چرا مسئله هستهای اصلیترین مسئلهی کشور و فرعیترین سوژهی سینماست؟
( روباه در مسیر سینمای عامهپسندِ داستانگوی قهرمانمحور )
نویسنده متن اصلی:امیر ابیلی(سایت رجانیوز)

چرا «روباه» فیلم مهمی است؟
چرا مسئله هستهای اصلیترین مسئلهی کشور و فرعیترین سوژهی سینماست؟( روباه در مسیر سینمای عامهپسندِ داستانگوی قهرمانمحور )نویسنده متن اصلی:امیر ابیلی(سایت رجانیوز) مقدمه
تفاهم لوزان نیزعاقبت پس از انتظاری طولانی باموفقیت انجام شد.فعلا"نمیتوان درمورد خوبیها ویا شایدخدای ناکرده بدیهایش چیزی گفت چون بهرحال هنوز اول راهیم... ونباید فراموش کنیم این اصل مهم راکه: مانند همیشه خدارا داریم.خداباماست چون راهمان صراط مسقیم است و با راه او منطبق .در این آشفته بازار خداخدا کردنها و الله اکبر گفتنهای منزجرکننده ی جانیانی از قماش داعش والقاعده و دهها گروهک ضددین، شاید بتوان بجرات گفت یکی از معدودمنادیان الله اکبرگوئی که حقیقت را فریاد میزنند ملت مسلمان ایران است .
آری...تنها راهی که به منزل نمیرسد راه کج است و راهی که کج فهمان جهان در پیش میگیرند.ملت ما ،رهبر ما و دولتمردان ما در طول تاریخ انقلاب اسلامی و حکومت پر افتخار جمهوری اسلامی ثابت کرده اند که سیاستشان با صداقت عجین است و از سیاست مداران کثیف جهان امروز بدورند و شاید بهمین دلیل است که فهم سیاست دولتمردان ما برای آنان مقدور نیست.بهرحال: ( کافر همه را به کیش خودپندارد).
مهمترین چیز این است که ملت ایران مثل همیشه بااعتماد به سید و مقتدای خود ،رهبرمعظم انقلاب وهمچنین دولتمردان پرحوصله ،کوشاو دلسوزش همبستگی مثال زدنی خودرا در این منطقه ی حساس از جهان حفظ کرده وعلیرغم تحمل مشکلات طاقت فرسا به امنیت و یکپارچگی سرزمین خود میبالد. بیشک از این پس بحثهای هستهای در کشور اوج خواهد گرفت و کشیده شدن دامنهی این بحثها به عرصه فرهنگ احتمالا"فرصت خوبی است برای صحبت کردن از یک فیلم در این موردیعنی فیلم «روباه»، شاید بتوان این فیلم را تنها اثر هنری قابل بحث کشور با محوریت ترور دانشمندان هستهای دانست و البته حضورش در جشنواره گذشته فجر هم بحثهای مختلفی را رقم زد.
(مدیر سایتcintelrom)
![]() ____________________________________________________________________________________________________________________
در مواجهه با فیلمی مانند «روباه» بهروز افخمی و برای تحلیل و بررسی آن، پیش از آنکه به قوتهای تکنیکی و فرمی اثر توجه کنیم-که آنها هم به طور مفصل قابل بحث هستند- باید آن را در دل جریان کلی سینمای ایران و تعداد بالای آثار ضدمخاطب شبهروشنفکرانه تولیدشده در هر سال بررسی کرد و مورد ارزیابی و تحلیل قرار داد.
مسئلهی اصلی و اساسی این است که آثار جریان اصلی یک سینمای سالم و پیشرو را طبعا باید آثار عامهپسندِ قصهگویی- به ویژه آثار قهرمانمحور- تشکیل دهند که در عین حال مماس با مسائل و موضوعات روز کشور حرکت میکنند، اما در سه دهه گذشته سینمای ایران طوری از روی سینمای شبهروشنفکرانهی ورشکستهی اروپا الگوبرداری شد که حالا و پس از گذشت نزدیک به چهاردهه از سینمای پس از انقلاب، اکثریت مطلق اثار تولیدشده در یکسال سینمای ایران را- که در ویترین جشنواره فجر قابل ارزیابی است- آثار بدون قصه و ضدمخاطبی تشکیل میدهند که حتی بین مخاطبان خاص جشنوارهرو هم رغبتی را برای تماشا برنمیانگیزند و همین هم باعث شده است که بیش از نود درصد مردم ایران علاقهای به سینما رفتن در طول سال نداشته باشند.
و در این بین اهمیت این موضوع بیش از همیشه خود را نشان میدهد که سینمای حادثهای/پلیسی/جاسوسی در تمام دنیا یکی از پرمخاطبترین گونههاست و در عین حال به دلیل تعدد عملیات امنیتی و جاسوسی و ترور در جمهوری اسلامی این نوع فیلمها میتوانند از مهمترین آثار سینمایی از حیث توجه به منافع ملی باشند، اما در کمال تعجب همواره دست سینمای ایران از این جنس آثار خالی بوده و هست.
چرا آثار حادثهای/جاسوسی در سینمای ایران جایی ندارد؟
برای بررسی عمیقتر ماجرا شاید بد نباشد به این سوال هم بپردازیم. اینکه؛ حالا چرا آثار حادثهای/جاسوسی در سینمای ایران جایی ندارد؟ و چرا «روباه» دقیقا به همین دلیل فیلم مهمی است؟ و اینکه چطور میشود که مسائلی مانند انرژی هستهای همزمان مهمترین مسئله کشور و بیاهمیتترین سوژه در سینمای ماست؟ پاسخ این پرسشها را باید در دو چیز جستجو کرد. اول مدیریت دهه شصت سینمای ایران- که در سالهای اخیر باب بحثهای مفصل درباره آن باز شده است- و دیگری ذات سینمای روشنفکری اروپا و کپی نازل آنها یعنی شبهروشنفکران غربزدهی ایرانی.
ابتدا باید بازگردیم به مدیریت دهه شصت و سیاستهای آن دوران، به این علت که اساسا ریشهی هرنوع سرکوب سینمای «عامهپسند» پرمخاطب را باید در آن دوران جستوجو کرد. دورانی که با سینمای مردمی پرمخاطب و هر شمایلی از آن به هر نحو ممکن مبارزه شد تا سینمای گلخانهای بیمخاطب شبهروشنفکری رونق پیدا کند و طبعا در چنین شرایطی بدیهی است زیرمجموعهی کوچکی از سینمای عامهپسند یعنی سینمای حادثهای/جاسوسی رو به افول خواهد گذاشت و به مرور از صحنه سینمای ایران حذف خواهد شد.
دلیل ارجاع به ورِ ساختاری و فرمی ماجرا و بحث در مورد جذابیت عام هم دقیقا از همینجا ناشی میشود. این درست که بحث در مورد سینمای حادثهای- به خصوص سینمای حادثهای مبتنی بر ترور- اول به دلیل اهمیت استراتژیکی است که این موضوع در ایران دارد. اما یکی از مهمترین دلایل افول این نوع سینما در ایران را باید در سد کردن راه کلیت سینمای «عامهپسند» غیرروشنفکرانه در ابتدای مدیریت سینمایی پس از انقلاب جستوجو کنید. مبارزهای همهجانبه که به نام مقابله با رواج دوبارهی «فیلمفارسی» صورت میگرفت و در نهایت باعث نزول هر نوع سینمای عامهپسندی شد.
مسئله این است که ایران تنها کشوری در دنیاست که در آن ۱۷۰۰۰ شهید ترور وجود دارد و این یعنی هزاران داستان آماده برای تولید صدها فیلم. داستانهایی که همزمان با اوجگیری بحثهای هستهای و یادآوری دوباره ترور دانشمندان شاید خلا آنها بیش از پیش هم به نظر بیاید. اما کعبهی آمال ریلگذاران سینمای پس از انقلاب رسیدن به فیلمهای ظاهرا متفکر، اما بیمخاطبِ جشنوارهپسندی بود که هیچ نسبتی به مردم و مسائل روز مملکت برقرار نمیکردند و اصلا به همین دلیل هم مراکزی مانند «مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی» ذیل معاونت سینمایی وزرات ارشاد تاسیس شدند و همین اهمیت به سینمای «هنری» و «تجربی»- مانند امروز- باعث به حاشیه رفتن سینمایی شد که طبعا از دل سینمایی «صنعتی» و «مخاطبمحور» بیرون میآمد. چرا که در سینمایی مبتنی بر «مخاطب»، فیلمساز طبعا نمیتواند چشم بر اینهمه داستان جذاب و پرکشش آمادهی ساخت ببندد.
بنابراین به حاشیه رفتن اساس سینمای حادثهای و تمام زیرمجموعههایش، طبعا یکی از نتایج چنین سیاستی بود. سیاستی که حالا پس از سه دهه شاید بتوان ماحصلش را بصورت محسوس و عینی دید. سینمای بیمخاطبی که به هیچ یک از مسائل مهم کشور واکنش نشان نمیدهد و دیده شدن توسط مردم هم اساسا برایش مهم نیست و تنها در فکر بردن دل جشنوارههاست و آخرین خروجیهایش در جشنواره گذشته صدای اعتراض خود شبهروشنفکران را هم درآورد.
این اما دلیل اول ماجراست. این قصه ورِ دیگری هم دارد و برای دستیابی به دلایل عدم وجود چنین فیلمهایی در سینمای ایران باید به ذات روشنفکری و همچنین شبهروشنفکران وطنی هم بپردازیم. چرا که اساسا این گونه از سینما در مرکز اصلی روشنفکران یعنی اروپا هم جایگاهی ندارد و سینمای درجه چندم به حساب میآید. پس خیلی تعجبی ندارد دیدن اینکه شبهروشنفکران غربزدهی ایرانی نیز مانند اسلاف اروپائیشان درگیر عالم انتزاعی خود هستند و در هپروت سیر میکنند.
این تفاوت اصلی سینمای عامهپسند و مخاطبمحور آمریکا با سینمای جشنوارهای و محفلی اروپا هم هست و حالا به دلیل حضور گستردهی مقلدان درجهچندم سینمای اروپا در سینمای ایران تبدیل شده است به یکی از معضلات جدی سینمای مملکت. مسئله این است که برای شبهروشنفکر ایرانی بحث «تنهایی انسان معاصر» بسیار مسئلهی جدیتریست تا ترور شدن ۱۷۰۰۰ ایرانی توسط گروههای تروریستی و این به دلیل دچار بودن شبهروشنفکران ایرانی به سوبژکتیویتهی مزمنی است که ظاهرا راه بهبودی هم از آن نیست.
این مسئله، مسئلهی امروز هم نیست. چیزی است که همواره در سینمای شبهروشنفکران وجود داشته و تا انتها نیز با آنها خواهد بود: «سینمای ایران و سیاستگذاریها و برنامهریزیهای آن در خلاء یک بیهویتی مزمن، گم شدهاند و معیار موفقیت در کار سینما، برنده شدن در جشنوارههای اروپایی است و البته برنده شدن چیز بدی نیست، منوط برآنکه این حضور جشنوارهای به مثابه یک ضرورت محوری و اصلی مورد توجه قرار نگیرد..... سینمای ما یک سینمای جهانی نیست. جشنوارهای است. میان این دو تعبیر فرق بسیار است. فیلم های کوروساوا به شدت ژاپنی است و حتی آنجا که مکبث و شاه لیر را میسازد، هرگز مرعوب فرهنگ انگلیسی نیست و بلکه صورت مثالی مکبث و شاه لیر را اقتباس میکند و به آن هویتی ژاپنی میبخشد. شما چنین فیلمسازی را در داخل ایران و با هویت ایرانی به من نشان دهید؛ حتی مصطفی عقاد هویتی اسلامی دارد. سینمای ما یک سینمای محلی کوچک با ذائقه اروپایی است و کارگردانان آن، در فضای سوبژکتیویته هنر مدرن و پست مدرن، فرصت رشد و بزرگ شدن حتی در حد مصطفی عقاد را ندارند...»(سیدمرتضی آوینی، فصلنامه سوره، بهار۱۳۷۱)
سینمای عامهپسندِ قهرمانمحور و «روباه»
با این توضیح برگردیم به فیلم «روباه». آخرین فیلم افخمی از حیث فرم و تکنیک-که باید مفصلا در آینده به آن پرداخت- جزو چند فیلم برتر جشنواره گذشته فجر بود و به ناحق کاملا نادیده گرفته شد، اما اهمیتش علاوه بر کیفیت فنیش، مسیری است که در دل سینمای شبهروشنفکرانهی ایران انتخاب کرده است. این، جایگاه و اهمیتی است که فیلمهایی مانند «قلادههای طلا»- فارغ از هرگونه مقایسه با «روباه»- نیز از آن برخوردار بودند. احیای سینمای داستانگو، به خصوص سینمای داستانگوی قهرمانمحور، و به خصوصتر سینمای داستانگوی قهرمانمحوری که مماس با مسائل پراهمیتِ روز کشور باشد، مسئلهایست که اهمیتش را امروز شاید چندان نتوان مشاهده کرد، اما قطعا در آینده تاثیرش را بر سینمای ایران خواهد گذاشت.
چگونه بازیگر شدند؟(رضاکیانیان) منبع:www.fungozar.com.ویکیپدیا
__________________________________________________________________________________________________________________________________
مختصری در باره او
(رضا کیانیان) ،اورا باید از موفقترین بازیگران سینما و تئاتر ایران دانست. کسی که از یک سطح خیلی خوب کار خودش را آغاز و روی سطوح خوب و عالی پیش رفت. کیانیان هم مثل هر بازیگر خوب دیگری در جهان ممکن است، روزها و بازیهای متوسطی داشته باشد اما اعم کارهای او بر پایه تواناییهای زیادش بنا شده. اینکه سالها بتوانید خوب که نه بهترین باشید، کار خیلی دشواری است که تنها از عهده افراد کمی برمیآید. کیانیان بیشک در بازیگری و در کنارش عکاسی و نوشتن، توانسته سطح مناسب و خوب خودش را حفظ و آنرا ارتقا بخشد. این کار دشواری است که بتوانید تایید عمومی و تفکرات خاص را بگیرید، خودت را بهعنوان بهترین مطرح کنید و بهترین بمانید. جرقه نباشید و همیشه نورافشانی کنید. کیانیان از عهده این کار دشوار بهخوبی برآمده است. رضا کیانیان در سال ۱۳۳۰ در تهران به دنیا آمد. وی دومین فرزند خانواده و دارای ۴ برادر و دو خواهر میباشد.در ۱ سالگی به همراه خانواده به مشهد نقل مکان کرد. در مشهد علاوه بر گذراندن دوران تحصیلات ابتدایی و دبیرستان، در حوزه علمیه مشهد به تحصیل دروس فقهی و اسلامی نیز پرداخت. اولین استاد بازیگری او برادرش داوود بود که در سال ۱۳۴۵ وی را در نمایشنامه از پانیفتاده ها به قلم غلامحسین ساعدی کارگردانی کرد. رضا به مدت سه سال در گروه تاتر برادرش داوود فعالیت داشت. وی در سال ۱۳۵۵ از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشته تئاتر فارغالتحصیل شد.اودر ابتدا بازیگر تئاتر بود وبعدها با بیشتر شدن پیشنهادات بازی در کارهای تلویزیونی و سینمائی و در سال 1383 کلا" تئاتررا کنار گذاشت. ولی کیانیان در فروردین ۸۹ با بازی در نمایش پروفسور بوبوس به کارگردانی آتیلا پسیانی بعد از ۶ سال دوری از تئاتر دوباره به صحنه ی نمایش بازگشت ودر شانزدهمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم آژانس شیشه ای جایزه بهترین بازیگر نقش دوم را گرفت و در سیزدهمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم کیمیا کاندیدای دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد نقش دوم بود. در ضمن او در فیلمهای سینما سینماست و روبان قرمز بازیهای فوق العادهای ارائه داده است. او برای بازی ماندگارش در فیلم خانهای روی آب سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد را از بیستمین جشنواره بینالمللی فیلم فجر بدست آورد.معروف ترین نقش تلویزیونی رضا کیانیان نقش «جمشید» در سریال شلیک نهایی به کارگردانی محسن شاهمحمدی می باشد. شهرت و محبوبیت کیانیان در نقش «جمشید» چنان بود که مدل مو و لباس های «جمشید» در میان جوانان و به نام «مدل جمشیدی» رایج شد. بطور یقین بحث برانگیزترین و جنجالی ترین نقش تلویزیونی وی در سریالهای کیف انگلیسی در نقش یک روحانی مسن و در دوران سرکشی در نقش یک قاضی میباشد. برجسته ترین کار کیانیان در تلویزیون بازی وی در سریال مختارنامه در نقش عبدالله بن زبیر، خلیفه بزرگ زبیری در مکه است که علاوه بر آن که متفاوت ترین نقش هنری وی محسوب می شود، اولین کار تاریخی کیانیان در نقش یک شخصیت خاکستری (به گفته خودش) است. وی یکی از بازیگران ثابت مجموعه تلویزیونی وکلای جوان نیز بود. او بازیگر خبره ایست و بسیار اصولی و سخت و جدی روی نقشهایش کار میکند.پس شنیدن درسهائی از وی میتواند برای شیفتگان هنر پیشگی راهگشا باشد.در مطلب زیر از زبان وی روشهائی را که به یک(بازیگر خوب،پخته و موفق )شدن کمک میکندمیخوانید:
کار برای کار
وقتی یک هنرمند کار میکند بهنظر من بیشتر به کارش اهمیت میدهد تا اینکه چه جایگاهی دارد چون جایگاه بهوجود میآید. من کار نمیکنم که جایگاه پیدا کنم، من کار میکنم که کار کرده باشم. اصلا به بهترین و بدترین بودن فکر نمیکنم. بعضی نشریات به من میگویند نظر خودت را درباره بهترین فیلم، بازیگر، کارگردان بگو… اگر دیده باشم میگویم اما اگر ندیده باشم نظر نمیدهم. به هرحال نویسنده و منتقد سینمایی این است که همه را دیده باشد. پس انتخابش از من محقتر است. خودشیفته
آدم خودشیفتهای نیستم. وقتی مرا بهعنوان بهترین انتخاب میکنند خیلی خوشحال میشوم زیرا کار من دیده و ارزشهایم فهمیده شده است. نظر منتقد اگر من را انتخاب کنند همانقدر برای من قابل احترام است که اگر کسی دیگر را انتخاب کنند. وقتی من را انتخاب کنند بیشتر خوشحال میشوم. هیچ وقت به این فکر نمیکنم که وقتی بازی کردم باید مورد تشویق قرار بگیرم. ![]() زندگی روزمره
اولیویه سر صحنه مثل یک لرد انگلیسی صبحانه میخورد و روزنامهاش را ورق میزد تا آماده شود برای گریم و رفتن به سر صحنه که میبیند آقای داستین هافمن خوابآلود و منگ آنجا راه میرود. میگوید: «پسرم چرا اینقدر خوابآلودی…» او هم میگوید: «برای صحنه فرار، شخصیت ۲ روز نخوابیده و من هم واقعا نخوابیدم تا بتوانم این حس را واقعی منتقل کنم.» میگوید: «پسرم خودت را اذیت نکن، برو بازی کن…»بازیگری و زندگی روزمره باهم فرق دارد. بازیگری یک فن است، یک شعور است ،یک عاطفه و یک ناخودآگاه… اینها را که باهم جمع کنیم، میشود بازیگر. بازیگر باید خستگی را بازی کند، طوری که تماشاچی آن را باور کند. بازیگر باید اعتیاد را بازی کند، نه اینکه خودش مواد مصرف کند چون اگر معتاد شود نمیتواند بازی کند. ![]() بازی مهم است
در خانهای روی آب خودم را چاق کردم. هرکسی میتواند خودش را چاق کند اما الزاما بازیگر خوبی نیست. پس چاق کردن معیار یک بازی خوب نیست، معیار یک بازی خوب فقط، بازی خوب است. چاق کردن و لاغر کردن یکی از وجوه بازیگری است. بگذارید من یک مثال برایتان بزنم. بازیگری خودش را چاق میکند ولی بازیگر خوبی نیست. وقتی پلان اولش را میبینیم میگوییم واه چه کاری کرده. ۵ دقیقه میتواند موجب شگفتی مخاطبش شود اما ۸۵دقیقه بعد را باید بازی کند. پس بازی است که مهم است. ![]() ویترین خوب، ویترین بد
در بین تابلوهای پیکاسو و ونگوگ چند عدد معروف هستند اما در بقیه هم آنها ونگوگ و پیکاسو هستند. فیلم چون یک کار جمعی است، اگر خوب باشد همه خوب به چشم میآیند. فیلم مثل ویترین میماند. اگر ویترین خوب باشد اجناس هم به چشم میآیند. ویترین بد، حتی کریستین دیور را هم معمولی نشان میدهد. یک فیلمی مثل آژانس شیشهای که آن سال خیلی خوب دیده شد، همه چیزش خوب بود. همه چیز دیده میشود حتی ریزترین چیزها. به همین دلیل در جشنوارهها، داوران گاهی جوگیر میشوند و فکر میکنند یک فیلم خوب همه چیزش خوب است و شروع میکنند به همه عواملش جایزه دادن. درحالیکه فیلمی که بدتر است ممکن است که مثلا طراحی صحنه یا گریم بهتری داشته باشد. چون فیلم یا خوب نیست یا جو را نمیگیرد درحالیکه من در یک فیلم چه در آن یکی و چه این، همان رضا کیانیان هستم و روزبهروز باتجربهتر هم میشوم. ![]() بازیگر بدون قفس
در فرانسه به بازیگرانی که از تراژدی تا کمدی بازی میکنند میگویند کمدین اما من خودم در کتابهایی که نوشتهام دستهبندیهایی کردم. یکسری بازیگرانی هستند که تکنقشند. در همین سریالهای نود شبی ماجرا خیلی روشن است. خیلی از بازیگران فقط یک نقش را بازی میکنند، حالا چه یک شبی، چه یک هفتهای یا نود شبی او همان را بازی میکند. در سینما هم همینطور. بعضی از جوانها بازیگر تکنقش هستند. یک پسر یا دختر که قرار است عاشق و بعد فارغ شود. یکسری از بازیگرها بازیگر چند نقش هستند. یکسری از بازیگرها اما بازیگر هستند و همه نقشها را بازی میکنند. مثلا سیلوستر استالون یک بازیگر تکنقش است. یک طیفی دیگر از بازیگرهای دیگر هم مثل آرنولد همین شرایط را دارند. در یک رده اینطرفتر تام کروز که چند نقش است را نام برد. کمی اینطرفتر میرسیم به پاچینو و دنیرو که اکنون خیلی در ایران طرفدار دارند، آنها هم چند نقش هستند. برای چی این ۲ بازیگر چند نقش هستند؟ چون وقتی میگوییم رابرت دنیرو چه کاراکتری به ذهنت میرسد… یک گنگستر؟ یا پاچینو هم همینطور، یک پلیس عصبی که شلخته است. پرسونا دارد و در قفس محدود است. مثلا مارلون براندو که خیلیها او را غول بازیگران جهان میدانند تا میگویید مارلون براندو بازهم یک جوان عصیانگر به ذهن میرسد اما وقتی میگوییم سرلارنس اولیویه، اورسن ولز، تام هنکس و… اینها قفس ندارند. طیف عظیمی هم هستند که قفس ندارند. اینها بازیگر هستند. از کمدی تا تراژدی بازی میکنند اما وقتی میخواهید یک فیلم از رابرت دنیرو ببینید، تقریبا میدانید چه میخواهید ببینید… بازیگر کیست؟
بازیگر کسی است که پرسونا ندارد. حالا آنهایی که قفس دارند با اندازه بزرگ بودن قفسشان اندازهشان تعیین میشود. وقتی میگویید مارلون براندو نمیتوانید او را در نقش یک محافظهکار پارلمان انگلستان تصور کنید. آنهایی که در یکجایی محدود میشوند، بازیگرانی هستند که میتوانیم بگوییم بیشتر به غریزهشان وابسته هستند تا به شعورشان. بعضی آدمها با غریزه تعریف میشوند و در بعضیها شعورشان آنها را تعریف میکند. در سینمای جهان کسانی هستند که از رابرت دنیرو بتترند. بت شدن به معنای با شعور بودن نیست. در ایران مثل همه جهان؛ سوپراستار کسی است که مردم عام بیشتری دوستش دارند و در خیلی جاهای دنیا بسیاری از بازیگران غول، نقشهای دوم را بازی میکنند.
شخصیت
بازیگر، شخصیتها را از درون خودش میآورد. من نمیتوانم از شخصیت کس دیگری نقشم را بیرون بکشم. پیامبر با آن عظمتش به خدا میگوید: «وقتی خودم را نمیشناسم چگونه تو را بشناسم؟!» ما خیلی خیلی تلاش کنیم بخشی از ابعاد شخصیتی خودمان را میشناسیم. بعد چون با جامعه در ارتباطیم تیپهای اجتماعی را میشناسیم. وقتی میخواهیم آن را بازی کنیم از فیلتر خودمان میگذرانیم. مثلا اگر بخواهم یک شخصیت تاریخی را بازی کنم هیچوقت نمیتوانم خود او باشم. من کمتر شخصیت واقعی بازی کردم. در دکتر قریب، آیتالله فیروزآبادی را بازی کردم که خیلیها ایشان را یادشان بود اما من هیچوقت خود آیتالله فیروزآبادی نشدم بلکه آن نقش شد، آیتالله فیروزآبادی به روایت رضا کیانیان.
هویت و ذات
در دنیای معاصر همه چیز مصرفی شده است. وقتی همهچیز کاربردی میشود در واقع ما هویت و ذات اشیا را فراموش میکنیم. دیگر کاری به ذات گل یا تعریف آن به شکل مفهومی و انتزاعی نداریم. گل را باید خرید و به یک نفر هدیه داد. آجر وسیلهای است که باید روی هم چید و دیوار ساخت. در دنیای معاصر جنبش مینیمالیسم را داریم که به معنای کوچک کردن نیست بلکه یکی از مفاهیمش این است که وجه کاربردی اشیا را جدا کن و شیء را فینفسه بشناس. این فینفسه شناختن میشود جزء هنر معاصر ما. چه اتفاقی میافتد؟! در واقع حشو و زوائد را حذف میکند و میخواهد به ذات آن برسد. در بازیگری هم همینطور است. در فیلم خانهای روی آب تجربه نوینی را برای خودم انجام دادم. در خانهای روی آب در سراسر فیلم هیچ کاری نمیکنم. یکی، ۲ جا هم گریه میکنم که خیلی هم گریه نیست چون چشمم خشک است. همین تجربه را در روبان قرمز هم انجام میدهم. غیر از یکی، ۲ صحنه که بازی من نمایشی است در بقیه صحنهها هیچ کاری نمیکنم. فلسفه معاصر هم روی این خیلی کار میکند که تو فقط باشی، چون بودن خیلی کار سختی است. در دنیای معاصر، در دنیای مصرفی ما از بودن خودمان دور میشویم. حالا اگر بخواهیم آنها را کنار بگذاریم باید برسیم به یک زلالی. زلالی یعنی حشو و زوائد نداشتن. میشود نداشته باشی؟!خیلی سخت است. اگر بتوانیم پیدایش کنیم به سمتی میرویم که در بازیگری معاصر اتفاق میافتد.
مصاحبه با شارلیز تیرون و... (مختصری از زندگینامه وی) منبع:سایت مووی مگ.ویکیپدیا.پرناز __________________________________________________-
روزی که در پاریس شنیدم قراره کنفرانس خبری فیلم « پروتمئوس » در این شهر برگزار بشه، به این فکر افتادم که حتماً باید به محل برگزاری این کنفرانس بروم چراکه فرصت بی نظیری برای دیدن بازیگران مورد علاقه ام هست! اما هرگز فکر نمی کردم در جریان برگزاری همین کنفرانس بتوانم با « شارلیز ترون » صحبت کنم و نظرش را برای انجام یک مصاحبه برای سایت مووی مگ جلب کنم! اما خدا رو شکر این اتفاق افتاد و بعد از انجام مکاتبات معمول با نماینده ایشان، بالاخره مصاحبه انجام شد و باید یک خسته نباشید بزرگ هم به آقای کریمی بابت انجام این مصاحبه بگویم که با وسواس زیاد این مسئله را دنبال می کردند. امیدوارم که این اتفاق سرآغاز روابط بیشتر بین رسانه های ایرانی و دیگر نقاط جهان باشد. درسا کیانفر – 20/3/1391(مووی مگ)
_________________________________________________________________________________________________________________
میثم کریمی : خانم « ترون » قبل از هرچیز می خواستم بابت انجام این مصاحبه از شما تشکر کنم و سپاسگزار هستم که وقتتان را اختیار ما گذاشتید. شارلیز ترون : من هم خوشحالم که به سوالات شما پاسخ می دهم و امیدوارم که پاسخهای من بتواند مفید باشد.
میثم کریمی : برای شروع می خواستم بپرسم که « شارلیز ترون » بعد از نزدیک به 2 دهه فعالیت در سینما ، آیا به جایگاهی که مد نظرش بوده رسیده؟ شارلیز ترون : نمی توانم با قاطعیت درباره این سوال پاسخ بدهم اما فکر می کنم هنوز مسیر زیادی باقی مانده تا کارم رو توی هالیوود تمام کنم! می دونی ، بازیگری فقط بهترین بودن در جلوی دوربین نیست بلکه باید در خارج از سینما هم محترم باشی، اینجوریه که مردم تو رو بخاطر خواهند داشت.
میثم کریمی : کاملاً درسته . اما احساس شخصی من اینه که شما بعد از فیلم « هیولا » ترجیح دادید در کارهای به اصطلاح مردم پسند تر حضور پیدا کنید تا آن حضور بی نظیرتان در نقش قاتل زنجیره ای که باعث یادآوری خاطرات بدی برای مردم شده بود، از ذهن آنها پاک شود. خودتان اینطور فکر نمی کنید؟ شارلیز ترون : خب تا حدودی باهات موافقم. سر فیلمبرداری فیلم « هیولا » من انرژی زیادی از دست دادم بخاطر اینکه هم نقش خیلی پیچیده بود و هم اون گریم وحشتناک روی صورتم بود! بعد از این فیلم تصمیم گرفتم تا دیگه اینقدر هیولا نباشم! اما با اینحال اگر دوباره نقشهای خوبی برایم در نظر گرفته شود، حتماً در آن بازی خواهم کرد. میثم کریمی : در کل منظورم اینه که شاید دیگه کسی نباید منتظر چهره هیولایی تو در فیلم « هیولا » باشه! شارلیز ترون : شاید اگه هوس اسکار کردم دوباره هیولا بشم! هیچ چیز معلوم نیست
میثم کریمی : شارلیز ترون مدتی را هم به حضور در فیلمهای به اصطلاح اَبر قهرمانی نظیر « ایان فلاکس » و « هنکاک » اختصاص داد. خودت فکر می کنی که مردم دوست دارند تو را در اینگونه نقشها ببینند؟ شارلیز ترون : می تونم بگم که حضور در نقشهای اَبرقهرمانی را همه دوست دارند! این نوع فیلمها به دلیل اینکه طیف وسیعی از مخاطبان را در بر می گیره، همیشه برای یک بازیگر هیجان انگیز هست تا عکس العمل مردم را در قبال حضورش در این فیلمها ببینه. میثم کریمی : شارلیز! تو امسال در فیلمهای متفاوتی حضور داشتی که هر دوی آنها با هم اکران شدند. یکی فیلم « سفید برفی و شکارچی » و دیگری فیلم « پروتمئوس » که در هر دو حضور موفقی داشتی. نظرت در مورد این فیلمها چی هست ؟ شارلیز ترون : آره امسال برای من سال خوبی بود و تونستم در دو فیلم خوب بازی کنم. داستان سفید برفی و هفت کوتوله یکی از داستانهای مورد علاقه من در دوران کودکی بود و خیلی هیجان زده شدم وقتی پیشنهاد بازی در نقش ملکه به من شد، البته من هم با کمال میل قبول کردم! « پروتمئوس » هم که یک تجربه عالی بود و خیلی خوشحالم که تونستم با ریدلی همکاری کنم. تیم ما عالی بود و همه ما خیلی هیجان زده بودیم چراکه می دانستیم قراره یه فیلم بی نظیر رو کار کنیم.
میثم کریمی : البته در « سفید برفی و شکارچی » تو دوباره نقش منفی رو عهده دار شدی و همچنین گریم سنگین را هم روی صورتت تحمل کردی! فکر نمی کنی بجای این مشکلات خودت می تونستی در نقش " سفید برفی " بازی کنی؟! شارلیز ترون : نه، چون در این صورت « سیگورنی ویور » باید بازیگر نقش ملکه می شد ( خنده ) ( اشاره به قد بلندش هست و اینکه ملکه حتما باید از سفید برفی بلند تر باشد! ) میثم کریمی : بله این هم پیشنهاد خیلی خوبی می تونست باشه!
میثم کریمی : شارلیز! آیا با سینمای ایران آشنا هستی و یا با هنرمندان ایرانی مواجه شده ای ؟ شارلیز ترون : امسال « یک جدایی » ( جدایی نادر از سیمین ) از ایران در آمریکا نمایش داده شد که در اسکار و گلدن گلاب توانست خیلی موفق عمل کنه. فکر می کنم که باید فیلم خیلی خوبی باشه اما خودم تابحال نتونستم ببیمنش با هنرمندان ایرانی اینجا اشنا نیستم اما در سفری که به دوبی داشتم و در افتتاحیه هتل آتلانتیس شرکت کردم، با ایرانیهای زیادی آشنا شدم که واقعاً دوست داشتنی بودند. میثم کریمی : اشاره کردید به سفر دوبی ، در این سفر به جز شرکت در افتتاحیه هتل آتلانتیس ، آیا نکته ای هنری هم در این منطقه شاهد بودید که توجه شما را جلب کند؟ شارلیز ترون : می تونم بگم که دبی پیشرفت زیادی در عرصه های مختلف داشته اما هنوز باید تلاش زیادی کند تا بتواند به عنوان یک ستون فرهنگی شناخته شود! می دونی ، برای اینکه در سینما موفق شوی باید استعداد داشته باشی و کسانی هم باشند که استعدات را پرورش بدهند. اگر این ویژگی ها را نداشته باشید، حتی پولهای فراوان هم نمی تواند کاری کند! میثم کریمی : شارلیز برامون از پروژه های آینده ات بگو ، فکر می کنی بتونی از نقش ات در قسمت چهارم « مکس دیوانه » صحبت کنی؟ شارلیز ترون : همانطور که خودت گفتی « مکس دیوانه » فیلم بعدی من هست که فعلاً نمی تونم در موردش چیزی بگم . پروژه های دیگری هم هستند که هنوز بطور رسمی اعلام نشده اند و در حال مذاکره برای حضور در آنها هستم میثم کریمی : « هنکاک 2 » هم یکی از آنهاست؟ شارلیز ترون : گفتم که هنوز چیزی مشخص نیست و اگر رسمی بشود حتماً اعلام می کنم.
میثم کریمی : شارلیز! می دونی که این مصاحبه قرار هست برای طرفداران ایرانی ات در سایت مووی مگ منتشر شود ، آیا در پایان حرفی داری که به مخاطبان ایرانی ات بزنی؟ شارلیز ترون : می خوام تشکر کنم از تو و تمام ایرانیهایی که من را می شناسند و کارهایم رو دنبال می کنند. میثم کریمی : من هم از تو تشکر می کنم که وقتت را به ما اختصاص دادی تا بتوانیم این مصاحبه را داشته باشیم.
(این مصاحبه بصورت اختصاصی برای سایت " مووی مگ " انجام شده و برداشت از آن جز با ذکر دقیق منبع و اشاره به سایت مووی مگ، ممنوع می باشد و شامل پیگیرد قانونی می شود.) ...ومختصری در باره او.... زندگینامه ( Charlize Theron) بازیگر و تهیه کننده ی اهل آفریقای جنوبی و مقیم آمریکا است. وی سابقا نیز در زمینه مد فعالیت میکرد.تیرون کار خود را از اواخر دهه ۹۰ و با بازی در فیلمهایی چون ۲ روز در دره، جو یانگ نیرومند، وکیل مدافع شیطان و قوانین خانه سایدر آغاز کرد. او برای بازی در نقش قاتل سریالی زن در هیولا توانست علاوه بر کسب نقدهای مثبت منتقدین،جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن را ببرد تا اولین آفریقایی باشد که در رده بازیگران، موفق به کسب اسکار می شود.همچنین وی برای بازی در فیلمسرزمین شمالی نامزد جایزه اسکار شد.
در سال ۲۰۰۵، ستاره خود را بلوار مشاهیر هالیوود کسب کرد.به گزارش پارس ناز پرفروشترین فیلمی که در آن بازی کرده، فیلم هنکاک است که بیش از ۶۰۰ میلیون دلار فروش داشت. در اواخر سال ۲۰۰۹ نیز مجریگری مراسم قرعه کشی جام جهانی فوتبال را در کشورش به عهده داشت.در پانزده سالگی، شاهد کشته شدن پدرش به دست مادرش بود و در راه تبدیل شدن به یک رقاص باله، دچار مصدومیت شدید زانو شد و دیگر نتوانست به این رقص ادامه دهد. اودر کارهای خیریه زیادی شرکت کرده و خود موسسهای برای کمک به مردم کشورش دارد . در سال ۲۰۰۸ بود که از طرف دبیرکل سازمان ملل، به عنوان سفیر صلح این سازمان انتخاب شد. وی همچنین از اعضای فعال حمایت از حقوق زنان و دفاع از حقوق حیوانات. و حامی حقوق همجنس گرایان است.
![]() تیرون از آغاز
شارلیز ترون در تاریخ ۷ اوت ۱۹۷۵ در مزرعه ای خارج از روستای بنونیآفریقای جنوبی که یکی از روستاهای کوچک نواحیژوهانسبورگ است متولد شد. پدرش چارلز ترون مکانیکو مادرش گردا، در کار ساخت و ساز جاده بود. والدینش هر دو متولد آفریقای جنوبی بودند هرچند پدرش اصلیتی فرانسوی داشت و مادرش آلمانی تبار است. ترون که تنها فرزند خانواده اش بود دوران کودکی را در کنار والدین خویش در نزدیکی ژوهانسبورگ و در مزرعه خودشان گذراند. شارلیز خیلی سخت کار و در نگهداری حیوانات و کشاورزی به والدینش کمک میکرد.در چهار سالگی بود که از طریق یک معلم انگلیسی، رقص باله را تاحدودی فراگرفت. زمانیکه ۱۳ ساله شد، به مدرسه شبانه روزی ژوهانسبورگ فرستاده شد و در آنجا درمدرسه بینالمللی هنر شروع به تحصیل کرد. در پانزده سالگی شارلیز جوان شاهد مرگ پدر خویش بود. پدرش در حالت مستی به وی و مادرش حمله میکند و مادرش برای دفاع از خود با اسلحه به سمت او شلیک میکندکه بعداً دادگاه اعلام میکند مادر ترون بیگناه است. وی تا سالها درباره مرگ پدرش حقیقت را نمیگفت و میگفت که پدرش در یک تصادف رانندگی کشته شده است: متاسفانه پدرم مریض بود و به الکل اعتیاد داشت. شارلیز برای کمک به مادرش پس از این اتفاق، تحصیل را رها کرد و با تشویق مادرش، به سمت مدل شدن رفت. شارلیز در ۱۶ سالگی به میلان، ایتالیا رفت و در آنجا به مدت یکسال مدل بود. وی علاوه بر میلان در پاریس هم مدل بوده است. با وجود اینکه توانست در رقابتهای محلی عنوان نخست را کسب کند، بخاطر علاقه نداشتن به اینکار، یک سال بعد به نیویورک رفت. در آنجا به مدرسه رقص باله جفری بالت رفت تا بتواند به آرزوی دوران کودکی خود برسد و در آنجا به آموختن باله مشغول شد. اما زمانیکه ۱۸ سال داشت زانوی او بشدت آسیب دید و دیگر نتوانست این رقص را ادامه دهد ورود به دنیای حرفه ای شارلیز جوان، سپس به لس آنجلس رفت.او پس از ۸ ماه اقامت در این شهر، در سال ۱۹۹۵ وقتیکه در بانکی بود و میخواست که چکی به ارزش ۵۰۰ دلار را نقد کند، مسئول بانک از انجام اینکار امتناع کرد که وی شروع به داد و فریاد کرد ولی تهیه کننده ای بنام جان کراسبی وی را دید و به یک مدرسه بازیگری معرفی کرد. تیرون میگوید: بعد از اینکه مجبور شدم رقصیدن را کنار بگذارم، برای بازیگری به لس آنجلس رفتم اما چون نتوانسته بودم کاری پیدا کنم، مادرم پول کرایه خانهام را برایم فرستاده بود و برای نقد کردنش، به یک بانک در بلوار هالیوود رفتم. اما مسئول بانک چکم را نقد نمیکرد که باعث عصبانیتم شد. بعد از آن، مردی بنام جان کراسبی کارت ویزیتش را به من داد و از من خواست که با وی تماس بگیرم. فکر میکردم دروغگوست اما بعدا معلوم شد که این فرد، استعداد یاب است. وی من را به چند نفر معرفی کرد و کارم شروع شد اولین فیلم تیرون، فیلم «بچههای مزرعه ۳» محصول ۱۹۹۵ بود. شارلیز جوان که ۱۹ سال داشت، در این فیلم نقش کوتاه و بدون دیالوگی را داشت. اما اولین فیلمی که وی در آن نقش مهمی داشت، دومین فیلمش بود. فیلم «۲ روز در دره» محصول سال ۱۹۹۶ بود که وی در نقش هلگا بازی کرد. در همان سال در فیلم «کاری که میکنی» نیز بازی کرد که به گفته خودش، نقش مهمی در بازیگر شدن وی داشت.اومیگوید: -از زمان کودکی، همیشه به دیدن فیلمهای تام هنکس مینشستم و واقعا دوستش داشتم. وقتیکه تام هنکس مرا برای بازی در نقش کوتاهی از فیلمش انتخاب کرد، بخودم گفتم که “اگر وی(تام هنکس) مرا شایسته بازی در فیلمش میداند، پس میتوانم در این شغل(بازیگری) موفق شوم” و کارم را جدی گرفتم. بعد از بازی در دو فیلم، تیرون توانست فرصت بازی در کنار آل پاچینو را در فیلم وکیل مدافع شیطان محصول ۱۹۹۷ بدست بیاورد. این فیلم، اولین فیلم مهم ترون بود. «تیلور هاکفورد»، اولین کارگردانی بود که برای داشتن وی تلاش زیادی کرد و خود، مسئولین کمپانی سازنده را متقائد کرد که ترون بیشتر از یک چهرهاست و توانایی بازی کردن دارد. ترون در فیلم در نقش مری آن بازی کرد. زن کوین لوماکس (کیانو ریوز) که وکیل بسیار ماهریست. ترون ۲۲ ساله، برای بازی در این فیلم، نامزد نخستین جایزه دوران کاری خود شد. وی نامزد جایزه بهترین بازیگر زن فیلم درام از جشنواره فیلم بلکباستر شد. بعد از بازی در فیلم مشاهیر وودی آلن و یا همسر فضانورد و همبازی شدن با جانی دپ، در سال ۱۹۹۹، ترون در فیلم قوانین خانه سایدر محصول ۱۹۹۹ بازی کرد. فیلم جزو بهترین فیلمهای سال ۱۹۹۹ میلادی بود و توانست نامزد ۷ جایزه اسکار -از جمله اسکار بهترین فیلم سال- شود که در نهایت دو جایزه بهترین فیلمنامه اقتباسی و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مایکل کین) را برد. داستان فیلم درباره جوانی بنام هامر (توبی مگوایر) است که در پرورشگاه و توسط دکتری بنام لارچ (کین) بزرگ میشود. ترون در این فیلم که بیش از ۸۸ میلیون دلار فروش داشت، در نقش کندی به بازی پرداخت. زنی جوان که بخاطر جدایی از همسرش که به جنگ رفته، با هامر رابطه پیدا میکند. در همان سال، جیمز گری با تلاش زیاد، مسئولین سازنده فیلم «محوطه» را راضی کرد تا بتواند از ترون در فیلمش استفاده کند. در واقع گری یکی از تاثیرگذارترین افراد در حرفه کاری ترون محسوب میشود. در این فیلم که نامزد جایزه بهترین فیلم سال جشنواره کن شد،مارک والبرگ و خواکین فونیکس نیز حضور داشتند. در سال بعد ترون در «بازی گورزنها»، همبازی بن افلک شد. در مردان افتخار، نقش کوتاهی را به عنوان همسر رابرت دنیرو به عهده داشت و در افسانه بگر ونس، همبازی ویل اسمیت و مت دیمون شد. فیلمی که رابرت ردفورد آن را کارگردانی کرد. در سال ۲۰۰۰، ترون مجددا با کیانو ریوز همبازی شد. این دو در نسخه بازیسازی شده نوامبر شیرین همبازی هم شدند. ترون در این فیلم در نقش سارا بازی کرد و فیلم بیش از ۶۵ میلیون دلار فروش داشت. همچنین این دو برای این فیلم، نامزد جایزه تمشک طلایی برای بدترین بازیگران فیلم بازسازی شده، شدند.در طی ۲ سال بعد، ترون در «۱۵ دقیقه»، مجددا همسر دنیرو شد و در نفرین عقرب یشمی،برای وودی آلن بازی کرد. قرن بیست ویکم و اوج گیری تیرون شهرت ترون، از سال ۲۰۰۳ آغاز شد. وی ابتدا در نسخه بازسازی شده شغل ایتالیایی به بازی در کنار بازیگرانی چون مارک والبرگ،جیسون استاتهام و ادوارد نورتون پرداخت. فیلم در مجموع بیش از ۱۷۵ میلیون دلار فروش داشت و تا سال ۲۰۰۸، پرفروش ترین فیلم ترون محسوب میشد. در این سال، پتی جنکینز، با دیدن فیلم وکیل مدافع شیطان، تصمیم گرفت تا نقش اول فیلم هیولا را به ترون بدهد. فیلم براساس واقعیت بود و داستان نخستین قاتل سریالی زن در تاریخ امریکا را روایت میکند. ترون در نقش این زن (ایلین وورنوس) بازی کرد. کسیکه چند روز قبل از اغاز فیلمبرداری فیلم، اعدام شده بود. ترون ۲۷ ساله، برای بازی در این نقش، نامههایی که ایلین در طی ۱۲ سال زندانی بودنش برای یکی از دوستانش نوشته بود را خواند و ۳۰ پوند به وزنش اضافه کرد. وی میگوید: -در صحبتهایی که با پتی داشتم، هرگز به این مسئله که باید به وزنم اضافه کنم اشاره نشد. اما بعد از خواندن نامههای آیلین، متوجه شدم که وی از بدنش راضی نبود. برای همین به پتی گفتم که میخواهم به وزنم اضافه کنم. ایلین چاق نبود و مسئله این نبود. منتها من اگر میخواستم با بدن خودم بازی کنم، نمیتوانستم خودم را با احساسی که وی داشتهاست هماهنگ کنم و مطمئن هستم که بیننده نیز چنین احساسی میداشت. این چنین کارهایی من را بیشتر به وی نزدیک کرد...
در این کارهمچنین ترون ابروهای خود را تراشید و از دندان مصنوعی استفاده کرد تا بتواند خود را از نظر چهره، به ایلین وورنوس نزدیک تر کند.او میگوید: -نکتهای که درباره هیولا وجود دارد، این است که همه چیز آن واقعیست. خوشبختانه برای ساخت فیلم، بودجه کمی در اختیار داشتیم و فقط پول گرفتن دندان مصنوعی را داشتیم. به همین علت، برای اینکه خودم را شبیه آیلین کنم، باید واقعا چنین کاری با خود انجام میدادم و نمیتوانستیم از جلوههای ویژه استفاده کنیم. به همین علت فیلم کاملا طبیعی شد... بازی فراموش نشدنی ترون در این فیلم، نقدهای بسیار مثبتی را برای وی به همراه داشت. راجر ایبرت درباره بازی ترون در فیلم گفته بود: -بدون شک با یکی از بهترین اجراها در تاریخ سینما روبرو هستید. این اولین بار در تاریخ دوران نقدم بود که بخاطر بازی وی در فیلم، فراموش کردم که نت برداری کنم! مسئولین اسکار اگر جایزه بهترین بازیگر سال را به ترون ندهند، باید خود را بازنشسته کنند چراکه این بهترین بازی و بهترین فیلم سال است همچنین استفان هولندز در نیویورک تایمز بازی ترون در فیلم را «فراموش ناشدنی» دانسته بود. ریچارد روپر شارلیز را شایسته دریافت یک جایزه اسکار میدانست. گلن کنی، بازی ترون را با بازی رابرت دنیرو در گاو خشمگین مقایسه کرده بود و نوشته بود “از زمان بازی دنیرو در«گاو خشمگین»، تاکنون هیچ بازیگری چنین کاری با بدن خود برای بازی در یک فیلم نکرده بود”. راجر فریمن نیز درباره بازی ترون در فیلم گفته بود:میخواهم بگویم که بازی ترون فوق العادست. این بازی کامل، به راحتی میتواند وی را نامزد جشنوارههای بزرگ کند. حتی میتواند برایش یک اسکار به همراه داشته باشد. حقیقت این است که بازی وی در این فیلم، اینقدر خوب و کامل است در نهایت نیز ترون برای این فیلم، نامزد جوایز زیادی شد. از جمله، توانست اسکار و گلدن گلوب بهترین بازیگر نقش اول سال ۲۰۰۴ را بدست بیاورد و به شهرت جهانی برسد. ترون همچنین به نخستین شخص آفریقایی که در رده بازیگران موفق به کسب جایزه اسکار میشود، تبدیل شد. بعد از دریافت اسکار نیز، برای شرکت در جشنهای محلی به آفریقا رفت و در کشور خود مهمان افتخاری نلسون ماندلا در تاریخ ۱۱ مارس ۲۰۰۴ بود. ماندلا درباره ترون گفته بود: -(شارلیزتیرون)، مجددا آفریقا را بر روی نقشه جهان، نمایان کرد. حتی کسانیکه دوست ندارند قبول کنند که کشوری بنام آفریقای جنوبی وجود دارد، با دیدن وی، الان قبول میکنند که چنین کشوری وجود دارد و باید به این خاطر، از وی تشکر کرد. افرادی زیادی هستند که هنوز فکر میکنند آفریقا بمانند زمان آپارتاید است اما افرادی چون وی نشان میدهند که آفریقا دیگر آن کشور گذشته نیست و یک کشور جدید است و به همین دلیل، ما مردم این کشور، از وی سپاس گذاریم در سال ۲۰۰۴، ترون در فیلم زندگی و مرگ پیتر سلرز که داستان زندگی پیتر سلرز، کمدین معروف انگلیسی بود، بازی کرد. وی برای بازی در این فیلم، مجددا نامزد جایزه گلدن گلوب، و اینبار جایزه بهترین بازیگر زن مکمل سال شد. علاوه بر این، وی نامزد جایزه امی نیز شد چراکه فیلم، یک فیلم تلویزیونی بود. ترون در فیلم در نقش همسر سوم سلرز بازی کرد. دیگر فیلم آن سال ترون نیز، «سر در ابرها» بود که زندگی ۳ دوست در زمان جنگ جهانی را روایت میکند.
در سال ۲۰۰۵، ترون در ایان فلاکس بازی کرد. فیلمی از روی انیمه معروف ژاپنی که البته با استقبال منتقدین همراه نشد و یک شکست کامل تجاری بود. ترون در نقش ایان فلاکس بازی کرد. وی برای بازی در این فیلم، ۳ ماه تمریناتی چون ژیمناستیک را پشت سر گذاشت بود اما در حین ساخت فیلم، دچار مصدومیت ازناحیه گردن شد و فیلمبرداری فیلم برای چند هفته، به تعویق افتاد. به گفته سازندگان فیلم، اکثر سکانسهای فیلم را، خود ترون بازی کرد و از بدل استفاده نکرد. همچنین در این سال، وی در ۵ قسمت از فصل سوم سریال معروف انحصار زندگی به بازی پرداخت. سرزمین شمالی دیگر فیلم سال ۲۰۰۵ ترون بود که دومین نامزدی اسکار را برای وی رقم زد و سومین نامزدی گلدن گلاب پیاپی را برای وی به ارمفان آورد هر چند که وی نتوانست این جوایز را ببرد. این فیلم نیز که براساس واقعیت بود، روایت گر نخستین دادگاه مقابله با خشونت جنسی علیه زنان در تاریخ آمریکاست که ترون در نقش جوسی آیمز -که این دادگاه بخاطر وی ایجاد میشود- و در کنار بازیگرانی چون فرانسیس مکدورمند و وودی هارلسون بازی کرد. همچنین در حالیکه ترون تازه وارد دهه سوم زندگی خود شده بود، ستاره خود را در بلوار مشاهیر هالیوود بدست اورد تا نامش در تاریخ سینما، به ثبت برسد. ترون در سال ۲۰۰۶ فیلمی را برای نمایش نداشت و در سال ۲۰۰۷ با فیلم در دره الاه به سینما بازگشت. فیلم که داستان دلیل مفقود شدن یکی از سربازان امریکایی برگشته از افغانستان است، سیاسی ترین فیلم ترون است. وی دراین فیلم در نقش یک کاراگاه بازی میکند که به پدر یک سربازان گمشده آمریکایی کمک میکند تا راز مفقود شدن پسرش را برملا کند. پل هگیس کارگردان فیلم است و تامی لی جونز دیگر بازیگر فیلم است که نامزدجایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد سال نیز شد. نزاع در سیاتل و خوابگردی، دو فیلم دیگر ترون بودند تا اینکه در سال ۲۰۰۸، در فیلم هنکاک به بازی پرداخت. هنکاک در مجموع بیش از ۶۰۰ میلیون دلار فروش کرد و چهارمین فیلم پرفروش سال ۲۰۰۸ شد. تاکنون، این پرفروش ترین فیلمیست که ترون در آن بازی کردهاست. ویل اسمیت در نقش اصلی فیلم و در نقش ابرقهرمانی به نام هنکاک به بازی میپردازد. که بعد از نجات جان شخصی بنام ری (جیسون بتمن)، وارد بخش جدیدی از زندگیش میشود. ترون در نقش همسر ری به بازی میپردازد که از اواسط فیلم، نقشش بیشتر و مهمتر میشود. دشت سوزان دیگر فیلم ترون در سال ۲۰۰۸ بود. یک فیلم مستقل و درام به کارگردانی “خولیرمو آریاگاً که علاوه بر ترون، کیم باسینگر نیز در آن بازی کرد. جاده محصول ۲۰۰۹، آخرین فیلمیست که از ترون اکران شدهاست که وی نقش بسیار کوتاهی در فیلم دارد. داستان فیلم که براساس رمان بسیار موفق جاده نوشته کورمک مککارتی، ساخته شده، درباره تلاش پدر و پسری برای زنده ماندن پس از نابودی زمین است.
ترون نیز در نقش مادر بازی میکند. ترون سپس بخاطر زندگی شخصی خود، به مدت ۳ سال بازیگری را کنار گذاشت و در سال ۲۰۱۱ بر سر صحنه فیلمبرداری فیلم بزرگسالان جوان ظاهر شد. داستان فیلم درباره نویسندهای با بازی ترون است که برای نابود کردن ازدواج دوست پسر دوران دبیرستانش (پاتریک ویلسون)، به زادگاهش میرود تا بتواند مجددا با وی رابطه برقرار کند. جیسون ریتمن کارگردان فیلم است و فیلم از روز ۱۶ دسامبر سال ۲۰۱۱، در امریکا اکران خواهد شد. نقدهای اولیه فیلم بسیار مثبت بودهاند و گفته میشود که ترون برای بازی در این فیلم، می تواند سومین نامزدی اسکار خود را بدست بیاورد. پرومتئوس دیگر فیلم جدید ترون است که در حال سپری کردن مراحل پس از تولید خود است تا در تابستان سال ۲۰۱۲ اکران شود. صحبتهایی درباره اینکه فیلم پیش درآمدی بر سری فیلمهای بیگانه است، وجود دارد که سازندگان فیلم از جمله ریدلی اسکات، کارگردان فیلم، این موضوع را رد کردهاند. خود ترون نیز در این مورد گفت:
-بسیاری از مردم فکر میکنند که این فیلم پیش درآمدی بر بیگانهاست که چنین نیست. این یک فیلم کاملا مستقل است که داستان قبل از فیلم بیگانه ۱ را روایت نمی کند با این حال، داستان فیلم بمانند سری فیلمهای قبلیست. داستان درباره گروهی از دانشمندان است که برای یک ماموریت به فضا میروند و با چیزی مواجه میشوند که زندگیشان را دگرگون میکند. شارلیز در این فیلم، در نقش مردیت ویکرز بازی میکند که این پروژه را اداره میکند. ترون درباره این نقش میگوید: -مردیت ویکرز، متفاوتترین شخصیتی است که تاکنون در نقش آن بازی کردهام. وی کت و شلوار میپوشد و اداره کننده این پروژه است. در ابتدا یک شخصیت بسیار خشک است که تنها به پول اعتقاد دارد اما تنها در اواخر فیلم، شخصیت واقعی خودش را نشان میدهد دیگر فیلم جدید ترون، سفیدبرفی و شکارچی است که برداشتی متفاوت از داستان سفیدبرفی است. شارلیز در فیلم در نقش مادرخوانده سفیدبرفی (ملکه) بازی میکند. ترون برای بازی در این فیلم، فیلم جیادگار کلینت ایستوود را رد کرد. ترون دلیل انتخاب این فیلم را چنین بیان کرده بود: -اینکه یک فرصت باشد که بتوانید چیزی که مردم خیلی خوب میشناسند را به کل تغییر دهید، میتواند خیلی جالب باشد کریستن استوارت نیز در این فیلم در نقش سفیدبرفی بازی خواهد کرد و فیلم قرار است تا تابستان سال ۲۰۱۲ میلادی، اکران شود. همچنین طبق گفته تهیه کنندگان فیلم، این فیلم ۳گانه خواهد بود و این اولین قسمت از این سری فیلم است. فعالیت های دیگر وی 1-تلویزیون
تیرون تاکنون در ۳ فیلم/سریال تلویزیونی بازی کرده است.ابتدا در سال ۱۹۹۷ و در فیلم “محرمانه هالیوود” به بازی پرداخت که این فیلم برای نمایش در تلویزیون ساخته شد. ژانر فیلم کمدیستو بازیگرانی چون اولماس در آن بازی می کنند. در ادامه شارلیز در یک فیلم دیگر که برای نمایش در تلویزیون ساخته شده بود، به ایفای نقش پرداخت. نام فیلم زندگی و مرگ پیتر سلرز بود و محصول سال ۲۰۰۴. داستان فیلم درباره پیتر سلرز، کمدین معروف انگلیسیست و شارلیز ترون در نقش “بریت ایکلند”، همسر دوم سلرز به ایفای نقش پراخته است.علاوه بر ترون، بازیگرانی چون جفری راش(در نقش سلرز) و استنلی توچی نیز در فیلم به بازی پرداخته اند.استفان هاپکینز کارگردان اثر است.فیلم با استقبال منتقدین روبه رو شد و توانست در قسمت بهترین فیلم ساخته شده برای تلویزیون، برنده جایزه گلدن گلوب شود. ترون نیز برای بازی در این فیلم، نامزد گلدن گلوب و جایزه امی شد که نتوانست برنده آنها شود. در سال بعد ترون در ۵ قسمت از سریال معروف “انحصار سازندگی” به بازی پرداخت. فیلم یکی از برترین و محبوبترین سریال های تاریخ آمریکاست و شارلیز در فصل سوم و پایانی آن، در ۵ قسمت ابتدایی و در نقش ریتا ظاهر شد.فیلم در ژانر کمدی بود و بازیگرانی چون “جیسون بتمن” در آن به ایفای نقش پرداختند.
2-صداپیشگی در سال ۲۰۰۶، شارلیز در یک قسمت از انیمیشن/سریال “مرغ آهنی” صداپیشگی کرد. وی در ۳ نقش “مادر دانیل”، “مادر” و “شخص منتظر” و در آخرین قسمت از فصل دوم آن حضور داشت که اولین تجربه صداپیشگی وی بود.در سال ۲۰۰۹ نیز ترون در انیمیشن “پسر آسترو” به صدا پیشگی پرداخت. وی در نقش “راوی” صداپیشگی کرد و اولین شخصی در انیمیشن بود که صحبت کرد. غیر از ترون، افراد دیگری جون فردی هایمور، نیکلاس کیج و کریستن بل نیز در این انیمیشن صدا پیشگی کردند. 3-موزیک ویدیو
در سال ۲۰۱۰، شارلیز در موزیک ویدیو “تیراندازی” از “براندان فلوورس” حضور پیدا کرد. این نخستین تک اهنگ فلورس و نخستین موزیک ویدیویی بود که شارلیز ترون در آن حضور داشت. در این ویدیو، ترون، جان فلورس را چندین بار نجات می دهد.تهیه کننده ترون از سال ۲۰۰۳ و با فیلم “هیولا” کار تهیه کنندگی را آغاز کرد. فیلم با بدوجه ای ۸ میلیونی ساخته شد و در نزدیک به ۱۷۰ روز اکران خود، در مجموع نزدیک به ۳۵ میلیون دلار فروش داشت و کاملا موفق بود. ۳ سال بعد و در سال ۲۰۰۶، شارلیز تهیه کنندگی یک مستند با نام “شرق هاوانا” را بر عهده گرفت. فیلم در مجموع تنها دو هفته اکران داشت و به ۱۲ هزار دلار فروش رسید که برای یک مستند، رقم متوسطیست.در سال ۲۰۰۸، شارلیز ترون تهیه کنندگی فیلم “خوابگردی” را به عهده گرفت. این فیلم نیز در مجموع ۹ هفته اکران خود، تغریبا ۱۷۷ هزار دلار فروش داشت که رقم بسیار پایینیست. در نهایت فیلم “دشت سوزان” که ترون مدیر اجرایی فیلم بود. گفته می شود که بودجه ساخت فیلم، حدود ۲۰ میلیون دلار بوده است که با توجه به فروش ۲۰۰ هزار دلاری خود در طی ۷۰ روز، کاملا شکست خورده است.همچنین شارلیز قرار است تا تهیه کنندگی یک سریال بنام “شکارچی ذهن” را بر عهده داشته باشد. این سریال از طریق شبکه اچ بی او پخش خواهد شد و دیوید فینچر کارگردانی آن را بر عهده خواهد داشت. گفته می شود که ترون جز تهیه کنندگان فیلم جدید خود با عنوان”حوان بالغ” است.به علاوه ترون حق ساخت ۲ فیلم “فلورنس عربستان” و “دو چشم خیره” را در اختیار دارد و قرار است تهیه کنندگی این دو فیلم را نیز بر عهده داشته باشد.مجریگری مراسم قرعه کشی جام جهانی فوتبال در دسامبر ۲۰۰۹، شارلیز به عنوان مجری، در مراسم قرعه کشی جام جهانی فوتبال ۲۰۱۰ در شهر کیپتاون حضور داشت. وی در مراسم تمرین، به شوخی وقتی توپی که مربوط به کشور فرانسه بود را برداشت، نام کشور ایرلند جنوبی را بجای آن خواند که متلکی بود بخاطر صعود فرانسه به جام جهانی، بوسیله گل مردودش.البته این شوخی باعث نگرانی بعضی مسئولین فیفا شده بود که شاید وی اینکار را در مراسم اصلی و جلوی میلیونها بیننده نیز انجام دهد که این اتفاق رخ نداد. تیرون و کارهای خیریه تیرون سابقه زیادی در کارهای خیریه دارد طوریکه برای مثال در یک مقاله در سال ۲۰۰۹ در مجله یو اس آمریکا، مقاله ای با عنوان “ستارگان درخشان” چاپ شد که در آن از ۸ فرد مشهوری که به طرق مختلف به افراد نیازمند کمک میکنند نام برده شده بود که نام شارلیز ترون نیز درآن وجود داشت.پروژه توسعه آفریقای جنوبی سال های زیادیست که ترون بنیادی را با نام “پروژه توسعه آفریقای جنوبی توسط شارلیز ترون” را بوجود آورده است. هدف این پروژه، کمک به مردم و بخصوص کوکان آفریقایی است و به آنها آموزشهای لازم برای جلوگیری از مبتلا شدن به بیماری ایدز را میدهد. این پروژه تاکنون کمک شایانی به مردم آفریقا کرده است و ترون را نامزد جایزه ماندلا کرده است که به کسانی اهدا می شود که بیشترین تلاش را برای مردم کشور آفریقا داشته اند. برای مثال، وی بیش از آغاز جام جهانی فوتبال در کشورش، چندین زمین فوتبال را در مناطقی که در آن امکان فوتبال بازی کردن برای کودکان نیست، احداث کرد. تیرون بعنوان پیام آور صلح سازمان ملل
در ۱۷ نوامبر سال ۲۰۰۸، ترون از طرف دبیرکل سازمان ملل، “بان کی مون” بعنوان پیام آور (سفیر) صلح سازمان ملل انتخاب شد.وظیفه ترون در این سازمان، دفاع از حقوق زنان و پایان دادن به خشونت علیه زنان است. تیرون وکمک به زلزله زدگان هاییتی در شرایطی که در اوایل سال ۲۰۱۰ میلادی، زلزله ای در هاییتی به وقوع پیوست، ترون در کنار تعداد زیادی از افراد سرشناس در مراسم های خیریه مختلف که برای کمک به مردم هاییتی برگزار میشد، شرکت می کرد.برای مثال وی در برنامه “امید برای هاییتی” که توسط جرج کلونی برگزار شد، شرکت کرد. این یک برنامه تلویزیونی بود که افراد سرشناس به تلفن های مردمی که قصد کمک کردن داشتند، جواب میدادند. طبق آمار، از طریق این برنامه، بیش از ۳۰ میلیون دلار جمع آوری شد. و یا در مراسمی که “پل هگیس” آن را ترتیب داده بود. در این مراسم حدود ۱۰۰ نفر از اهالی هالیوود حضور داشتند و قرار بود هر فرد ۵ هزار دلار کمک کند اما افرادی چون “پنه لوپه کروز”، “نیکول کیدمن”، “جاش برولین” و ترون بسیار بیشتر از این مقدار کمک کردند تا در مجموع بیش از ۴ میلیون دلار از این طریق جمع اوری شود. چیزهایی در مورد زندگی شخصی تیرون خانواده پدر: چارلز ترون، آفریقای جنوبی، در ژوئن سال ۱۹۹۱ به ضرب گلوله همسرش به قتل رسید.مادر: گردا ترون، آفریقای جنوبی، با ضرب گلوله همسر خود را در سال ۱۹۹۱ به قتل رساند. بعد از مرگ همسرش و در سال ۲۰۰۵، برای بار دوم ازدواج کر.برادر ناتنی: دنور، در یک تصادف، در سال ۱۹۹۷ در ۲۲ سالگی فوت شد. روابط عاطفی با استفان جنکینز، خواننده گروه سومین چشم کور از ژانویه سال ۱۹۹۸ تا جولای ۲۰۰۱ رابطه داشته است.از سال ۲۰۰۱ ترون با بازیگر نقش مقابل خود در فیلم “به دام افتاده”، یعنی استوارت تاونسند رابطه پیدا میکند. این رابطه تا اوایل سال۲۰۱۰ دوام داشت تا اینکه ترون به این رابطه خاتمه داد. ...ونکات کوتاهی دیگر در سال ۱۹۹۹ در مجله پلی بوی، اولین عکسهای برهنه شارلیز چاپ شد.عضو انجمن حمایت از حقوق زنان میباشد.او همچنین از اعضا فعال انجمن دفاع از حقوق حیوانات نیز میباشد.زبان اصلی شارلیز آفریقایی و زبان دوم وی انگلیسی است. که البته آن را خیلی روان صحبت میکند.بعد از دریافت اسکار برای شرکت در جشنهای محلی به آفریقا رفته و در کشور خود مهمان افتخاری نلسون ماندلا در تاریخ ۱۱ مارس ۲۰۰۴ بود.تام هنکس بازیگر محبوب وی است.حامی حقوق همجنسگرایان است.رقصنده باله بوده است. برای بازی درفیلم هیولا به وزن خود حدود ۱۴ کیلوگرم اضافه کرد که در میان زنان بازیگر از رکوردها محسوب می شود.قد وی، ۱۷۷ سانتیمتر است.از اکتبر ۲۰۰۵ تا دسامبر ۲۰۰۶، از طریق تبلیع برای کمپانی ساعت سازی ریموند ویل، حدود ۳ میلیون دلار درآمد داشت.البته در فوریه ۲۰۰۷، مجبور شد بخاطر عدم پایبند بودن به قرارداد و شکایت شرکت ساعت سازی، به این شرکت جریمه پرداخت کند که گفته میشود مبلغ ۲۰ میلیون دلار، رقم جریمه وی بوده است.در سال ۲۰۰۷ تابعیت آمریکایی گرفت.
با استفاده از هیپنوتیزم درمانی موفق به ترک سیگار خود گردید.در ژانویه ۲۰۱۰، به رابطه ۹ ساله خود با استوارت تاونسند پایان داد.به ورزشهای فوتبال و بسکتبالعلاقه زیادی دارد. همچنین تیم بسکتبال محبوبش، هچون بسیاری از ستارگانهالیوود، لس آنجلس لیکرز است.تصویر یک گل را روی پای راستش و یک ماهی را پشت پای راستش خالکوبی کردهاست.در جولای ۲۰۰۹، در طی سفرش به خارج از آمریکا، به یک بیماری معده با ویروسی ناشناخته دچار شدو پس از چند روز بستری بودن در بیمارستان و استراحت در خانه، بهبود پیدا کرد. همچون افرادی چون لئوناردو دی کاپریو و بیلی باب تورنتون، شارلیز نیز دچار بیماری اختلال وسواسی جبری است.در سال ۲۰۰۵، وقتی مادرش ازدواج کرد، منابع به اشتباه گزارش دادند که شارلیز قرار است ازدواج کند. به همین دلیل عکاسان زیادی به خانه وی هجوم آوردند. بسیاری نیز با بالگرد بالای منزل وی پرواز کردند تا از مراسم فیلمبرداری کنند که بعدا متوجه شدند اشتباه کردهاند. شارلیز نیز از این اتفاق بسیار ناراحت شده بود.
نقل قولی از وی:ناگهان تعداد زیادی بالگرد پیدا شدند. در ابتدا قابل درک بود اما چیزیکه باعث تعجب من شد، این بود که بعد از اینکه متوجه شدند این عروسی من نیست، باز هم به کار خود ادامه دادند و نرفتند. واقعا کار زشت و ناشایستی بود در روز ۱۴ مارس ۲۰۱۲، از طریق سخنگوی وی اعلام شد که شارلیز، پسری بنام “جکسون” را به فرزندی قبول کرده است. ۲ روز بعد خود شارلیز در یک برنامه رادیویی اعلام کرد که “جکسون” ۴ ماهه است. پایان
ناگهان یکی سلام داد آن هنگام که درخودتنیده شده بودم چشمانی داشت با برقی ازحقیقت ولحظه ای ایستاددر موازات نزدیک ترازنزدیک امادست نایافتنی آن دیگری ردشد،خندید ورازهانیزسربه مهرعبورکردند در خنده او آهنگ حقیقت مستور بود دیدم،شنیدم ولی در بندتاروپودوهم اسیر. آه،من خیالی بیش نیستم حقیقت سلام میدهد،میخندد،میرود ومن همچنان وهمی مبهوتم در موازات تشنه یک خیزش از مجاز به حقیقیت از سایه به وجود من وهمی مبهوتم پرازنیاز رفتن
مهردادمیخبر-۲۰ اسفند۹۵
او یک ستاره بود
_ صبح روز پنجم درسحرگاه پنجمین روز،دقیقا ساعت4 بامداد بود که (ملو)بایک احساس ناجور متلاشی شدن جسم از خواب پرید! خیلی بدوچندش آور بود...یک جورنیست شدن به بدترین شکل . دریک مقطع زمانی موهوم ،تکه تکه های بدنش پخش و پلا اطراف اتاق ریخته و وجود مادی اش به فنا رفت.نیست شدن احساس عجیبیست که کمتر کسی قبل از مرگ حتمی آنرا درک میکند.بخصوص آن نوع از فنا که ملو تجربه اش میکردحقیقتا که یک نوع فناشدن وحشتناک بود.ملوفقط هنگامی به توهم بودن آن احساس مالیخولیایی و شدیدا کثیف واقف شد که دست به سطح تشک زیرش کشید و احساس نرمی ان به لامسه اش منتقل شد. آنوقت بود که مطمئن شدیک کابوس نشات گرفته ازگرفتاریهای روحی گریبانش را گرفته بوده است ... (ملو)به چالاکی از جا جهید،به هدف اینکه بصورت ناگهانی خودش را از ان حس نامیمون و دیوانه کننده رهایی بخشد.میدانست اگر لحظه ها را با تنبلی بکشد و کار لحظه را لحظات و دقایق بعد موکول نماید ان احساس زشت و سمج که داشت تهوع آورهم میشدبراحتی رهایش نخواهد کرد و چه بسا که تشدید هم بشودو در مغزش تا غروب همان روز رسوب نمایدوعملاباتاثیرمخربش مانع کاروفعالیت روزانه او شود. همانطورکه گفتم (ملو)مثل بچه ها و با حالتی احمقانه ازتوی رختخواب با یک جهش چالاکانه برخاست و بعدطبق روال همیشگی چند قدمی را سکندری خورد و دستش را به لبه دیوار گرفت تا تعادلش را حفظ کند .اخرچشمهایش داشت سیاهی میرفت ...مثل همیشه ...افت فشار خون و باقی قضایایی که پشت بندش گریبانگیرآدم میشودبطورمنظم رخ داد.ملو دقیقا جریان همیشگی این مدل از جهش ناگهانی یعنی سیاهی رفتن چشم و سر گیجه و عوارض مرتبط با ان رامیدانست ولی عادت داشت ازباورش دورشان کندکه شاید نیست شده و دیگر پاپیچش نشوند و دست از سر ش بردارندیک جور لجاجت مذبوحانه.لجاجتی که کاملا بی ثمر بود! (ملو )براساس تجربه میدانست که سرگیجه اش بزود ی فروکش میکند ولی میدانست که آن احساس شوم و مالیخولیایی ترکیدن و تکه تکه شدن حداقل چند روزی را مهمان مغزش میماند و او را به یک نوع بلا تکلیفی و حیرانی دچار میسازد.او از پشت پنجره به ستاره های آسمان نگاهی انداخت و باخود نجوا کرد: - آیایک ستاره هرگز از این تجربیات بد وکثیف دارد؟ .موقع خوردن نیمروی صبحانه اش سعی کرد از فرصت استفاده کرده وجواب سوالی را پیداکند: آن احساس از کجا نشات گرفته بود؟هیچ چیز در این جهان بی دلیل نیست.آیاپیامی در آن کابوس نهفته بود؟ایادرگیرکشف و شهودشده بود؟ زیاد هم احتیاج به فکر کردن نداشت چون(ملو)ب شرائط روانی بدی داشت ودوران پرتنشی را میگذراند.اوبا وجود عهده دار بودن سرپرستی یک خانواده 5 نفره یعنی یک زن و 4 دختر قد و نیم قد درست یکماهی میشد که بیکار بود و داشت از یک میلیون و پانصد هزار تومانی که درحساب پس انداز ش داشت خرده خرده خرج میکرد...به امید یا فتن یک شغل درامد زا که تاپیش از اتمام مبلغ اندوخته اش بتواند بداد او برسد و از این کابوس بی پایان نجاتش دهد.حقیقت این بودکه در مخیله ملو هریک هزار تومانی که که آن سپرده حیاتی خرج میشد انگارکه یکقدم او و خانواده اش به پرتگاه خوفناک فقر نزدیک میشدند.آن احساس کثیف،آن شبه کابوس زشت میتوانست از حال بداین روزهای ملو تاثیر گرفته باشد. (ملو)صبحانه اش را با بی میلی وفی الواقع زورکی خورد .دوست نداشت بی اشتهایی و درنتیجه نخوردن غذاتکیده و رنجورش کندزیراکه لاغر و ضعیف شدن به سه مدل عاقبت منتهی میگشت : اول :مریضیهای ناشی از ضعف و سوءتغذیه .دوم:نحیفی وبدشدن ظاهرو هیکل و متعاقب آن شنیدن اتهاماتی از اطرافیان مبنی بر اینکه (ملو)معتادشده است! و...سوم:شنیدن یک سری نچ نچ از دور و نزدیک و عموما از سمت فامیل و آشنا.نچ نچ هائی که عمدتا بیانگر انواعی ازدلسوزیهای آبکی هستند. بنابراین (ملو)ترجیح میداد کسی از حال ووضعش با خبر نشودچون میدانست عواقب ونتایج مضرآن از ثمراتش بیشتر است. خوشبختانه ملو یک آدم همیشه امیدوار وخوشبین بود.اواعتقادداشت که این وضعیت موقت است و اصولا هیچ شرایطی -چه خوب وچه بد-پایدار و دائمی نیست.(ملو) هنگامی که خانه اش را در شهرستان به قصد پیدا کردن کار در تهران ترک کرد از یک میلیون و پانصد هزا رتومان دارایی اش فقط صدهزار تومان برای خودش برداشت و بقیه اش را به دست زنش داد .اوبه زنش تاکید کرد که این بار بیش از پبش صرفه جویی کند تا که شاید فرجی شود و دری تازه برای کسب روزی برویشان گشوده شود. کرایه خانه را دوسه روز قبل داده و خیالش لااقل بابت این یک قلم خرج تا برج بعدی اسوده بود.زنش موقع خداحافظی گفته بودآخ خ خ ملو...ی بی عرضه!ملوی بدبخت...هیچوقت نتونستی سر یک شغل وایسی ...عاقبتمون سیاهه ...سیاه..و (ملو)طبق معمول در جواب این جمله تکراری را ایراد کرده بود .جمله ای که اگر هم انرا بر زبان نمیاورد فرقی نمیکرد چون زنش آنرا از حفظ بود:تقصیر من است عزیزم که شرکتهاپشت سر هم ورشکست میشن؟ .من که دوست ندارم آواره این شهر و آن شهر بشم.خدا کریمه ناراحت نباش الحمدلله فعلاپس اندازی برای خرج کردن داریم .پناه بر خدا.اگه یه سواری داشتم باهاش خط تهرون کار میکردم وضعمون روبراه میشد... و(ملو)دخترهای قد و نیم قدش را یکی یکی بوسید و براه افتاد.حالا بماند که (ملو)چطور و با چه هنری توانست با همان صد هزار تومان خودش را پس از طی مسافت 175 کیلومتر به تهران برساند و خرج خورد و خوراک و مسافرخانه این 5 روز را هم بدهد و حالا هم موجودی جیبش 70 هزار تومان باشد !! چه دلیلی دارد که من نخواهم بگویم و یا شما نخواهید بدانید؟بهرحال این هم یک نوع هنر محسوب میشود ...نه؟! پس ترجیح میدهم بگویم چون گمان نمیکنم شرحش برای کسی جالب نباشد.(ملو)باصرف 200 تومان -و البته پس از یک معطلی45 دقیقه ای برای اتوبوس خط واحدخودش را به ترمینال رساند.او پس ازیک معطلی یک ساعته در ترمینال و دو ساعت طی طریق با مینی بوس و صرف یک کرایه 5500 تومانی به تهران رسید و از انجا باپای پیاده بطرف مسافرخانه ای که از قبل میشناخت براه افتاد .در مسافرخانه مزبور قیمت هر شب اقامت در اتاق برای ملو حتی قابل چانه زنی هم نبود .سالن خوابگاه عمومی نیز هر شب 5000توان اب میخورد .ولی (ملو)با راهنمایی و سفارش یکی از دوستانش به راهکاری دست یافته بودکه عالی بنطر میرسید:خوابیدن در نماز خانه و روزی یکی دوساعت کمک کردن به مسافر خانه چی _که از قضا دست تنها هم بود_در نظافت اتاقها و راهروها.بهتر از این نمیشد .باور کنید (ملو)قبل از عزیمت به تهران شدیدنگران مخارج اقامت و خورد و خوراک بود و فکرش را هم نمیکرد با چنین پیشنهاد و سفارشی مواجه شود.حتی وقتی دوستش به صاحب مسافرخانه زنگ زد و سفارشش را کرد برایش قابل باور نبود چنین معضلی به این راحتی حل و فصل شود.تهیه و تناول خورد و خوراک هم برای (ملو)اصولا نمیتوانست معضل باشد زیرا وی فرد شکمباره ای نبود و معده اش را با هر خوراک ساده و پیش پا افتاده ای قادر بود پر کند .توی این 5 روز دو بار صبحانه نان خالی خورده بود .یک بار نان و گوجه و دوبار هم نیمرو .نهار هم بدون استثناء هرروز یک عدد فلافل 1200 تومانی با یک نصفه نان اضافه .شام راهم با یک وعده نان خالی دو وعده نان و طالبی و دو وعده هم نان و بادام زمینی بو داده سر کرده بودکه این یکی الحق به دهان (ملو) خیلی مزه داده بود.البته فکر نکنید نان و بادام زمینی بو داده برای ملو شام پرخرجی بوده است در حقیقت اوبا خریدن فقط 100 گرم بادام زمینی بوداده برای لااقل 5 یا شاید 6 وعده خودش را بیمه کرده بود. لازم است در این قسمت از داستانم شما را از یک اشتباه شناختی در باره ملوبرحذر داشته و تاکید کنم (ملو) ابدا آدم خسیسی نیست و به افراد تحت تکفلش مخصوصا در زمینه خورد و خوراک سخت نمیگیرد.زن و بچه ملو لااقل دو روز یکبار گوشت و برنج میخورند و ملو و زنش هرگز نمیگذارند دختر هایشان حسرت میوه ،خوراکی یا تنقلات داشته باشند .بهمین دلیل هم بچه هایشان سالم و شاداب هستند.ملو معتقد است پدر و مادر و خصوصا پدر موظفندمحرومیتها را از دوش بچه ها به دوش خودشان منتقل کرده و با کم خوردن و کم پوشیدن زمینه را برای بهره برداری بهتر و بیشترفرزندان خود از امکانات موجود زندگی فراهم سازند. ظرف نیمرو را که داشت میشست به این فکر کرد که مبلغ موجود در خانه کفاف بیش از یک ماه را خواهدداد و هنوز میتواند تمرکزش را برای یافتن کارحفظ کند و نگران بی خرجی ماندن زن و بچه اش نباشد ولی مشکل فقط این نبود . دل ملو برای دخترها و زنش تنگ شده بود .کم پیش می امد که او بیشتر از یکروز خانه را ترک کند .ولی چه میشد کرد؟زندگی است دیگر.باز هم آن حس تکه تکه شدن و پودر شدن و نیست شدن بجانش افتاد.حتی بوی مشمئز کننده خون و گوشت قیمه شده ی تن هم توی بینی اش افتاد و کم مانده بود حالش را دگرگون کند .مسافرخانه چی سرک کشید توی اتاق خانه داری و بنرمی تعیین تکلیف کرد:محمد لطوف جان ناشتایی که خوردی .واس ایکه به کارات زودترم برسی دست بجنبون ...ای قربونش!!مرد خوش زبانی بود .کارکردن برایش زور نداشت .(ملو)بارضایت خدمتش میکرد.شب بود،حالا (ملو)تی نخی را داشت توی راهرو روی سنگهای کف میسراندو پیش میرفت.مسافرخانه چی دیروز غروب به او پیشنهاد کار دائم هم داده بود ولی با حقوق ناچیز اما خورد و خوراک ....برای ملو صرف نمیکرد عمرش را دور از خانواده توی مسافرخانه بگذراند برای ماهی فقط 700 هزارتومان.جوابگوی مخارجش نبود .تی را توی حمام شستشو داد ودر جای مخصوص گذاشت که آبش بچکد .توی دلش گفت:نه...700خیلی کمه.دو تا مدرسه رو... یه شیر خوره...نه...کمه.زنم بنده خدا چند ساله رنگ مانتوی نو به چشم ندیده زبان بسته ...آخ ایکاش یه سواری داشتم ...وبعد چشمش از پشت پنجره به ستاره های توی آسمان افتادو با خودش نجواکرد:- یک ستاره دغدغه زن وبچه و حقوق و مدرسه و بچه شیر خوره و زن وبچه لخت و عور وحسرت به دل را ندارد.فقط نور است .نور مطلق. صبح روز دهمساعت 4 و نیم صبح بودواگر تاثیر آمپول مسکن نبود درد دیوانه اش میکرد .یک زور گیرخدانشناس دیروز دم غروب چاقو را درست توی نرمی کشاله رانش جا گذاشت و در رفت آنهم با 50 هزار تومانی که کل دارایی (ملو)بود.شانس اورده بود که نزدیکیهای مسافرخانه لختش کردندو بعضی ها که او را میشناختند به صاحب مسافرخانه خبر داده بودند و بعدش هم بیمارستان وعمل وباقی ماجرا.مگر جرات میکرد یا دلش میامد به زن و بچه اش خبر دهد؟مسافرخانه چی گفته بود:محمد لطیف جان صدبار گفتم اینجا محله بی در و پبکریه... ادمو توی یک ثانیه لخت میکنن .ولی اتفاق دست ادم نیستش که ...از شیر مادر حلال ترت پول بیمارستان .اگه میخوای خوب که شدی برگردی شهرستان کرایه تم روی چشمم میذارم و میدم .وظیفه مه .کسی رو نداری بعد از خداجز من .و (ملو )که شرمنده لطف او بود و احساس دین میکرد تصمیم گرفت همانجا کار کند.مسافرخانه چی آدم بدی که نبود هیچ خیلی هم آدم خوبی بود.اودست ملو را آنجا برای کارهای نظافت و اینجور چیزها بند کرد .بارهاگفته بود:خودم دورانی بدتر از اینها را گذرانده ام .میفهمم چه میکشی . ملو دوست نداشت شب حادثه را بیاد بیاورد ولی خاطرات لجام گسیخته تر از آنی هستند که گوش به فرمان ما باشند.متاسفانه آنها در رفت و آمدشان اصلا اهمیتی به خواستمان نمیدهند.ملو خیلی دوست داشت خاطره آنشب شوم برود و دیگر برنگرددولی بد مصب حوالی مغز ملو پرسه میزد و هروقت که دوست داشت خودنمایی آغاز مینمود و مثل یک تراک از سی دی که روی تکرار افتاده باشد پشت بند هم توی مخیله ملو نمایش داده میشد . خصوصا تکه دردناک فرو رفتن چاقو توی ران ملودر هر سری ازآن نمایشهای مکرر؛خودش دهها بار تکرار میشد و درد ملو را تازه تراز قبل میکرد. ماشین لباسشویی خراب شده بود.در حین اینکه ملو ملحفه هارا توی تشت ریخته بود و داشت رویشان پودر میپاشید ؛تصاویر ذهنی آنشب بدتر از قبل کلافه اش کرد .بااینکه وقت تنگ بود و میبایست به دستور مسافرخانه چی تا افتاب توی اسمان است ملحفه ها را شسته و خشک کند ولی بر اساس عمل به یک تدبیر که خودش اندیشیده بود تصمیم گرفت لختی بنشیند وپس از یک مرور دقیق بر وقایع شب حادثه سعی کند آن خاطره ازار دهنده را از مغزش جارو کرده و برای همیشه دور بریزد .نمیدانست موفق خواهد شد یا نه ولی بهرحال این تنها راه حلی بود که بنظرش میرسید.اگر همان بار اول از هجوم تصاویر-علیرغم تمایل درونی اش- استقبال کرده بودوجبهه نگرفته بودحالا مجبور نبود باترس و لرز منتظر پاتک زدنهای گاه و بیگاهش باشدو هی عذاب بکشد که:کی دوباره خواهد آمد؟ ملو داشت پس از یک روز آزگار جستجوی بی وقفه و کشنده برای پیدا کردن کاری که در آمد مکفی داشته باشد (وگرنه کار ماهی 400 و سیصد که فت و فراوان بود!)به مسافرخانه بر میگشت که حس کرد توی یک کوچه باریک کسی دارد تعقیبش میکند.اولش جدی نگرفت چون خودش را عددی نمیدانست که حالا کسی هم بخواهد مثلازاغ سیاهش راچوب بزند.چند کوچه را که طی کرد شک نیم بندش تدریجاو به طرزی باور نکردنی به یقینی هولناک مبدل شد و عرق سردی تمام تنش را فراگرفت .اگر میگویم (بطرزی باورنکردنی)دلیلش این است که ملو همینجوری که داشت قدم میزدبا دیدن سایه خودش روی دیوار و شنیدن صدای قدمهای مردی که پشت سرش با حفظ فاصله راه میرفت یاد یکی از فیلمهای دلهره آوری که قبلا دیده بود افتاد و خودش را جای هنر پیشه ای فرض کرد که یکی داشت تعقیبش میکرد .با این فرض و خیال بچگانه یک جورهایی خوش بود و لبخندی هم گوشه لبش داشت شکل میگرفت که بخودش آمد و دریافت که حقیقتی تلخ وجوددارد و آن هم این است که مردی واقعا در حال تعقیب اوست .ولی چرا؟ ملو ایستاد که جواب سوالش را بگیرد .تعقیب کننده پشت دیواری قایم شد و آه از نهادملوبرخاست.اگر کوچکترین شکی در وجودش مانده بود حالا دیگر یقینی تمام و کمال داشت جای آنرا میگرفت . ملوخسته بود ولی بزحمت بر سرعت گامهایش افزود تاشاید بتواند از مهلکه ای که درانتظارش بود بگریزد ولی تعقیب کننده چالاکتر از وی بنظرمیرسید و بزودی خودش را به ملو رساند.... آه....ای احمق ترین آدم عالم!ملوی بیفکر!آدم عاقل دارو ندارش را توی جیبش میگذارد در این جنگل وحشت وبیرحمی؟دراین گرگ بازار ؟دراین...اینهارا ملو به خودش میگفت هنگامی که آن لندهور بیرحم حیوان صفت داشت با ملوی ضعیف کلنجارمیرفت که دارائیش را برباید و برود.ملو بدنی ضعیف داشت درست،ولی پردل بود و قصدداشت تا آخرین نفس در حفظ حق زن و بچه اش بجنگد ...و جنگید و چاقو خورد و مال از کف داد .به طرفه العینی آن یابوی چموش گریخت و ملوی در خون غلطان را تنها گذاشت با چشمانی دردمند و دوخته به ستاره های آسمان: - کدام ستاره تا بحال اینطور بیگناه زخم خورده ؟کاش ستاره بودم! جیبش حالا از قلب مومن ،از قلب خودش حتی،پاکتر بود.رویش را نداشت که برای خورد و خوراک از صاحب کارش پول بگیرد .خیلی گرسنه بود .مخصوصا که خون زیادی هم ازش رفته بود و باید تقویت میشد .مردم این دوره و زمانه از فرط گرفتاریهای عدیده دیگر مجال فکر کردن به مشکلات اطرافیانشان را ندارندومسافرخانه چی هم بهرحال یکی از همین مردم بود. ملو تنها بود.آخرهای شب یکی از مسافرها آمد و کمی یخ خواست .یک پاکت پیتزا دستش بود که بوی عطرش ملو را دیوانه میکرد.یخ را به او داد و توی رختخوابش دراز کشید .از پشت پنجره ستاره ها معلوم بودند.ملو یک قرص کامل نان خشکیده که ته سفره یکی از مسافرها بود را آنشب بعنوان شام خورده بود.از خانه زنگ زده بودند و زنش گفته بود که چندروزی مهمان داشته،محض آبرو داری قسمت زیادی از پول را خرجشان کرده و باقیمانده چنگی به دل نمیزند و آن لحظه سرمای عجیبی توی تن ملو دویده بود ....اگر پول ته میکشید چه باید میکرد؟ تا سربرج بیست روز باقی بود .ملو باید پول بیمارستان را به صاحبکارش برمیگرداند .او گفته بود حلالت ولی اگر میگرفت چه؟؟ هی توی جایش غلت میخورد و عذاب میکشید ،همیسه با خودش فکر میکرد که این نوع عذاب کمتر از عذاب دوزخ نیست .کیسه بیماری و نداری و بی آبروییهای ناشی از آن وحشتناکترین عذابها را برای آدم مقیدی مانند ملو در پی داشت: _کاش ستاره ای بودم در این آسمان . نه سرما میفهمیدم چیست نه گرما.نه گرسنگی و نه مریضی و نه غصه زن و بچه ... گمان میکنم عاقبت خدا در آن لحظه آرزوی ملو را شنید ..... صبح روز بعد که مسافرخانه دار سررسید ملو نبود .در را که گشود اقیانوسی از نور از در اطاق بیرون ریخت.راه پله هارا پیمود و به در آهنی خرپشته کوبید و بازش کرد....خورشید ناگهان پرنور تر از همیشه شد .فقط برای یک لحظه...وبعد باز هم همه چیز مثل اولش شد.شهر،مسافرخانه،حتی ساک لباسهای ملو .همه سر جایشان بودند .ولی ملو نبود .اگر کسی حساب کتاب ستاره های آسمان شب را داشت میفهمید که یک ستاره به آن اضافه شده است.ستاره ای به آسمان بازگشته بود. تمام مهردادمیخبر.آبان۹۴
|
|