تصویری آرمانگرایانه ازهنر متعالی
[ ]
قصرویران (رمان)بخش نهم وپایانی/درحال ویرایش...
نظرات 0

 

فصل نهم:

( فصل تلخ آوارگی)

در حال ویرایش....

 

تا خود اسلام آباد غرب،کامیون یک نفس و بدون توقف رفت. از گردنه بالا طاق که صعود کردیم تازه فهمیدم پائیز است .باد خنکی که از لابلای چادر ماشین بداخل میوزید حالم را جا آورد و جان تازه ای به من داد.دیگر به سرزمینی رسیده بودیم که خارج ار تیررس گلوله های آتشبار سنگین دشمن بود و این،برای ما نعمت بزرگی بشمار میآمد.

دراسلام آباد غرب کامیون توقف کرد.عده ای برای خوردن آب یا خرید خوراکی و چیز های دیگر پیاده شدند مادر و دائی هم پیاده شدند و دائی رفت که چیزی بخرد. مردم شهر با تعجب نگاهمان میکردند و از یکدیگر در مورد ما سئوالاتی میکردند. زنی میانسال پیش آمد و از خانمی جوان که کنار مادرم ایستاده بود پرسید:

- خانم ،جنگزده هستید؟

زن که اولین بار بود لفظ جنگزده را میشنید خنده اش گرفت .نمیدانست چه جوابی باید بدهد.مادر بجای او جواب زن میانسال را داد:

- بله عزیزم،ما آواره ایم .بقول شما جنگزده ایم.همه دارو ندارمان را در قصر جا گذاشته ایم و میبینی که دست خالی آمده ایم.ولی راضی هستیم به رضای خدا.راضی هستیم به فرمان امام خمینی. مالمان را داده ایم جان عزیزانمان را داده ایم و اگر خمینی امر کند جان خودمان را هم میدهیم.

زن میانسال سری بعلامت تاسف جنباند و دور شد .زن جوان پرسید:

- ناراحت شد؟

- نه ناراحت نشد .تعجب کرد .انتظار داشت دو دستی توی سرمان بزنیم و زنجموره کنیم که وای بر ما...خانه و زندگیمان را از دست داده ایم ، بیچاره ایم ...و اینجور چیزها . ما ناله نکردیم و توی سرمان نکوبیدیم و او متعجب شد.همین! آخر دختر جان کم بلائی سرمان نیامده است فقط حالا که اینجا ایستاده ایم قبلاهمه گریه ها و ناله هایمان را کرده ایم و دیگر پوست کلفت شده ایم ولی آن خانم خیال میکرد ما از همان روز اول بی خیال بوده ایم .خوب حق هم دارد .مصائبی که ما متحمل شده ایم شاید برای او حتی تصورش هم مشکل باشد.

من که ازداخل کامیون ناظر آن مواجهه ومکالمه بودم گفتم:

- مادر وای بحالمان...چه بکشیم ما جنگزده ها از این ببعد؟! یک جوری نگاهمان میکرد پدر آمرزیده که انگار با یک مشت کولی طرف بود.یاد سوقی های عراقی افتادم. حال و روز الآن ما مثل آنهاست.

و براستی که همینگونه هم بود .بعدها عده ای از مردم شهر های استان که متاسفانه دید خوبی نسبت به آوارگان جنگ نداشتند و به آنها بمثابه جیره خورانی که باعث تمام کمبودهای ناشی از جنگ هستند نگاه میکردند. آن افراد ناآگاه و سهل اندیش آزار و ادیتهای روحی زیادی نسبت به جنگزدگان اعمال نمودند و با زخم زبانهائی بد تر از زخم شمشیر قلبهای مجروحشان را بیش از پیش نیشتر زدند.

همانطورکه از پشت کامیون بیرون را نگاه میکردم متوجه وانت تویوتای زرد رنگی شدم که برایم خیلی آشنا بود.وانت کنار کامیون ترمز کرد و عمو محمود از آن پیاده شد.پیش آمد،باحسین و دائی و همه برادر زاده هایش روبوسی کرد .من از همان بالای کامیون دستم را دراز کردم و دستانش را گرفتم .گرمی دستان عمو به گرمی دستان پدر میمانست و به صورتش که نگاه میکردم چهره پدر در خاطرم نقش میبست .آن شباهت پنهان و راز آلودی که در چهره دو برادر وجوددارد در دلم غنچه عشق پدر را شکوفاکرد .پسر عمویم منصور نیزکه سوار کامیون دیگری بود با دیدن پدرش بسوی او شتافت و یکدیگر را سخت در آغوش کشیده و گریستند. صحنه زیبائی بود .اشک توی چشمهای عمو محمود جمع شده بود و با صدائی لرزان یکریز از دلتنگیها و دلشوره های ایام فراق میگفت و فرزندش را میبوئید و میبوسید.گریه عمو،لرزش صدا وهیکل مردانه و رنج کشیده اش قامت رعنای پدر را در نظرم آشکار میکرد و آتش به خیمه دلم میزد.عمو پس از جدا شدن از منصور او را سوار وانت کرد وآنگاه از دائی و حسین پی جوی احوال برادرش شدو سراغش را گرفت.ماوقع را که برایش تعریف کردند.عمو لب بدندان گزید و بشدت نگران و ناراحت شد:

- آقا مرتضی، حالا وبااین تفاصیل چه سرنوشتی برای اصغر رقم خواهد خورد؟ بنظرتوچه کاری میشود برایش انجام داد؟ اگرحتی کوچکترین راهی وجوددارد که بتوانیم کمک حالش باشیم و از این مخمصه نجاتش دهیم بگوئید،من حاضرم هر کاری برای نجاتش انجام دهم . حتی جانم را هم میدهم تااوبتواندپیش زن وفرزندانش برگردد...

عمو محمود اغراق نمیکرد .او مرد وارسته،فداکار و پر دل و جراتی بود .بعدها ازمردمی که باچشمان خودشان شاهدبودندشنیدم  درکل آن روزهاکه مهاجرت مردم از قصرشیرین آغاز شده بوده در مسیر سرپلذهاب تااسلام آبادوحتی کرمانشاه به جابجا نمودن همشهریانش همت گماشته است و بدون هیچگونه چشمداشت مالی مردم آواره ورانده شده را با وانتش به مکانهای امن میرسانده است.دائی مرتضی دست بر شانه عمو نهاد و بآرامی به اوگفت:

- نه آقا محمود ،باور کن نه توونه هرشخص دیگری  کاری از دستش بر نمی آید. فقط باید دست به دعا باشیم که اصغرآقا به سلامتی هر چه زودتر بتواند قصررا ترک کند بلکه گیر بعثیهای کافر نیفتد.

سپس دائی در حالیکه طبق عادت همیشگیش میخواست یک جوری با خنده و مزاح فضا را عوض کند ادامه داد:

- در ضمن انگار شما هنوز برادرتان را خوب نشناخته ای .زیاد ناراحت نباش ،پهلوان اصغراست نه برگ چغندر! بچه که نیست مردمومن . من دلم روشن است که صحیح و سالم خودش را بما میرساند.اصلا شاید قبل از ما الآن به کرمانشاه رسیده باشد .کسی چه میداند؟!

جملات آخر دائی در باره زرنگی پدر مرا نیز امیدوار ساخت .درست بود که دائی داشت شوخی میکرد ولی حقیقتی غیر قابل کتمان در لابلای حرفهایش نهفته بود،پدر یک مرد باتجربه بود و توی ایام جوانی سالها در شرایطی سخت مثل بقیه مردم قصر بکار خرید و فروش اجناس خارجی از قبیل چای و پارچه و پوشاک اشتغال داشت و شبهای زیادی را با کوله باری سنگین از اجناس توانسته بود از چنگال ماموران ژاندارمری بگریزد و اسرمایه کسبش را صحیح و سالم به مقصد برساند.این پیشینه اورا آبدیده وآزموده کرده بود و حتما اکنون نیز میتوانست خود و شریعت را از دست نظامیان عراقی برهاند و از محدوده خطر دورکند.

دائی در ادامه حرفهایش گفت:

- اصغر آقا سالیان ساا توی گود زور خانه هاپشت همه پهلوانان کرمانشاه و صحنه و هرسین را بخاک مالیده،پس هرگز یک عراقی زپرتی نمیتواند اورااسیر کند.حاضرم برایتان دست روی قرآن بگذارم و قسم بخورم که چند روز دیگر سر حال و قبراق سر و کله اش پیدا میشود و دل همه مان را شاد میکند.

دائی را خوب میشناختم .قبلا هم گفته بودم و باز هم میگویم .او علیرغم شوخ طبع بودنش آدمی نبود که الکی و بیخودی به چیزی امید وارباشد. لحن صحبتش را خوب میشناختم و میدانستم وقتی به چیزی مطمئن است لحنش چگونه است ووقتی دارد کسی رامحض بخشیدن روحیه دلداری میدهد چگونه حرف میزند.

عمو محمود از اینکه پدر زنده است خوشحال بود گرچه ،قادر نبود نگرانیش را از موقعیت بغرنج او در قصر تحت اشغال پنهان سازد ولی آشکار بود که حرفهای امید بخش دائی در او نیز اثر مثبت داشته است.

راننده های کامیونهای سپاه مردم را به سوار شدن و حرکت فراخواندند . منصوراز جلوی وانت پیاده شدو پرید پشت وانت و عمو محمود از ما خواست که همراهش برویم.میگفت خانواده اش در کنگاور هستند وما نیز بهتر است بااو به کنگاور برویم و فعلا مهمان خواهرم طاهره باشیم تا ببینیم خدا چه میخواهدوچه تقدیری رابرایمان رقم میزند.

پس از یک مشورت کوتاه با مادر و حسین ،قرارشد که من و بچه هایم وا مادر و خواهر ها همراه عمومحمودبه کنگاوروخانه طاهره برویم.حسین هم تصمیم گرفت عجالتا برود خانه خواهرش در باغ ابریشم کرمانشاه تااوو سایر بستگانش رااز نگرانی خارج سازد و طی روزهای آینده بما بپیوندد.به اصرارهمگی، من ومادر جلووانت،کنار عمو محمود سوار شدیم و بقیه هم عقب  نشستند.

دائی ،استاد رحمان و عبدالرضا و خاله و خانواده اش ،هرکدام تصمیم خودشان را برای مقصدی که برگزیده بودند اعلام نموده و سوار کامیون شدند. موقتا باآنها خداحافظی کردیم و قول دادیم که بزودی یکدیگر را ببینیم و برای زندگی آینده مان مشورت و برنامه ریزی کنیم.

اولین بار پس از آن روزهای سخت ،بارقه های واقعی شادی و امید به آینده ای جدید وپویا کم کم در دلم روشن شد.به فکر فرو رفتم.مادرم،شوهرم،بچه هایم و خواهرهایم،همه و همه صحیح و سلامت بودند و این خیلی خوب بود .هنوز بعد از آنهمه حوادث مخاطره آمیز و ناملایمات سایه شوهر روی سرم بود .گرچه ثمره زحمات سالهای زیادی از عمرمان بباد رفته بود ولی خداراباید شاکر میبودیم که تنهایمان سالم بود و همین سلامت جان ارزشی بسیار بیشتر از خانه و اتومبیل و اسباب خانه داشت . ما از میان لشگر جلادان بیرحم زمانه سالم و سربلند بیرون آمده بودیم و وجدانمان نیز راحت بود که به وظیفه دینی و میهنی خود کاملا پایبند بوده ایم و تاجائی که در توان داشته ایم مقاومت و پایمردی نموده ایم . در آن لحظات خوش تنها یک چیز خوره روحم شده بود و از درون داشت مرا میجوید و ریز ریز میکرد : یاد پدر عزیزم که میان درندگان صدامی تنها و بی کس مانده بود.

 

 

 

* * *

 

 

حدود پانزده روزی میشد که در کنگاور ومنزل خواهرم (طاهره) ساکن بودیم. الحق که سید اسدالله شوهر طاهره از محبت،توجه و صمیمیت جیزی کم نمیگذاشت.آنقدر مهربان و خودمانی بود که بهیچوجه احساس سربار بودن نمیکردیم. بنده خدا راه و بیراه ما را مدیون میکرد که مبادا ذره ای احساس کنیم درآن خانه غریبیم و یا حقی نداریم. سید میگفت:

- شما تاج سر من هستید.آوارگی و رانده شدنتان از قصرشیرین حادثه ای بود که شما در آن دخیل نبودید و برای هرکسی ممکن بود اتفاق بیفتد.بهرجال هر مملکتی مرزی دارد و هر مرزی مرز نشین.مرزی که شما مرزدارش بودید مرز کشوریست که وطن من نیز هست . اگر من و خانواده ام در خانه مان راحت نشسته ایم به این خاطر است که مطمئن هستم کسانی هستند و دارند از مرزها پاسداری میکنندو مانع از پیشروی دشمن میشوند . مرز ،حریم امن وطن است و شماها نگهبانان این حریم بوده اید،تا آخرین لحظه سنگر را رها نکرده اید و شایسته است که از شما قدردانی شود .حالا که دشمن خانه و کاشانه شما را موقتا صاحب شده ، ماهائی که دور از آتش جنگ نشسته ایم و خانه و اموالمان سر جای خودش محفوظ است و خطری تهدیدمان نمیکند موظفیم که به پاس نعمت این امنیت که شما و امثال شما باعثش بوده اید از خودمان مایه بگذاریم و تا هنگامیکه سر و سامانی به زندگی از هم گسیخته تان میدهید با جان و دل پذیرایتان باشیم .خیالتان راحت باشد .کسی که منتی برسرش است من و خانواده و همشهریان من هستیم نه شما.حال اگر انسان ناآگاه و ابلهی هم چیزی میگوید که باعث رنجشتان میشود و یا جنگزدگان راتحقیر و آزار میکند فردای قیامت باید جواب این ناسپاسی و ناشکری را با تحمل عذاب الهی بدهد.

اشاره سید اسدالله به مردمان سخت دلی بود که در نانوائی،توی سالن انتظار حمام یا توی صف ارزاق عمومی ،کپسول گاز و نفت و بنزین جنگزدگان را تحقیر میکردند و کمبودهائی را که بر اثر تحریم اقتصادی و هزینه های سرسام آور جنگ بر جامعه تحمیل شده بود از چشم آنها دیده و آوارگان را مقصر همه این قبیل کمبود ها ومعضلات میدانستند،غافل از اینکه در بحبوحه جنگ بازار محتکران نیز گرم بود و با انبار کردن مایحتاج و ارزاق عمومی کمبودهای حادی را در سطح جامعه موجب میشدند .یادم میآید یک روز که سر صف روغن نباتی کوپنی ایستاده بودم دعوائی در گرفت و مردی که ته صف ایستاه بود با پرروئی گفت :

- نگاه کن،نیمی از این جمعیت جنگزده های قصر و سرپل هستند که شهرشان رادست عراقیها داده اند وفرار کرده اند.اینها سربار ما هستند و باعث شلوغی صفها شده اند وگرنه تاقبل از آنکه اینها بیایند وفور نعمت بود و صفی وجود نداشت.

خیلی عصبی شده بودم و لی خجالت میکشیدم دهن به دهن آن مرد نامحرم بگذارم.زنی که کنار من ایستاده بود و خودش هم کنگاوری بود جواب دندان شکنی به آن نادان دادک

- برادر محترم!...دولت سهم همین آواره ها را هم همراه سهم ما به مغازه ها داده .همان سهمیه ای را که باید توی شهر خودشان میگرفتند دارنداینجا میگیرند. پس نگران نباش ،از روغن جنابعالی روی برنجشان نمیریزند.درضمن چرا گناه صدام یزید کافر را بگردن هموطنان خودت می اندازی؟ جنگ را آن نامرد شروع کرده نه اینها.اگر هم کمبودی هست بدلیل جنگ است و اگر تا بحال صف نبوده دلیلش آنست که جنگی نبوده.پس توهین نکن و اگر ناراحت هستی برو جبهه و با صدام بجنگ نه با این جنگزده های بیچاره که خودشان قربانی جنگ هستند.

جواب آن زن فهیم، آن شیرزن دلم را حنک کرد .بی اختیار او را در آغوش کشیدم و بر گونه هایش بوسه زدم :

- قربان دهنت خواهر، به خدا اگر جواب آن بی انصاف را نمیدادی از غصه دق میکردم!

زن پرسید:

- از لهجه ات معلوم است که قصری هستی . تو را به خدا از این حرفها ناراحت نشو.همه جور آدم توی این شهر هست .همه مثل این پدر آمرزیده خودبین و خود پرست نیستند. آدم اگر یک جو انصاف داشته باشداجازه نمیدهد که این ناملایمات و کمبودها او را از دایره انصاف خارج سازد.شوخی که نیست،نیمی از دنیا پشتیبان صدام هستند .میخواهی آب از آب تکان نخورد؟ این چیز ها طبیعیست .از پدر خدابیامرزم شنیدم که پدر مرحومش تعریف کرده بود توی جنگ بین الملل اول مردم سر یک تکه نان همدیگر را میکشته اند وبازهم شکر خدا که همه چیز هست .به خدا خواهر...همین الآن بااین جنگ و ناامنی باز هم وفور نعمت است.البته اگر یک عده از آب گل آلود ماهی نگیرند ، به کمبودها دامن نزنند و احتکار نکنند.

حرفهایش عاقلانه و دلنشین بود .اسمش را پرسیدم،مرضیه نام داشت و دو سال از من بزرگتر بود.او زنی بود با کمالات و صریح اللهجه و دو کوچه پائین تر از کوچه محل سکونت ما مینشست. با مرضیه دوست شدم و تا روزی که در کنگاور سکنی داشتیم با او رفت و آمد داشتمو از مصاحبتش فیض میبرد م.

محمد احسان را همان روزهای اول پیش دکتر متخصص کودکان بردم.چندنوع شربت تقویتی برایش نوشت که ضعف مفرطش را برطرف نماید.سپس مرا ارجاع داد به پزشک متخصص گوش و حلق و بینی. پس از چند جلسه شستشوی گوش و تزریق آمپولهای آنتی بیوتیک حال طفلکم کاملا بهبود یافت و آبی هم زیر پو ستش دوید.دیری نپائید که رنگ و رویش برگشت به وضع سابق ولپهایش گل انداخت و تپل مپل شد.

نرگس و مهدی هم بعد از چندروز که درست تغذیه شدند،بتدریج پرده ای گوشت گرفتند و مثل سابق سرحال و قبراق شدند.

حسین یکهفته بعد بما پیوست .البته قبل از آن هم بصورت تلفنی چند باری با ما تماس گرفته بود و گفته بود که برادرش مصطفی را پیدا کرده است و پیش اوست. تقریبا همه چیز روبراه بود بجز آنکه از پدر خبری نداشتیم .هر کجا میشنیدیم کسی از اهالی قصرشیرین به کنگاور آمده به دیدارش میشتافتیم و جویای احوال پدر میشدیم اما متاسفانه هربار نومید تر از قبل به خانه باز میگشتیم .هر روز که میگذشت من بیشتر از قبل فکر میکردم که دیگر پدر را نخواهم دید و حتی کارم بجائی رسیده بود که آرزو میکردم اسیر شده باشد و لااقل کشته نشده باشد .عفریت یاس بر وجودم چنگ انداخته بود و داشت عصاره حیات را از تک تک یاخته هایم میمکید و به بیرون تف میکرد.بی اطلاعی از پدر خیلی آزارم میداد وخواب و خوراک را از من گرفته بود .حس میکردم نیمی از وجودم را گم کرده ام و تا ابد ناقص خواهم ماند.از این وحشت داشتم که هرگز از سرنوشت پدر اطلاع پیدا نکنم و در همین بی خبری بمیرم.

مادر و خواهرهایم نیز حالی بهتر از من نداشتند.سردی و رخوت عجیبی بر زندگیمان سایه افکنده بود .هیچ خنده ای از ته دل بر نمیخاست و هیچ دقیقه ای از ساعات تنهائیمان بی یاد پدر و غم فقدانش سپری نمسشد. هر شب کابوسها و خوابهای پریشان بود که آزارمان میداد و صبح روزبعدش هیچکداممان جرات تعریف و باز گو نمودن آن خوابها را که عموما تصویری جانگداز و غم انگیز از پدر را در خود داشت نداشتیم. هیچکدام از ما حال و روز خوش ینداشت .زندگیمان جهنم شده بود . گذشت هر شبانه روز ما را نومید تر میکرد .حال کسی را داشتیم که عزیزش دررودخانه ای عمیق سقوط کرده و زیر آب رفته است و او چشمش به سطح آب است تا شاید حبابی که نشان از تنفسی باشد بر سطح آشکار گردد و او بتواند پیکر عزیزش را قبل از آنکه دیر شود از آب بگیرد.آری ما همه چشم به آن گودال عمیق و مخوف داشتیم و هرروز که میآمد و میرفت بیشتر از زنده و سالم بودن پدر مایوس میشدیم . هنگامی که با مادر و خواهرهایم دور هم مینشستیم و در باره پدر صحبت میکردیم هیچکداممان قادر نبودیم جلوی اشکهای خود را بگیریم .حتی بارها حال مادر بد شد و مجبور شدیم او را به درمانگاه برسانیم.

 

 

* * *

 

 

قیامتی بود که بیا و ببین...

توی بازار کنگاور ،در مراسم تشییع پیکر پاک یک شهید رزمنده ،مردم زیادی اجتماع کرده بودند.ازدحام به اندازه ای شدید بود که توی آن هوای سرد پائیزی هم آدم احساس گرما میکرد و عرق میریخت.از بیم آنکه نکند برزمین سقوط کنم و آسیبی به محمد احسانم برسد خودم را به کنار یک دیوار رساندم و همانجا به نظاره کردن جمعیت عزادار مشغول شدم. در حالیکه به سینه میکوفتم اشکهایم روان شد و و بگریه افتادم.مادر و خواهرهای ان شهید بقدری ناخن بر صورت خودشان کشیده بودند که خون از گونه هایشان سرازیر بود. نفسم داشت بند میآمد. غم دنیا روی دلم تلنبار شده بود و آنهمه اشک هم نمیتوانست از سنگینیش بکاهد . بغض داشت خفه ام میکرد .باآنکه داشتم های و های میگریستم اما هنوز بغض فرو خورده و نشکسته ای وسط گلویم مثل گلوله ای از سرب نشسته بود و آزارم میداد. عجیب بود .حقیقتا گاهی اوقات تصور میکردم لوله نایم گره خورده و راه تنفسم را بطور کامل سد نموده است.مگر میشد؟...مگر میشد گریه کنی و هنوز بغض داشته باشی؟...مگر میشد غمی تا این حد کشنده و شدید باشد که جسم انسان را نیز بدینگونه تحت تاثیر قرار دهد و توان تنفس را از آدمی بگیرد؟به خودم نهیب زدم و بخاطر ضعف و ناتوانیم خودرا سرزنش کردم.در تنگنای کشنده ای گیر افتاده بودم .نگاهی به صورت شیرین و معصوم محمد احسان انداختم و بخود گفتم:

- آخر این کودک چه گناهی دارد صدیقه؟ کمی به خودت بیا زن...برخود مسلط شو.اگربلائی سرت بیاید که باعث آن ضعف نفست باشد مدیون بچه های خردسال و معصومت هستی.

این تفکرات باعث شد کمی بر خودم غلبه یافته ،آرام شوم و از شدت ناآرامی و تالمات روحی که داشت بر جسم و جانم تاثیر سوء میگذاشت کاسته شود .شکر خدا را بجای آوردم و دست دعا به آسمان بلند کردم:

- خدایا قسمت میدهم به خون شهیدان گلگون کفن و همه شهدای اسلام که پدرم را صحیح و سالم به آغوش خانواده اش باز گردانی...آمین.

تابوت آن شهید گلگون کفن سوار بر امواج خروشان بسوی گلزار شهداپیش رفت و من نیزقطره ای شدم در دریای مردم .

 

 

 

* * *

 

 

درب حیاط راپشت سرم بستم و وارد خانه شدم .مسیری طولانی را همراه مردم عزادار پیموده بودم و شدیدا احساس حستگی و کوفتگی میکردم. فی الواقع روی پاهایم بند نیودم .مادر شماتتم کرد که:

- آخر تو با این پاهای ناراحت و درد زانو که واجب نبود پابپای مردم راه بروی .والله خداهم راضی نیست به این زحمت و مشقت .بچه کوچک داری .فکر او باش .اگر زمینگیر شوی زبانم لال،کی میتواند سه تا بچه ات را حمایت کند؟

- شما درست میگوئی ولی خیلی خسته ام مادر جان.اجازه بده قدری استراحت کنم.

پس از سپردن محمد احسان به او ،سلانه سلانه خودم را به اتاقی که نورگیر بود رساندم و برای فرار از سرما زیر باریکه ای از تشعشع آفتاب که روی فرش افتاده بود خودم را زمین زدم .جفت دستهایم را پشت سر برده وپنجه هایم را در هم قفل کردم .تدریجا احساس راحتی، رخوت و گرمائی دلنشین بسراغم آمد و مرا درخوابی عمیق غرق کرد.

 

درمیان فضائی لایتناهی که غرق نور و گرمابودو از درون یک منبع روشنائی بسیار خیره کننده که معلوم بود سر چشمه ی تمامی آن انوار درخشان و گرما بخش است پدر را دیدم که بسمت من آغوشش را باز کرده و لبخند میزند. از همه سو صدای خواهرانم را میشنیدم که شعفبار فریاد میزدند: با با آمده...باباآمده.قربانت بروم بابا،فدایت شوم . و صدای مادرم را شنیدم که میگفت : اصغر، دردت روی سرم کجا بودی تا حالا؟تو که ما را نصف جان کردی تصدقت گردم! تو که نمیدانی چه زجری کشیدیم در این مدت!

صداها باهم مخلوط میشدند و پژواکشان در میان هم میپیچید و پدر همچنان با آغوش باز داشت جلو و جلوتر میآمد .معلوم بود که مشتاقانه میخواهد مرا در بر بگیرد.حالی خوش داشتم .خیلی خوش. ولی میدانستم که خوابم و همه چیز غیر واقعیست .بااین وجود بقدری خوش میگذشت که تکان نمیخوردم و قدم از قدم بر نمیداشتم که نکند از خواب بیدار شوم و از دیدن چهره نورانی و زیبای پدر باز هم محروم بمانم.

با خود گفتم:

- کاش خواب نبودم ...حیف،حیف!

پدر همینطور داشت نزدیک میآمد و من انتظار شیرینی را تجربه میکردم .انتظاری که راضی بودم تاابد طول بکشد.بعد او کنارم ایستاده بود و داشت توی صورتم خنده میپاشید .ته دلم دوست داشتم دستها را دور گردنش بیاندازم ولی قادر به حرکت نبودم.پدر کف دست راستش را پیش آورد و روی گونه هایم گذاشت .داغی دلپذیری که از دستش به پوست گونه ام میرسید با سرعتی عجیب در خون همه رگها و مویرگهایم دوید و به کل تنم گرمائی بخشید که هرگز تجربه اش نکرده بودم .به صورت زیبایش، خیره نگریستم .همان صورتی که منبع دریافت معنای تمامی لغات مبهم زندگیم بود و همواره مفاهیمی را که در قالب کلمات نمیگنجیدند از میان خطوط اسرار آمیز آن کشف مینمودم.

لبانش آرام جنبید و نجواکنان گفت:

- صدیقه جان...دختر نازنین بابا.

بگریه افتادم و با کلماتی شکسته لب به شکوه و گلایه گشودم:

- بابا،کجا بودی ؟ غم دوریت ویرانم کرد به قرآن.

همینکه بازهم بیادم افتاد که در خواب هستم از شدت گریه ام کاسته شد ،با اوصورت به صورت شدم و بوئیدمش و آنگاه با خود گفتم : نه ، این دیگر نمیتواند رویا باشد. این بوی خوب پدر است .قدرت حرکت در دستانم پدید آمد و توانستم محاسنش را لمس کنم و زبری ی آن را زیر انگشتانم احساس کنم. داشتم اطمینان حاصل میکردم که خود خودش است . آرامشی به دلم راه یافت و با ایمان به اینکه در عالم واقعیت هستم سعی کردم حرکات بیشتری از خود بروز دهم.دست پدر را که روی گونه ام بود میان دودستم گرفته ،به لبانم نزدیک کردم و بوسه ای بر آن نشاندم و آنگاه که بوسه پدر بر پیشانیم نشست چشمانم را باز کردم و اورا دیدم که کنارم نشسته و مهربانانه مرامینگرد.

ناباور و حیران نیم خیز شده و سر جایم نشستم . نمیدانستم که هنوز خوابم یا بیدار.نگاهی دقیقتر به اطرافم کردم.توی خانه بودم و مادر و خواهرهایم،حسین و فرزندانم،همه و همه در دو سویم نشسته بودند. لحظاتی دیگر سپری گشت تا من از آن حالت منگی خارج گردم و بتوانم باور کنم که کاملا بیدارم ولی با وجود این باورش برایم سخت بود که پدر را پس از آن دوران هجران زجر آور و سخت،زنده و سالم، کنار خود میبینم...

در حالیکه لبانم میلرزید و از فرط هیجان قادر نبودم چیزی بگویم خودرادر آغوشش رها کردم و در حالیکه سرم بر شانه های سترگش بود های های گریستن آغاز کردم.

 

 

 

* * *

 

 

نمیخواستیم اذیت شود .همه با هم قرار گذاشتیم که دیگر از جفائی که از دوری متحمل شده ایم حرفی نزنیم و ضمنا فعلا سئوال پیچش نکنیم بگذاریم کمی استراحت کند و هر وقت خودش حوصله داشت پای صحبتش بنشینیم.

اولین نهاری را که حسابی به تنمان چسبید آنروزبا لذت تمام خوردیم و همانوقت از پدر قول گرفتیم که سر فرصت همه چیز را برایمان تعریف کند.

ساعتی پس از صرف نهار،حسین و سید اسدالله پدر را همراهی کردند وبه حمام عمومی شهر رفتند تا تن و بدنی صفا بدهند. خواهرم طاهره از البسه سید اسدالله چند تکه را که اندازه پدر بود توی بقچه ای گذاشت و به او داد که نو نوار شود و از شر لباسهای کثیف،کهنه و وصله داری که به تن داشت خلاص گردد.حتی سفارش کرد که لباسهای کهنه را همانجا بیاندازد داخل آشغالدانی و آنها راهمراه خوشان باز نگردانند. از حمام که برگشتند من بچه ها را برداشتم و به پارک بردمشان تا پدر بتواند در سکوت خانه چرت دلچسبی بزند و تجدید قوائی بکند.

دم دمهای غروب که به خانه بازگشتیم او از خوتب بیدار شده بود و داشت خودش را برای نماز مغرب آماده میکرد. به پیشنهاد سید و به شکرانه سلامتی پدر ،همانجا توی هال نماز مغرب را به جماعت برگزار کردیم و پس از مشاهده اخبار تلویزیون و خوردن شام مختصری که مادر و طاهره تدارک دیده بودند نگاهی به چهره پدر انداختم تا از کم و کیف احوالش آگاه شوم. اثر زیادی از خستگی در صورتش ندیدم و فهمیدم که حالاوقتش است و میتوانیم ای صحبتش بنشینیم.از او پرسیدم:

- بابا...حوصله داری داستان خروجت از قصر را برایمان تعریف کنی؟

پدر اعلام آمادگی کرد . بسرعت همگی اورا دوره کردیم و سراپا گوش شدیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل دهم:

( فرجام )

 

تنها مانده بودیم. یقینا توی همه شهر بجز من و شریعت کسی باقی نمانده بود .قصرشیرین دیگر جای ماندن نبود .میدانستیم که از این ببعد عراقیها اگرحتی سایه ای از یک ایرانی ببینند با گلوله سوراخ سوراخش میکنند چون میدانند اگر کسی در شهر باقی مانده باشد حتما برای خروج از شهر مشکلی داشته که مانده است .

با شریعت نشستیم و مشورت کردیم . قرارمان بر این منوال شد که نگذاریم شب صبح شود و هنوز توی آن خانه نشسته باشیم . آری...هر طور که شده باید با تاریک شدن هوا شهر را ترک میکردیم و خودمان را نجات میدادیم .

نماز مغرب را که خواندیم کمی نان خشک آب زده با مقادیری خرما خوردیم تا برای راهپیمائی طولانی که در پیش بود قوت و قدرت کافی ذخیره کنیم،آنگاه کوله ای را از غذا و آب پر کردیم .اسلحه هایمان را روی دوشمان انداختیم ،فانوسقه ها را همراه با چند خشاب اضافه و نارنجک به کمربستیم ودر حالیکه (وجعلنا) بر زبانمان جاری بود در دل تاریکی وارد حیاط خانه شدیم.ابتدا من درب خانه را گشودم و بدقت بیرون را پائیدم .کوچه کاملا تاریک وخلوت بود . صدای شریعت را از پشت سرم شنیدم :

- الآن احتمالا ساعت شام کوفت کردنشان است حاج اصغر.فرصتی بهتر از این دست نمیدهد.باید شتاب کنیم.

از امنیت کوچه که اطمینان حاصل کردم بااشاره دست از شریعت خواستم که بدنبال من از خانه خارج شود:

- بسم الله الرحمن الرحیم.

بسرعت طول کوچه را پیمودیم بی آنکه کوچکترین درنگی داشته باشیم و یا از احتمال دیده شدن بهراسیم. گاهی اوقات آدم مجبور است خودرا بدست تقدیر بسپارد ،خوشبین باشد و فقط به احتمالات خوشایند بیاندیشد. انتهای کوچه ایستادیم .چشمها و گوشهایمان را تیز کردیم که اگر حرکت مشکوکی را متوجه شدیم سریعا پنهان شویم . با سرعتی که حتی بنظر خودمان هم اعجاب آور بود کوچه ها را یکی یکی پیمودیم .انرژی شگرفی در خود جس میکردم که تا آن لحظه برایم بی سابقه بود .تو گوئی دعاهای من و شریعت اثر معجزه آسایش را گذاشته بود و خداوند از قدرت لایزال خود بما دونفر داده بود تا بتوانیم از مهلکه بسلامت بگریزیم و باصطلاح معروف کم نیاوریم. دخترم ،انسان تنها در موقعیتهای سخت طاقت فرساست که امدادهای خداوندی را درک میکند و میفهمد که خودش هیچ نیست و هرچه هست از اوست.توکل به خدا،معجزه گریست بی همتا . باور اینکه قدرت لایزال الهی مدد دهنده انسان در تنگناهای زندگانیست نعمتیست که اگر نصیبت شود هرگز خودرا بیکس و تنها نمیبینی .این باور ،یاورت میشود،آنهنگام که ازآدمیان همنوع خود کلا نومید و مایوس میشوی و یا همچون بره ای بی پناه و ضعیف خودرامیان دسته ای از گرگان درنده و بی شفقت که نام انسان را بر خود نهاده اند آسیب پذیر می یابی .

تعجب من از آن روی شدت بیشتری میگرفت که درد مزمن زانوانم را نیز که هنگام پیاده رویهای طولانی برمن عارض میگشت ،درآن موقع نالار شده یافتم و در ماهیچه و استخوانهایم استحکام و قدرت جوانی را پس از سالیانی طولانی مجددا تجربه نمودم .نه...من جوان نشده بودم و هنوز همان پیرمرد شصت ساله ای بودم که همیشه یک زانو درد موذی و مزمن در مواقعی آزارش میداد ولی چون در آن موقعیت حساس نیاز جدی و بی چون و چرا به نیرو و توان تحرک بی وقفه و مدام داشتم،بدنم هم ناز کردن را کنار گذاشته بود و خداوند با کرامتش داشت یاریم میداد.

از خیابان نخست بسلامت عبور کردیم . در قسمتی از آن چند خودرو وجود داشت که عده ای نظامی در اطافشان پرسه میزدند . البته بدلیل تاریکی مطلق هوا ونبودن ماه در آسمان از انظار نهان بودیم و کسی نمیتوانست مارا ببیند.در خیابانهای بعدی هرجا اثری از سرباز ،کامیون ،تانک و نفر بر یا هر وسیله نقلیه دیگری میدیدیم در پناه دیواری خودرا پنهان میکردیم تا خطر رفع شود و آنگاه حرکت را از سر میگرفتیم.به نزدیکیهای حمام خودمان که رسیدیم دلم بد جور گرفت.برای لحظاتی ایستادم و ساختمان حمام را نگاه کردم .میخواستم تصویری ماندگار از محلی که سالها محل کسب رزق و روزی خانواده ام بود در ذهن ثبت کنم ،شاید هرگز نمیتوانستم برگردم ،کسی نمیدانست.

حوالی مسجد کوچیکه مجددا جمعی از عراقیها را دیدیم .گویا آنجارا هم مقر خودشان کرده بودند چون بر خلاف بقیه ساختمانهای متروکه چند لامپ در آن روشن بود و موتور برق پر سرو صدائی داشت کنارش کار میکرد.شریعت باناراحتی گفت:

- حتم دارم فرشهای مسجد را هم به یغما برده اند ،مخصوصا آن دو تخته فرش نفیس دست بافتی که حاجی صبائی هدیه داده بود.گمان نمیکنم این لاشخورها بتوانند از آنها بگذرند و حرمت مسجد را نگاه دارند.هر کدام از آن فرشها یک پیکان میارزند...نمی ارزند حاجی؟

درست میگفت .دوتخته 12 متری فرش کاشان اصل آنتیک توی صحن مسجد پهن بود که لنگه اش توی قصر پیدا نمیشد.جاجی صبائی خدابیامرز وقتیکه آنها را با دستان خودش انداخت توی صحن سفارش کرد که مواظبتشان کنیم و حالا بعثیهای کافر احتمالا بعنوان غنیمت آنها را به بغداد میبردند .

مسجد کوچیکه را رد کردیم ونیم ساعت بعد با زحمت فراوان از میان نیروهای دیگری هم رد شدیم و به حوالی پل نصر آباد رسیدیم آنجا خلوت بود.در پناه بوته های انبوه،کناره الوند قدری استراحت کردیم .آنجا ساکت و بی سروصدابود و بجز صدای قورباغه های کنار آب وجیر جیرکهای داخل بوته ها صدای دیگری شنیده نمیشد. دلم میخواست همانجا کنار رود روی خاک مرطوب دراز بکشم ،چشمها را ببندم وزیر نسیم خنکی که از جانب رود میوزید افکارم را رها کنم.و این کار را مثل کاری که انجامش انگار واجب بود انجام دادم .فقط چند ثانیه توانستم رهائی اندیشه را تجربه کنم و همه جارا خالی از زشتی و پلیدی متصور شوم. دنیا با ذات بهشتی و ملکوتیش و خالی از هوشهای منحرف و مخربی که همه چیز را به گند کشیده اند چقدر زیبا بود..آری دنیا زیبا بود چون ذات بهشتیش محکم و پابر جا وجودداشت و از بین نمیرفت .این هوشهای منحرف و شیطانی بودند که می امدند و رشد میکردند و در نهایت مرگ آنها را میبلعید. فطرت خوب دنیا استواری خودرا داشت و خدشه ای بر آن نمی افتد چون بدویست و همیشه به خدا متصل است.

قورباغه ها و جیر جیرکها هم عالمی داشتند .بیشه کنار رود را روی سرشان گذاشته بودند از بس سرو صدا میکردند.شاید داشتند همدیگر را به شب نشینی دعوت میکردند ...

- حاجی وقت تنگ است ها...نرویم؟

این صدای شریعت بود که مرا از عمق افکارم بیرون کشید .براه افتادیم و آمدیم بالای پل .حالا باید از عرض جاده میگذشتیم و از مسیری که من با آن کاملا آشنائی داشتم خودرا به سرپل میرساندیم .این شاید سخت ترین عبور آن شب بود چون بطور حتم پل نصرآباد نگهبان داشت .شاید بیشتر از یکی .سرم را کمی از لبه سیمانی پل بالا آوردم و قسمت جنوبی پل را دید زدم .اشتباه نکرده بودم ، دو نگهبان مسلح در دوسوی جاده و در منتهی الیه قسمت جنوبی مشغول قدم زدن بودند .نمیتوانستیم از پل بگذریم و تنها راه چاره مان این بود که کمی ازحاشیه رود خانه را بپیمائیم و چند متر آنور تر ،یعنی در جائی که صدای احتمالی شالاپ شولوپ آب بگوش عراقیها نرسد به رود خانه بزنیم و خودمان را به آنسویش برسانیم. همین کاررا کردیم و در حین عبور بدلیل عمق زیاد آب پای شریعت سر خورد و اسلحه اش در آب افتاد. شریعت بزحمت توانست در آب مجددا سر پا بایستدولی پیش از آنکه بتوانداسلحه اش را بگیرد آب آنرا برد.

در سوی دیگر رود از آب خارج شدیم و کمی نشستیم . شریعت شدیدا ناراحت بود و من شانه هایش را گرفتم بعلامت اینکه جای ناراحتی نیست ،پیش آمدیست که رخ داده . فکر میکردیم خطر را د کرده ایم ولی زهی خیال خام!حتی پس از پل و درست لبه جاده دو نگهبان دیگر هم ایستاده بودند و موقعیتشان طوری بود که سد راهمان بودند .توی دلم بی اختیار به فرماندهی که این آرایش را برای پاس دادن نگهبانان جاده طراحی کرده بود آفرین گفتم.بالاخره آدم بعضی اوقات میتواند حتی از دشمنش هم درسهای آموزنده بگیرد. خلاصه...موقعیت پیچیده ای بود.آن دو نگهبان دقیقا جایی ایستاده بودند که مسیر ناگزیر و بی بدیل عبور ما بود و اگر میخواستیم برویم باز هم میبایست راه دورتری را بسمت غرب رودخانه پیش میگرفتیم و از خیلی آنسوتر راهی جدید بطرف جاده پیدا میکردیم . نیاز نبود که با شریعت کلمه ای رد و بدل کنم چون او هم هر چه را من میدیدم میدید. اینجا دیگر خودم را خیلی تنها حس میکردم چون عملا شریعت بدلیل ناآشنائی با منطقه،ایده ای نمیتوانست ارائه دهد نگاهش که میکردم وچهره کافه هراسانش را که میدیدم دلم بحالش میسوخت و باخودم فکر میکردم که حالا پدرو مادرش چه حالی دارند و چه میکشند ؟ توجهم بسمت ساختمان کافه ای که در سینه تپه مشرف به رودخانه قرارداشت و حالا ظاهرا متروک بنظر میرسید جلب شد .مسلما اگر در این تاریکی مطلق کسی در آن ساختمان میبود باید چراغی ،فانوسی ،شمعی روشن میکرد. باید از تپه بالا میرفتیم.ریسک بود ولی چاره ای نداشتیم .من فرض را بر این گذاشته بودم که کافه خالیست و تصمیم داشتم از پشتش عبور کنیم و پس از طی نمودن مسیری طویل و پائین رفتن از شیب بعدی تپه در جائی دورتر از محل نگهبانی سربازان ،جاده را قطع کرده و به آنطرفش برسیم . در حقیقت این تنها گزینه بود و باز هم توکل و امید به امداد خداوندی تنها امیدمان بود.فاصله مان با عراقیها زیاد نبود.نه تنها نمیتوانستیم باهم صحبت کنیم بلکه اگر صدائی از تماس اسلحه ،کوله ها و فانوسقه و نارنجکهایان ایجاد میشد ،صدای بعدی که میشنیدیم و در حقیقت آخرین صدائی که بگوشمان میرسید رگبار شلیک بعثسها بودو یک عاقبت خونین و دردناک برای مادو نفر.کمال احتیاط و نرمش را در حرکت بخرج دادیم و خودمان را به پشت کافه رساندیم . آنجا توانستیم چند لحظه توقف کرده و نفسی تازه کنیم. خوشبختانه حدسم درست درآمده بود و ساختمان خالی بود . کافه ای که همیشه از نامش تنفر داشتم حالا جان پناهم شده بود.بهر حال ساختمانها که گناهی ندارند این آدمها هستند که از اماکن استفاده نادرست میکنند .آن کافه در زمان رژیم شاه محل شرابخواری عرقخورهای قهار بود و چه خانمانها که بواسطه فسق و فجور در همین کافه بر باد نرفته بود.بارها شنیده بودم مردان مست و لایعقل نیمه های شب به خانه آمده و همسران بیچاره شان را بباد کتک و ناسزا گرفته بودندو خیلیهایشان کارشان به طلاق کشیده بود. حتی یک مورد قتل هم بر اثر عوارض مستی یادم مانده بود.و حالا آن ساختمان پرشر و شور و بدنام ساکت و خاموش ایستاده بود و درحالیکه به نفسهای بریده ما گوش میداد ما را از چشم نامحرم دشمن مخفی نگته میداشت.بعد از نفس تازه کردن به حرکت ادامه دادیم .همه انرژیمان را جمع کردیم و شیب تند تپه را یک نفس رو به بالاپیمودیم.در خط الراس تپه کارمان تاحدودی به مشکل برخورد.بااشاره به شریعت فهماندم که باید سینه خیز برویم اما سینه خیز رفتن مشکل سر و صدای وسایل همراهمان را ایجاد میکرد و این نکته را شریعت با زبان اشاره بمن فهماند.قدری در منتهی الیه شیب روبه بالای تپه مکث کردیم . صداهای عراقیها را که گفتگو میکردند میشنیدیم .نسیم نسبتا خنکی شروع به وزیدن کرد.پیدا بود که موقع مناسب همان وقت است چون نسیم و جهت آن بسود ما بود.بادی بود ملایم که کمک میکرد صدا ی حاصل از حرکت ما به سمت مخالف برود .اینرا از قوت گرفتن صدای عراقیها فهمیدیم. درنگ جایز نبود.بسرعت ادامه دادیم و سینه خیز خط الراس تپه را عبور کرده و به شیب منفی رسیدیم.

در شیب منفی اوضاع بمراتب ایده آل تر بنظر میرسید. نگهبانان عراقی تا اندازه دلگرم کننده ای دور بودند و من فکر کردم میتوانیم بااحتمال خطر کمتری از تپه سرازیر شویم وخودمان را به جاده نزدیک کنیم . باد هنوز میوزید و حتی کمی شدت گرفته بود که جای خوشحالی داشت زیرا باعث میشد صداهای ایجاد شده ناشی از تحرک ما بگوش عراقیها نرسد.معادله ساده ای بود .چون ما صدای آنها را خیلی ضعیف میشنیدیم پس آنها هم بهمین اندازه صدای مارا ضعیف میشنیدند ولی باز هم عقیده دارم که احتیاط شرط عقل است و بر همین اصل هردویمان حداکثر کوشش را برای حرکت در سکوت میکردیم.

راحت و بی دردسر به پائین تپه رسیدیم .همانجا نشستیم که با فکر بقیه راه را تا لبه جاده و آنطرف آن ادامه دهیم .فاصله زیادی با جاده نداشتیم ولی با عراقیها فاصله مان تقریبا زیاد بود و همین بما دلگرمی میداد که تقریبا از خطر گذشته ایم و بزودی در مسیری ایمن تر قرار میگیریم و با اضطراب کمتری براهمان ادامه میدهیم.تنها مشکلی که موجب میشد نتوانیم از جاده عبور کنیم این بود که روی سربازان عراقی بسمت مسیر پیش روی مابود.ایستاده بودند و سیگار میکشیدند وجاده را مینگریستند. سر در گوش شریعت گذاشتم :

- جاده را اگر بسلامت رد کنیم گوئی نصف راه را رفته ایم چون یکی از خطرناکترین مراحل است.چشمانمان به آنها باشد بمحض آنکه رویشان را بهر دلیلی برگردانندو من به پشتت زدم با حد اکثر سرعت ممکن حرکت میکنیم .

انتظارمان زیاد طول نکشید .نگهبانان روی پل آنها را صدازدند.نمیدانم به چه دلیل ،ولی هردویشان بطرف پل براه افتادند. فرصت طلائی مورد نظرمان فرا رسیده بود و درنگ بیشترجایز نبود. به پشت شریعت زدم.حرکت کردیم و چند لحظه بعد در آنسوی جاده بودیم .آنطرف مکثی نداشتیم بلکه راهمان را ادامه دادیم و آنقدر رفتیم که کاملا از جاده فاصله گرفتیم .

به نزدیکیهای روستای سید خلیل که رسیدیم تصمیم گرفتیم چند دقیقه استراحت کنیم نمیدانم چه شد که ناگهان نور یک جیپ نظامی را از دور دیدیم .خوب شد که فکرم کار کرد و همان لحظا با عجله گفتم:

- حسن آقا فانوسقه ات را باز کن ،بی معطلی... و حرکت کن ....

خودم هم بلافاصله فانوسقه ام را باز کردم و همراه با اسلحه ام کنار هم روی زمین گذاشتم.حالا فقط کوله همراهم بود. باتفاق شریعت از محلی که نشسته بودیم دور شدیم .همانطور که حدس میزدم دیده شدیم و فرمان ایستی بزبان عربی بما داده شد .شریعت گفت:

- اسیر شدیم حاجی!

- نترس .تومحمد چوپانی ومن رحیم دکاندار،یادت باشد.

ایستادیم و دستهایمان را بعلامت تسلیم بالا بردیم.نور افکنی را که به جیپ وصل بود درست توی چشمانمان انداختند و صدایی از پشت نور به عربی پرسید:کی هستید؟

- محمد...راعی...

- رحیم ...دکاندار...

شریعت معنای عربی چوپان را بلد بود ولی من فقط به اسم دکاندار اکتفا کردم چون دکان یک لفظ عربیست و برایشان مفهوم بود.

برخلاف انتظارمان زیاد قضیه را جدی نگرفتند .حتی چهره هایشان را هم ندیدیم چون جیپ در میان حیرت و ناباوری ما بسرعت دور شد ود رحین دور شدنشان صدای آواز و خنده هایشان را شنیدم و ضرب گرفتنشان را روی چیزی.شاید مست بودند و بهمین دلیل قضیه را راحت و بشوخی برگزار کردند. نمیدانم ولی بخیر گذشتن این برخورد جراتمان را زیاد کرد .شریعت خواست بطرف محل انداختن فانوسقه ها و اسلحه من برگردد که ازجهت مخالف جیپی که رفته بود صدائی بگوشمان خورد.صدای یک موتور سیکلت بود که داشت نزدیک میشد .همانجا بحالت ایستاده ماندیم و باز هم دستانمان را بالا بردیم .کم کم نور موتورسیکلت پدیدار شد در حالیکه یک جیپ هم پشت سرش بود .هردو کنار ماایستادند.موتور سوار چیزی نگفت اما درجه داری که کنار راننده جیپ نشسته بود به کردی هویتمان را پرسید.اینبار من بجای هردویمان جواب دادم:

- من رحیم هستم .د کاندارم و این هم محمد است که زراعت میکند.

باور کنید نمیدانم چرا اینبار شغل شریعت یا همان محمد را چوپان نگفتم .گرچه مهم هم نبود.درجه دار کرد پرسید:

- دارید به سرپل میروید؟ از دست عراقیها فرار میکنی رحیم؟

- بله ...به سرپل میرویم.امروز همه مردم قصر را نیروهای خودتان بردند ولی برای ما جا نبود مجبور هستیم با پای خودمان برویم .

- آزادید ...میتوانید بروید .بیائید بالا تا کمی شما را نزدیک کنیم .

میدانستم با سوار شدنمان اسلحه و فانوسقه ها را از دست میدهیم ولی اگر هم سوار نمیشدیم حتما بما مشکوک میشدند و بهمین دلیل هردویمان سوار شدیم و جیپ حرکت کرد.درجه دار پرسید:

- محمد چرا ریش داری؟ شکلت به پاسدارها میخورد،مواظب باش ...

شریعت عاقلی کرد و فقط خندید چون او کردی بلد نبود واگر جوابش را به فارسی میداد آن درجه دار شک میکرد و برایمان گران تمام میشد

من بلافاصله گفتم:

- اتفاقا محمد اهل ریش گذاشتن نیست ولی تیغ و دستگاه ریش تراش نداشت

درجه دار کرد برگشت،بادقت بیشترنگاهی بمن و شریعت انداخت وگفت:

- تو که داشتی ،به محمد هم میدادی .

- آخر ما باهم زندگی نمیکنیم ...توی راه او را دیدم و رفیق شدیم ...

خدا کمک کرد که مکالمه مان زیاد ادامه دار نشد وگرنه حتما یک جائی لو میرفتیم و کار خراب میشدوجیپ به یک دو راهی رسید که یک سمتش به مقر عراقیها میخورد و سمت دیگرش بطرف بازی دراز میرفت.درجه دار دستور توقف دادو خطاب بمن گفت:

- محمد!... تا سرپل راه زیادی مانده.همه مثل ما نیستند که اذیتتان نکنند .جوری بروید که عراقی شمارا نبیند .عراقی خوب دارد و بد دارد.خداحافظ.

پیاده شدیم وتشکرکردیم .ترسیدم لهجه شریعت از خداحافظیش پیدا باشد ولی شریعت گفت: شکرا منهم گفتم : ممنون و براهمان ادامه دادیم .

جیپ که کاملا دور شد از شریعت پرسیدم:

- حالا چرا به عربی گفتی؟

- حاجی ...حواسم جمع است.اگر یک اصطلاح رایج فارسی را برای تشکر بکار میبردم حتما به کرد نبودنم پی میبرد ولی با گفتن شکرا نتوانست متوجه شود چون چه کرد و چه فارس الفاظ عربی را تقریبا به یک صورت ادا میکنند.

به هوش و درایتش درود فرستادم و گفتم:

- درهرصورت این دوبار را خداکمک کرد و گیر نیافتادیم ولی دیگر نباید عراقی جماعت مارا ببیند. معلوم نیست دفعه بعد بقول آن درجه دار کرد طرفمان عراقی خوب است یا عراقی بد!

- چشم حاجی ،حواسم هست .ولی من آخرش نفهمیدم،چوپانم یا زارع!؟

- حالا چه فرقی دارد؟ هم کشاورزی میکنی هم گاو وگوسفند داری! مگر نمیشود ؟!

ولی حقیقت چیز دیگری بود .من بیشتر از شریعت تعصب لباسش و مقامش را داشتم بهمین دلیل گفتم:

اصلا دفعه بعد شما محمد، معلم باش و من رحیم ، دکاندار.موافقی؟

شریعت درحالیکه میخندید سری بعلامت موافقت پائین آورد و بعد بیاد اسلحه و فانوسقه ها افتاد:

- دیدی چطور مفت و مسلم اسلحه ها و مهماتمان را از دست دادیم؟

- چه میشد کرد حاج حسن آقا .چاره ای نبود.نمیتوانستیم سوار جیپ نشویم.قسمت بود که جابگذاریمشان.عمدی که نبود.

خیلی راه رفتیم .فکر کنم از لحظه ای که خانه محل اختفایمان را ترک گفته بودیم بیشتراز چهار،پنج ساعت میگذشت .نمیدانم چه ساعتی خانه را ترک کرده بودیم ولی از محدوده کوه بازی دراز که عبور کردیم ساعت مچیم سه نیمه شب را نشان میداد.خیلی خسته بودم و حس میکردم بند بند مفاصل هردوپایم دارد از هم جدا میشود.پیشنهاد کردم که چند دقیقه استراحت کنیم چون از هنگام پیاده شدن از جیپ تا آن هنگام، چون شاد و سرحال بودیم بی وقفه راه پیموده بودیم.روی تخته سنگ بزرگی نشستیم و شریعت دراز کشید.روحیه مان قوی تر از قبل بود .قسمت زیادی از راه را پیموده بودیم .شاید نصف کمتر راه را ولی بادور شدن از قصرشیرین دیگر زیاد مهم نبود که به روشنی هوا میخوریم یا نه چون احتمالا از تعدادگشتیهای عراق کاسته میشد و راحت تر میتوانستیم براهمان ادامه دهیم.البته پس از آن دوباری که گزندی از جانب عراقیها ندیده بودیم تا حدود زیادی دلگرم و نترس شده بودیم و باندازه قبل از برخورد کردن با گشتیهای عراقی هراس نداشتیم.گرچه هشدار درجه دار کرد در مورد حذر کردن از برخورد مجدد با عراقیها را هنوز بخاطر داشتم ولی باز هم ته دلم زیاد قضیه را جدی نمیدیدم و همین موجب میشد که کمتر احتیاط کنیم و باصطلاح بی خیال باشیم.

 

 

* * *

 

 

یک ساعتی میشد که راهپیمائیمان را مجددا شروع کرده بودیم .ساعتم را نگاه کردم، پنج و ربع بود و مجددا توی یک کوره را افتادیم .احتمالا کوره راهی بود که به یکی از آبادیهای آن نزدیکیها منتهی میشد.برایم مهم نبودکه آن راه به کدام روستا میرسد چون من مسیر خودم را بلد بودم و از روی جهت جغرافیائی میدانستم که باید راهم رابسمت شرق ادامه دهم و کمی که رفتم در نقطه ای که شاید تشخیصش مشکل ولی ممکن بود میبایست بسمت شمال مسیرم را کج کنم تا به سرپل برسم .در ادامه کوره راه در جائی که جلوی راهمان یک گردنه کوچک باشیبی تند،روبه بالا قرارداشت شریعت مکثی کرد و گفت :

-حس میکنم دارم صدائی میشنوم...مثل صدای جیپ یا موتور نیست .نمیدانم شاید هم گوشم اشتباهی میشنود.

گوشهای من همانطور که همه میدانید زیاد قوی نیست ولی فرض را بر این گذاشتم که صدا متعلق به ماشین عراقیهاست و از پشت آن گردنه دارد میآید. به شریعت پیشنهاد کردم بااینکه از اصل مسیردورمی شویم ولی بهتر است آن جاده راه را رها کنیم و از لابلای تپه ماهورها ادامه مسیر بدهیم چون ممکن است باز هم با وسایل نقلیه نظامیان عراقی مواجه شویم. شریعت بی چون و چرا اطاعت کرد و راهمان را کج کردیم و درست هنگامیکه داشتیم در شیار مابین دوبرآمدگی حرکت میکردیم که تپه ای را دور بزنیم وانت تویوتائی باسرعتی سرسام آور توی جاده ظاهر شد و از بخت بد درست در یک لحظه بسیار حساس مارا دید.شاید اگر نیم ثانیه دیر تر از سینه کش جاده بالا کشیده بود ما درپیچ شیارپنهان شده بودیم و مارا نمیدید ولی بمحض رسیدنش به بالای گردنه بطرفمان تیراندازی کردند .هردو خودمان را روی زمین انداختیم و ماندیم تا ببینیم چه میشود.صدای ایست دادنشان را شنیدیم و من فریاد زدم:

- تسلیم...تسلیم.

نمیخواستم بعداز اینهمه رنج و مشقت حالا مفتی مفتی گلوله بخوریم و دفتر زندگیمان بی ثمر بسته شود . ازکجا معلوم؟ شاید اینها هم مثل دوتای قبلی رهایمان میکردند.وانت حرکتی بسمت چپ کرد و نورچراغش را روی ما تنظیم نمود.دوسرباز از پشتش پائین پریدندو بطرفمان آمدند اولش دویدند ولی نزدیکیهای ما محتاط تر عمل کردند شاید فکر میکردند مسلحیم.خطاب به شریعت گفتم:

- دستت را بالا ببر بفهمند تفنگ نداریم.

و در همان حالت خوابیده روی شکم ،بااینکه مشکل بود ولی دستهای خالیمان را نشان دادیم .سربازها که به ما رسیده بودند با نوک اسلحه اشاره کردند که بلند شویم و لحظاتی بعد داشتیم جلوی سرباز ها بطرف وانت میرفتیم.افسری که معلوم بود درجه بالائی داردو توی وانت بغل دست راننده نشسته بود و چراغ قوه ای هم در دستش بود پائین آمد و طبق معمول اولش پرسید:

- الی این ؟

من جواب دادم :

- ایران...سرپل...

و باز هم مثل گشتیهای قبلی اسممان را پرسید ومن جواب دادم:

- ان رحیم ،دکاندار و هذا محمد، معلم...

و چه اشتباه بزرگی کردم که اینبار شغل شریعت را معلم اعلام کردم چون حالت چهره افسر که تا آن لحظه بی تفاوت بود تغییر کرد و بر آشفت .بزبان عربی گفت:

- اینمرد معلم نیست.او پاسدار خمینیست!

اینبار شریعت که عربیش از من کاملتر بودجواب داد:

- من معلم هستم....معلم بچه ها.

افسر خشمگین تر از قبل جلو آمد،ریش او را گرفت،کشید و گفت:

- نه...تو ریش داری...پاسداری،چراریش داری؟معلم که ریش ندارد.

با عربی دست و پاشکسته به او فهماندم که ده روز است شهر اشغال بوده و این مرد تیغ و دستگاه ریش تراش نداشته است.

در حالیکه سرباز ها دستان شریعت را با سیم بهم میبستند راننده وانت به دستور افسر بعثی کوله ام را جستجو کرد و از شانس بد ماشین ریش تراش را از آن بیرون آورد و به وی نشان داد.افسر خنده تمسخر آمیزی کرد .ریشتراش را از راننده گرفت و جلوی صورت من تکان تکان داد:

- محمد تعصب خمینی داردکه ریشش را نتراشیده.

و من باهمان عربی نیم بند خواستم باو بفهمانم که ما در راه یکدیگر را دیده ایم و همدیگر را نمیشناسیم ولی فایده ای نداشت.شریعت را پشت وانت انداختند.من که شدیدا احساس عذاب وجدان داشتم از افسر خواستم که مرا نیز اسیر کند.گفتم او یک مادر پیر دارد یا آزادش کنید یا مرا هم همراهش ببرید.افسر با خونسردی گفت:

- پس توهم برو بالا...ولی تو پیر هستی انقدر میزنیمت که بمیری!

بطرف پشت وانت رفتم که سوار شوم .شریعت گفت:

- حاجی این چه کاریست؟ تو چرا خودت را اسیر میکنی؟بالا نیا.

- نه ...بهتر است با هم باشیم .

شریعت لبخند زنان گفت:

- خوابم را یادت هست ؟ تقدیر من اسارت بود، تو مقصر نیستی .من راضی نیستم اسیر شوی .بالا نیا...برو.

گوشم بدهکار نبود .دستم را به لبه وانت گرفتم که بالا بیایم شریعت که از فرط ناراحتی و عصبانیت سرخ شده بود فریاد زد:

- دختران بیچاره ات برای سلامتی تو زجر بسیار کشیدند حالا تو حق نداری دلبخواهی اسیر شوی و دل آنها را بشکنی . با لا نیا حاجی ...تو را به خون حسین(ع) قسمت میدهم.

یادآوری حال شما و زجری که بخاطر نجات من متحمل شدید تلنگری بمن زد و بمن فهماند که متعلق بخودم نیستم و شما بمن نیاز دارید.بهمین دلیل همانجا سر جایم ماندم .نظامیان عراقی همگی سوار شدند و در برابر دیدگان غمزده من شریعت را با خود بردند.

 

 

* * *

 

 

تا هنگام روشن شدن هوا همانجا کنار جاده ،جایی که شریعت اسیر شده بود نشسته بودم و نمیتوانستم حرکت کنم . خوابی که شریعت دیده بود تعبیر شده بود و من به حقیقت تقدیر که در زندگی همه ما حکمفرماست ایمان کامل پیدا کرده بودم و یکجورهائی میدانستم حتی اگر صدبار دیگر هم عراقیها جلویم سبز شوند اسارت در تقدیرم نیست و همین یقینی که به آن رسیده بودم باعث شد که بقیه راه را بدون هیچ گونه احتیاط یا ترس یبپیمایم و نزدیکی های عصر به خاکریز نیروهای خودی برسم .در آنجا سراغ فرمانده سپاه قصر را گرفتم و خبر اسارت شریعت را به وی دادم.آن مرد بزرگ با شنیدن این خبر بگریه افتاد و گفت:

- او مرد بزرگیست حاج اصغر مطمئنم اسارت را نیز تاب خواهد آورد فقط بخاطر حال مادر پیرش ناراحتم .او چگونه تاب خواهد آورد و ما چگونه فقدان اورا تاب بیاوریم که در صحنه رزم یار و یاوری شجاع و خوش فکر بودو به همه همرزمانش در شرایط سخت دلگرمی میداد.

در همان خط مقدم سرپلذهاب چندین روز به رانندگی وانت حمل مهمات مشغول شدم البته از چند نفر از بچه های قصر که آنجا بودند خبر سلامتی شما را گرفتم و میدانشتم که حسین باشماست . یک روز فرمانده خاکریز مرا فراخواند و گفت:

- حاج اصغر تو از موقعی که از قصر برگشته ای حتی تلفنی به خانواده ات زده ای؟

- نه...آخر دقیقا نمیدانم کجا رفته اند.

- بهتر است سری به آنها بزنی...درست است که تو از سلامت آنان مطمئنی ولی آنها هنوز از تو بی خبرند....

و باور کنید فضای جبهه طوری مرا مشغول کرده بود که اصلا فکر این را نکرده بودم که شما به چه دلشوره هائی دارید دست و پنجه نرم میکنید .بهرحال نصیحت فرمانده را گوش کردم و ابتدا به کرمانشاه رفتم ودر آنجا از اقوام خبر گرفتم که شما در منزل طاهره هستید و حالا هم که اینجا پیش شما هستم.

 

آری...شریعت همانگونه که در خواب دیده بود اسیر شد ولی ما پدر را در کنار خود داشتیم.گرچه بودن پدر درصحت و سلامت شاد مان کرده بود ولی هرگز نمیتوانستیم از ته دل خوشحال باشیم.ما دیگر آن آدمهای چند ماه قبل نبودیم .بما(آواره) و ( جنگزده) میگفتند و این یعنی با بقیه مردم فرق داشتیم .شهر نداشتیم.خانه و کاشانه نداشتیم.هویتمان لطمه دیده بود و باید خیلی تلاش میکردیم تا با هویت جدید خودمان خو بگیریم و به آن عادت کنیم.دوران آوارگی و خانه بدوش بودنمان خود یک داستان کامل است .گرچه باررنج و اندوهش به اندازه داستان قصرشیرین ویرا ن شده نیست ولی باز هم به اندازه کافی رنج و درد درآن هست که دل آدم را بدرد بیاورد.

در حال حاضر سالیان زیادیست که به شهرمان باز گشته ایم و آنرا از نو ساخته ایم.حمید بازنشست شده رقیه شوهر کرده و دوتا پسر دارد سعید و امید هم تشکیل زندگی داده اند و الحدلله وضعشان روبراه است .گرچه هیچکدامشان در قصر ساکن نیستند چون اینجا وضعیت کسب و کار ثبات ندارد .

قصر دیگر قصر قدیم نیست .از (قصرشیرین) فقط اسمش مانده و بس.بقول حمید مغزش خشکیده و پوستش مانده! ساختمانها و کوچه و خیابانها همه جدیدند و زیبا ولی لطف قدیم را ندارند. از صمیمیت سابق در شهرمان کمتر اثری میتوانی پیدا کنی چون پر شده از غریبه ها .غریبه هائی که می آیند و میروند ولی مال این شهر نیستند و تعلق خاطری به آن ندارند.قبلا هم غریبه ها میآمدند ولی ماندگار میشدندآخر این شهر همیشه غریبه نواز و مهاجرپذیر بوده و هست.مردم قبلا و حالامعتقدبوده و هستند که( خاک قصر دامنگیر است)اما قبلترها مهاجرینی که به این هر میامدند به آن احساس تعلق میکردند .حالا اینطور نیست غریبه هائی که تعصب (قصری) بودن ندارند در مقاطع کوتاه زمانی که کسب و کارمرزی بدلیل برنامه ریزی های بی ثبات و موقتی مسئولین که اکثرا غیر بومی هستند رونقی میگیرد ،میآیند بهره ای میبرند وبعد قصر را رها میکنندو میروند شهر های خودشان .اما گوش بزنگند تا اگر باز هم رونقی موقت آغاز شد بییند و چند صباحی مبلغی جمع کنند و بروند توی شهرها و روستاهای خودشان سرمایه گذاری کنند.قصرشیرین واقعی و اصیل درزیر خروارها کم لطفی و بیرحمی و نامردمی پنهان شده است و کسی آنرا نمیبیند.گاهی اوقات که از دور (چهار قاپی) ویران شده یا(بان قلعه) و (حاجی قلعه سی) را میبینم تازه میفهمم که این شهرپیشترها چه بوده والآن به چه حال و روزی افتاده است.شهری که قبل از جنگ قریب به شصت هزار نفر جمعیت داشت حالا کمتر از 15 هزار نفر در آن ساکنند و از این عده شاید کمتر از یک سومشان باقیمانده خانواده های اصیل قصری هستند .مرز این شهر مظلوم مانند سابق رونق ندارد .مسیر عبور زوار کربلا و نجف که ما قرنها به میز بانیشان افتخار میکردیم دیگر اینجا نیست .مردم اصیلی که در شهرشان هنوز ساکنند بسختی امرار معاش میکنند ولی ایستاده اند و امیوارند که باز هم (قصر)، (شیرین) شود .کی؟...خدا میداند...شاید روزی که من دیگرنه در این شهر باشم و نه دیگر در این دنیا.ولی بازهم به امید آن روز!


تعداد بازدید از این مطلب: 4180
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

سه‌شنبه 26 دی 1396 ساعت : 23:27 | نویسنده : م.م
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


اطلاعات کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
آخرین مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
درباره ما
تقدیم به عزیز سفرکرده ام (فاطمه) .گرچه ناگهان مراتنها گذاشتی ولی به دیداردوباره ات امیدوارم،درلحظه موعودی که ناگهان میآید. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- د رقرونی هم دور وهم نه چندان دور( ایران )باوجود نشیب و فراز های تاریخی بسیارش در بازه های زمانی مکرر،همواره ابرقدرتی احیا شونده و دارای پتانسیل و استعدادبالا برای سیادت برجهان بود .کشورما نه تنها از نقطه نظرقابلیتهای علمی و فرهنگی ،هنری ،ادبی و قدرت نظامی یکی از چندتمدن انگشت شماری بود که حرف اول را دردنیاهای شناخته شده ی آن زمانها میزد، بلکه در دوره هائی طلائی و باشکوه ،قطب معنوی و پرجلال و جبروت جهان اسلام نیز بشمار میرفت . در عصر جدید که قدرت رسانه بمراتب کارآمد تر از قدرت نظامیست باید قابلیتهای بالقوه و اثبات شده ایرانی مسلمان را برای ایجاد رسانه تعالی بخش،درست و کارآمدبه همه یادآوری نمودتا اراده ای عظیم درهنرمندان ما پدید آید درجهت ایجاد (سینمای متعالی)و پدیدآوردن رقیبی متفاوت و معناگرا برای سینمای پوچ ،فاسد و مضمحل غرب و شرق نسیان زده و بالاخص " غول هالیوود"که برکل جهان سیطره یافته است.شاید بپرسید چرا سینما؟...جواب این است : سینما تاثیر بخش ترین رسانه در عالم است و باآن میتوان وجود معنوی انسانها را تعالی دادویا تخریب کرد...و متاسفانه تخریب کاریست که در حال حاضر این رسانه با عمده محصولات خودبه آن همت گماشته است و تک و توک محصولات تعالی بخش آن همیشه در سایه قراردارندو بخوبی دیده نمیشوند چون جذابیت عام ندارندو قادر به رقابت با موج خشونت و برهنه نمایی موجودنیستند. دادن جذابیت و عناصر لذت بخش نوین و امتحان نشده بدون عوامل گناه آلود به محصولات تصویری بگونه ای که بتواند بالذات ناشی از محصولات سخیف و ضد اخلاقی رقابت نماید کاریست بس پیچیده که نیازمند فعالیت خالصانه مغزهای متفکر ومبتکراست و من فکر میکنم این مهم فقط از عهده هنرمندان و متفکران ایرانی برخواهد آمد و شاید روزی که من نباشم محقق گردد...شاید
منو اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 207
:: کل نظرات : 70

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 25

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 9
:: باردید دیروز : 11
:: بازدید هفته : 189
:: بازدید ماه : 728
:: بازدید سال : 728
:: بازدید کلی : 728
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران