در سال 2012 توسط خود اسکات دوباره به پرده سینما بازگشت. 
    ریدلی اسکات در فیلم خود با نام "پرومتئوس" داستان بیگانه ها را در زمانی بسیار قبلتر از آنچه در "بیگانه 1" شاهد بودیم، آغاز کرده است. او در این فیلم و کلیپ های مکمل آن، سال 2023 را به عنوان سالی که بشر بر روی زمین جایگاهی همانند خدایان مییابد، معرفی کرده است.
     
    پرومتئوس چیست
    با موضوع پرومته، فیلم و رمان‌های زیادی نوشته شده است که در سینما می‌توان به فیلم آخر ریدلی اسکات "پرومتئوس" و رمان سه جلدی تِری دیِری "آتش دزد" اشاره کرد. هم زمانی و همراهی این آثار نشان از برنامه‌ریزی دراز مدت برنامه ‌ریزان پشت پرده‌ آثار هنری، در غرب دارد که بر خلاف تصور عمومی از هنر برای بیان باورهای غلط خود استفاده می‌کنند.
    در اسطوره‌شناسی یونان پرومتئوس یک تیتان است؛ یعنی نخستین نژاد از الهه‌هایی که پیش از خدایان کوه المپ آمده بودند. وی آتش را از خدایان دزدید و آن را به بشر داد؛ اقدامی که به اعتقاد آنها پیشرفت و تمدن را به همراه داشت. برای تحقق این هدف و رساندن آتش (نماد دانش الهی) به انسان، پرومتئوس به شخصیتی مهم در اسطوره‌شناسی مکاتب مرموز و تصوف‌آمیز همچون فراماسونری و روسیکروسیانیسم  تبدیل شد که مبنای آنها بهره‌گیری از دانش اسرارآمیز برای رسیدن به الوهیت است.
    معادل یهودی - مسیحی پرومتئوس، "لوسیفر" از فرشتگان سقوط کرده است که زمانی محبوب خداوند بود اما از فرمان خداوند سرپیچی کرد و گونه جدیدی از دانش را به انسان انتقال داد. لوسیفر یک واژه لاتین و به معنای "آورنده آتش" است. گفته می‌شود این "آتش" همان علم اسرار است که در مکاتب مرموز و تصوف‌آمیز آموزش داده می شود بطوریکه به "انسان‌های منورالفکر" اجازه می‌دهد تا به جایگاه خدایان بازگردند.
     
    منطق اصلی فیلم "پرومتئوس" مجموعه ای از اعتقادات کفرآمیز درباره خلقت انسانهاست
    فیلم علمی - تخیلی "پرومتئوس" به عنوان جدیدترین حلقه از زنجیره بیگانه ها مضمون اصلی داستان را صریح تر بیان میکند و بسیاری از پرسشهایی را که در 4 قسمت پیشین وجود داشت پاسخ می دهد. اگر چه تعدد کارگردانها و فاصله زمانی میان قسمتهای چهارگانه بیگانه ها و فیلم پرومتئوس، پذیرش یک هدف مشترک برای تمام قسمتها را دشوار می نماید ولی یکدستی داستان و ارجاعات مکرر قسمتهای مختلف مجموعه بیگانه ها به یکدیگر در کنار حضور "دان اُبانون" و "رولاند شوست" که نویسندگان اصلی هر 5 قسمت فیلم و تهیه کننده برخی قسمتهای آنها هستند، تردیدی باقی نمی گذارد که بیگانه ها یک مجموعه یکپارچه و حساب شده اند که هدف خاصی را دنبال می کنند.
    فیلم پرومتئوس در واقع داستانی را دنبال می‌کند که بر پاسخ سوالات بی‌پایان انسان‌ها در رابطه با خاستگاه بشریت تمرکز دارد، برای مثال، اینکه: "ما از کجا می‌آییم؟" و اینکه "ما چرا اینجا هستیم؟"...
    منطق اصلی فیلم درباره خلقت انسان ها توسط این مهندسین که در تعارض با ایمان مسیحی دکتر شاو قرار می گیرد، این فیلم را به یک مجموعه اعتقادی کفراندیشانه و خرافی تبدیل می کند که در تقابل صریح با آموزه های ادیان وحیانی است؛ مجموعه اعتقادی ای که مشابه آن را می توان در تعالیم شرک آلود پیشامسیحی و فرقه های نوظهور دهه های اخیر به خوبی مشاهده کرد. در واقع این فیلم را باید کدگشایی از چهار قسمت پیشین بیگانه ها به شمار آورد. 
     
    به چالش کشیدن مفاهیم عمومی دینی
    منشأ تمام وحشت و زشتی موجودات بیگانه در قسمتهای اول تا چهارم در اینجا به مهندسین یا همان خالقین انسان بازگشت داده می شود. اسکات در مصاحبه ای گفته بود که پیشتر قصد داشته نام بهشت یا آسمان را برای فیلم انتخاب کند. او دلیل این کار را اینگونه توضیح داده بود که در این فیلم ما متوجه می شویم بهشت هم ممکن است بر خلاف تصور ما جایی شوم و شیطانی باشد. همچنان که دیده می شود خود اسکات تأکید دارد که قصد داشته مفاهیم عمومی دینی را در ذهن مخاطبان به چالش بکشد.
     
    نگاهی به داستان فیلم
    در ابتدای فیلم یک موجود بیگانه با یک سفینه غول پیکر بر روی کره زمین فرود می‌آید. موجود بیگانه پس از نوشیدن مایع آن را کاملاً‌ تجزیه کرده و محتوای آن را به درون آب می‌ریزد. مولکول‌های میکروسکپی DNA این مایع عجیب در درون آب از لحاظ بیوژنتیکی واکنش می‌دهد و در ادامه تک سلول‌های درون آب بتدریج تکثیر می‌یابند. این صحنه در واقع بیانگر فرضیه اصلی سازندگان فیلم در خصوص نحوه شکل‌گیری حیات انسان بر روی کره زمین است.
    در ادامه، فیلم با پخش سریع تصاویر به سال 2089 می‌رسد جائیکه دو باستان‌شناس، در حال کاوش غاری در اسکاتلند هستند‌. در داخل این غار، باستان‌شناسان نگاره‌ای را کشف می‌کنند که توسط مردی غارنشین حک شده بود. در این تصویر منقوش، انسان‌ها نگاه خود را به ستاره‌ای دوخته‌اند که در آسمان در حال شکل‌گیری است. محققان درمی‌یابند که نحوه شکل‌گیری این نوع ستاره خاص را می‌توان در هنر برخی فرهنگ‌های کهن جست. 
    باستان‌ شناسان معتقدند که بیگانگان (آنها را "مهندس" می‌نامند) از فرآیند شکل‌ گیری این ستاره خاص موجودیت یافته و پس از آن حیات انسان را بر روی کره زمین شکل می‌دهند. این کشف جدید آنها را وامی‌دارد تا عازم یک ماموریت فضایی شوند بلکه سیاره موردنظر را پیدا کرده و بتوانند پاسخ سوالات خود را از مهندسان جویا شوند...
     
    واکنش به فیلم "پرومتئوس"
    فیلم علمی - تخیلی "پرومتئوس" ساخته ریدلی اسکات به دلیل طرح برخی از سوالات از سوی واتیکان به شدت مورد انتقاد قرار گرفت.
    ساخت فیلمی در باره موسی(ع)

    ریدلی اسکات در سال 2013 خبر از ساخت فیلمی با همکاری کمپانی فوکس قرن بیستم را داد که قصه آن درباره حضرت موسی(ع) و رسیدنش به مقام پیامبری است. این فیلم با نام "اکسدوس" (Exodus) درباره خروج قوم یهود از مصر تحت هدایت حضرت موسی(ع) است که اکتبر سال 2013 جلوی دوربین رفت. این اولین بار نبود که اسکات برای ساخت یک فیلم تاریخی و حماسی پشت دوربین فیلمبرداری قرار می‌گرفت. او در سال‌های 2000 و 2010 فیلم‌های "گلادیاتور" و "رابین هود" با درون مایه های مذهبی را کارگردانی کرده بود.

    اسکات و گلشیفته فراهانی

    هدف گرفتن هنرمندان ایرانی و استفاده از حساسیت های آنها و تبدیل کردنشان به مجسمه اعتراض علیه ایران حربه ای است که بارها و بارها درباره ایران استفاده شده است. با این تفاوت که تاریخ مصرف هر هنرمندی متفاوت است.
    فیلم "یک مشت دروغ‌" (body of lies) به کارگردانی ریدلی اسکات نام اولین فیلم هالیوودی کارنامه گلشیفته فراهانی بود؛ فیلمی با موضوع جاسوسی که در آن پیرنگ پیچیده، رابطه عاشقانه، تعقیب و گریز، مبارزات مسلحانه و نجات در دقیقه آخر بکار رفته است. در این فیلم گلشیفته فراهانی نقش یک پرستار در کشور اردن به نام "عایشه" را برعهده دارد که یک رابطه عاشقانه بین او و دیکاپریو، مأمور سی آی ای شکل میگیرد و...
    ریدلی اسکات پس از فیلم "یک مشت دروغ"، برای بازی در فیلم "اکسدوس" از گلشیفته فراهانی دعوت کرد.
                                       منبع(سایت  :شخصیت نگار)

     

     

     

     
     
  •  
  •  


تعداد بازدید از این مطلب: 3091
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

ساعت : | نویسنده : م.م

اطلاعات کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
آخرین مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
درباره ما
تقدیم به عزیز سفرکرده ام (فاطمه) .گرچه ناگهان مراتنها گذاشتی ولی به دیداردوباره ات امیدوارم،درلحظه موعودی که ناگهان میآید. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- د رقرونی هم دور وهم نه چندان دور( ایران )باوجود نشیب و فراز های تاریخی بسیارش در بازه های زمانی مکرر،همواره ابرقدرتی احیا شونده و دارای پتانسیل و استعدادبالا برای سیادت برجهان بود .کشورما نه تنها از نقطه نظرقابلیتهای علمی و فرهنگی ،هنری ،ادبی و قدرت نظامی یکی از چندتمدن انگشت شماری بود که حرف اول را دردنیاهای شناخته شده ی آن زمانها میزد، بلکه در دوره هائی طلائی و باشکوه ،قطب معنوی و پرجلال و جبروت جهان اسلام نیز بشمار میرفت . در عصر جدید که قدرت رسانه بمراتب کارآمد تر از قدرت نظامیست باید قابلیتهای بالقوه و اثبات شده ایرانی مسلمان را برای ایجاد رسانه تعالی بخش،درست و کارآمدبه همه یادآوری نمودتا اراده ای عظیم درهنرمندان ما پدید آید درجهت ایجاد (سینمای متعالی)و پدیدآوردن رقیبی متفاوت و معناگرا برای سینمای پوچ ،فاسد و مضمحل غرب و شرق نسیان زده و بالاخص " غول هالیوود"که برکل جهان سیطره یافته است.شاید بپرسید چرا سینما؟...جواب این است : سینما تاثیر بخش ترین رسانه در عالم است و باآن میتوان وجود معنوی انسانها را تعالی دادویا تخریب کرد...و متاسفانه تخریب کاریست که در حال حاضر این رسانه با عمده محصولات خودبه آن همت گماشته است و تک و توک محصولات تعالی بخش آن همیشه در سایه قراردارندو بخوبی دیده نمیشوند چون جذابیت عام ندارندو قادر به رقابت با موج خشونت و برهنه نمایی موجودنیستند. دادن جذابیت و عناصر لذت بخش نوین و امتحان نشده بدون عوامل گناه آلود به محصولات تصویری بگونه ای که بتواند بالذات ناشی از محصولات سخیف و ضد اخلاقی رقابت نماید کاریست بس پیچیده که نیازمند فعالیت خالصانه مغزهای متفکر ومبتکراست و من فکر میکنم این مهم فقط از عهده هنرمندان و متفکران ایرانی برخواهد آمد و شاید روزی که من نباشم محقق گردد...شاید
منو اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 207
:: کل نظرات : 70

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 25

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 24
:: بازدید هفته : 104
:: بازدید ماه : 756
:: بازدید سال : 756
:: بازدید کلی : 756
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران