تصویری آرمانگرایانه ازهنر متعالی
[ ]
براد پیت پسر زیبای هالیوود!
نظرات 0

 

           

برادپیت: پسرزیبای هالیوود!

            (گردآوری و تدوین مطالب: مهرداد میخبر)

منبع: (مطالب:ویکیپدیا.آکاایران.www.persianpersia.com)(تصاویر: ویکیپدیا.تاپ ناب)

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)براد

ویلیام بردلی «بِرَد» پیت ( William Bradley "Brad" Pitt) ‏ بازیگر و تهیه کننده آمریکاییاست. وی تاکنون پنج‌بار نامزد دریافت جایزه اسکار و جایزه گلدن گلوب و یک‌بار برنده جایزه گلدن گلوب شده است. اولین فیلمی که باعث شناخته‌شدن برد پیت شد، فیلم تلما و لوییز محصول سال ۱۹۹۱ بود. اما اولین نقش‌های موفق و اصلی وی در فیلم‌های بعدی‌اش چون رودخانه‌ای که از آن میان می‌گذرد (۱۹۹۲)، مصاحبه با خون‌آشام (۱۹۹۴) و افسانه‌های خزان (۱۹۹۴) اتفاق افتاد. دو فیلم هفت و ۱۲ میمون باعث تحسین وی از سوی منتقدین شد و در نهایت نیز بخاطر فیلم ۱۲ میمون، برای اولین بار نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و همچنین برنده یک جایزه گلدن گلوب شد. حدود ۴ سال بعد، فیلم باشگاه مبارزه با بازی برد پیت به نمایش درآمد و سپس نقش‌آفرینی وی در سه فیلم یازده یار اوشن، دوازده یار اوشن و سیزده یار اوشن توجه مخاطبان را به سویش جلب کرد. با این وجود اما از نظر درآمد، پروفروش‌ترین فیلم‌هایش، تروآ، آقا و خانم اسمیت و جنگ جهانی زد هستند. دومین و سومین نامزدی دریافت جایزه اسکار برد پیت برای فیلم‌های دیگرش، مورد عجیب بنجامین باتن (۲۰۰۸) و مانیبال (۲۰۱۱) بود. پیت مالک یک شرکت تهیه فیلم به نام پلن بی اینترتینمنت است که چند فیلم وی مانند جدا افتاده و مانیبال محصول این شرکت هستند. هردوی این فیلم‌ها نیز موفق بودند، بطوری که فیلم جداافتاده برنده جایزه اسکار بهترین فیلم، و فیلم مانیبال نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم شدند.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)

زندگی و فعالیت سینمائی 

پیت در 18 دسامبر 1963 ودر شهر شنی در ایالت اوکلاهاما به دنیا آمد. پدر او ویلیام الوین پیت، در یک شرکت حمل‌ونقل مشغول به کار بوده و مادرش جین اتا، در مدرسه‌ای به عنوان مشاور کار می‌کرد. به زودی و به همراه خانواده‌اش به اسپرینگفیلد، میزوری می‌روند، جایی که او به همراه برادرش داگلاس و خواهر جولی زندگی کردند. وی یک مسیحی بپتیست است.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)

 در نوزده‌سالگی برای جستجوی راهی برای رسیدن به موفقیت راهی لس‌آنجلس شد. در حالی که پیش از آن حتی فکرش را هم نکرده بود که روزگاری بازیگر سینما خواهد شد. پس از نزدیک به یکسال جستجو و این‌ دروآن‌در زدن در لس‌آنجلس، خیلی اتفاقی وارد دنیای بازیگری شد. نخستین تجربه او در این حیطه حضوری کوتاه در مجموعه تلویزیونی دالاس (۱۹۹۱ ۱۹۷۸)‌ بود. پس از آن در مجموعه‌های تلویزیونی دیگری مثل روزهای افتخار (۱۹۹۰)‌ ظاهر شد.
در همین دوران کارش را در سینما با ایفای نقش‌های کم اهمیت در آثاری نه‌چندان مشهور مثل بریدن کلاس (پالنبرگ)‌ و خوشبخت با هم (دامسکی)‌ آغاز کرد. ضمن این‌که در این دوران بیشتر به عنوان مدل شلوارهای جین «لی‌وایز» شناخته می‌شد تا یک بازیگر جدی. در واقع برای اولین‌بار با حضور در فیلم تلماولوئیز (ریدلی اسکات)‌ در سال ۱۹۸۹ بود که به عنوان یک بازیگر شناخته شد. ریدلی اسکات در این فیلم دیدنی نقش فرعی اما مهم و تاثیر‌گذار به او داد.
در این‌جا او نقش جوانی را بازی می‌کند که پس از آشنایی با تلما (با بازی جینا دیویس)‌ پول‌های او را می‌رباید و تلما به لوئیز (با بازی سوزان ساراندون)‌ پیشنهاد می‌کند که روش‌ همان جوانک را پیش بگیرند و در سر راه‌شان به یک سوپرمارکت دستبرد بزنند. تلما ولوئیز یکی از مهم‌ترین فیلم‌های ریدلی اسکات و یک فیلم جاده‌ای تاثیر‌گذار بود که به دلیل ارائه روش‌ها و راه‌حل‌های عملی‌‌ زن آزاد‌خواهی در سینما مورد انتقاد و خشم بسیاری از مردسالاران قرار گرفت.
تقریبا همه مردهای داستان جزو عناصر منفی آن‌اند و در بین آنها همین برادپیت هم هست که در راه اکلاهاماسیتی توسط دو شخصیت اصلی داستان سوار اتومبیل‌شان می‌شود تا به مقصد برسد، اما در نهایت با دزدیدن پول‌ آنها از داستان غیب‌اش می‌زند. برادپیت با همین نقش فرعی و کوتاه اما مهم و تاثیر‌گذار خوش‌ درخشید و برای اولین بار خود را به عنوان یک بازیگر شناساند.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)
برادپیت در همان سال در اولین فیلم تام دی‌سیلو به نام جانی سویید (۱۹۹۱)‌ حضور یافت.
مطبوعات عامه‌پسند سینمایی در سال‌ها‌ی آغازین فعالیت پیت و بخصوص به خاطر حضورش در افسانه‌های پاییز، لقب جیمز دین دهه ۹۰ را به او دادندپیت در این جا نقش پسری را بازی می‌کند که در حالی که از یک کیوسک تلفن خبر آزار دیدن دختری توسط اوباش را به پلیس می‌دهد، متوجه یک جفت کفش جیر می‌شود که روی سقف کیوسک می‌‌افتد.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)
او به کمک کفش‌ها و موسیقی «ریکی نلسن» خود را یک خواننده محبوب موسیقی پاپ تصور می‌کند و اسم «جانی سویید» را انتخاب می‌کند. او به همراه رفیق‌اش یک گروه راک تشکیل می‌دهد و پس از از سرگذراندن ماجراهایی پس از آشنا شدن با یک زن متحول می‌شود. در این کمدی ارزان‌قیمت نهایت استفاده از چهره و فیزیک بازیگر تازه کشف شده و خوش‌قیافه‌ای مثل برادپیت شده است. اما در نهایت فیلم اثر کاملا متوسط و در خیلی موارد ضعیف بود و نقطه مثبتی برای برادپیت در اولین نقش اصلی‌اش در سینما محسوب نمی‌شد.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)
هرچند خود او بازی قابل‌قبول و خوبی در نقش «جانی» داشت و ثابت کرد که می‌‌تواند گزینه اصلی خیلی از کارگردان‌ها برای سپردن نقش‌های اساسی‌‌تر به خود باشد. البته می‌توان به این نکته هم اشاره کرد که با وجود بازی خوب پیت در تلما و لوئیز و حضور قابل‌قبول‌اش در جانی سویید، او در اغلب فیلم‌هایی که بعدها بازی کرد بیشتر به دلیل ویژگی‌ها و خصوصیات فیزیکی‌اش مورد استفاده قرار گرفت و به نوعی حکم دکور صحنه را پیدا کرد.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)
یعنی بیش از این که توانایی‌های بازیگری و مهارت‌های هنری‌اش در این فیلم‌ها ملاک حضور او در آنها باشد، به دلیل ویژگی‌های فیزیکی و چهره‌‌ای مردم پسند و مد روز‌اش بود که در این فیلم‌ها حضور داشت. نمونه بارزش فیلم ناموفق دنیای آرام (رالف بکشی ۱۹۹۲)‌ است که یک تلفیق نقاشی متحرک و فیلم زنده بود و برادپیت در نقش کارآگاه خصوصی‌ دنیای نقاشی متحرک، تقریبا هیچ کار مهمی در فیلم انجام نمی‌دهد. در همین سال در فیلم شاعرانه رابرت ردفورد رودخانه‌ای از میان آن می‌گذرد حضور پیدا کرد و یکی از نقش‌های اصلی فیلم را به عهده گرفت. 

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)
در نقش پسر یک ماهیگیر که همراه با برادرش آموخته که ماهیگیری را عاشقانه دوست بدارد. با گذشت زمان بین دو برادر فاصله می‌افتد و سال‌ها بعد پیت به عنوان یک خبرنگار در دفتر روزنامه‌ای مشغول به کار می‌شود، به الکل اعتیاد پیدا می‌کند، با یک دختر نیمه سرخ‌پوست آشنا می‌شود، به خاطره راه انداختن دعوایی در یک کافه زندانی می‌شود و بالاخره در جریان یک دعوا به قتل می‌رسد. از این فیلم به بعد بودکه برادپیت تصمیم‌ گرفت از درجا زدن در قالبی ثابت و کلیشه استفاده از فیزیک و چهره‌اش فاصله بگیرد و با ایفای نقش‌هایی متفاوت، توانایی‌هایش در بازیگری را هم نشان دهد.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)
پس از بازی در کنار بازیگران معروفی چون پاتریشیا آرکت، دنیس هاپر، گری اولدمن، کریستوفر واکن، ساموئل ال جکسن، تام سایزمور و... در فیلم داستان عاشقانه واقعی (۱۹۹۳ تونی اسکات)‌ که فیلم قابل‌قبولی هم بود، شاید اولین نقش مهم کارنامه‌اش را در نقش یک قاتل زنجیره‌ای در فیلم کالیفرنیا (۱۹۹۳ دومینیک سنا)‌ بازی کرد. پیت در این جا نقش یک بزهکار جوان بسیار خشن را بازی می‌کند که پس از قتل صاحبخانه‌اش توسط نامزد بی‌خبر خود فرار می‌کند و در طول فیلم پس از کشتن چند نفر، سرانجام خود نیز کشته می‌شود. فیلم شاید نخستین اثری بود که کلیشه‌هایی مثل وجود و حضور بنیادی خشونت در جامعه و این که هر آدمی می‌تواند بالقوه یک قاتل خطرناک باشد را در قالب یک فیلم جاده‌ای به کار گرفت. چیزی که بعدها اولیور استون در قاتلین بالفطره (۱۹۹۴)‌ آن را به اوج رساند. به هر حال کالیفرنیا اثری بود که در آن براد پیت توانست از آن قالب تکراری همیشگی خارج شود و با ایفای این نقش غیرمتعارف و خشن، وجه دیگری از توانایی‌هایش را به نمایش بگذارد. 

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)
پس از بازی در افسانه‌های پاییز (۱۹۹۴ زوییک)‌ که نوعی وسترن ملودرام بود و براد پیت در آن نقش یکی از سه پسر یک سرهنگ را بازی می‌کرد که از ارتش، جنگ و کشتار سرخپوستان متنفر شده است، در فیلم گفتگو با خون‌آشام (۱۹۹۴ نیل جردن)‌، نقش یک خون‌آشام ۲۰۰ ساله را بازی کرد که خاطرات خود را برای یک خبرنگار بازگو می‌کند: این که چگونه در لوییزیانای قرن هجدهم به خون‌آشام تبدیل شده و خودش برای جلوگیری از مرگ دختر بچه‌ای او را خون‌آشام کرده است. فیلم که نوعی نگاه تاریخ‌نگارانه به پدیده خون‌آشامی دارد، با وجود حضور بازیگرانی مثل براد پیت، تام کروز و بویژه بازی خوب کریستین دانست، به رغم وجود مولفه‌های مثبتی که دارد، در نهایت اثری کند و کسالت‌بار از کار درآمد که نتوانست طرفداران فیلم‌هایی از این دست را راضی کند. سال ۱۹۹۵ در فیلم علمی تخیلی ۱۲ میمون (تری گیلیام)‌ بازی کرد و حضور متفاوتش در نقش یک بیمار روان‌پریش تبدیل به مهم‌ترین نقطه قوت فیلم شد. براد پیت در اجرای این نقش آنقدر موفق و قدرتمندانه عمل کرد که به خاطر آن کاندیدای دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش دوم شد. ۱۲ میمون در مجموع فیلمی مغشوش و پراکنده بود و شاید حضور براد پیت را می‌شد تنها نکته جذاب فیلم در نقش آن بیمار روان‌پریش دانست، اما شاید بهترین نقش کارنامه‌اش را در همین سال در شاهکار دیوید فینچر، هفت (۱۹۹۵)‌ بازی کرد.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)
در نقش یک کارآگاه جوان آرمانگرا، پرشور، کم‌تجربه، افسرده و عصبی که همراه کارآگاه ویلیام سامرست (مورگان فریمن)‌، مامور تحقیق و یافتن یک قاتل زنجیره‌ای خطرناک می‌شود که طبق اصول خود کسانی را که مرتکب ۷ گناه کبیره شده‌اند، کشته است. براد پیت در نقش این کارآگاه جوان در نهایت خود نیز مشمول قربانیان آن قاتل خطرناک می‌شود و پس از کشته شدن زن‌اش به دست او (به جرم زنا)‌، تحمل‌اش را از دست می‌دهد و آن قاتل را می‌کشد و در نهایت در همان جایی در اتومبیل می‌نشیند که قبلا او نشسته بود. پیت پس از حضور درخشان‌اش در این شاهکار به غایت تلخ و سیاه، در فیلم نه‌چندان موفق خوابیده‌ها (۱۹۹۶ بری لوینسن)‌ در کنار رابرت دونیرو و داستین هافمن بازی کرد و البته به دلیل ضعف‌های داستان و فیلمنامه، ‌قابلیت‌هایش آنقدرها به چشم نیامد. پیت سال بعد با حضور در هفت سال در ثبت (ژان ژاک آنو)‌ نقش یک کوهنورد قهرمان اتریشی و عضو حزب نازی را بازی کرد که برای فتح قله‌ای در هیمالیا به تبت می‌رود، اما نظامیان انگلیسی او و دوست کوهنوردش را اسیر می‌کنند و به یکی از اردوگاه‌های اسرای جنگی در هند می‌فرستند.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)
آن دو موفق به فرار می‌شوند و به لها‌سا می‌روند و به دالایی لامای نوجوان پناه می‌برند. هرچند فیلم از ساختار آن‌چنان قرص و محکمی برخوردار نیست، اما همچنان بازی پیت در این فیلم قابل توجه است. در همین سال در تریلر سیاسی آلن. ج. پاکولا به نام خودشیطان نقش یک جوان اهل ایرلند شمالی را بازی کرد که به خاطر کشته شدن پدرش به دست سربازان انگلیسی به ارتش جمهوریخواه ایرلند می‌پیوندد تا انتقام مرگ پدرش را بگیرد. فیلم یکی دیگر از نقاط قوت کارنامه براد پیت بود که در آن توانست تناقض بین میل به مبارزه سیاسی و زندگی عادی را به نمایش بگذارد. در ۱۹۹۸ در فیلم نه‌چندان جذاب ملاقات با جوبلک (برت)‌ در نقش یک فرشته مرگ ظاهر شد که اجازه زندگی زمینی پیدا کرده است و در سال بعد در همکاری مجددی با دیوید فینچر در فیلم تلخ و خشن باشگاه مبارزه (۱۹۹۹)‌ یکی دیگر از نقش‌های خوب کارنامه‌اش را به نمایش گذاشت. در نقش یک فروشنده صابون که شخصیت اصلی داستان (ادوارد نورتن)‌ را که افسرده و بی‌خواب است، همراهی می‌کند و در نهایت معلوم می‌شود که او تنها در تصورات این شخصیت حضور داشته است. 

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)
در سال ۲۰۰۰ در فیلم گنگستری قاپ‌زنی (گای ریچی)‌ نقش یک بوکسور ایرلندی را به طرزی درخشان و فوق‌العاده بازی کرد. یازده یار اوشن، آقا و خانم اسمیت، تروا، نقش غیرمتعارف و متفاوت‌اش در بابل و ... از جمله نقش‌آفرینی‌های او در سده جدید هستند.
مطبوعات عامه‌پسند سینمایی در سال‌ها‌ی آغازین فعالیت او و بخصوص به خاطر حضورش در افسانه‌های پاییز، لقب جیمز دین دهه ۹۰ را به او دادند. هرچند خود پیت مقایسه‌اش با جیمز دین را درست ندانسته و گفته که جیمز دین در۳ فیلم سه نقش مشابه را بازی کرده، در حالی که او سعی می‌کند خودش را در فیلم‌ها تکرار نکند. به هر حال دوستداران سینما تا امروز براد پیت را به عنوان ستاره‌ای خوش چهره‌ شناخته‌اند که بازیگر تعدادی از فیلم‌های پرفروش‌سال‌های اخیر و عکس‌هایش تزیین‌کننده نشریات مختلف بوده است.

زندگی خصوصی وخانوادگی 

پیت در اواخبر دهه ۱۹۸۰ و اوایل ۱۹۹۰ با ستارگان زیادی رابطه داشته استک از جمله این ستارگان می‌توان به روبین گیونز، جیل شولن وجولیت لوئیس اشاره کرد. اما یکی از رابطه‌های وی که بسیار حالت عمومی به خود گرفت، رابطه پیت با گوئینت پالترو بود که در بین سال‌های ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۷ رخ داد.
آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)

وی در سال ۱۹۹۸ با جنیفر آنیستون آشنا شده و دو سال بعد در ۲۹ ژوئیه سال ۲۰۰۰ با وی در یک مراسم خصوصی در ملیبو ازدواج می‌کند. برای چندین سال، ازدواج این دو و قدمت آن را از اتفاقات نادر هالیوود می‌دانستند تا اینکه در سال ۲۰۰۵ اعلام شد که قرار است این دو از یکدیگر طلاق بگیرند. طلاق آنها در ۲ اکتبر ۲۰۰۵ در دادگاه عالی کالیفرنیا تایید شد و رسماً از یکدیگر جدا شدند.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)

در زمانی که درخواست طلاق پیت و آنیستون در دادگاه در حال بررسی بود، پیت جذب بازیگر فیلم آقا و خانم اسمیت، آنجلینا جولی می‌شود که در نهایت نیز به شکل رسمی اعلام می‌کند که عاشق آنجلینا جولی شده است. چندی بعد نیز تصاویری از وی و آنجلینا جولی در حالی که با همراه فرزند جولی، مادوکس در سواحل کنیا بودند توسط چند پاپاراتزی منتشر می‌شود. رسانه‌ها از این تصاویر به عنوان اسنادی شروع رابطه وی با جولی یاد می‌کنند. این دو در سال ۲۰۰۵ به مرور بیشتر با هم دیده شده که در نهایت در ۱۱ ژانویه ۲۰۰۶ موضوع بارداری جولی طی مصاحبه خودش با مجله پیپل تایید می‌شود؛ که بر همین اساس نیز رابطه انها به شکل رسمی تایید شد. در سال ۲۰۱۲ نیز بعد ۷ سال در کنار هم بودن، پیت و جولی، نامزدی رسمی خود را اعلام کردند.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)

برد پیت و آنجلینا جولی، بعد از نزدیک به ۹ سال زندگی مشترک در سال ۲۰۱۴ ازدواج کرده‌اند، این دو بازیگر از ده سال پیش با یک‌دیگر آشنا شده بودند و از سال ۲۰۰۸ کاخی قدیمی به نام میراوال را نیز، در جنوب فرانسه خریده‌اند، و در نهایت در سال ۲۰۱۴ در همین کاخ‌ِییلاقی ازدواج کردند.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)

آنجلینا جولی تا پیش از آشنایی با برد پیت، یک فرزند داشت. این دو بعد از آشنایی با یکدیگر و در سفری به آدیس آبابا، پایتخت کشور اتیوپی، دختربچهٔ شش‌ماهه‌ای را به فرزندخواندگی خود قبول می‌کنند. نام این دختر بچه زهرا است.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)

سومین فرزند پیت و جولی، حاصل رابطه این دو است و در نامیبیا متولد شده. نام فرزندشان را شیلو نهادند. بعد از تولد این کودک، پیت تایید کرد که پاسپورت صادر شده برای وی متعلق به کشور نامیبیا خواهد بود. پیت و جولی تصمیم گرفتند که اولین عکس از این نوزاد خود را به فروش برسانند. حقوق این تصویر در آمریکای شمالی به مبلغ ۴٫۱ میلیون دلار به شرکتی به فروش رسید و همین تصویر برای کشور بریتانیا با مبلغ ۳٫۵ میلیون دلار، توسط یک مجله انگلیسی خریداری شد. پول‌های بدست آمده نیز به سازمان‌های خیریه‌ای که برای کودکان آفریقایی فعال بودند اهدا شد.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)

در ۱۵ مارس ۲۰۰۷، جولی پسر ۳ ساله‌ای را که اهل کشور ویتنام است به فرزندخواندگی قبول می‌کند.

آلبومی از عکس های برد پیت از جوانی تا حال (29 عکس)

جولی در ۱۲ ژوئیه ۲۰۰۸ و زمانی که در فرانسه حضور داشت، یک فرزند پسر (به نام ناکس) و یک دختر (به نام ویوین) را به دنیا می‌آورد. البته او در جشنواره فیلم کن همان سال اظهار کرده بود که انتظار یک دوقلو را داشته‌است. اولین تصویر از این دو کودک نیز به مبلغ ۱۴ میلیون دلار به فروش رفت و تمامی این مبلغ به بنیاد خیریه پیت و جولی اهدا شد تا صرف نیازمندان شود.

براد پیت و یک مصاحبه خودمانی!

            (شهرت یعنی مصیبت و دردسر! همین)

براد پیت: آنجلینا جولی هنوز هم دختر بدی است

 

 

 

در گفت وگوی  زیر با کانال سی بی اس آمریکا، برادپیت درباره فعالیت های سینمایی، پدر شدن، جایزه اسکار و جنبه های مختلف بازیگری صحبت می کند.

شهرت از نظر شما یعنی چه؟

یعنی مصیبت و دردسر! همین. موفقیت هم مثل یک دیو و هیولاست. می تواند باعث شود شما کارهای غلط و اشتباه زیادی کنید.بستگی به این دارد که آن را چگونه ببینید و از آن استفاده کنید.

می گویند در زندگی خود سعی دارید ساده باشید، درست است؟چند روز قبل به پدر بزرگم تلفن کردم. او گفت: فیلمت را تماشا کردیم. پرسیدم کدام فیلم و او از آن سوی خط از مادر بزرگم پرسید: اسم اون فیلم براد که دوستش نداشتم چیست؟! واقعیت زندگی این است. بعضی وقت ها ما هستیم که خودمان را دست بالا می گیریم.

چرا کم تر تن به مصاحبه می دهید و اصولاً آدم کم حرفی هستید؟

تا زمانی که حرفی برای گفتن ندارید، بهتر است که سکوت کنید و حرفی نزنید. شما باید بدانید درباره چه چیزی صحبت می کنید و به گفته هایتان باور و ایمان داشته باشید. به همین دلیل است که کمتر مصاحبه می کنم. از انجام مصاحبه راحت نیستم. در عین حال، خیلی وقت ها سؤالات هم تکراری و کلیشه ای است. مگر چند بار می توان به یک پرسش تکراری پاسخ داد. چند بار می توانم بگویم چه حسی درباره این یا آن کشور دارم و نظرم درباره این یا آن موضوع چیست؟

در عین حال، واقعاً چه کسی اهمیتی به این نکته می دهد که مثلاً نظر و دیدگاه من درباره چین چیست؟ من یک بازیگرم نه سیاستمدار یا جامعه شناس. فیلم نامه ای به دستم می دهند و من آن را بازی می کنم. کار من سرگرم کردن تماشاگران است و در نهایت می توانم با فیلم هایم کمی آن ها را به فکر فرو ببرم، تا درباره مسائل مختلف اجتماعی هم فکر کنند.

بازیگر خوب از نظر شما چه کسی است؟

وقتی شما آدمی را ملاقات می کنید، آیا فقط به نوع نگاه او و چهره اش توجه می کنید؟ ممکن است خیلی ها شما را در نگاه اول تحت تأثیر قرار دهند. اما خیلی ها هم هستند که در همان نگاه اول مورد توجه تان قرار نمی گیرند. اما به تدریج متوجه آن ها می شود و پس از مدتی می گویند آن ها چقدر خوب هستند. بزرگترین و موفق ترین بازیگران آن کسانی نیستند که زیبایی ظاهری دارند و در نگاه اول، توجه تان را جلب می کنند. این توجه سطحی و گذرا است.

باید توانایی و قابلیت بازی در نقش های مختلف و پیچیده را داشت و فقط به ظاهر زیبا قناعت نکرد. زیبایی خیلی زود عادی می شود و در پس آن، باید هنری وجود داشته باشد که باعث تداوم کارتان شود. نگاهی به بازیگران موفق بیندازید. شاید آن ها از زیبایی و جذابیت ظاهری بالایی برخوردار نباشند اما این هنر، توانایی و استعداد آن هاست که باعث ماندگاری شان شده است. خود من هم آن دسته از بازیگرانی را دوست دارم که توانایی بازیگری دارند و دلم می خواهد خودم هم جزو این دسته از بازیگران باشم.

 به چه نوع کار بازیگری اعتقاد دارید؟

من تعلیم دیده روشن «متد» کنستانتین استانیسلاوسکی هستم و در مدرسه بازیگری اکتورز استودیو درس خوانده ام. باورم این است که شیوه بازیگری متد که کنستانتین استانیسلاوسکی پایه گذاری کرد بهترین شیوه بازیگری است. این شیوه کمک می کند تا در قالب کاراکتر مورد نظر خود فرورفته و یک بازی زیرپوستی و طبیعی ارائه کنم.

شما وقتی کاراکتر خود در یک فیلم سینمایی را می شناسید و با روحیات و خلق و خوی او آشنا می شوید، خیلی بهتر می توانید او را بازی کنید و تصویر درست ـری از وی ارائه کنید. هر بار که برای بازی در نقشی انتخاب می شوم، تمام تلاشم را می کنم تا بفهمم او کیست، چه کارهایی انجام می دهد و دلایلش برای انجام این کارها چیست. در این حالت خیلی به این کاراکتر نزدیک می شوم و فاصله ای بین او و خودم نمی بینم.

بچه ها را خیلی دوست دارید. پدر بودن چه لذتی دارد؟

واقعیتی را به شما بگویم وقتی پدر می شوید و فرزند دارید، دیدگاهتان نسبت به زندگی و همه چیز عوض می شود. من یک بازیگر موفق بوده ام و زندگی خوبی هم داشته ام. اما داشتن فرزند اصلاً چیز دیگری است و نمی توان آن را با هیچ چیز دیگری مقایسه کرد. این روزها احساس می کنم باید وقت بیشتری را به خانواده و فرزندانم اختصاص دهم و کمتر جلوی دوربین سینما ظاهر شوم.

متوجه یک نکته بسیار مهم شده ام و آن هم این است که بچه دار شدن باعث می شود شما روی خودتان هم تمرکز بیشتری کنید. این یک لذت واقعی است. وقتی شما از خودتان و فکر کردن به خودتان خسته شده اید، بچه ها دریچه تازه ای را به روی شما می گشایند و باعث می شوند جور دیگری به دنیا و زندگی نگاه کنید. در این حالت، می توانید حتی یک کتاب بنویسید و در فیلم های بهتری بازی کنید. در کل داشتن فرزند یک تجربه گرا ن بها و خارق العاده است.

حالا که فرزندانتان این قدر برایتان مهم هستند، آن ها چه نقشی در آینده و تصمیم گیری هایتان دارند؟

 این روزها از خودم می پرسم تا قبل از این چه کرده ام و آن ها وقتی به گذشته ام نگاه می کنند چه می بینند؟ این مسئله چراغ راه من برای آینده و کارهایی است که قرار است انجام دهم. احساس می کنم در تصمیم گیری هایم عقل و منطق بیشتری به خرج می دهم و این تصمیم ها عاقلانه تر و بالغ تر شده است. هر تصمیمی که می خواهم بگیرم از خودم می پرسم فرزندانم در آینده درباره آن چه خواهند گفت و چه نظری خواهند داشت؟

خودتان فکر می کنید در طول مدت زمانی که مشغول بازی در فیلم ها بوده اید، کارتان بهتر و بهتر شده است؟

این اتفاقی است که برای هر بازیگری که کار و حرفه اش را جدی بگیرد، می افتد. بحث اصلی این است که آیا ما در انجام کارهای مان جدی هستیم یا نه. در تمام این سال ها سعی کرده ام با هر فیلمی قدمی به جلو بردارم و کارم را بهتر کنم. یادگیری، اصل اول من در زمان بازی در فیلم ها بوده است. از هر چیز که کمک می کند تا چیزی را بیاموزم بهره و کمک می گیرم و سعی می کنم در کار بعدی ام به کار ببندم. حضور در جلوی دوربین برای مثل یک کلاس درس بوده است. هم درس یاد گرفته ام و هم درس پس داده ام.

با ارزش ترین چیز برای شما چیست؟

هرچه بزرگتر می شوید ارزش هایتان تغییر می کند و یک چیز تازه برایتان حکم یک چیز با ارزش و عزیز را پیدا می کند. این روزها احساسم این است که باید وقت بیشتری را به عزیزانم و آدم های دور و برم اختصاص دهم. برایم یک پدر قوی بودن بسیار مهم است و این که چطور می خواهم راهنمایی فرزندانم را به عهده بگیرم. نوع نگاهم به فیلم هایی که می خواهم بازی کنم هم عوض شده است. حالا به دنبال فیلم نامه هایی هستم که دارای ارزش های اجتماعی و خانوادگی باشند.

شما وقتی تجربیات زیادی کسب می کنید، این تجربیات در نوع نگاه و انتخاب هایتان تأثیر مستقیم می گذارند. حالا بهتر می توانم فیلم هایی را پیدا و انتخاب کنم که حرفی برای گفتن دارند. به راحتی هم از بازی در فیلم هایی که قصه هایی سطحی دارند، سر باز می زنم و اصلاً از بابت عدم حضور در آن ها افسوس نمی خورم. حالا می دانم که فرزندانم به تماشای فیلم هایم می نشینند و دلم می خواهد وقتی آن ها را تماشا می کنند، به پدرشان افتخار کنند.

برای «مانی بال» نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد شدید. چه حسی نسبت به این مسئله دارید

سال هاست که در حال بازی در فیلم های سینمایی هستم. به اندازه کافی فیلم بازی کرده ام . پس از این همه سال فعالیت هنری، می دانم که هم حرفه بازیگری و هم جوایز سینمایی بی وفا و بی ثبات هستند. این طبیعت حرفه ماست. ما در حال دوچرخه سواری هستیم و نه اتومبیل رانی. روی دو چرخ پا می زنیم و نه چهار چرخ. پس هر لحظه احتمال افتادن وجود دارد. با این حال، کتمان نمی کنم که وقتی نامزد دریافت جایزه می شوم، خوشحال و هیجان زده می شوم.

 

 
 
 

    فهرستی از فیلم‌هایش

      

سالعنواننقشتوضیحات بیشتر
۱۹۸۷ کمتر از صفر    
۱۹۸۷ - ۱۹۸۸ دالاس   چهار قسمت
۱۹۸۸ طرف تاریک خورشید ریک  
۱۹۸۹ خوشحال با هم برایان  
۱۹۸۹ طبقه برنده    
۱۹۹۰ جوان هم می‌میرد بیلی کانتون  
۱۹۹۱ تمام مسیرها جو مالونی  
۱۹۹۱ تلما و لوییز جِی. دی.  
۱۹۹۱ جانی جیرپوش جانی جیرپوش  
۱۹۹۲ تماس کاکس  
۱۹۹۲ دنیای خوب کاراگاه فرانک هریس  
۱۹۹۲ رودخانه‌ای از میان آن می‌گذرد پائول مکلین  
۱۹۹۳ کالیفرنیا اِرلی گِرِیس  
۱۹۹۳ عشق حقیقی فِلوید  
۱۹۹۴ علاقه اِلیوت فالر  
۱۹۹۴ مصاحبه با خون‌آشام لوئیس دِپونته دو لاک برنده جایزه فیلم MTV برای بهترین بازیگر مرد - بهترین عملکرد

نامزد جایزه زحل برای بهترین نقش اول مرد

۱۹۹۴ افسانه‌های خزان تِریستان لادلُو  
۱۹۹۵ هفت دیوید میلز  
۱۹۹۶ دوازده میمون جِفری گُوینز  
۱۹۹۶ خواب روها مایکل سولیوان  
۱۹۹۷ متعلق به شیطان فرانسیس «فرانک» اِشتاین/روری دِونی  
۱۹۹۷ هفت سال در تبّت هنریک هارِر  
۱۹۹۸ با جو بلک آشنا شوید جو بلک/مرد در کافی شاپ  
۱۹۹۹ باشگاه مبارزه تایلر داردِن  
۲۰۰۰ قاپ‌زنی میکی اُنیل  
۲۰۰۱ مکزیکی جری وِلباخ  
۲۰۰۱ جاسوس بازی تام بیشاپ  
۲۰۰۱ یازده یار اوشن راستی رایان  
۲۰۰۱ مجموعه تلویزیونی دوستان ویل کلبرت قسمت: "یک شایعه"

نامزد جایزه امی برای بازیگر برجسته مهمان در یک سریال کمدی

۲۰۰۳ سندباد: افسانه هفت دریا سندباد صداپیشگی
۲۰۰۴ تروآ آشیل نامزد جایزه فیلم MTV برای بهترین مبارزه مشترک با اریک بانا

نامزد جایزه فیلم MTV برای بهترین عملکرد - مرد

۲۰۰۴ دوازده یار اوشن راستی رایان  
۲۰۰۶ آقا و خانم اسمیت جان اسمیت جایزه فیلم MTV برای بهترین مبارزه مشترک با آنجلینا جولی

نامزد جایزه فیلم MTV برای بهترین بوسه مشترک با آنجلینا جولی

۲۰۰۶ بابل ریچارد جایزه Gotham برای بهترین گروه بازیگران

جایزه جشنواره بین‌المللی فیلم پالم اسپرینگز برای بهترین گروه بازیگران

جایزه انجمن منتقدان فیلم سن دیگو برای بهترین گروه بازیگران

نامزد جایزه انجمن منتقدان فیلم شیکاگو برای بهترین بازیگر نقش مکمل مرد

نامزد جایزه گلدن گلوب برای بهترین بازیگر مرد نقش مکمل - تصویر حرکت

نامزد جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد - تصویر حرکت

۲۰۰۷ سیزده یار اوشن راستی رایان  
۲۰۰۷ ترور جسی جیمز به وسیله رابرت فورد بزدل جسی جیمز برنده جام Volpi جشنواره فیلم ونیز برای بهترین بازیگر نقش اول مرد
۲۰۰۸ پس از خواندن بسوزان چد نامزد جایزه بافتا برای بهترین بازیگر نقش مکمل مرد

نامزد دریافت جایزه، انجمن منتقدان فیلم دیترویت برای بهترین بازیگر

نامزد دریافت جایزه انجمن منتقدان فیلم هوستون برای بهترین بازیگر نقش مکمل مرد

۲۰۰۸ سرگذشت غریب بنجامین باتن بنجامین باتن نامزد دریافت جایزه، آکادمی آواردز برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد جایزه بافتا برای بهترین بازیگر نقش اول مرد در نقش اصلی

نامزد جایزه انجمن منتقدان فیلم آمریکا برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد جایزه انجمن منتقدان فیلم آمریکا برای بهترین بازیگر

نامزد جایزه گلدن گلوب برای بهترین بازیگر نقش اول مرد - درام حرکت تصویر

نامزد نامزد جایزه انجمن منتقدان فیلم هوستون برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد جایزه زحل برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد جایزه انجمن صنفی بازیگران برای عملکرد برجسته یک بازیگر در سینما

نامزد جایزه انجمن Screen Actors برای عملکرد برجسته توسط یک بازیگر مرد در نقش اصلی

۲۰۰۹ حرامزاده‌های لعنتی سرهنگ آلدو راین انجمن منتقدان فیلم آمریکا برای بهترین بازیگر

جایزه انجمن منتقدان فیلم محفل ققنوس برای بهترین بازیگر

جایزه انجمن منتقدان فیلم سن دیگو برای بهترین بازیگر

جایزه انجمن صنفی بازیگران برای عملکرد برجسته بازیگر در تصویر حرکت

نامزد- دریافت جایزه، انجمن منتقدان فیلم دیترویت برای بهترین بازیگر

نامزد- جایزه MTV برای بهترین اجرای شخصیت

۲۰۱۰ ابرذهن (انیمیشن) مترو من صداپیشگی
۲۰۱۱ درخت زندگی آقای اُبرین جایزه انجمن ملی منتقدان فیلم برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

جایزه حلقه منتقدان فیلم نیویورک برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه انجمن منتقدان فیلم شیکاگو برای بهترین بازیگر نقش مکمل مرد

نامزد -جایزه انجمن مرکزی منتقدان فیلم اوهایو برای بازیگر نقش اول مرد سال

۲۰۱۱ مانیبال بیلی بین جایزه انجمن منتقدان فیلم بوستون برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

جایزه بهترین بازیگر نقش اول مردانجمن ملی منتقدان فیلم

جایزه حلقه منتقدان فیلم نیویورک برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه اسکار برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه بین‌المللی AACTA برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه بافتا برای بهترین بازیگر نقش اول مرد در نقش اصلی

نامزد - جایزه انجمن منتقدان فیلم برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه انجمن منتقدان اوهایو، برای بازیگر نقش اول مرد سال

نامزد - جایزه انجمن دالاس، فورت ورث، برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه انجمن منتقدان فیلم دیترویت برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه گلدن گلوب برای بهترین بازیگر نقش اول مرد - درام حرکت تصویر

نامزد - جایزه انجمن منتقدان فیلم هوستون برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه انجمن منتقدان فیلم محفل ققنوس برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه انجمن منتقدان فیلم سن دیگو برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه ماهواره‌ای برای بهترین بازیگر نقش اول مرد - درام حرکت تصویر

نامزد - جایزه انجمن بازیگران برای عملکرد برجسته توسط یک بازیگر مرد در نقش اصلی

نامزد - جایزه انجمن منتقدان فیلم دروازه سنت لوئیس برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

نامزد - جایزه انجمن فیلم منتقدان منطقه واشنگتن دی سی برای بهترین بازیگر نقش اول مرد

۲۰۱۱ پاخوشحال ۲ (انیمیشن) صداپیشگی
۲۰۱۲ به آرامی بکش جکی کوگان  
۲۰۱۳ جنگ جهانی زد گری لین  
۲۰۱۳ ۱۲ سال بردگی ساموئل باس  
۲۰۱۳ مشاور وستری  
۲۰۱۳ سفر زمان راوی  
۲۰۱۴ شماره ۲۲ خیابان جامپ استریت گری لین  
۲۰۱۴ خشم وارددی  

 


تعداد بازدید از این مطلب: 8112
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

دوشنبه 29 دی 1393 ساعت : 19:59 | نویسنده : م.م
هالیوود...چرابی رقیب مانده است؟
نظرات 4

چراهالیوود تاکنون بی رقیب مانده است؟

 

                         (بررسی مولفه‌های تاثیرگذار در جهانی شدن سینمای هالیوود)

 

بررسی مولفه‌های تاثیرگذار در جهانی شدن سینمای هالیوود

 

● فقط سینماست که می ماند
اگر روزی سینما فقط یک وسیله سرگرمی بود، این روزها تبدیل به رسانه‌ قدرتمندی شده که پدیده جهانی‌سازی را سرعت می‌بخشد. از طریق سینما افراد از فرهنگ‌های مختلف با یکدیگر آشنا می‌شوند، مانند یکدیگر لباس می‌پوشند، راه می‌روند و می‌خندند. سینما تبدیل به یک راه ارتباطی میان فرهنگ‌های مختلف شده ‌است. در این بین طبیعی است که سینمای قدرتمند که توان جذب مخاطب بیشتری داشته باشد ساده‌تر می‌تواند جهت دهنده افکارجهانی باشد.


هالیوود با توجه به پیشینه‌اش این روزها تبدیل به یکی از قدرت‌های رسانه‌ای شده که چشم‌پوشی از آن امکان‌پذیر نیست. واقعیت این است که هالیوود با ساخت آثاری که دو بازار داخلی و خارجی را نشانه گرفته سعی در جهانی کردن فرهنگ تصویری مخاطبان امروز داشته است. در اصل هالیوود به نحوی فزاینده تولیدات خویش را متناسب با تقاضای یک بازار جهانی تفکیک شده طراحی می‌کند. 
سینما به عنوان یکی از اولین فرم‌های تولید انبوه فرهنگی قرن بیستم تلقی می‌شود. سینما مبتنی بر تکنولوژی نوین بازتولید مکانیکی یک قالب فرهنگی ارائه کرده که به واسطه آن الگوهای اوقات فراغت مردم تغییر یافته است. تولیدات سینمایی که بر اساس یک مدل صنعتی سازمان‌دهی شده بود با هدف به‌دست آوردن یک سهم تضمین شده از تماشاگران و نتیجتا یک سود دائمی پدید آمد. بدین ترتیب بود که سینما به مثابه یک صنعت سرگرمی ساز و نه یک وسیله آموزشی توسعه یافت. افزون بر این سینما تبدیل به یک نیروی اجتماعی شد که با خود مدهای لباس، نحوه عشق ورزی، نحوه زندگی کاری و خانوادگی را با خود به همراه آورد. همانطورکه فیلم‌های آغازین به صورت گسترده‌ای برای طبقه کارگر مهاجران و آموزش دادن به تماشاگران برای تبدیل شدن به یک آمریکایی خوب کمک می‌کردند، فیلم‌های امروز نیز درصددند تا مخاطبان جهانی خود را به آمریکائیان خوب تبدیل کنند.
واقعیت این است که اگر هالیوود از عناصر کاملا بومی و ملی خود استفاده می‌کند که نمونه‌های قابل اشاره آن به فیلم‌های وسترن باز می‌گردد بدان گستره‌ای کاملا انسانی می‌بخشد تا برای مخاطبان دیگر مناطق دنیا نیز قابل درک باشد، به بیانی دیگر هرچند هالیوود بومی فکر می کند اما جهانی فیلم می‌سازد. اینگونه است که هالیوود با کثرت تولیدات خود در مقایسه با میزان محدود تولید دیگر کشورهای دنیا و همچنین با دستمایه قرار دادن مفاهیمی ساده و نشئت گرفته از طبیعت بشر به این مهم دست یافته است .

نمائی کلی از شهر لس آنجلس

مهمترین وجه تمایز بخش هالیوود توانایی در ایجاد خاطره مشترک جهانی است. اگر فیلم‌های تولید شده در هالیوود به بازاری گسترده در سطح بین‌المللی دست یافته‌اند تنها نشان از تسلط اقتصادی این سیستم به بازارهای سینمایی دنیا ندارد که بیشتر ناشی از جذابیت داستانی فیلم‌هاست، جذابیتی که با زیبایی، نشاط جوانی و ثروت با زیر عنوان سرگرمی ارائه می‌شود. به همین دلیل است که نباید فراموش کرد بخش قابل توجهی از موفقیت سینمای هالیوود به سبب جذابیت درونی فیلم‌های هالیوودی بوده است. برای مثال محصولات سینمای آمریکا در ایتالیای دهه‌های ۱۹۲۰و۱۹۳۰تصویرگر چنان تجدد شگفت‌انگیزی بودند که حتی برای رهبر این کشور(موسیلینی) نیز جالب و شگفت آور بود. این فیلم‌ها که ترکیبی از زیبایی و جوانی و غنا در زیر پوسته تفریح و سرگرمی بودند تفاوت لذت بخش خود را از زندگی روزمره سنتی ایتالیایی به رخ تماشاگران می‌کشیدند.
هالیوود از دهه۱۹۲۰چگونگی اثرگذاری و ایجاد تغییر از سوی فیلم‌ها بر تماشاگران را زیر نظر داشته است.دولت مکزیک از سال ۱۹۲۲تا کنون با هدف کاستن از تاثیر سوءفیلم‌های آمریکایی بر تماشاگران مکزیکی، تحریم‌هایی را علیه سینمای آمریکا در پیش گرفته است.


نقش ارتباطی محصولات هالیوود با فرهنگ بومی عامل مهمی در اصطلاح نظریه امپریالیسم فرهنگی که توسط نظریه پردازانی چون هربرت شیلربیان شده است به شمار می رود.اما واقعیت این است که در سال‌های اخیر از شدت تاثیر این دکترین کاسته شده و نظریه جهان - محلی شدن رولند رابرتسون و دیگر همفکرانش چون جان استوری که معتقد است فرهنگ عامه نه یک فرهنگ تابع است و نه فرهنگی که صنایع فرهنگ‌سازی تحمیل کرده باشند بلکه موازنه‌ای مبتنی بر مصالحه بین این دو است جایگزین آن شده است. میلر نیز معتقد است امروزه گفتمان امپریالیسم بیشتر به عنوان یک رویکرد روشنفکرانه تلقی می‌شود تا تئوری مستمر.در همین راستا استورات هال نیز معتقد است که جهانی شدن از طریق خاص گرایی عمل می کند، بنابراین بین امر محلی و امر جهانی همواره نوعی جدل برقرار است و هر دو در برخورد با یکدیگر ساخته و پرداخته می شوند و یا حتی تغییر شکل می یابند.
به نظر می‌رسد علت اساسی جذابیت فیلم‌های هالیوودی در پیوندی است که با امیال عمیق و ریشه‌دار و آرزوهای مخاطبانش در سطحی وسیع برقرار می‌کند. جذابیتی که جابه‌جایی و گستره جغرافیایی نمی‌تواند به عدم تاثیرگذاری آن منجر شود.
توجه به انسان بودن بیش از هر چیز دیگر، نمایش تجربه‌های انسانی به دور از فلسفه و فکر مجرد و پرداختن به پدیده‌ها از دریچه زندگی، زندگی‌ای که انکار کردنش غیرممکن به نظر می‌آید. هالیوود برای رسیدن به این هدف از مولفه‌هایی چون جاودانگی، زیبایی، متافیزیک، تخیل و سرگرمی که مقدمه و موخره تمام اهداف هالیوودی است بهره می‌جوید. مولفه‌هایی که تنها از یک چیز که آن هم فطرت ونوستالژیای همیشگی بشری است سر چشمه می‌گیرد . درهالیوود هیچ غیر ممکنی وجود ندارد و همه چیز تحت کنترل بشر به نمایش گذاشته می‌شود و اینها همگی مولفه‌هایی هستند که برای شهروندان جهانی جذاب است و با عبور از مرزهای جغرافیایی نه تنها باعث رونق بخشیدن به بازارهای اقتصادی آمریکا می‌شود بلکه فرهنگ جوامع مخاطب را نیز تحت تاثیر قرارمی‌دهد.

● جاودانگی 
جاودانگی که از زمان گیلگمش- کهن ترین اسطوره بشری- دغدغه همیشگی او به شمار می رفته هم اکنون در هالیوود مناسب‌ترین بستربازنمایی خود را یافته است. عناصری چون پایان خوش،پیروزی همیشگی خیر بر شر، امید و قهرمان پروری همگی عناصری هستند که جاودانگی را تقویت می‌بخشند. در هالیوود کسی حق ندارد تماشاگر را از ادامه زندگی ناامید کند . گذر زمان اهمیتی ندارد ، نهایتی در کار نیست ، زندگی قابل تجدید است و این سینماست که زندگی را حفظ می‌کند و اینگونه است که مهمترین نوستالژیای بشری نیز پاسخ گفته می‌شود.حرکت همیشگی قهرمانان سینمای وسترن در یک نمای باز به سمت غروب یکی از مهمترین مولفه‌های تاکید هالیوود بر جاودانگی محسوب می‌شود. جان وین و گاری گوپر از جمله قهرمانانی هستند که هیچ گاه تماشاگر مرگشان را بر پرده نمی‌بیند و تنها آنهارا بعد از مبارزه و شکست سیاهی‌های در حال حرکت به سرزمین دیگری می بیند که گویا نیازمند آنان است و این نشان از نامیرایی و جاودانگی قهرمان دارد.

● پایان خوش
تمدن آمریکایی تمدن تاکید به جوانی همیشگی و آغاز دوباره بوده است . این جوانی دائمی که جزو ذات تاریخ آمریکا به شمار می‌رود در سینمایش نیز بازتاب فراوانی داشته است. سطوره جوانی که با جاودانگی که پیش از این اشاره شد در هم آمیخته است هر دو القاگر این نکته‌اند که پایانی وجود ندارد و اگر هم مرگی هست مقدمه ای است برای زندگی دیگر. این نمونه در فیلم «ذهن زیبا» به کارگردانی ران هاوارد و بازی راسل کرو به اوج خود می‌رسد که هرچند قرار است فیلم تصویرگر زندگی واقعی جان نش ریاضی‌دان مشهورآمریکایی باشد اما پایان خوش فیلم هیچ ربطی با زندگی واقعی قهرمان داستان ندارد و این نه تنها نشان از اصرار هالیوود در به خوشی به پایان رساندن فیلم‌ها دارد بلکه نشان دهنده این است که مخاطب امروز بیش از هر چیز نیازمند دلخوشی و اطمینان از سرنوشت قهرمانان فیلم مورد علاقه خود دارد.«ذهن زیبا» در سال ۲۰۰۲کاندیدای ۹ جایزه از مجموعه جوایز اسکار و برنده اسکار بهترین فیلم از مراسم اسکار آن سال شد و در نزدیک به ۲۰ کشور جهان نیز ازپرفروشهای سال به شمار آمد. 

● تخیل
تخیل در قانون‌های هالیوودی حد ومرز نمی شناسد و به نوعی تمام عناصر دیگر را در خود جای می‌دهد عناصری چون پایان خوش، جوانی و جاودانگی ، قهرمان پروری همگی از تخیل مجاز بی حد و حصر هالیوودی سرچشمه می‌گیرند.تخیلی که با به خدمت گرفتن جلوه‌های ویژه برای مخاطب واقعی‌تر از واقعیت به نظر می آید.این تخیل تماشاگر را به جهانی تخصص یافته هدایت می‌کند که در آن هیچ غیر ممکنی وجود ندارد و می‌تواند شخصیت‌هایی را معرفی کند که می‌توانند با جهان درگیر شوند و از مرزهای فیزیکی بگذرند و قدرت‌های بزرگ را به تابعیت از خود وادار سازند و هالیوود تا به حدی در این رویکرد اغراق می‌کند که گاهی اوقات حتی تشخیص واقعیت از غیر واقعیت دشوار به نظر می‌رسد.این تخیل است کهنه تنها عامل جدایی مخاطب از زندگی روزمره اش را سبب می شود که پاسخگوی نوستالژیای همیشگی بشر مبنی بر تسلط بی حد وحصر او به جهان نیز خواهد بود.
تخیل در تمام هالیوود در جریان است و تز پایه‌های اصلی آن به شمار می‌رود اما وقتی حالتی ماورائی می‌یابد و با استفاده از جلوه‌های ویژه بی شمار انجان اعمالی را به تصویر می‌کشد که انسان در زندگی معمولی خود هیچ گاه قادر به انجام آن نیست به اوج خود می‌رسد. نمونه این رویکرد را می‌توان در قهرمانان همیشگی و تیپیکال هالیوود چون سوپرمن(superman) ، بتمن(batman) ،مردعنکبوتی(Spiderman) و حتی زن گربه‌ای(catwoman) نیر جست‌وجو کرد. اینان قهرمانان سریال‌های هالیوود محسوب می‌شوند که با نیاتی خیر خواهانه و نیروهای ماورای‌طبیعی دست به نجات بشریت می‌زنند، نجاتی که شاید از آرزوهای دست نیافتنی و همیشگی انسان به شمار آید. اینها همگی بردارهای زیبایی شناسانه‌ای هستند که مخاطب جهانی را به الگو برداری و برقراری ارتباط وا می‌دارند و اینگونه است که هالیوود راه و رسم زندگی آمریکایی را نه تنها در سینمای دیگر کشورهای دنیا که در شیوه زندگی مردمان آنها رقم می‌زند.

● سینما در خدمت سینما 
فیلم‌های هالیوودی برای تمثیل ، شوخی، ترانه و مزاح احتیاج به عوامل برونی ندارند چون به دلیل کثرت تولیدات تمامی این موارد در فیلم‌های قبلی وجود داشته‌اند و مخاطب خود را در سطحی وسیع پیدا کرده‌اند در واقع مخاطبان این فیلم‌ها برای یافتن معنای کدهای موجود در فیلم‌ها به خود هالیوود و فیلم‌هایی که خاطرات مخاطبان خود را تشکیل داده‌اند ارجاع می‌شوند و در واقع این رویکرد است که بازتولید مفاهیم هالیوودی از طریق خودش را سبب می‌شود. در چنین رویکردی مخاطب به طور مداوم به خود هالیوود ارجاع می‌شود و تا بعد از مدتی این مفاهیم در عمق ذهن او ته نشین می‌شوند و هالیوود به هدف مورد نظر خود که همانا فرهنگ سازی است دست می یابد.اینگونه است که حتی اگر سینمای ملی نیز در صدد تقلید از هالیوود بر آمده به دلیل نداشتن پشتوانه صنعتی و فرهنگی که هالیوود دارای آن است از این کار باز مانده است.قهرمانان هالیوودی در فیلم‌های گوناگون با عناوین مختلف بازتولید و در واقع یادآوری می‌شوند به طوریکه دیالوگی از فیلم "پدرخوانده" به کارگردانی فرانسیس کاپولا در فیلم "نامه‌داری"به کارگردانی نانسی میرز به یکی از تاثیر گذارترین دیالوگ‌های فیلم تبدیل می‌شود و تقلید از جان وین به نقطه عطف فیلمنامه"حرفه‌ای"ساخته لوک بسون بدل می‌شود.

● سینما- سیاست
سینمای هالیوود به واسطه تمایلش به حمایت از نهادها و ارزش‌های آمریکایی مسلط مطلقا یک پدیده سیاسی به شمار می‌آیند. فیلم‌های هالیوودی متعلق به ژانر سینمای جنگ و دیگر ژانرها میهن پرستی را ترویج کردند و دشمن را به شکلی کلیشه‌ای به تصویر کشیدند. هالیوود در دوران جنگ سرد یک دوره ژانری از فیلم‌های ضد کمونیستی که تهدید دموکراسی و تهدید زندگی به شیوه آمریکایی به شمار می‌رفتند تولید و عرضه کرد. در فیلم‌هایی مثل" رمبو" کمونیست‌ها عموما به مثابه تجسم شر به تصویر کشیده می‌شدند.
هالیوود همواره حامی سیاست‌های برون مرزی دولت‌های آمریکایی بوده است و شاید حتی پیش‌بینی‌کننده آنها در سالهای جنگ سرد با ساخت "جیمزباند" و فیلم‌هایی علمی تخیلی از این قبیل همواره سعی در نمایش قدرتی غریب و شکست ناپذیر داشته است.
جیمز باند موجودی که با بهره‌برداری از بهترین امکانات ارتباطی و تجهیزات تکنولوژیکی همواره نماینده قدرت آمریکا مخصوصا در قبال اتحاد جماهیر شوروی سابق بوده است. جیمز باند نماینده دنیایی است که همواره نیازمند نجات یک ابر قهرمان است. تفاوت او با دیگر قهرمانان تاکید بر انسان بودن و از جنس بشر بودن است .جیمز باند تمامی ضعف‌ها،شادی‌ها و ناکامی‌های بشری را داراست و همین دارایی است که باعث هم‌ذات پنداری مخاطب با او شده و این نکته‌ای است که در قهرمانان پیش از او چون "بت من" و"سوپرمن" وجود نداشته است."سوپرمن" نمونه‌ای‌ترین قهرمان آمریکایی برای نمایش قدرتش برفراز نیویورک به پرواز در می‌آمد و محبوبش لوییز لین را آن بالا می برد تا به او نشان دهد پرنده‌ها وستاره‌ها چگونه به منهتن می‌نگرند. "بت من" در گاتهام سیتی که تصویر خوفناکی از نیویورک بدون آفتاب بود از آسمان خراشی به آسمان خراشی دیگر تاب می‌خورد و با اتومبیلش از آنها بالا می‌رفت.حفظ هویت دوگانه این دو ابر قهرمان در هیچ کجای دیگری به جز هالیوود امکان پذیر نبود.آمریکایی‌ها همیشه برنده‌ها را می‌پرستند و حوصله بازنده‌ها را ندارند برای همین است که در هالیوود آمریکایی‌ها هرگز جنگی را نباخته و هرگز نیز نخواهند باخت. همانگونه که آنتونیو نگری معتقد است آمریکا از بعد از جنگ جهانی دوم تا کنون خود را در مقام نجات دهنده دنیا معرفی کرده و از این بابت قدرتی بی حد وحصر برای خود قائل بوده و البته در این میان هالیوود در به تصویر کشیدن این تصور در کنار ابزار نظامی و دیپلماسی آمریکایی نقش مهمی برعهده داشته است.
هرچند هالیوود در بسیاری از موارد با نمایش پیروزی‌های مکرر قهرمانانش خواستار نمایش قدرت مسلط جهانی خود بوده است (اشاره به فیلم‌هایی چون "روز استقلال"و"آرماگدون")اما در مواردی با انتقاد و یا حتی هجو سیاست‌های دولت آمریکا سعی در متعادل کردن دو کفه این ترازو داشته و این نکته‌ای است که نشان می‌دهد هالیوود همواره حق انتقاد صریح و زیر سوال بردن سیاست‌های دولت آمریکا را برای خود قائل بوده است(اشاره به"شکارچی گوزن" و"اینک آخرالزمان") و در واقع همین خود زنی است که به نوعی تطهیر خود در مقابل مخاطب جهانی می‌انجامد، تطهیری که در پی رفع شبهات مربوط به یک جانبه بودن رویکرد هالیوود است.

● نتیجه گیری
روند جهانی شدن در دهه ۹۰فیلم‌های هالیوودی را در سطح جهان محبوب تر از گذشته کرده است. این فیلم‌ها دهه‌های متمادیست که بر بازار جهان تسلط دارند و این امر دلیل دیگریست بر افزایش نقش روز افزون شرکت‌های آمریکایی در تولید و پخش محصولاتشان در سراسر جهان در چنین شرایطی است که هرچند به غلط اما جهانی شدن تا حدودی معادل آمریکایی شدن تلقی می‌شود. حالا فیلم هالیوودی عملا یک بازوی موثر فرهنگ رسانه‌ای برای فروختن "شیوه امریکایی زندگی کردن"است که حتی اگراین شیوه به صورت قالبی منتقل نشود که فرض این مقاله هم بر همین نکته استوار است چیزی از جذابیت هالیوود بر مخاطب جهان امروز نمی‌کاهد. 
با این وصف رابطه میان سینمای هالیوود ، جامعه آمریکا و کل جهان پیچیده به نظر می رسد و به ویژه نیازمند یک رویکرد چند وجهی است که با توسل به آن بتوان رابطه اقتصاد سیاسی را با صنعت فیلم و تولیدات سینمایی تشریح کرد.
گیل برنستون درکتاب" سینما و مدرنیته فرهنگی" جهانی شدن فرهنگ تصویری را به معنای تولید فیلم‌هایی می داند که در دو بازار داخلی و خارجی مخاطب دارند. هرچند این سخن ناظر به محتوای موجود در فیلم‌های هالیوودی است اما واقعیت این است که نمی‌توان جهانی شدن مضمون را بی توجه به عناصر اقتصادی و قدرت پخش در نظر گرفت. واقعیت این است که علم اقتصاد به معنای متعارف آن توفیق هالیوود را در طی سالیان گذشته بر حسب فرهنگ مدیریتی منعطف و نظام مالی بازار آزاد وخلاقی توضیح می‌دهد که خود را با شرایط اقتصادی واجتماعی متغیر تطبیق داده است(میلر،۱۹۹۰)بازار آزادی که از مراحل مهم رسیدن به امپراطوری به شمار می‌رود. (برنستون،۲۰۰۱)علاوه بر این ترکیب قومی متنوع ایالات متحده نیز به رونق بازار فیلم‌های آمریکایی کمک کرد و ضمنا ترکیب قومی متنوع ایالات متحده نیز به باب شدن شیوه عامتر و جهانی‌تری برای بیان داستان در قیاس با سایر فرهنگ‌ها کمک کردو(همان)
بر پایه این استدلال‌ها هالیوود با تکیه بر همین نقاط قوت و با پیروی از اصل تجارت آزاد و رقابت پذیری رشد یافته است.(اچسن ومل،به نقل از میلر۱۹۹۴) اما فارغ از همه این حرف‌ها می‌توان به این نتیجه رسید که سینمای هالیوود شبیه جامعه آمریکایی باید به مثابه قلمرو برخوردار از تضادها تلقی شود قلمرویی که در آن فیلم‌ها بر سر چگونه نشان دادن جامعه و زندگی روزمره با یکدیگر در حال نبرد وجدال هستند اما واقعیت این است که نهایتا این جدال نیز در جهت تنوع وتکثر بخشیدن به محصولات هالیودی ودست‌یابی به مخاطبان گسترده جهانی و پررنگ کردن مولفه‌هایی است که ارتباط مخاطب جهانی با سینمای هالیوود را سرعت می‌بخشد.

 
 
 
                                    منبع : پایگاه اطلاع رسانی فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران


تعداد بازدید از این مطلب: 3583
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

دوشنبه 29 دی 1393 ساعت : 14:50 | نویسنده : م.م
همه چیز در باره جورج کلونی
نظرات 0

همه چیز در باره جرج کلونی

گردآوری و تدوین :مهرداد میخبر

***********************************************

GeorgeClooneyHWoFJan12 (headshot).jpg
 
جرج تیموتی کلونی ( George Timothy Clooney) (زادهٔ ۶ مه، ۱۹۶۱ در ایالت کنتاکیبازیگر، فیلم‌نامه‌نویس، تهیه‌کننده و کارگردان آمریکایی برندهٔ جایزه اسکار و گلدن گلوب است.او در سال ۲۰۰۵ برای فیلم سیریانا جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را دریافت کرد. در سال ۲۰۱۳ موفق شدجایزه اسکار بهترین فیلم را، برای تهیه‌کنندگی فیلم آرگو دریافت نماید. وی تنها کسی است، که موفق شده تابه‌حال در ۶ رده مختلف، برنده جایزه اسکار شود. 
 
 

 کلونی، در سال ۱۹۶۱ در شهر لکزینگتون، کنتاکی ایالات متحده آمریکا و در خانواده‌ای مشهور، در زمینه تجارت و هنر، متولد شد. پدرش نیک کلونی، مجری رادیو و تلویزیون بود. اگرچه وی علاقه زیادی به تحصیل نداشت، دوران دبستان و دبیرستان خود را، در لکزینگتون گذراند و برای تحصیلات دانشگاهی به شمال کنتاکی رفت. کلونی، در سال ۱۹۷۹ وارد دانشگاه شمال کنتاکی شد و شروع به تحصیل در رشته روزنامه‌نگاری نمود. وی در سال ۱۹۸۱ به یک‌باره دانشگاه را رها کرد و سال بعد به‌منظور تکمیل تحصیلات، وارد دانشگاه سینسینتی شد؛ که در آن‌جا نیز در دریافت مدرک ناموفق ماند.

پس از رها کردن دانشگاه، توسط پدرش به کار گویندگی در شبکه تلویزیونی ای‌ام‌سی مشغول شد، که اولین شغل او محسوب می‌شد. در همان سال هم‌چنین پسرخاله‌اش، میکل فریر نیز، به‌منظور تهیه‌کنندگی فیلم کوتاهی، درباره اسب‌های مسابقه‌ای به شهر لکسینگتون رفته بود، که در این فیلم جرج به ایفای نقش پرداخت. به این ترتیب جرج کلونی، وارد عرصه بازیگری شد و با این نقش، استعداد خود را در این زمینه نشان داد. از سویی دیگر با کار در تلویزیون، توانست راه خود را در رشته بازیگری باز کند و اولین نقش خود را در سریال تلویزیونی اتاق اورژانس، که از برنامه‌های پربیننده تلویزیون آمریکا بود، اجرا کرد و مورد توجه همگان قرار گرفت.

وی در سال ۱۹۸۲ راهی لس‌آنجلس شد، اما یک سال بیکار بود. اولین کار رسمی او در لس آنجلس، کار در شرکت تجاری ژاپنی پاناسونیک بود. در سال ۱۹۸۴ جرج کار سینما را با اجرای نقشی در یک فیلم بازی کرد، که نتوانست به مرحله پخش برسد؛ اما توجه تهیه‌کنندگان را به خود جلب کرد. او سپس به بازی در فیلم‌های سینمایی علاقه‌مند شده و احساس موفقیت در این عرصه را کرد.

او در فیلم‌های یک روز خوب با خارج از دید در کنار جنیفر لوپز در سال ۱۹۹۸، از طلوع تا غروب، ای برادر کجایی و طوفان کامل که عمومأ فیلم‌هایی اکشن بودند، او را به بالاترین درجات موفقیت و شهرت رساند. در سال ۲۰۰۰ به عنوان یک هنرپیشه فعال، در هالیوود معرفی شد. کلونی در سال ۱۹۹۰ با تالیا بالسام ازدواج کرد، که پس از ۳ سال از او جدا شد. از سال ۱۹۸۴ تا سال ۱۹۹۵ بیشتر فعالیت‌های جرج کلونی در زمینهٔ بازی در مجموعه‌های تلویزیونی بوده است.

جورج کلونی و کمک‌های انسان دوستانه

زندگی شخصی

جرج کلونی یک ایرلندی-آمریکایی و متولد لکزینگتون در ایالت کنتکاکی در ایالات متحده است. پدربزرگ وی، نیکلاس کلونی، به همراه خانواده‌اش، از ایرلند به ایالات متحده مهاجرت کرده است. مادر وی نینا بروس، مدل و ملکه زیبایی سابق آمریکایی و پدرش نیک کلونی، یک روزنامه نگار و مجری تلویزیون و سیاستمدار آمریکایی می‌باشد.

آغاز مراسم ازدواج جورج کلونی

جرج کلونی دوبار بار ازدواج کرده‌است و همسر نخست او هنرپیشه آمریکایی تالیا بالسام بود. وی از سال ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۳ همسر تالیا بالسام، بازیگر آمریکایی بود؛ کریستا آلن (بازیگر آمریکایی) و استیسی کیبلر (بازیگر و کشتی‌کچ کار اسبق - تصویر) و الیزابیتا کانالیس (مانکن و بازیگر ایتالیایی) هم از سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۳ شریک زندگی او بودند. وی هم‌چنین یک رابطه پیوسته-گسسته پنج‌ساله با مدل بریتانیایی لیزا اسنودان داشت. کلونی در آوریل سال ۲۰۱۴ و به‌طور ناگهانی نامزدی خود با امل علم‌الدین را به‌صورت رسمی اعلام کرد.

ازدواج دوم

جورج کلونی در سن ۵۳ سالگی با نامزدش امل علم‌الدین وکیل و فعال حقوق بشر لبنانی تبار و ۳۶ ساله در ونیز ایتالیا ازدواج کرد. امل علم الدین ظاهراً پیرو فرقه دروز است و کلونی خود، مسیحی و از پیروان کلیسای کاتولیک رم می‌باشد.[۲] علم‌الدین زاده بیروت است و پیش از ازدواج با کلونی، ازدواج نکرده بود. او در سه سالگی به دلیل جنگ داخلی در لبنان به همراه خانواده‌اش به بریتانیا مهاجرت کرد. همسر کلونی از جمله در دانشگاه آکسفورد تحصیل کرده و حقوق بین‌الملل و حقوق بشر از زمینه‌های تخصصی فعالیت او هستند.

 آغاز مراسم ازدواج جورج کلونی

 

امل علم‌الدین از سال ۲۰۰۴ در دیوان بین‌المللی دادگستری (لاهه هلند) کار می‌کند و به‌عنوان مشاور در امور لبنان با این نهاد همکاری داشته است.آیین ازدواج این دو نفر به طور خصوصی برگزار شد. جرج کلونی و امل علم‌الدین جشن عروسی خود را از روز جمعه (۲۶ سپتامبر ۲۰۱۴) شروع کردند. اخباری که از متن و حاشیه و تدارکات مراسم منتشر شد، تا حدی یادآور عروسی تام کروز و کیتی هولمز است. این دو بازیگر مشهور هالیوود هم در نوامبر ۲۰۰۶ در شهر "برلاچیانوایتالیا (نزدیکی رم) مراسم بزرگی برگزار کردند. جرج کلونی پیش از مراسم عروسی سوار بر قایق و با اسکورت پلیس از جزیره «جودکا» در حاشیه ونیز به هتل محل عقد رفت. پاپاراتزی‌ها برای شکار لحظات این سفر کوتاه روی قایق‌ها مستقر شده بودند. گردشگران و مردم محلی هم با تکان دادن دست کلونی را بدرقه می‌کردند. والتر ولترونی، دوست داماد و شهردار پیشین رم، از قرار معلوم نقش سردفتر را بر عهده داشته و خطبه عقد را جاری کرد. برد پیت، آنجلینا جولی، ساندرا بولاک، مت دیمون، بیل ماری، سیندی کرافورد و رابرت دنیرو از جمله مهمانان سرشناس عروسی بودند. این ازدواج روز دوشنبه (۲۹ سپتامبر/ ۶ مهر) به‌طور رسمی در دفتر ازدواج شهرداری ونیز ثبت شد. مراسم از چشم عموم دور نگه داشته شد؛ پیش‌خدمت‌ها و کارمندان هتل هم اجازه نداشتند با موبایل وارد مراسم شوند. مهمان‌ها هم اجازه عکاسی نداشتند.در ۱۸ ژانویه ۲۰۰۸، سازمان ملل متحد جرج کلونی را عنوان یکی از سفیران صلح خود برگزید.وی تلاش‌های بشردوستانه گوناگونی نیز انجام می‌دهد از جمله کوشش برای چاره‌یابی نزاع دارفور، گردآوری پول برای قربانیان زمین‌لرزهٔ ۲۰۱۰ هائیتی و ساخت فیلم‌های مستند هم‌چون «شن و اندوه» برای افزودن آگاهی در مورد بحران‌های جهانی.

 

نکاتی که باید درباره کلونی بدانید 

همسر سابق " تالیا بالسام " بوده است ( از سال 1989 تا سپتامبر 1993 )

 

او گفته بود که هیچ وقت دوباره ازدواج نخواهد کرد و هرگز هم پدر نخواهد شد. " میشل فایفر " و " نیکول کیدمن " هر دو مبلغ 10000 دلار شرط بستند که او در کمتر از 40 سالگی پدر خواهد شد اما آنها شرط بندی را باختند و پول را برای او فرستادند. جورج مبلغ را برگرداند. او در سن 50 سالگی هنوز هم پدر نشده است و دوباره ازدواج نکرده است.

آغاز مراسم ازدواج جورج کلونی

 

از طرف مجله مردم به عنوان یکی از 50 مرد جذاب جهان انتخاب شده است

 

بازی در فیلم " اوه برادر کجایی " را بدون خواندن فیلمنامه قبول کرد

 

دوست صمیمی " مارک والبرگ " است

 

زمانی با " رنه زلوگر " رابطه داشت

 

در مراسم خاکسپاری عمه اش " روزماری کلونی " که یک بازیگر- خواننده معروف بود ، تابوت را حمل کرد

 

ششمین بازیگری است که نقش بتمن را بازی کرده است

 

کمپانی ساخت فیلم و سریال به نام Maysville Pictures دارد

 

رگ ایرلندی - آمریکایی دارد

 

" نیکول کیدمن " اسکار بهترین بازیگر مکمل را که در سال 2006 بدست آورده بود به او تقدیم کرد

 

در انتخابات سال 2008 از " باراک اوباما " حمایت کرد

 

جورج و دوست دخترش " سارا لارسون " در سال 2007 هنگام موتور سواری تصادف کردند. سارا انگشتان پایش شکست و جورج دنده اش

 

رفیق صمیمی " جولیا رابرتز " و " براد پیت " است

فیلمشناسی کلونی

     1- بعنوان بازیگر

      2- بعنوان  کارگردان

      جوایز

    وی به دفعات نامزد و برنده جایزه‌های اسکار، امی، گلدن گلوب، بفتا و ... شده است. موارد زیر شرح تعدادی حضور او در چند جایزه معدود                           سینماییست.

  • ۲۰۱۱ -نامزد اسکار بازیگر نقش اول مرد برای فیلم فرزندان
  • ۲۰۱۱ -نامزد اسکار فیلم‌نامه اقتباسی برای فیلم نیمه ماه مارس
  • ۲۰۰۷ -نامزد اسکار بازیگر نقش اول مرد برای فیلم مایکل کلیتون
  • ۲۰۰۶ -برنده اسکار بازیگر نقش دوم مرد برای فیلم سیریانا
  • ۲۰۰۶ -نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم شب بخیر و موفق باشید
  • ۲۰۰۶ -نامزد اسکار فیلم‌نامه غیر اقتباسی برای فیلم شب بخیر و موفق باشید به همراه گرانت هسلوف
  • ۲۰۰۵ -نامزد شیر طلایی جشنواره ونیز برای فیلم شب بخیر و موفق باشید
  • ۲۰۰۳ -نامزد خرس طلایی جشنواره برلین برای فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک
  • دستمزدهایی که گرفته است :

    Ocean's Thirteen (2007) $15,000,000

    Syriana (2005) $350,000

    Good Night, and Good Luck. (2005) $1

    Intolerable Cruelty (2003) $15,000,000

    Ocean's Eleven (2001) $20,000,000

    The Perfect Storm (2000) $8,000,000

    O Brother, Where Art Thou? (2000) $1,000,000

    Three Kings (1999) $5,000,000

    Out of Sight (1998) $10,000,000

    The Peacemaker (1997) $3,000,000

    Batman & Robin (1997) $10,000,000

    One Fine Day (1996) $3,000,000

    From Dusk Till Dawn (1996) $250,000

     جنجال در ونیز

     
    کلونی با تمام پیشینه ای که دارد، از روزهای خوب و بد بازیگری اش، او در جشنواره ونیز با زنی همراه بود که حتی یک بار از این که دوستش دارد، حرفی نزد. در جلسه مطبوعاتی فیلمش؛‌ «مردی که به بزها نگاه می‌کند» مردی از جایش بلند شد و ابراز علاقه عجیبی به او کرد، تا جایی که فیلم یک دقیقه‌ای آن، در همه سایت‌های خبری و غیر خبری بیننده پیدا کرد. حالا او یکی از پرطرفدارترین بازیگران حال حاضر‌ هالیوود است. از آن دست بازیگرانی که روی هر فرش قرمزی که می‌روند، یک نفر همراهی‌شان می‌کند و همه به دنبال خبر‌های دست اول از او هستند. البته بیشتر این خبرها،‌ خبرهایی حاشیه‌ای و غیر سینمایی است. تا این جای کار، او نه یک بازیگر خوب که یک بازیگر پرحاشیه است که به جز عوض کردن شرکای زندگی‌اش، کار دیگری از دستش بر نمی‌آید و حتی نمی‌خواهد با آنها ازدواج کند، خودش این جمله را بعد از طلاق از همسرش، به زبان‌ آورده و قاعدتا نه تنها نمی‌خواهد ازدواج کند که به جز پول در آوردن و خوش‌گذرانی هم فکر دیگری در سر ندارد، و گرنه چه دلیلی دارد که مدام در تبلیغات شرکت کند و پول‌های کلان به جیب بزند؟

    کلونی؛ شخصیتی ضدجنگ
     
     
    جورج کلونی، درسال 2008 به عنوان سفیر صلح سازمان ملل معرفی شد و به فاصله چند ماه به انگلیس سفر کرد تا گوردون براون، نخست وزیر انگلستان را ببیند و با او درباره بحران دارفور صحبت کند. صحبتی که خیلی سریع رسانه ای شد و موقعیت او به عنوان یک فعال اجتماعی را تثبیت کرد. بماند که او با دغدغه‌های انسانی و سیاسی‌اش، یکی از چهره‌های مطرح ‌هالیوودی است. چرا که از همان روز نخست، با جنگ آمریکا علیه عراق مخالفت کرد و یکی از مخالفان سرسخت سیاست‌های جمهوری طلبانه به سبک آمریکایی است. جملاتش درباره جنگ با عراق، هنوز جزو صحبت‌هایی است که نقل می‌شود. او، همان بازیگری است که گفت: «با جنگ راه به هیچ جا نمی‌بریم، فقط یک نسل انتقام جو می‌سازیم، نسلی که فکر می‌کند چون کاری از دستش بر نمی‌آید، باید در ماشین‌های ما بمب بگذارد یا عملیات انتحاری علیه ما برنامه‌ریزی کندو ما،‌ همه این جنگ‌ها را راه می‌اندازیم، در حالی که نمی‌توانیم با آن کسی را شکست بدهیم.» کلونی، در انتخابات سال 2008 آمریکا، حمایت رسمی ‌و قاطع خودش را از باراک اوباما رسانه‌ای کرد و به فاصله چند ماه به ایتالیا، خانه دومش رفت، جایی که زلزله زدگان ایتالیایی، جایی برای زندگی نداشتند. برای آن‌ها پول جمع کرد و اعلام کرد که تا چند ماه دیگر فیلم تازه‌اش را در این شهر کلید می‌زند، باشد که مردم این منطقه احساس آرامش و شادی بیشتری کنند و نگاه‌های جهانی هم به سمت این منطقه جلب شود.
     
    کلمات قصار کلونی!
     
     
     
     
     

    «از بازیگر‌هایی که راه می‌روند و می‌گویند: وای! ما برای این شخصیت خیلی زجر کشیدیم بدم می‌آید. دلم می‌خواهد یک بار توی صورتشان بایستم و بگویم: بی‌خیال! به ما خوش گذشت»
     
    جورج کلونی، با آن چشم‌هایی که انگار پسر بچه‌ای را در خود زندانی کرده، بعد از 50 سال زندگی، هنوز فکر می‌کند که در دنیای بازیگری به او خوش می‌گذرد. انگار که شخصیتش، درست شبیه به همان نقشی است که در مجموعه «مردان اوشن» بازی کرد. شوخ طبع، باهوش و حساس. با همین نگاه به دنیای بازیگری است که با وجود آن که اسمش مدام بر سر زبان‌هاست، اما تنها یک بار برنده جایزه اسکار شده؛ به خاطر فیلم  Syriana.  اما فیلم  Good night and Good Luckاش بیشترین تحسین را برایش آورد. نامزد اسکار برای بازی در این فیلم، نامزد کارگردانی و حتی بهترین فیلم‌نامه غیر اقتباسی و بعد از موفقیت همین فیلم بود که اعلام کرد می‌خواهد تجربه‌های بیشتری در دنیای کارگردانی به دست بیاورد، چون فکر می‌کند: «بهتر است نقاش باشی تا نقاشی.»مخصوصا که معتقد است: «کارگردانی مثل این است که نا خدای یک کشتی باشی».
     
    کلونی؛ گریزان از حاشیه‌ها 
     
     
    فیلم‌هایی که جورج کلونی بازی کرده، همگی فیلم‌های خوبی هستند. از آن دست فیلم‌هایی که به خاطر انتخاب او، ارزش دیدن دارند و حتی آدم را ذوق زده می‌کنند. دلیلش هم به همان نگاه سیاسی و انسانی‌اش بر می‌گردد که نمی‌گذارد با چشم بسته وارد تیم یک فیلم شود و اتفاقا برعکس ظاهر پرحاشیه‌اش، علاقه ای به حضور در مجله‌های زرد دور و بر ندارد. حتی گاهی با آن‌ها در گیر می‌شود چون اعتقاد دارد که: «دوست ندارم زندگی خصوصی‌ام را با کسی تقسیم کنم، چون در این صورت که دیگر خصوصی نیست!»البته از این حرف‌ها از زبان بازیگران زیاد شنیده‌ایم، پس بهتر است همه این داستان‌های حاشیه ای و خبری را بگذاریم کنار هوش سرشار بازیگر و یادمان باشد که جذاب‌ترین مرد زنده دنیا، یک روز با نیکول کیدمن و میشل فایفر 10000 دلار شرط بست که تا سال 2000 از دواج نمی‌کند و بعد از آن که برنده این شرط بندی شد، پول‌ها را گرفت و در راه خیر صرف کرد و یادمان باشد که یک روز دیگر، در مقابل ابراز علاقه آن مرد در جلسه مطبوعاتی فیلمش در ونیز، خنده ریزی کرد و گفت: «چند لحظه آرام باشید، برایتان آمبولانس خبر کرده ام!» به  هر حال دوری از حاشیه با کنترل حاشیه‌ها به نفع خود، زمین تا آسمان فرق می‌کند.

    موخره:

    قانون طلایی زندگی جورج کلونی!!

    قانون طلایی زندگی جورج کلونی!!
    (...زن به صورت من نگاه کرد و بدون مکث گفت: «و توی عالم واقعیت خیلی پیرتر از توی فیلم هستی» این زن، تنها چند قدم با من فاصله داشت و همه این جملات را دقیقا توی صورت من گفت. این جا بود که با خودم گفتم...)

    ...وحالابعنوان حسن ختام این خاطره را ازجرج کلونی بخوانید تا بیشتر با کاراکتر او آشناشوید:
     
    یک روز به مهمانی رفته بودم و زنی که نمی‌شناختم به طرف من آمد و خیلی ناگهانی گفت: «من از آخرین فیلم تو متنفرم‌» جواب دادم: «آها! ممنون به خاطر نظرتان» زن گفت: «با نگاه سیاسی ات هم موافق نیستم» جواب دادم: «بسیار خوب، همه ما نقطه نظر‌ها‌ی شخصی مان را داریم، مگر نه؟» زن به صورت من نگاه کرد و بدون مکث گفت: «و توی عالم واقعیت خیلی پیرتر از توی فیلم هستی» این زن، تنها چند قدم با من فاصله داشت و همه این جملات را دقیقا توی صورت من گفت. این جا بود که با خودم گفتم: «کافیه!» لبخند موزیانه ای زدم و گفتم: «می‌دانی، این 35 کیلو اضافه وزنی که با خودت این ور و آن ور می‌بری، خیلی به تو می‌آید» از دست من عصبانی شد، می‌شد این عصبانیت را در چهره اش دید و گفت: «منظورت از این حرفی که زدی، چی بود؟» جواب دادم: «من از تو تعریف کردم، با این وجود که به نظرم این اضافه وزن خیلی وحشتناک است» از دستم آن قدر عصبانی شد که حتی فحش ناجوری هم داد، اما بهش گفتم: «ببین، من فقط این جا ایستاده ام و تو، فقط به خاطر شغلی که من دارم، سراغ من می‌آیی و هر چیزی که دلت خواست می‌گویی، حتی اگر حرف بدی باشد. حالا کدام یکی از ما، از حریم خودش تجاوز کرده؟»
    باز هم من جزو آدم‌ها‌ی خوش شانسی هستم که به چرندیاتی که آدم‌ها‌ در باره‌ام می‌گویند، اهمیتی نمی‌دهم. چون یک بازیگرم و به این گونه تفسیر‌ها‌ و نظر‌ها‌ی شخصی عادت دارم. اصلا این حرفه باعث شده که از این نظر خیلی هم پوست کلفت  باشم. اما نگران می‌شوم وقتی که می‌بینم این اتفاق برای آدم‌ها‌ی معمولی- آدم‌ها‌یی که چندان توی دید نیستند – هم می‌افتد، ‌مثلا دوست‌ها‌یم یا اعضای خانواده ام. چیزی که بیشتر نگرانم می‌کند این احساس وحشتناک و دردناک است که این اتفاق بیشتر و بیشتر شده.
     
    من قانون طلایی برای خودم دارم که خیلی ساده است و همه دنیا را در بر می‌گیرد و آن هم این است که «با آدم‌ها‌ همان طوری رفتار کن که دوست داری آن‌ها‌ با تو رفتار کنند». این جمله، حس خوبی به من می‌دهد و دنیا را هم جای بهتری می‌کند اما متاسفم چون این روز‌ها‌، دنیا جای خوبی برای زندگی نیست و به نظرم نامهربانی‌ها‌ و دشمنی‌ها‌ دنیا را فتح  کرده اند و روز به روز هم گسترده‌تر می‌شوند و ساده است، فقط باید بعضی از نظر‌ها‌ی شخصی‌مان را برای خودمان نگه داریم. آن هم در این روزها  که درباره هر اتفاقی که می‌افتد، نظری داریم که حتی اگر غلط است آن را به زبان می‌آوریم و اصلا برایمان مهم نیست که چقدر به دیگری زخم می‌زند یا آزارش می‌دهد.  گاهی از بعضی از آدم‌ها‌ درباره این اخلاقشان سئوال می‌کنم، از آن‌ها‌ می‌پرسم که چرا فکر می‌کنی باید این جمله‌ها‌ی آزار دهنده را به زبان بیاوری و آن‌ها‌ قیافه ای معصومانه ای می‌گیرند و می‌گویند: «خب، می‌دانی، فقط خواستم بگویم که نظرم چیست!» در این موقع، دلم می‌خواهد به همه‌شان بگویم که این راهش نیست، این که تو چه فکری می‌کنی هیچ اهمیتی ندارد. بعضی وقت‌ها‌ این تنها یک راه برای توست تا از زیر بار نگاه‌ها‌ی عمیق و آزار دهنده آدم‌ها‌ فرار کنی» 
    حالا، پیشنهادی هم دارم، هر وقت خواستید جمله ای شبیه به این به زبان بیاورید، این کار را نکنید، برای یک لحظه فکر کنید، فقط یک لحظه و به جای آن یک جمله بهتر برای گفتن پیدا کنید. این بهترین رفتاری است که ما می‌توانیم با هم داشته باشیم.
                                             
                                                                                 منبع:ویکیپدیا.مووی مگ./www.seemorgh.com/
     

 


تعداد بازدید از این مطلب: 6607
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

شنبه 27 دی 1393 ساعت : 21:41 | نویسنده : م.م
مروری برصنعت سریال سازی آمریکا
نظرات 0

مروری بر:

صنعت سریال سازی درآمریکا 

منبع:سایت www.cloob.com
(مطلب ذیل الزاما"حاوی نظرات مدیر سایت cintelrom نمیباشد)
 
******************************************
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
تاریخچه تلویزیون
*************
 
تلویزیون یا آنچنانکه پیشتر میگفتند، جعبه جادویی در دهه 40 میلادی به درون خانه ها آمد و عضو نوینی از خانواده ها شد. در کشورهای پیشرفته به ویژه آمریکا در دهه 60 و در جهان سوم در دهه 70 میلادی در بیشتر خانه ها، تلویزیون پر سر و صدا ترین عضو خانه بود. 
این رسانه به عنوان وسیله ای برای خبررسانی و ارتباطات، رقیبی برای رادیو و روزنامه به شمار میرفت. آگهی های بازرگانی و تبلیغات به زودی آنرا به تجاری ترین رسانه تبدیل کرد. ولی آنچه مردم از تلویزیون در درجه نخست میخواستند، نه آگهی بازرگانی و نه خبر، که برنامه های سرگرم کننده بود. بدین ترتیب تلویزیون سینما، کنسرت موسیقی و استادیوم های ورزشی را به رایگان به درون خانه ها آورد. اگرچه شبکه های پولی به زودی جای خود را باز کردند، ولی هزینه ای که برای دیدن برنامه های این شبکه ها پرداخت شده و میشود، هرگز قابل سنجش با بلیت سینما، کنسرت موسیقی و مسابقات ورزشی نبوده و نیست. و این معجزه تلویزیون است.

به برکت تلویزیون، 2 میلیارد نفر از مردم جهان همزمان به شکل زنده به تماشای فینال جام جهانی فوتبال (پر بیننده ترین برنامه زنده در جهان) مینشینند. تصور کنید که دو میلیارد نفر میتوانند همزمان به یک نقطه، یک مستطیل سبز و حرکت یک توپ سفید نگاه کنند. پخش تلویزیونی در آغاز به دو شکل آنتن � موجی (Broadcast) و کابلی (Cable) انجام میشد ولی از دهه 90 تلویزیون های ماهواره ای (Satellite) و همچنین تلویزیون های اینترنتی نیز همه گیر شدند.
آمریکا را باید پیشروترین و کامیاب ترین کشور در زمینه صنعت تلویزیون نامید. سه شبکه CBS (سیستم پخش برنامه کلمبیا)، NBC (شرکت ملی پخش برنامه) و ABC (شرکت پخش برنامه آمریکا) از سالهای نخستین پا گرفتن این صنعت، به شکل سراسری در این کشور به پخش برنامه هایی همه پسند در همه زمینه ها، پرداخته اند و تا امروز پس از 6 دهه همچنان بزرگترین تلویزیون های جهان هستند. FBC یا همان تلویزیون Fox در دهه 80 میلادی خود را به عنوان چهارمین شبکه سراسری آمریکا جا انداخت. 

شبکه های کابلی و پولی نیز در آمریکا جایگاه خوبی داشته و دارند و به ویژه به ارائه برنامه های تخصصی و ویژه در زمینه های گوناگون میپردازند.
دیگر کشورهای غربی هرگز توانستند فضایی همچو آمریکا ایجاد کنند و از این جهت میتوانیم مردم آمریکا را وارون دیگر مردم غرب، ملتی تلویزیونی بنامیم که اکثریت آنان به شکل متحد و همبسته هر شب پای برنامه هایی یکسان مینشینند. بنابر جدیدترین آمار، در هر لحظه از ساعات عصر و شب بیش از 100 میلیون نفر آمریکایی در حال تماشای تلویزیون هستند. و بیشتر آنها در حال تماشای یکی از 4 شبکه ملی یاد شده هستند. این حالت در زمان بازی های حساس ورزشی، به ویژه سوپر جام فوتبال آمریکایی (Super bowl) که میان قهرمان لیگ AFC و قهرمان لیگ NFC برگزار میشود و در آنروز دستکم نیمی از مردم سراسر آمریکا به تماشای این بازی از شبکه یکی از 4 شبکه مینشینند.

این فضا برای ما ایرانیان بیگانه نیست. چراکه سیستم تلویزیونی ما نیز به تقلید از آمریکا بنیان نهاده شده و در سه دهه نخست فعالیت تلویزیون در ایران، دو شبکه ملی وجود داشت و سپس شبکه سه به آنها افزوده شد. که سیستم آنها نیز همان برودکست است. باقی شبکه های ایجاد شده جدید در ایران یا محلی هستند و یا تخصصی. 
گاهی برنامه های تلویزیونی آمریکا چنان با مخاطب ارتباط برقرار میکنند که چندین دهه بدون وقفه پخش میشوند. برای نمونه شصت دقیقه (60 minutes) که یک مجله خبری است اکنون 41 سال است که مرتب از CBS پخش میشود. و محبوب ترین برنامه تلویزیونی غیر تفریحی آمریکاست که بینندگان چند ده میلیونی دارد. برنامه ای دیگر به نام "اجرای شنبه شب : Saturday night Live" _که آنرا در دسته کمدی زنده : stand up comedy قرار میدهند_ 34 سال است که از شبکه NBC پخش میشود. 

به جهت تغییرات ایدئولوژیک در ایران بیننده برنامه هایی درازمدت نیستیم ولی مردم ایران نیز از آغاز به کار تلویزیون در ایران، با ساختار آمریکایی خو گرفته اند و برنامه های پرمخاطب شبانه، میلیونها ایرانی را پای شبکه ای یکسان در تلویزیون مینشاند.
در آغاز کار تلویزیون این وحشت وجود داشت که این تکنولوژی به سینما آسیب وارد کند. اگرچه تماشای فیلم در سالن تاریک سینما با پرده ای بزرگ و صدایی بلند قابل سنجش با تماشای فیلم از صفحه کوچک تلویزیون نیست، ولی برای طبقات پایین تر جامعه تلویزیون ارجحیت کافی را دارد. به همین جهت سیستم سریال یا فیلم های دنباله دار برای تلویزیون تعریف شد. در دهه های نخستین آغاز به کار تلویزیون، فیلمهای سینمایی به هیچوجه از تلویزون پخش نمیشدند (حتا پس از پایان اکران). و همین باعث میشد تا تماشاگران انگیزه کافی برای رفتن به سینما داشته باشند. و تداخلی میان بینندگان تلویزیون و سینما پیش نیاید. حتا پس از گذشت سالها، فیلمهای محبوب کهن را دوباره در سینما اکران میکردند و مردم دوباره به استقبال آنها میرفتند. از جمله نسخه رنگی شده فیلمهای کلاسیک سیاه و سفید.

در واقع این ویدئو بود که پای فیلمهای سینمایی را به خانه ها کشاند. پس از رواج تکنولوژی ویدئو در دهه 80 میلادی، شبکه های ویدئویی به سوی خریدن امتیاز پخش فیلمهای سینمایی که پیشتر در سینما اکران شده و اکرانش پایان یافته رفتند و آنها را به خانه آوردند. همین باعث شد تا تلویزیونها هم به خریدن فیلمهای سینمایی تمایل نشان دهند و حتا شبکه هایی ویژه پخش فیلم سینمایی ایجاد شد. تا امروز این ساختار وجود دارد که یک فیلم سینمایی پس از پایان اکرانش به شبکه ویدئویی (تکنولوژی DVD در پایان سده بیستم جای تکنولوژی VHS را گرفت) راه می یابد و پس از چندی سر از شبکه های تلویزیونی در می آورد.

با اینحال در شبکه های تلویزیونی معتبر و سراسری، حرف نخست را همچون گذشته، سریال میزند و نه فیلمهای سینمایی.
صنعت سریال سازی در دهه 60 در آمریکا به رونق رسید و تهیه کنندگان به این نتیجه رسیدند که میتوان همان میزان پولی که برای یک فیلم هالیوودی خرج میشود را برای یک سریال تلویزیونی خرج کرد. اگر آن فیلم در گیشه سینما به سود رسانی میرسد و حتا امکان دارد که با زیان روبرو شود، سریال تلویزیونی این ویژگی را دارد که شبهای متوالی حتا چندین سال مردم را پای تلویزیون بنشاند. پس شبکه ها حاضرند تا با قیمتی خوب آثار تلویزیونی را بخرند یا پشتیبانی کنند. افزایش بیننده شبکه ها نیز خود باعث بالاتر رفتن شمار و قیمت آگهی های بازرگانی میشود. 

نکته ای که سازندگان سریال در آمریکا از سالهای نخست به آن توجه کرده اند، این است که همواره در حال رصد کردن علاقه مخاطب هستند. نخستین قسمت های یک سریال پس از ساخته شدن در برابر چشم بخشهایی محدود از مردم نمایش داده شده و در صورت کافی بودن اقبال، اقدام به ساخت دیگر بخشها میشود. داستانهای سریالها را به گونه ای جلو میبرند که امکان گسترش یافتن داشته باشند. بدین ترتیب، در صورتی که پس از پخش با استقبال بیننده روبرو شد، سازندگان با شتاب به ساخت فصل (سیزن) های دیگر میپردازند. و وارون آن، اگر پی بردند که این سریال در حال افت مخاطب است، به هنگام، آنرا پایان میبخشند. بدین ترتیب، عملا پول سازندگان دور ریخته نمیشود و چیزی به نام شکست وجود ندارد.


نگاهی به سریالهای موفق آمریکایی
****************************
 
"ماموریت غیرممکن" (MI) را باید نقطه عطفی در صنعت سریال سازی آمریکا و جهان دانست. سریالی که با بهره گیری از فضای به شدت اطلاعاتی و جاسوسی دوران جنگ سرد از سال 1966 در معتبرترین شبکه آمریکا CBS پخش شد و مقابله ای آمریکایی بود با فیلمهای سینمایی "جیمز باند" انگلیسی. محبوبیت و کامیابی سریال ماموریت غیرممکن (که در تلویزیون ایران نیز با نام "بالاتر از خطر" پخش شد) باعث شد تا پخش آن تا 7 سال ادامه بیابد (1973). و پس از توقفی 15 ساله دوباره برای سه سال پخش شود. این سریال چنان در ذهن نسلهای پیاپی نوستالژی ایجاد کرده بود که در سی امین سالگرد پخش سریال، یک فیلم سینمایی به شدت پر خرج با بازی محبوب ترین بازیگر هالیوود در آنزمان _تام کروز_ نیز ساخته شد و با فروش بالای آن دو دنباله دیگر نیز برایش ساختند. 
از دیگر سریال های بسیار محبوب و نوستالژیک آمریکایی میتوان به "مرد شش میلیون" دلاری اشاره کرد که در سال 1974 از شبکه ABC پخش شد و پخش آن 5 سال ادامه یافت. 

سریال جنگی MASH"" از سال 1973 تا 1983 یازده سیزن خود را از شبکه CBS به روی آنتن برد. جالب آنکه اپیزود پایانی واپسین سیزن که در واقع یک فیلم تلویزیونی با نام "خداحافظ، بدرود و آمین" بود، با داشتن 106 میلیون بیننده (75% کل بزرگسالان آمریکا در آنزمان!) حتا از شمار بینندگان سوپر جام فوتبال آمریکایی آن سال نیز گذر کرد!! و رکوردی در زمینه بینندگان یک سریال از خود به جای گذاشت که تا امروز (2009) پا برجاست. 
"دالاس" ملودرامی خانوادگی بود که در سال 1978 جایگاه خود را شبکه CBS تثبیت کرد و بدین ترتیب سریال دالاس تا سال 1991 ادامه یافت و پر بیننده ترین سریال آن شبکه بود. اپیزود پایانی آن 33 میلیون نفر بیننده داشت. 

از دهه 80 گونه ای از سریالهای کمدی در شبکه NBC محبوبیت یافت که آنرا sitcom یا کمدی موقعیت مینامیدند. اوج آنها را در سریال "Cheers" در سال 1982 دیدیم که تا سال 1993 ادامه یافت. اپیزود پایانی این سریال با جذب 80 میلیون بیننده آنرا به جایگاه دومین سریال پربیننده تاریخ پس از MASH رساند. 
کامیابی Cheers باعث شد تا "Seinfeld" _یک کمدی موقعیت دیگر_ با بازی و کارگردانی "جری سینفلد" در سال 1989 از همان شبکه NBC پخش شود و تا سال 1998 به درازا بیانجامد. اپیزود پایانی این سریال با جذب 76 میلیون بیننده آنرا به سومین سریال پر بیننده تاریخ پس از MASH و Cheers تبدیل کرد. Seinfeld نخستین سریال تلویزیونی بود که قیمت آگهی های بازرگانی اش یک میلیون دلار در دقیقه بود!. تا آنزمان فقط سوپر جام فوتبال آمریکایی چنین قیمتی داشت. پس از پایان سریال، در شبکه ویدئویی نیز به فروشی خیره کننده دست یافت. به گونه ای که در سال 2004 جری سینفلد از سریال خود 280 میلیون دلار درآمد کسب کرد. 

""Frasier بلادرنگ پس از پایان سریال محبوب Cheers در سال 1993، جای آنرا در NBC گرفت. و اگرچه به جایگاه Cheers و یا Seinfeld نرسید ولی توانست تا 11 سال _2004_ پخش شود. 
کامیابی کمدی های NBC یعنی Cheers و Seinfeld، منجر به تولید سریال "دوستان : "Friends و پخش آن از همان شبکه در سال 1994 شد. سریالی بسیار دوست داشتنی که تا سال 2003 ادامه یافت. کمدی دوستان بر اساس جوانان دختر و پسری که با هم دوست بودند شکل گرفت. آنان در فضایی جوانانه و بازتر امکان تولید موقعیت های بکرتر را دارا بودند. به همین جهت این مجموعه در میان جوانان محبوبیت بیشتری یافت. و با پایان Seinfeld در سال 1998، دوستان محبوب ترین سریال کمدی آمریکایی تا سال 2003 بود. 
3rd Rock from the Sun"" نام کمدی موقعیت دیگری از شبکه NBC است که از سال 1996 تا 2001 پخش شد و محبوبیت آن به مراتب کمتر از دیگر کمدی های این شبکه بود. 

بخش اورژانس : ER" نام سریالی بود بسیار کامیاب در ژانر پزشکی که از سال 1994 تا سال 2009 از NBC پخش شد. این سریال را باید محبوب ترین سریال غیر کمدی � خانوادگی و غیر اکشن � تریلر آمریکایی نامید. سریال بخش اورژانس بیشترین جایزه را از جشنواره های تلویزیونی چون Emmy در طول تاریخ از آن خود کرده است. یکی از اپیزودهای این سریال را کوئنتین تارانتینوی سرشناس ساخته است. 
"پرونده های مجهول : The X files" یکی از بهترین سریال های ساخته شده در دهه 90 به شمار می آید. این تریلر علمی � تخیلی از 1993 تا 2002 در سیزن های 9 گانه، بینندگان آمریکایی را به دنبال رازهای خود کشاند و با جذب 13 میلیون بیننده، شبکه Fox را عملا در کنار غولهای سه قلوی آمریکایی (CBS, NBC, ABC) قرار داد. جملات کلیدی به کار رفته در دیالوگ های این سریال وارد فرهنگ عامه مردم آمریکا در دوران پخش سریال شد. تاثیرگذاری این سریال _که بزرگترین سریال علمی � تخلیلی آمریکا بود_ باعث تولید فیلم سینمایی با همین نام در سال 1998، و دنباله ای بر آن در سال 2008 شد. 
"الی مک بیل : Ally McBeal" نام سریالی رمانتیک � موزیکال با مایه های فمنیستی بود که در 5 سیزن میان سالهای 1997 تا 2002 از شبکه Fox پخش شد. و به شکل متوسط 11 میلیون بیننده داشت. 

سریال مستند "نجات یافته : Survivor" در غالب شوی واقعی : Reality show از سال 2000 تا امروز در شبکه CBS ادامه داشته و 19 سیزن را در مکان های جغرافیایی گوناگون در جایجای جهان پشت سر گذاشته است. و ادامه خواهد داشت. پربیننده ترین اپیزودهای آن رقم 18 میلیون بیننده را به خود دیده است. 
"بررسی صحنه قتل :CSI " نمونه سریال های سده بیست و یکم آمریکا بود. این سریال پلیسی به تهیه کنندگی جری بروکهایمر _فیلمساز هالیوود_ از سال 2000 تا 2009 ساخته و در شبکه CBS پخش شده و به زودی سیزن دهم آن پخش خواهد شد. سیزن پنجم این سریال _که پربیننده ترین سریال CBS در سده بیست و یکم به شمار می آید_ به کارگردانی کوئنتین تارانتینو 26 میلیون بیننده داشت که به 19 میلیون در سیزنهای هشتم و نهم کاهش یافت. 
"نام مستعار : Alias" نام سریالی اکشن � تریلر با موضوع جاسوسی است به تهیه کنندگی "جی جی آبرامز" (سازنده "لاست") که از سال 2001 تا 2006 از شبکه ABC پخش شد. جالب است بدانید که شخصیتهای مطرحی چون کوئنتین تارانتینو به عنوان بازیگر مهمان در این سریال نقش آفرینی میکنند. 
سریال "24" کامیاب ترین سریال شبکه Fox در سده بیست و یکم بوده که از سال 2001 _بلادرنگ پس از فاجعه 11 سپتامبر_ با موضوع تروریسم پخش شد. سازندگان سریال کانادایی "دختری به نام نیکیتا : "La femme Nikita اینبار سریالی مهیج تر و جذاب تر و مدرن تر ساخته بودند که با یکسال وقفه در سال 2004 روبرو شده و از سال 2005 ادامه یافته است و واپسین سیزن آن در سال 2010 خواهد بود. 24 بینندگان خود را از 8 میلیون در سیزن نخست به 13 میلیون در سیزن ششم رساند که رکوردی بی نظیر به شمار می آید. در سال 2008 نیز این سریال پخش نشد و به جای آن یک فیلم تلویزیونی به نام 24 Redemption پخش شد. سیزن هفتم امسال پخش شد و سیزن هشتم در سال 2010 به روی آنتن خواهد رفت. 
"لاس وگاس" درامی موزیکال با مایه های کمدی و جنایت است که به ماجراهای کازینویی در لاس وگاس میپردازد. این سریال میان سالهای 2003 تا 2008 از NBC پخش میشد. آثار موزیسین های برجسته ای چون آشانتی، بلک آید پیس، جیمز بلانت، جان بونجوی، اسنوپ داگ، دوران دوران، جیوئل، ریحانا، شوگر ری و ... دیده میشود. 

"گمشده : Lost" درام � ادونچر متمایل به علمی � تخیلی به تهیه کنندگی "جی جی آبرامز" است که در سال 2004 که همزمان Alias را در پخش داشت، پخش شد. او هرچه قدر که در Alias به دشواری برخورد، در Lost کامیاب بود. Lost در همان سیزن نخست با 16 میلیون بیننده به جایگاه بهترین سریال ABC در سده بیست و یکم رسید. و چنان جا افتاد که پس از پایان سیزن نخست، در ماه می سال 2005 جای آنرا _چهارشنبه ساعت 9_ به Alias دادند. سیزن دوم نیز مخاطبان را نگه داشت و سقوط از سیزن سوم با یک میلیون کاهش بیننده آغاز شد. سیزن چهارم با 13 میلیون و سیزن پنجم در سال جاری با کمتر از 11 میلیون بیننده حکایت از ضعف داستان برای طولانی شدن داشت. در سال آینده سیزن پایانی پخش خواهد شد. و میگویند که به جز "متیو فاکس" بازیگر نقش جک، حتا بازیگران دیگر هم چگونگی پایان داستان را نمیدانسته اند. 
"فرار از زندان : "Prison Break سریالی اکشن � تریلر و ادونچر است که از سال 2005 تا 2009 در چهار سیزن بینندگان خود را دوشنبه شب ها پای شبکه Fox میخکوب کرد. فرار از زندان را هم باید همچون Lost، 24 و CSI از نسل نوین سده بیست و یکمی سریال های مهیج با ساختارهایی تازه دانست. فرار از زندان با بیش از 9 میلیون بیننده در سیزن نخست، خود را همطراز دیگر سریال شبکه Fox یعنی 24 گرداند ولی در ادامه مدام 24 رشد کرد و فرار از زندان، سقوط. سیزن سوم فرار از زندان 8 میلیون بیننده داشت و سیزن چهارم فقط 5 میلیون! و جای شکرش باقی بود که این سریال در چهار سیزن به پایان رسید. تا خاطره  ای نسبتا" خوب بر جای بگذارد.
 
"دفتر کار : The Office" درام با مایه های کمدی و رمانتیک از سال 2005 تا 2009 توانست 5 سیزن خود را در شبکه NBC پخش کند. سیزن نخست این سریال فقط 5 میلیون بیننده داشت که در سیزن های دیگر به 9 میلیون رسید. 
"قهرمانان : Heroes" درام علمی � تخیلی از سال 2006 تا 2009 از شبکه NBC پخش شده و سیزن چهارم و پایانی آن به زودی پخش خواهد شد. پربیننده ترین سریال درام شبکه NBC در سده بیست و یکم در سیزن نخست خود به طور متوسط نزدیک به 14 میلیون بیننده داشت که این عدد به 11.5 میلیون برای سیزن دوم و 7.5 میلیون برای سیزن سوم رسید. که یک شکست به تمام معنا بود. و روشن نیست سیزن چهارم آن چه میزان بیننده خواهد داشت. 
"یگان : The unit" یک اکشن � تریلر جنگی است که میان سالهای 2006 تا 2009 در چهار سیزن از CBS پخش شد. سیزن نخست آن 15 میلیون بیننده داشت که در سیزن چهارم به 9 میلیون رسید. 


در میان سریال های شبکه های دیگر آمریکایی به چند نمونه بسنده میکنم :
 
"دروازه ستاره ای : stargate" اشاره کرد. پس از کامیابی فیلم سینمایی با همین نام در سال 1994، این سریال ساخته شده و از سال 1997 تا 2002 از شبکه پولی Showtime و سپس تا سال 2007 از شبکه پولی Sci Fi پخش شد. و محبوب ترین سریال این شبکه ها بود. دروازه ستاره ای با داشتن 10 سیزن، جایگاه "پرونده های مجهول" به عنوان درازترین سریال علمی � تخیلی را اشغال کرد. 

"دکستر : Dexter" درام جنایی � کارآگاهی سیاه بر اساس رمانی به همین نام در سال 2006 به سفارش Showtime ساخته و پخش شد. کامیابی دو سیزن نخست آن باعث شد تا در سال 2008، شبکه سراسری CBS تصمیم به خرید و پخش آن بگیرد. تصمیمی که به جنجالی بزرگ انجامید. انجمن والدین تلویزیونی، به شکایت پرداخت و پخش این سریال به شدت سیاه و خشن از یک شبکه سراسری را زیانبخش برای جامعه دانست. این اعتراض به جایی نرسید جز اینکه CBS اقدام به سانسور برخی صحنه ها و دیالوگها کرد. سیزن سوم نیز از Showtime پخش شده و به زودی سیزن چهارم پخش خواهد شد. 
"The Sopranos" نام درام مافیایی - گانگستری بسیار تحسین شده از سوی منتقدان است که از سال 1999 تا سال 2007 از شبکه کابلی HBO پخش شد. و آنرا بهترین سریال در تاریخ شبکه های کابلی میدانند. 

"4400" درام علمی � تخیلی نسبتا جذابی که در سال 2004 از سوی شبکه Paramount با همکاری Sky TV ساخته شد و چهار سیزن آن تا سال 2007 ساخته شد ولی خریده شدن تلویزیون پارامونت از سوی CBS و پخش آن از شبکه های دیگر باعث شکست تجاری آن شده و پس از کش و قوس فراوان، ساخت و پخش آن کنسل شد. 
"Rome" سریال تاریخی رم، از کارهای محیر العقول شبکه HBO بود که با همکاری BBC بریتانیا و Rai ایتالیا در سال 2005 ساخته و پخش شد. تبلیغات و هزینه فراوانی را در پی داشت و با جذب 7 میلیون بیننده آمریکایی و همین تعداد در بریتانیا دو سیزن کاملا کامیاب داشت. ولی در ایتالیا با استقبال سرد مردم و منتقدان روبرو شد. سریال رم، به حساس ترین بخش تاریخ رم یعنی دوران پس از جولیوس سزار تا مارک آنتونی که جمهوری رم منحل شده و امپراتوری تشکیل شد میپردازد. به دلیل انصراف BBC از ادامه پشتیبانی از ساخت این سریال پر خرج، تهیه کنندگان مجبور به پایان دادن به آن پس از تنها 22 اپیزود شدند. 



موفق ترین سریال های آمریکایی قرن بیست و یکم
********************************************

اعداد درون (پرانتز) بیشترین و کمترین بیننده تلویزیونی سیزن های این سریالها را به میلیون نفر نشان میدهد.

  2000-2010 CSI(26-19) CBS 2004-2010 Lost(16-11) ABC 2003-2008 Las Vegas (15-13) NBC 2006-2010 Heroes(14-7) NBC 1993-2002 The X files (13-10) Fox 2001-2010 24(13-8) Fox 2003-2008 ER(11-9) NBC 2006-2009 The unit(9-8) CBS 2001-2006 Alias(8-7) ABC 2005-2009 Prison break(9-5) Fox 2005-2009 The Office (9-5) NBC 1997-2007 Stargate (?) Showtime 2006-2010 Dexter (?) Showtime 1999-2007 The Sopranos (?) HBO 2005-2007 Rome (7) HBO 
 
 

تعداد بازدید از این مطلب: 4640
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

جمعه 26 دی 1393 ساعت : 13:47 | نویسنده : م.م
نقدفیلم (مردپرنده)
نظرات 0
 حضور در پروژه های اَبَرقهرمانی در هالیوود به دلیل حساسیت های زیادی که برای یک بازیگر دارد، همواره یکی از انتخاب های سخت بازیگران 
در طول دوران فعالیتشان بوده است؛ انتخاب هایی که آنان را اگرچه از لحاظ هنری به عرش نمی رساند اما از لحاظ شهرت و ثروت در جایگاه بالایی قرار می دهد. حال آلخاندرو گونزالز ایناریتو که به نوعی نماینده سینمای موج نوی مکزیک محسوب می شود و آثارش اغلب فضایی تیره از زندگی شخصیت های مختلف در یک قاب را متصور می شود، در جدیدترین ساخته اش به نام « مرد پرنده » به سراغ زندگی به افول کشیده یک ستاره سینما می رود که سابقاً در اوج شهرت بوده اما رفته رفته این شهرت رنگ باخته است.

فیلم درباره بازیگری افول کرده به نام ریگن ( مایکل کیتون ) است که سابقاً نقش اَبَرقهرمانی به نام " مرد پرنده " را ایفا می کرده و شهرت و محبوبیت بسیاری داشته اما اکنون با فراموشی این فیلم، زندگی هنری او نیز افول کرده و کمتر فردی است که به مانند گذشته به او بها دهد. از این رو ریگن قصد دارد با اجرای نمایشی بار دیگر در کانون توجه قرار بگیرد.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Birdman/thumbs/phoca_thumb_l_2.jpg

 این نمایش ، بازیگر نقش اصلی از پروژه کنار می رود و سرنوشت اجرای این نمایش در هاله ای از ابهام قرار می گیرد. با اینحال به زودی به ریگن خبر می رسد که یک هنرپیشه مشهور به نام مایک ( ادوارد نورتون ) قصد دارد تا نقش اصلی این نمایش را بازی کند اما...

ایناریتو در « مرد پرنده » فضایی کمدی - فانتزی ترسیم کرده و البته تلاش کرده تا مسیر فیلم هرگز به سمت و سویی " مطلق " از این دو ژانر گام بر ندارد. در واقع در « مرد پرنده » مخاطب هرگز نمی داند که قرار است با یک اثر فانتزی سر و کار داشته باشد یا یک اثر کمدی که به تلخی روایت می شود. به عنوان مثال شخصیت اصلی داستان هنگامی که در خیابان در حال تردد است ناگهان به پرواز در می آید و به نظر می رسد که تلقین های ذهنی وی از آنچه که سابقاً بوده به دنیای واقعی اش نیز رسوخ کرده است و قدرت تمرکز بر زندگی واقعی اش را از دست داده است.

ایناریتو در « مرد پرنده » شخصیتی را به تصویر کشیده که روزگاری در اوج قدرت قرار داشته اما با محو تدریجی این شخصیت از سینما، 

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Birdman/thumbs/phoca_thumb_l_4.jpg

بازیگر نقش اصلی آن نیز فراموش شده اما با اینحال او همچنان خود را اَبَرقهرمانی متصور می شود که می تواند با یک اشاره شهر را نجات دهد و بر بلند ترین ساختمان شهر ایستاده و شهر را نظاره کند!

کمدی تلخی که ایناریتو در « مرد پرنده » آن را روایت کرده البته خیلی موشکافانه به زندگی ستاره افول کرده سینما نمی پردازد و بیشتر تمایل به حرکت در ذهن او و تسلط بر چگونگی تفکر او و کنار آمدن با دوره بعد از شهرتش دارد. از این رو تماشاگر در « مرد پرنده » اغلب ریگن را درگیر در احساسات خودش می بیند و جدال او در مواجه با دنیای فانتزی ذهنش که مربوط به دوره اوج شهرتش بوده و زندگی کنونی اش که آبستن اتفاقات تلخی شده، تمام آنچه هست که ایناریتو در « مرد پرنده » قصد روایت آن را داشته است و می توان گفت که به خوبی از عهده انجام اینکار برآمده است.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Birdman/thumbs/phoca_thumb_l_6.jpg

اما مرد پرنده تنها اثری نیست که در بررسی شخصیت ها خلاصه شود و یک کمدی تلخ با چندتایی شوخی جالب باشد. « مرد پرنده » از لحاظ فرم روایت یکی از خوش تکنیک ترین آثار سینمایی است که با تکنیک فیلمبرداری موسوم به " جریان مستمر " باعث نزدیک شدن هرچه بیشتر مخاطب به شخصیت های داستان شده است. در این شیوه فیلمبرداری که کمتر در آثار استودیویی مورد استفاده قرار میگیرد، دوربین بطور مستمر در کنار شخصیت های داستان قرار می گیرد و بدون آنکه تغییری در زاویه آن ایجاد شود، اتفاقات پیرامون شخصیت های داستان را دقیقاً همانند آنچه که فرد می بیند به تصویر می کشد. ایناریتو با استفاده از این سبک فیلمبرداری تلاش کرده تا مخاطب اثر خود را هرچه بیشتر به دنیای ذهنی ریگن نزدیک کند که البته ایراداتی هم می توان به این فرم روایت گرفت.

در واقع اگرچه تکنیک فیلمبرداری « جریان مستمر » یکی از سخت ترین شیوه های تصویربرداری و کارگردانی محسوب می شود چراکه باید دقایقی طولانی از فیلم بدون کات ادامه کند، اما استفاده از این شیوه باعث شده تا برخی شوخی های فیلم اجرای مناسبی نداشته باشند و بازیگران هم در برخی لحظات 

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Birdman/thumbs/phoca_thumb_l_1.jpg

قادر نباشند که قدرت همسویی با فیلمبرداری یکپارچه فیلم را داشته باشند.

ستاره فیلم « مرد پرنده » مایکل کیتون هست که انتخاب طعنه دار و هوشمندانه ای برای نقش ریگن محسوب می شود. کیتون در این فیلم ایفاگر نقش هنرپیشه ای افول کرده است که سابقاً در یک نقش اَبَرقهرمانی بازی می کرده یعنی تقریباً مشابه آنچه که خودِ کیتون در سالهای اخیر تجربه کرده است. کیتون که در دهه ی نود میلادی به واسطه حضور در نقش بتمن یکی از مشهورترین بازیگران هالیوود محسوب می شد ، پس از عدم حضور در دنباله این اثر رفته رفته شهرت خود را از دست داد و امروز به جز آن دسته از سینما دوستانی که آثار دهه های قبل هالیوود را دنبال می کنند، کمتر کسی هست که مایکل کیتون را به خاطر سپرده باشد. کیتون در نقش ریگن به خوبی موفق شده شخصیت مردی متزلزل را که هنوز نمی داند در چه جایگاهی قرار گرفته ایفا کند. دیگر بازیگران مشهور فیلم

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Birdman/thumbs/phoca_thumb_l_5.jpg 

از جمله اِما استون و ادوارد نورتون نیز در « مرد پرنده » قابل قبول هستند و اما شاید جالب ترین نکته درباره تیم بازیگران فیلم حضور متفاوت زک گالیفیاناکیس در نقش جک باشد که با آنچه که از وی در ذهن تماشاگران ترسیم شده، فاصله بسیاری دارد و اتفاقا در نقش آفرینی خود نیز موفق عمل کرده است.

« مرد پرنده » در مجموعه روایتی نامتعارف و تلخی است از بازیگری که دیگر یک اَبَرقهرمان نیست. ایناریتو با انتقاد از سینمای بدنه هالیوود آن را هیولایی توصیف می کند که زندگی عادی بازیگران را از آنان می گیرد و مسیری نامشخص را در مقابل راه آنان قرار می دهد. کمدی تلخ « مرد پرنده » اگرچه در بخش روایت داستان در مقایسه با آثار شاخص ایناریتو یعنی « بابل » و « 21 گرم » اثری ساده و جمع و جور تر محسوب می شود اما از لحاظ تکنیکی قطعا می توان گفت که خلاقانه ترین اثر ایناریتو تا به امروز بوده است.

                                        منتقد : میثم کریمی 

                                   منبع:سایت " مووی مگ " 

  مشخصات فیلم:

 

مرد پرنده : Birdman

کارگردان : Alejandro González Iñárritu

نویسنده : Alejandro González Iñárritu ، Nicolás Giacobone

بازیگران :         

Michael Keaton...Riggan

Emma Stone...Sam

Zach Galifianakis...Jake

Naomi Watts...Lesley

Edward Norton...Mike

و...              

ژانر : کمدی - درام         

رده سنی : R ( مناسب برای افراد بالای 17 سال)

زمان : 119 دقیقه  

 

 

 

 


تعداد بازدید از این مطلب: 4760
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

جمعه 26 دی 1393 ساعت : 13:11 | نویسنده : م.م
نقد فیلم(هتل بزرگ بوداپست)
نظرات 0
« هتل بزرگ بوداپست » یکی از معدود فیلمهای وس اندرسون بود که در مرحله پیش تولید و فیلمبرداری، محبوب اهالی رسانه شد و کوچکترین اخباری از
 
 
03044362

تغییرات فیلمنامه یا بازیگران فیلم در روزنامه ها و رسانه های آنلاین بازتاب پیدا می کرد. اولین و شاید مهمترین حواشی فیلم مربوط به جانی دپ بود که تا مدت ها سخن از حضورش در نقش اصلی این فیلم بود. با توجه به فضای فانتزی « هتل بزرگ بوداپست » که کاملاً " جانی دپیست " به نظر می رسید ، بسیاری معتقد بودند که حضور جانی دپ در این فیلم می تواند باعث اوج گرفتن دوباره این بازیگر شود اما در نهایت رالف فاینس با تجربه و مسلط، جایگزین جانی دپ شد و فیلمبرداری فیلم هم آغاز شد.

« هتل بزرگ بوداپست » داستان خطی ندارد اما بطور خلاصه می توان داستان را اینطور بیان کزد که : در سالهای میان جنگ جهانی اولی و دوم ، مدیر یک هتل بسیار معروف اروپایی به نام گوستاو ( رالف فاینس ) تمام تمرکزش بر محیا بودن آرامش هتل و پیش رفتن خدمات به بهترین شکل ممکن است. اما در یکی از روزهای عادی این هتل بزرگ، بانوی مُسنی به نام مادام دی ( تیلدا سویینتون ) که رابطه بسیار خوبی با گوستاو داشت، از دنیا می رود و پلیس به گوستاو برای قتل مادام دی مظنون میشود اما این تمام ماجرا نیست چراکه در ادامه بحث میراث و وراثت پیش می آید که ...

« هتل بزرگ بوداپست » براساس رمانی به قلم رمان نویس و نمایشنامه نویس مشهور اتریشی به نام اشتفان تسوایگ ساخته شده است. تسوایگ اگرچه سرنوشت خوبی نداشت اما آثار ارزشمندی از خود بر جای گذاشت که در دهه های بعد توانست به منبع ساخت بسیاری از نمایشنامه ها و داستانهای تلویزیونی منجر شود. تسوایگ پس از اینکه در جریان رخداد جنگ جهانی دوم و افزایش قدرت هیتلر از اتریش گریخت و به انگلستان و سپس آمریکا و برزیل مهاجرت کرد، در نهایت به این نتیجه رسید که دنیا در حال فروپاشی هست و به همین دلیل دست به

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/The_Grand_Budapest_Hotel/thumbs/phoca_thumb_l_8.jpg

 خودکشی زد و به زندگی اش پایان بخشید. وی یکی از خوش قلم ترین نویسندگانی است که برخی آثارش از جمله « مالک سانفرانسیسکو » و « بیست و چهار ساعت زندگی یک زن » به لطف ترجمه زیبای رضا سیدحسینی، در کشورمان به چاپ رسیده است. اما روایتی که وس اندرسون از داستان « هتل بزرگ بوداپست » که متعلق به تسوایگ هست، به مخاطبین سینما ارائه داده، شباهت چندانی به منبع خود ندارد و بیشتر شبیه به یک اقتباس آزاد است.

مهمترین شناسه آثار اندرسون ، شوخی های کلامی حساب شده ای هستند که وی ثابت کرده در نگارش آنها وسواس بسیاری به خرج می دهد. وسواسی که در آخرین ساخته اندرسون یعنی « قلمرو طلوع ماه » نیز می شد به راحتی نبوغ نویسنده و کارگردان را در آن جستجو کرد و از کلام شخصیت های داستانش لذت برد. « هتل بزرگ بوداپست » نیز وضعیتی نسبتاً مشابه « قلمرو طلوع ماه » دارد با این تفاوت که این اثر به مراتب کمدی تر و در فضایی محدود تر از « قلمرو طلوع ماه » شکل گرفته است به همین دلیل فیلمنامه ایجاب میکند که در همین موقعیت های محدود، خلاقیت شکل بگیرد که خوشبختانه اندرسون ثابت کرده که یکی از خلاق ترین کارگردانان زنده جهان است.

یکی از مهمترین امتیازهای « هتل بزرگ بوداپست » دوری جستن از شوخی های زشت و ناپسندی هست که اینروزها نمونه اش را می توان به راحتی در آثار کمدی یافت. وس اندرسون بجای استفاده از شوخی های روتین نوجوان پسندی که اغلب همکارانش در هنگام ساخت آثار کمدی ( حتی اقتباس شده ) بکار می برند، به شوخی های نامتعارف کلامی مبادرت ورزیده که همین اتفاق سبب شده « هتل بزرگ بوداپست » کمدی محترم و تا حد زیادی غیرمعمول باشد. جنس شوخی های وس اندرسون در آخرین فیلمش تقریباً همانی است که قبلا در « قلمرو طلوع ماه » شاهدش بودیم با این تفاوت که تعداد آنها در « هتل بزرگ بوداپست » به مراتب بیشتر است و خوشبختانه کیفیت اجرایی آن نیز تحسین برانگیز است.

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/The_Grand_Budapest_Hotel/thumbs/phoca_thumb_l_5.jpg

اندرسون که خودش فیلمنامه آخرین اثرش را به رشته نگارش در آورده، طعنه های سیاسی و فرهنگی تیزی به اروپا وارد آورده و اقشار مختلف جامعه را بی آنکه بخواهد آنان را در چارچوب یک اثر کمدی به هجو بکشد، به مقابل دوربین آورده و از حضور آنها، موقعیت های کمدی فراوانی پدید آورده که اغلب آنها بدون آنکه بخواهند تقلایی برای خنداندن مخاطب داشته باشند، تماشایی از آب درآمده اند. در واقع « هتل بزرگ بوداپست » را می توان فستیوالی از شخصیت ها و فرهنگ های متفاوت اروپایی در نیمه اول قرن بیستم در اروپا قلمداد کرد که همگی آنها در درون یک هتل بزرگ قرار گرفته اند و قرار هست موقعیت های کمدی خلق کنند. مجموعه ای که اندرسون به خوبی توانسته آنها را رهبری کند و اجازه ندهد که داستانش به ورطه خطرناک ابتذال کشیده شود.

کارگردانی هنری فیلم نیز قابل تحسین است. رنگ بندی های فیلم ( بخصوص درباره هتل که به رنگ صورتی متصور شده ) ، موسیقی زیبا و طراحی لباس هنرمندانه فیلم، همانطور که پیش از این به بلوغ رسیدنشان را در « قلمرو طلوع ماه » شاهد بودیم، اینبار نیز در « هتل بزرگ بوداپست » نیز نقش پررنگی دارند.

« هتل بزرگ بوداپست » فیلم بازیگر محوری است و شاید یکی از رایج ترین انتقاداتی که می توان آن را به وس اندرسون وارد دانست، اتکای بیش از حد به توانایی های فردی بازیگران فیلمش باشد. رالف فاینس که در لحظات آخر جایگزین جانی دپ شد، بهترین بازیگر فیلم است و نقش آفرینی چشم گیری در نقش گوستاو داشته است. فاینس برخلاف چهره معمولاً جدی و عبوسی که از او در سینما شاهد هستیم، در این فیلم بسیار دوست داشتنی و بامزه هست و نشان

داده که می تواند همانقدر که در « فهرست شیندلر » نفرت

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/The_Grand_Budapest_Hotel/thumbs/phoca_thumb_l_2.jpg 

تماشاگر را برای خود بخرد، در « هتل بزرگ بوداپست » نیز دوست داشتنی به نظر برسد. در کنار او در این فیلم ، بازیگری کمتر شناخته شده به نام تونی رولوری حضور دارد که به نظر می رسد برای بازی در این فیلم کم تجربه باشد اما تلاش خود را برای حضور قابل قبول درکنار دیگر بزرگان فیلم انجام داده است. تیلدا سویینتون نیز با گریم بسیار سنگینی که بر چهره دارد و در اولین برخورد واقعا شناخت چهره اش دشوار است، بازی کوتاه و خوبی در نقش مادام دی ارائه داده است. دیگر بازیگران مشهور فیلم نیز حضور کوتاه اما موثری در نقشهای مختلف داشته اند که از مهمترین آنها می توان به آدرین برودی در نقش یک اشراف زاده بدذات اشاره کرد. بطور خلاصه باید بگویم که در « هتل بزرگ بوداپست » می توانید نامهای بسیاری بزرگی مشاهده کنید و با اینکه اغلب آنها نقشهای بسیار کوتاهی دارند اما هرگز اضافی یا خسته کننده نیستند.

« هتل بزرگ بوداپست » را می توان نمونه کامل یک اثر هنری دانست. اثری که معنا و مفهوم هنر سینما را به رخ مخاطب می کشد و به او ثابت میکند که می شود با دوری از ابتذال و درک فضای هنری، یک فیلم کمدی زیبا و جذاب ساخت. وس اندرسون در سن 45 سالگی موفق به خلق دنیایی در « هتل بزرگ بوداپست » شده که همه چیز در آن مانند یک نقاشی بزرگ است. یک نقاشی پر از رنگ و نکات ریز که مطمئناً باید بارها و بارها به آن نگاه کرد تا بتوان ارزش های هنری آن را کاملاً درک کرد.

 

                                            منتقد : میثم کریمی (منبع :مووی مگ)                                                     

        

 

 


تعداد بازدید از این مطلب: 5745
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

جمعه 26 دی 1393 ساعت : 13:02 | نویسنده : م.م
2نقدبر فیلم(پسربچگی)برنده گلدن گلوپ
نظرات 0

نقدهائی بر فیلم (پسربچگی)

 

کارگردان : Richard Linklater

نویسنده : Richard Linklater

بازیگران : Ellar ColtranePatricia ArquetteEthan Hawke

خلاصه داستان : مِیسون شش ساله به همراه مادر و خواهرش، سامانتا، در تگزاس زندگی می‌کند. پدرش به تازگی آن‌ها را ترک کرده است. فیلم، زندگی مِیسون و خانواده‌اش را در طول ۱۲ سال آینده که طی آن به یک مرد تبدیل می‌شود، دنبال می‌کند.

 

media/kunena/attachments/1598/boyhood.jpg

 

 

(نقداول)منتقد: جیمز براردینلی 

یک چیز در طول تماشای «پسر بچگی/ Boyhood» مشخص می شود: کارگردان فیلم «ریچارد لینک لیتر» به شدت مجذوب ایده ی دنبال کردن یک شخصیت داستانی در گذر زمان واقعی شده است. بیشتر فیلم سازان از صبر و حوصله ی لازم برای چنین کاری بی بهره هستند. «پسر بچگی» از لحاظ روحیه ی جاری در فیلم، و شاید حتی برخی ویژگی های خاص، یادآور سه گانه ی «پیش از» لینک لیتر است: «پیش از طلوع»، «پیش از غروب» و «پیش از نیمه شب». آن فیلم ها زوج عاشقی را در یک دوره ی زمانی ۱۸ ساله دنبال می کنند و با فواصل زمانی نه ساله طی سه فیلم دوباره به سراغ آنها می رود. زمانی که در واقعیت سپری می شود با زمان سپری شده روی پرده ی سینما برابر است. «پسر بچگی» چیزی شبیه به این انجام می دهد و شخصیت ها را در یک دوره ی دوازده ساله دنبال می کند، سالی یکبار به سراغ آنها می رود اما به جای آنکه این لحظات ثبت شده را در قالب چند فیلم ارائه کند همه چیز را به شکل یک فیلم مستقل در می آورد. با اینحال ایده ی اصلی یکسان است: بگذاریم بالا رفتن سن بازیگران درباره ی تصویر شخصیت ها اطلاعات بدهد و آن را ارزشمند تر کند.

images/stories/rooz/naghd/Boyhood/Boyhood-8.jpg

اگر این ویژگی تنها چیزی بود که «پسر بچگی» به تماشاگر ارائه می کرد، ممکن بود آن را به عنوان اثری که تنها با به کاربستن ترفند و حقه جلب توجه می کند تلقی کرد. خوشبختانه این فیلم علاوه بر این داستانی است به طرز استثنائی خوش ساخت درباره ی بالا رفتن سن. تجربه ی تماشای بازیگری که روی پرده ی سینما بزرگ می شود آنقدر از پایه با آنچه به آن عادت کرده ایم متفاوت است که شیوه‌ی تماشا کردن فیلم را تغییر می دهد. قطعاً فیلم هایی که در آن ها شخصیت ها بزرگ می شوند برای ما معمول و عادی هستند اما این امر معمولاً توسط تصاویر کامپیوتری یا استفاده از بازیگران متفاوت انجام می شود. شیوه ای که لینک لیتر به کار بسته آنقدر انقلابی است که مورد توجه قرار بگیرد. ضمناً این رویه ای نیست که احتمال داده شود توسط افراد زیادی اقتباس و الگو گرفته شود. ساخت «پسر بچگی» ۱۲ سال طول کشید. در عصر مطلوب بودنِ موفقیت فوری و بلافاصله، استودیوهای کمی پیدا می شوند که حاضر شوند چنین زمان طولانی ای منتظر بمانند.

images/stories/rooz/naghd/Boyhood/Boyhood-5.jpg

این فیلم یک جنبه ی مستند وار نیز دارد. ما نه تنها بزرگ شدن بازیگر اصلی فیلم «الار کولترین» و رسیدن او از سن شش سالگی تا اوایل جوانی را دنبال می کنیم، بلکه همین امتیاز درباره ی دختر لینک لیتر، لورلی، هم به ما داده می شود. آنطور که کارگردان می گوید لورلی خودش تقاضای این نقش را کرد و بعد از چند سال علاقه ی خود را از دست داد و سپس دوباره سرسختانه نقش را مطالبه کرد. این فرصت به ما داده شده است تا تغییرات چهره های آشنایی مانند «پاتریشیا آرکت» و «ایتن هاوک» را طی همان دوره ی زمانی مشاهده کنیم، هر چند که تأثیر این مسئله به همان اندازه مهیج نیست زیرا هر دو بازیگر طی دوره ای که در ساخت «پسر بچگی» حضور داشتند در مرکز توجه عموم باقی ماندند.

images/stories/rooz/naghd/Boyhood/Boyhood-4.jpg

کولترین نقش میسون را بازی می کند و «لورلی لینک لیتر» در نقش خواهر بزرگتر او، سامانتا، حاضر شده است. وقتی برای اولین بار با آنها ملاقات می کنیم آنها نزد مادر تنهای خود (آرکت) زندگی می کنند، زنی که به سختی تلاش می کند با یک حقوق ماهیانه ی نازل و محقرانه مخارج زندگی را تأمین کند. پدر آنها (هاوک)، به این دلیل که به دنبال کار به آلاسکا رفته است، در تصویر حضور ندارد. طی گذشت دوازده سال بعدی، مادر ازدواج می کند و برای مرتبه ی دوم طلاق می گیرد، پدر تابستان ها یک هفته در میان تعطیلات آخر هفته را با بچه هایش می گذراند، میسون و سامانتا دوره ی بلوغ خود را می گذرانند، جنس مخالف را کشف می کنند، مشروب می نوشند و ماری جوانا می کشند. میسون دل شکستگی حاصل از یک مورد قطع رابطه را در کنار آزادی تلخ و شیرینی که از جدا کردن محل سکونت اش از خانواده ایجاد شده تجربه می کند.

images/stories/rooz/naghd/Boyhood/Boyhood-9.jpg

تماشای «پسر بچگی» مانند این است که از درون دریچه ای به جزئیات خصوصی زندگی دیگران سرک بکشیم. گاهی اوقات ساده ترین داستان ها می توانند از همه تکان دهنده تر باشند زیرا خیلی آسان می شود با آنها ارتباط برقرار کرد. شخصیت های «پسر بچگی» می توانستند همسایه های شما، دوستان شما و حتی خود شما باشند. اثری از ملودرام در فیلم دیده نمی شود. دوربین لینک لیتر بی آنکه حالتی آراسته کننده و یا ناخوانده و فضولانه پیدا کند، دقایق زندگی روزمره را ثبت می کند. هیچ چیز اغراق شده نیست. بزرگترین "اتفاق" فیلم زمانی رخ می دهد که همسر دوم مادر، تحت تأثیر فزاینده ی الکل، کنترل خود را سر میز شام از دست می دهد و چیزهایی را می شکند و خرد می کند. کمی بعد میسون و سامانتا از خانه فراری می شوند. ما دیگر شخصیت الکلی یا فرزندانش را نمی بینیم. مانند خود زندگی، داستان دیگران اغلب ناتمام می ماند.

ما می بینیم که زندگی چقدر گذرا و شکننده است. تغییر و تحولاتی که از سالی تا سال دیگر اتفاق می افتد یکپارچه و منسجم است و چون بازیگران عوض نمی شوند همه چیز به شکلی واقع گرایانه در هم آمیخته می شود. «پسر بچگی» در طول زمان تقریباً سه ساعته ی خود، ما را به سفر می برد. این فیلم به جای آن که سفری جاده ای در گذر از مناطق مختلف جغرافیایی باشد، سفری در طول زمان است. وقتی فیلم تمام می شود از اینکه توانسته ایم با خانواده ای به شکلی آشنا شویم که در کمتر فیلم سینمایی ای امکانش وجود دارد، احساس رضایتمندی عمیقی در ما ایجاد می شود. به دلیل فداکاری و تلاشی که برای ساخت فیلمی مانند «پسر بچگی» به کار رفته است، به احتمال زیاد در آینده ی نزدیک چیزی شبیه به آن را نخواهیم دید. اما من از فرصتی که برای تماشای نتیجه ی آزمایش جسورانه و موفق لینک لیتر دست داده است، به شدت احساس خوشحالی و رضایت می کنم.

                                                                                                        مترجم: الهام بای

 

 "منبع: سایت نقد فارسی" 

 


 

 

(نقددوم)منتقد: لیز بیردزوورث (Empire) 

سال ۲۰۰۱ ریچارد لینکلِیتر که به تازگی یک درام ویدئویی ۸۶ دقیقه ای لحظه به لحظه (Real-Time) به نام «نوار / Tape» را روی پرده برده بود، یک «ایده غیرعملی» را در ذهن داشت که ممکن بود در مقایسه با کار قبلی‌اش او را به طور نامنظم در طول ۱۲ تا ۱۳ سال آینده درگیر کند، این ایده عبارت بود از «داستان یک رابطه والد و فرزندی که زندگی یک پسربچه را از کلاس اول تا کلاس دوازدهم دنبال می‌کرد و همزمان با ورود او به دانشگاه به پایان می‌رسید.» گرچه این ایده موضوعی منحصر به فرد و سختی‌های بالقوه زیادی داشت، اما آیا کارگردان می‌توانست بازیگرانی پیدا کند که برای مدت طولانی نسبت به ساخت این فیلم متعهد بمانند؟ اگر کودک نقش اول، یک بازیگر بسیار ضعیف از آب در می‌آمد، چه اتفاقی می‌افتاد؟ آیا او می‌توانست یک خط روایی منسجم را حول یک ایده مبهم شکل دهد؟ قمار لینکلِیتر - که هر سال چند صحنه از آن بازبینی می‌شد و به قول او کم کم چیزی شبیه به «یک پروژه هنری اردوی تابستانی» شده بود- در واقع یک جواهر بی حرف و حدیث است و به تعبیری شاهکار این کارگردان تا به امروز به شمار می‌رود.

لینکلِیتر موفق شد با ایتن هاک و پاتریشیا آرکِت به عنوان بازیگران نقش والدین مطلقه قهرمان قصه‌اش برای مدت طولانی توافق کند و نقش خواهر بزرگتر مِیسون، سامانتا، را به دختر خودش لورلی سپرد؛ یافتن کودکی که باید نقش مِیسون را از ۶ تا ۱۸ سالگی بازی می‌کرد، کار نسبتاً دشواری بود. لینکلِیتر بالاخره نابازیگری به نام اِلار کولتران را انتخاب کرد که خوشبختانه هر چه مِیسون از شخصیت یک کودک کم حرف و خیالباف دورتر و به مرد مورد نظر کارگردان نزدیک‌تر می‌شد، کولتران نیز به عنوان یک استعداد واقعی توانست در نقش پسر هاک مخاطب را متقاعد کند و در پایان فیلم بازیگری با چنین کاریزمای بی تفاوتی که می‌توانست سوپراستار بعدی هالیوود باشد، در جایی قرار گرفت که بلندپروازی هایش وجود داشتند.

media/kunena/attachments/1598/Boyhood3.jpg

فیلم که از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۳ یا به قول لینکلِیتر از زمان "کولدپلی"[۱] تا "دَفت پانک"[۲] - البته هیچ زیرنویسی در فیلم این را نشان نمی‌دهد- را پوشش می‌دهد، با نمایش مِیسون شش ساله، پدر بی خیال و بی مسئولیتش (در این مقطع زمانی)، مِیسون سینیور که بعد از فرار به آلاسکا برای گریز از مسئولیتهایش به تازگی به شهر برگشته است، مادرش اولیویا که سعی می‌کند وظایف مادری را با بلندپروازی‌های پیشرفت و بهتر شدن از طریق بازگشت به دانشگاه جبران کند، شروع می‌شود. دغدغه های مِیسون و سامانتا همان دغدغه های همیشگی کودکان است: مدرسه، رقابت‌های خواهر و برداری، رفاقت‌ها، خلوتگاه های سِرّی، کلکسیون‌های مخفی و در این مورد خاص امید مبهم بازگشت دوباره پدر و مادر به زندگی مشترک. در این میان، والدین نیز شادی‌ها و غم‌ها، جاه طلبی‌ها و نگرانی‌های خود را دارند- گرچه دوران پسربچگی درونمایه اصلی این اثر است، اما لینکلِیتر (به عنوان نویسنده و کارگردان) به اندازه کودک بودن، حرف برای بزرگ شدن دارد. و زندگی با فراز و نشیب‌های بسیار در طول سالیان پیش می‌رود و ما با دیدن تغییر مدل موها، ضخیم و نازک شدن دورکمرها، روابط، خانه‌ها، شغل‌ها و مدرسه های جدید متوجه این تغییرات می‌شویم. هیچ اثری از یک خط داستانی متداول در این فیلم به چشم نمی‌خورد؛ در عوض به قول هاک این فیلم، «تصویربرداری زمان گریز[۳] از یک انسان» است.

media/kunena/attachments/1598/Boyhood4.jpgmedia/kunena/attachments/1598/Boyhood7.jpg

و همچنان اتفاقات رخ می‌دهند. شاید یکی از غیرمترقبه ترین لذت‌های فیلم «پسربچگی / Boyhood»برای یک بیننده غربی دوران معاصر این باشد که این فیلم در واقع یک تصویربرداری زمان گریز از دهه گذشته زندگی او نیز است. در این فیلم شاهد مبارزات تبلیغاتی اوباما در دور اول ریاست جمهوری‌اش، ورود آیپاد و یک بحث جنجالی پدر و پسری درباره آینده احتمالی فیلم‌های جنگ ستارگان هستیم. سخت است به یاد بیاوریم که لینکلِیتر این صحنه‌ها را با اطلاع از گذشته ننوشته است، اما در یادآوری این که چنین نکرده است، لذت زیادی نهفته است. وقتی پای جزئیات شخصیت‌های فیلمش در میان است، (یک گفتگوی مادر فرزندی مشقت بار اما خنده دار درباره رابطه جنسی؛ طفره رفتن از بحث درباره الکلیسم؛ بچه های جدید در خانواده ای که مدام بزرگتر می‌شود) لینکلِیتر یک بار دیگر در خلق افراد باورپذیر و دوست داشتنی موفق است. آن‌ها انسان‌های کاملی نیستند، اولیویا مدام با مردانی در حشر و نشر است که او را رها می‌کنند، مِیسون سینیور فقط برای خود وقت می‌گذارد، اما همگی جذاب هستند و تو دوست داری که با آن‌ها وقت بگذرانی، در شب نشینی های آرام و روشنفکرانه اولیویا تنقلات بخوری و در کنار مِیسون سینیور و هم اتاقی نوازنده‌اش روی کاناپه لم دهی. این تا حدی مدیون یک متن خوب و در عین حال بازیگران خوب - از هر دو بچه گرفته تا آرکِت و مجموعه خوبی از بازیگران مکمل - که هرچه شخصیت‌هایشان کامل‌تر و بالغ‌تر می‌شود آن‌ها نیز متقاعد کننده‌تر می‌شوند. اگر این فیلم در ماه دسامبر پخش می‌شد، بخت برنده شدن هاک در بخش نامزدی بهترین بازیگر نقش مکمل خیلی زیاد ‌بود.

media/kunena/attachments/1598/Boyhood6.jpg

اما از همه مهم‌تر، این شاهکار ریچارد لینکلِیتر است. پسربچگی تقریباً بهترین فیلم او تا به امروز محسوب می‌شود. این کارگردان تگزاسی برای جادویی و لذت بخش جلوه دادن زندگی و در عین حال توأم کردن آن با کمی غم در دوران ناامیدی‌ها و گذر اجتناب ناپذیر زمان، روش خود را دارد. همچون مجموعه ای از بهترین آثار ریچارد، پژواک‌های از فیلم‌های مختلف او را اینجا می‌بینیم؛ مثلاً همچون برخی صحنه های فیلم «مات و مبهوت / Dazed and Confused»، مِیسون نوجوان و رفقایش با بچه‌هایی که از آن‌ها بزرگتر هستند به یک خانه نیم ساخته می‌روند، آبجوهایشان را یک نفس می‌خورند، با یک تیغه اره برقی این طرف و آن طرف می‌روند و درباره تجربیات جنسی من درآوردیشان یاوه سرایی می‌کنند. چند سال بعد مِیسون و دوست دخترش کل شب را راه می‌روند و در اطراف تئاتر اوستین حرف می‌زنند، دو نفری که واقعاً عاشق همدیگر هستند اما مانند فیلم «پیش از طلوع / Before Sunrise» این عشق مملو از کشش‌ها و پیچش‌های غیرمنتظره است. گرچه این فیلم شبیه «پیش از نیمه شب /Before Midnight» سال گذشته است، ولی لینکلِیتر بالغ‌تر و پخته تر شده است. یکی از مزایای بزرگ این فیلم این است که برای درک آن لازم نیست که حتماً دوران پسربچگی را طی کرده باشید، تجربه کودکی برای آن کافی است؛ همچنین لازم نیست یک پدر یا مادر بوده باشید: کافیست فردی باشید که سعی می‌کند آن را بفهمد.

حرف آخر: فیلم زیبای لینکلِیتر یک دستاورد فوق‌العاده لطیف، سرگرم کننده، معقول و دقیق، پر از گرمی و انسانیت است.

-------------------------------

[۱] Coldplay: یک گروه آلترناتیو راک بریتانیایی است که در سال ۱۹۹۶ در لندن شکل گرفته است.

[۲] Daft Punk: یک گروه موسیقی دو نفری موسیقی الکترونیک فرانسوی است.

[۳] Time-lapse photography: تصویربرداری زمان‌گریز و یا گاه‌گشتی و یا گاه‌گذر شیوه‌ای است که در آن فرکانس ضبط فریم‌ها در یک سکانس، کمتر از فرکانس مشاهده آنها در همان سکانس است. زمانی که نتیجه کار با سرعت عادی پخش می‌شود، به نظر می‌رسد که زمان با سرعت بیشتری می‌گذرد.

                                                    منبع:سایت نقد فارسی

                                                    مترجم: محمدرضا سیلاوی

 

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 4047
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

جمعه 26 دی 1393 ساعت : 12:52 | نویسنده : م.م
نقد(تئوری همه چیز)
نظرات 2

نقدی برفیلم  (تئوری همه چیز)

*********************************************************

زمانی که صحبت از درک فضا با استفاده از ریاضیات و مطرح کردن فرضیات مختلف علمی می شود، بدون شک بیشتر از هر فرد دیگری نام استفن هاوکینگ

  thej2p222

 خودنمایی می کند. استفن هاوکینگ دانشمندی بریتانیایی است که در سال 1942 متولد شد و از دوران کودکی علاقه اش به دنیای فیزیک و ریاضیات به حدی بود که باعث شد او در دوران دانشجویی تبدیل به دانشجویی ممتاز و نخبه شود.

هاوکنیگ که اعتماد به نفس بسیار بالایی در دوران دانشگاه داشت، خیلی زود متوجه شد که به بیماری ALS که سیستم عصبی و نخاعی فرد را مختل می کند و او را بطور کامل فلج می کند، مبتلاست اما با اینحال هرگز از تلاش برای رسیدن به مدارج بالاتر علمی دست نکشید و تلاش های او امروز سهم عظیمی در دستاوردهای علمی بشر داشته است و کمک عظیمی به پروژه های « کیهان شناسی » کرده است.

فیلم « تئوری همه چیز » نیز براساس داستان زندگی استفن هاوکینگ ساخته شده است. در این فیلم ادی ردماین در نقش استفن هاوکینگ ظاهر شده است و داستان در دوران جوانی وی می گذرد. هاوکینگ در این دوران با دختری به نام جین ( فلیسیتی جونز ) آشنا شده است. فلیسیتی دختر خجالتی و زیبایی است که برخلاف استفن هاوکینگ ، معتقد است هر خلقتی با هدف و منظور انجام شده است. پس از عمیق تر شدن این آشنایی، هاوکینگ متوجه می شود که به بیماری ALS مبتلاست و این موضوع فصل جدیدی در روابط میان او و جین را رقم می زند و...

« تئوری همه چیز » برخلاف انتظارات، سر و کار چندانی با تئوری های علمی استفن هاوکینگ ندارد و تمرکز اصلی خود را بر روی زندگی شخصی وی و ارتباطش با همسرش جین قرار داده است( هرچند که توضیحاتی

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/The_Theory_of_Everything/thumbs/phoca_thumb_l_3.jpg 

به زبان ساده از آن به مخاطب ارائه می کند ). فیلم به خوبی استفن هاوکینگ نابغه را در دوران جوانی به تصویر کشیده است و جزئیات رابطه وی با جین در این دوران را به سادگی و زیبایی روایت کرده است.

نقطه قوت « تئوری همه چیز » مشخصاً رابطه میان استفن و جین می باشد که قلب تپنده فیلم به شمار می رود. هاوکینگ در سالهای اخیر صحبت های جالبی از آشنایی اش با همسرش داشته که آن صحبت های شیرین به خوبی در این فیلم به تصویر کشیده شده اند. به عنوان مثال یکی از خاطرات مشترک جالب هاوکینگ و جین این بوده که زمانی که هاوکینگ با جین آشنا شده ، به او گفته که وی کیهان شناس است و جین ابداً متوجه صحبت های وی نشده و برای درک کیهان شناسی به سراغ کتاب فرهنگ لغت رفته تا بداند کیهان شناسی به چه معناست!

جیمز مارش کارگردان این فیلم، رابطه جالب میان استفن و جین را که مشخصاً هیچ ارتباطی از لحاظ فکری و اعتقادی به یکدیگر نداشتند را با ظرافتی مثال زدنی به تصویر کشیده است. در این رابطه به وضوح می توان مشاهده کرد که تضادها می توانند در اوج خود تبدیل به عشقی آتشین شوند که طرفین را به سمت یکدیگر هدایت کنند و باعث ایجاد پیوندی ناگسستنی میان آنان گردد. شاید تاثیرگذارترین صحنه درباره ارتباط جدایی ناپذیر میان استفن و جین را می توان در لحظاتی دانست که استفن برای اولین بار پرده از بیماری مهلک خود بر می دارد و جین بی آنکه لحظه ای تردید داشته باشد به استفن می گوید که تا انتها همراه او خواهد ماند.

رویه فیلم پس از فلج شدن استفن هاوکینگ به تلاش های وی برای مبارزه با محدودیتهایی که در آن گرفتار شده خلاصه می شود 

http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/The_Theory_of_Everything/thumbs/phoca_thumb_l_5.jpg

که تواٌم است با خلق تصاویری تاثیرگذار از روزهای سخت هاوکینگ در ابتدای دوران مواجه با بیماری مهلک ALS . « تئوری همه چیز » به خوبی پرده از محدودیت های هاوکینگ مخصوصاً در ارتباط با بچه هایش برداشته اما به مرور زمان نشان می دهد که هاوکینگ موفق می شود با محدودیت های خود کنار آمده و راه علمی که پیش گرفته بود و بخاطر بیماری اش از آن فاصله گرفته بود را ادامه می دهد تا ثابت کند که می تواند حتی در این شرایط هم به خواسته هایش برسد.

یکی از ویژگی های مثبت فیلم « تئوری همه چیز » پرهیز از قهرمان سازی به سبک آثار بیوگرافی است که معمولاً در هنگام تماشای اینگونه آثار به راحتی می توان نشانه های آن را مشاهده نمود. جیمز مارش اما برخلاف رویه معمول آثار بیوگرافی صرفاً به ارائه داستان زندگی استفن هاوکینگ مبادرت ورزیده و حتی نقش استفن هاوکینگ که می بایست پر رنگ تر از دیگران باشد، گاهاً در سایه حضور همسرش جین قرار گرفته و به این ترتیب می توان گفت « تئوری همه چیز » اثری بیوگرافی است که تنها متکی به شخصیت مورد اشاره اش نیست و اینبار شخصیت های دیگر داستان نیز به اندازه خودِ شخصیت اصلی در روایت داستان و پیشبرد آن نقش دارند.

اما « تئوری همه چیز » فارغ از مشکل هم نیست. فیلم در یک سوم پایانی به نوعی کنترلش بر شعاری نبودن داستان را از دست می دهد و با به تصویر کشیدن موقعیت های مختلف در جهت " تو میتوانی " کردن داستان، حسابی آن را به محفلی برای دادن پندهای مختلف زندگی به تماشاگر تبدیل می کند که این پیامها علی رغم مفید بودن، برای مخاطب جذاب نیستند و به نظر می رسد که می شد جیمز مارش تمام تمرکزش را بر روی خودِ هاوکینگ قرار دهد و از ارائه شعارهای گوناگون پرهیز نماید.

اِدی ردماین که پس از حضور در « بینوایان »

4rrV52223 

اعتماد به نفس بیشتری هم پیدا کرده، ستاره فیلم « تئوری همه چیز است » و احتمالاً می تواند یکی از نامزدهای اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی مرد نیز باشد. ردماین مخصوصاً در دقایقی از فیلم که نقس استفن هاوکینگ معلول را ایفا می کند بسیار خود را به این شخصیت نزدیک کرده و به نظر می رسد که ماه ها تلاش کرده تا بتواند ریزترین حرکات استفن هاوکینگ را تقلید کند. در آن سو نیز فلیسیتی جونز حضور دارد که اگر خوش شانس باشد می تواند نامی در میان نامزدهای اسکار داشته باشد البته کار او برای قرارگیری در میان نامزدها کمی سخت به نظر می رسد. فلیسیتی جونز در نقس همسر فداکار هاوکینگ مهربان است و مخاطب خیلی راحت می تواند او را درک کند.

« تئوری همه چیز » همانطور که از نامش بر می آید قرار است تئوری همه چیز باشد. این تئوری می تواند یک عشق بی انتها یا یک کهکشان بی انتها باشد. مسلماً تئوری زندگی استفن هاوکینگ نیز مشابه پیچیدگی های نظریه های علمی اش بوده و نمی توان نقطه انتهایی برای آن در نظر گرفت. « تئوری همه چیز » چنانچه می توانست عاری از شعار باشد ( که کمتر در آثار بیوگرافی شاهدش بوده ایم ) می توانست اثری جذاب تر و ماندگارتر باشد.

 

منتقد : میثم کریمی

                           th3h444

  مشخصات فیلم:

تئوری همه چیز : The Theory of Everything

کارگردان : James Marsh

نویسنده : Anthony McCarten ، Jane Hawking

بازیگران :         

Eddie Redmayne...Stephen Hawking

Felicity Jones...Jane Hawking

Harry Lloyd...Brian

Alice Orr-Ewing...Diana King

و...              

ژانر : بیوگرافی              

رده سنی : PG-13 ( مناسب برای افراد بالای 13 سال)

زمان : 123 دقیقه  

 

 


تعداد بازدید از این مطلب: 4328
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

جمعه 26 دی 1393 ساعت : 00:12 | نویسنده : م.م
سه نقدبر فیلم (اکسدوس)
نظرات 0

3نقد بر(اکسدوس) ریدلی اسکات

کارگردان : Ridley Scott

نویسندگان : Adam CooperBill CollageJeffrey CaineSteven Zaillian

بازیگران : Christian BaleJoel EdgertonBen Kingsley

هزینه تولید: ۱۴۰ میلیون دلار

محصول کشور: بریتانیا | ایالات متحده آمریکا | اسپانیا

کمپانی توزیع کننده: 20th Century Fox

خلاصه داستان : «هجرت» برگرفته از کتاب مقدس و درباره هجرت قوم یهود از مصر تحت هدایت حضرت موسی(ع) است.

media/kunena/attachments/1598/Exodus.jpg

 

 

(نقد نخست)منتقد: جیمز براردینلی 

media/kunena/attachments/1598/Exodus1.jpg

«هجرت / Exodus» نماينده تلاش ريدلی اسکات برای تقليد از سسيل بی دو‌ميل [کارگردان فقيد سينما] است. مقايسه «هجرت» با «ده فرمان/ The Ten Commandments» هم اجتناب ناپذير و هم به جا است. با توجه به واکنش‌های مختلف منتقدان به اين اثر ساخت ۱۹۵۶، شايد غافلگير شويد اگر بدانيد که «هجرت» تقريباً از هر نظر به جز زرق و برق بصری از «ده فرمان» ضعيفتر است. بحثی نيست که اسکات توانسته ضيافتی بي نظير در مقابل چشمانمان بگستراند (گرچه فيلم در قالب سه بعدی ساخته شده است، اما متأسفانه مثل اغلب موارد ديگر اين کار غيرضروری بوده)، اما فيلمنامه (که محصول کار چهار فيلمنامه نويس است) بسيار شلخته است، ضرباهنگ فيلم يکنواخت نيست، بازی‌ها متناقضند، و کل فيلم شکست محض است. عليرغم مدت زمان دو ساعت و نيمی فيلم، «هجرت» در واقع برای بيان کل داستان بسيار کوتاه است («ده فرمان» ۷۰ دقيقه طولانی‌تر است) اما اين باعث نشده که اسکات از نمايش صحنه های متعدد و ظاهراً بی نهايت افرادی که صحراها را در می‌نوردند صرفه نظر کند.

اساساً، «هجرت» وقايع کليدی را حول قيام موسی (با بازی کريستين بيل)، به عنوان رهبر عبرانیهای در بند، عذاب‌هایی که توسط خداوند نازل می‌شوند، تصميم رامسس (با بازی جوئل ادگرتون) برای آزاد کردن بنی اسرائيل، و دنبال کردن مسير مصريان تا دريای سرخ شرح می‌دهد. به طور کلی، «هجرت» به کليات کتاب مقدس انجيل وفادار است، اما شيطان در جزئيات قرار دارد.

media/kunena/attachments/1598/Exodus3.jpg

در وهله اول، داستان‌های بيش از حد زيادی در مدت زمان ۱۵۰ دقيقهای فشرده شده‌اند. در نتيجه، چندين شکاف اعصاب خردکن در داستان وجود دارند و مواردی هم زمانی که رويدادها با سرعت زيادی پيش برده می‌شود ديده می‌شوند. عذاب‌های الهی نمونه خيلی خوبی از اين مدعا هستند: اين عذاب‌ها به صورت تجمعی از جلوههای ويژه با کمترين تلاش برای پی بردن به تأثير انسان در آنها نمايش داده می‌شوند. گاهی اوقات، مثل وقتی که عدهای از کروکديل های غول آسا حمله می‌کنند، فيلم به چيزی شبيه به فيلم‌های بهره بردارانه تبديل می‌شود. همچنين صحنه‌هایی وجود دارند (مثل صحنه ای در اواخر فيلم که موسی در آن مشغول حک کردن ده فرمان است) که بسيار به لبه تقليد کاری [از فيلم های ديگر] نزديک هستند. اين خوب نيست که در طول تماشای يک فيلم حماسی به بخش اول «تاريخ جهان/The History of the World» ساخته مل بروکس فلاش بک بزنيم.

media/kunena/attachments/1598/Exodus2.jpg

غير از بحث رنگ پوست بازيگرها، انتخاب برخی بازيگرها محل سئوال است. کريستين بيل، که بدون شک به خاطر شهرتش بسيار مطرح است، هرگز نمی‌تواند جايگزينی برای موسی باشد. بخشی از اين مشکل اين است که از او خواسته شده تا شخصيتی را بازی کند که نيمی موسی/نيمی ايوب است و دغدغه زيادی درباره ايمانش دارد و بسيار درگير شک به خودش است. اين موسای نسل پوچ گرا است. چارلتون هستون، تمام صلابتش، موسی را به چيزی فراتر از يک شخصيت فانی برای بيننده ها تبديل کرد. (آن‌هایی که کل فيلم منتظرند تا بيل بگويد که « ملتم را رها کنيد» بايد بدانند که او هرگز اين کلمات را بيان نمی‌کند).

media/kunena/attachments/1598/Exodus4.jpg

جوئل ادگرتون در نقش رامسس قربانی فيلمنامه بد شده است. به اين شخصيت مقداری صحنههای «شخصيت پردازی» داده شده است که نشان می‌دهند او خود را وقف پسرش کرده، اما شخصيت او در عين حال بسيار خرد و جزئی تصوير شده است. به نظر می‌رسد که بارگاه پر از مارها و نه سياستمدارهایش (به همراه حضور زياد سيگورنی ويور) در اتاق تدوين جامانده است. رابطه «برادروار» ميان موسی و رامسس بسيار يخ و سرد است. هرگز وانمود نمی‌شود که اين دو همديگر را دوست دارند بنابراين وقتی اين دو روبروی هم قرار می‌گيرند اصلاً تراژدی شکل نمی‌گيرد. از ميان بازيگران معروف، تنها کسی که خوب کارش را انجام می‌دهد بن کينگزلی است، که او هم بيشتر از ده دقيقه روی پرده نمی‌رود.

media/kunena/attachments/1598/Exodus5.jpg

شايد بزرگ‌ترين اشتباه فيلمساز اين باشد که به جای استفاده از يک غريو پرطنين برای نمايش حضور خداوند در فيلم، استفاده از آيزاک اندروز ۱۱ ساله باشد. اين تصوير از خدای متعال به قدری ابزورد است که تقريباً تمام صحنه‌هایی که پسرک در آن‌ها ظاهر می‌شود را تقريباً به هجو تبديل می‌کند. لازم نيست که فرد مؤمن باشد تا بفهمد خدا- هر خدایی- بايد به اثر روی پرده تحميل شود. تصوير کودکی ترشرو برای به تصوير کشيدن هيبت خداوند بيش از حد پيش‌پاافتاده است. همچنين وفاداری به انجيل با تصميم دو نيم کردن دريای سرخ به وسيله سونامی به جای حرکت دست موسی نقض شده است، اما اين صحنه بيشتر از جنبه هنری از نظر من ضعيف است تا نقض کليشهها.

media/kunena/attachments/1598/Exodus6.jpg

اگر برای تماشای کل «هجرت»، ظاهراً تمام نشدنی، تنها يک دليل وجود داشته باشد، آن هم اين است که اين اثر از نظر بصری بسيار تأثيرگذار است. اگرچه در فيلم شاهد صحنه‌هایی هستيم که در آن‌ها تصاوير کامپيوتری آشکار و اگزجره هستند، اما در عين حال برخی لحظات نيز بسيار چشم نوازند. هيچ يک از اين صحنهها مانند عذاب‌های الهی و دوشقه شدن دريای سرخ بزرگ و خودنمايانه نيستند. بيشتر توسط شواهد عيان در شاتهای هوايی مصر باستان تحت تأثير قرار گرفتم.

نمی‌توان انکار کرد که گاهی اوقات «هجرت» واقعاً تأثيرگذار است اما اين حالت بسيار کوتاه و زودگذر است و اغلب به وسيله يک اِسکَترشات و فيلمنامه غيريکنواخت و فقدان کامل تأثير عاطفی ناقص رها می‌شود. شخصيت‌ها با نظمی هشدار دهنده می‌آيند و می‌روند. نکات داستان ناديده گرفته شده‌اند. يک رابطه عشقی در کمتر از دو دقيقه شکل می‌گيرد (مبالغه نمی‌کنم). در برخی موارد، همچون «نوح/Noah»، فيلم تفسير سکولاری از يکی از داستان‌های انجيل است که منجر به برخی انتخاب‌های عجيب شده است. اما «هجرت» از «نوح» شلختهتر است و به سختی می‌توان اين را بخشيد، به خصوص از طرف کارگردانی با قد و قامت اسکات. «هجرت» فاصله زيادی از بدترين فيلم ۲۰۱۴ دارد، اما ممکن است نااميد کننده ترين فيلم سال ناميده شود.

                                                     مترجم: محمدرضا سیلاوی منبع(سایت نقدفارسی)

 

 

 

 

 


 

 

 

(نقد دوم)منتقد: کاترین شورد (The Guardian)

ریدلی اسکات خیلی طولانی ترسناک و خیلی دلهره آور است. "به پیتوم خوش آمدید!کم کم به بوش عدات میکنید".این ها سخنانی هستند که از زبان بِن مندلسون در آغاز فیلم موسی اثر ریدلی اسکات به زبان آورده میشوند.مدتی است که مردم در حال شناسایی چیزی مشکوک درباره ی هجرت میباشند چیزی که همراه با تمام انتخاب بازیگران و اطمینان اسکات و یا شکافته شدن دریای سرخ، آن هم به شکلی غیر علمی همراه است.آیا این امکان وجود دارد که این فیلم نیز همانند نوح دیگر فیلم تاریخی ۲۰۱۴ هالیوود به داستان های دینی مربوط نباشد(تحریف شده باشد)؟تا بدین جا که نسخه نهایی فیلم اکران شده در انگلستان به نظر میرسد فیلم (هر چند شاید برای فروش) تحریفاتی نسبنا زیادی را از آنچه پیش بینی میشد ندارد.نیمی از فیلم پیروز و نیمِ دیگر آن مغلوب است.اگرچه هنوز می ارزد که به تماشای آن نشست.

media/kunena/attachments/1598/Exodus9.jpg

فیلم در مصر باستان شروع میشود.در این شهر تالار های عظیم ساخته شده از سنگ مرمر واندرونی های پیچگی وجود دارند.دیس های میوه ی فراوان و برده گانی که از نیمه ی بدن به بالا برهنه هستند دیده میشوند.راه ها توسط سنگ های با شکل صورت ببر نمایان هستند.خیابان ها با نخل های خرما پیدا هستند.این جا محل زندگی دو برادر با نام های موسی و رامسس است.موسی(کریستیِن بِل) با روپوشی حوله مانند و موقر پیداست اما رامسس(جوئل ادگرتون)فقط با لباس های که از جنس طلا باشند راحت است.

media/kunena/attachments/1598/Exodus10.jpg

در حالی که موسیِ پرهیزگار و عابد اعتبار پدر خود فرعون(با بازیِ جان تورتورو) را لکه دار میکند رامسس ناظر این اتفاق است در حالیکه برای نوازش افعی هایش پایکوبی میکند.موسی باور دارد که بردگان باید آزاد شوند اما رامسس مخالف است و میگوید:از لحاظ نقطه نظر اقتصادی حرف هایی که تو به زبان میاوری حیرت آور است.چرا موسی مقاومت میکند؟این مقاومت نه فقط به خاطر حس آزادی طلبی او و نه فقط به خاطر رد کردن این موضوع(برده داری) است. دلیل اصلی آن این است که موسی در واقع خود در بین همین مردم زندگی میکرده که توسط خواهر رامسس به فرزند خواندگی انتخاب میشود.اطلاعاتی که توسط بزرگ یهودیان آن زمان(با بازی بن کینگزلی) به موسی داده میشود بعدا توسط صدر اعظم مندلسون فاش میشوند.موسی به بیابان های خارج از مصر تبعید میشود.او در آنجا با دختری آشنا شده و سپس با وی ازدواج میکند.آنها صاحب فرزند پسری میشوند اما موسی به دلیل یک سری الهامات ذهنی(یا همان وحی) با خبر میشود که باید به مصر برگردد و مراقب حکومت رامسس باشد.

media/kunena/attachments/1598/Exodus11.jpg

تمامی فیلمهایی که هالیوود تا بدین جا درباره ی موسی ساخته است(از ۱۰ فرمان اثر سیسیل بی دومیل تا پرنس مصر از کمپانی دریم وورکس) همه گی به موضوع دسیسه چینی این دو برادر علیه یکدیگر بدون ارائه کمترین مدرکی میپردازند.در فیلمی که ریدلی اسکات ساخته است این مدرک ندای الهی است.نوعی صداقت در این اثر وجود دارد که باعث میشود درام نهایی فیلم یعنی جایی که موسی سعی میکند رامسس را از بدی های خودش نجات دهد به خوبی از آب دربیاید.

media/kunena/attachments/1598/Exodus12.jpg

هجرت در دیگر مسائل نیز قدم میگذارد:مانند یک داستان افسانه ای که در آن مردی باید با نیرو های شر و بدی برای نجات دنیا_مانند فیلم های جنگ ستارگان_ مبارزه کند.باید فرزندش را ترک کند_همانند "در میان ستارگان" اثر نولان که "هجرت:خدایان و پادشاهان" به طور مرموزی به آن شبیه است_ همچنین در این فیلم ما شاهد الفاظ عجیبی هستیم که از آنها میشود به وجود یک شمشیر خاص در فیلم اشاره کرد.در برخی صحنه های فیلم این حس در ما ایحاد میشود که در این فیلم از انجیل به عنوان یکی از منابع اصلی نوشتن فیلمنامه استفاده نشده است.گرچه هنوز هم افراد دین دار و متدین باید خوشحال باشند چرا که فیلم از آنچه انتظار میرفت که تحریف زیادی را شامل شود مصون است.

media/kunena/attachments/1598/Exodus13.jpg

رامسس نه تنها این اشتباه را میکند که خود را خدا میپندارد بلکه او از وجود و نهاد خدایی و یگانگی خودش سخن میگوید.شهر پیتوم اساسا همانند یک ساختمان یا بنای عظیم است که نشانه ای از ریخت و پاش های عظیم رامسس.گرچه رامسس معمار شهر خود را سرزنش میکند چرا که باور دارد باید گور هارا به معبد برتری میدادند.هنگامی که رودخانه پر از خون و ماهی های مرده میشود این احساس که آخرالزمان رسیده است به ما دست نمیدهد.

در فیلم ۱۰ فرمان ما صدای خداوند را هنگامی که با موسی به عنوان یک بوته سوزان سخن میکند میشنویم.یکی از تحریفاتِ(و یا بهتر بگوییم بدعت های) اسکات این است که خداوند را همانند یک پسر بچه ی ۱۰ ساله نشان میدهد.قسمت مربوط به دو تکه شدن دریاها نیز به خوبی هر چه تمام تر کار شده است.غیر ممکن است که هنگام تماشای فیلم مقداری ترس وجود تماشاگران را فرا نگیرد اما بسیاری از این ترس ها و شوکه شدن ها برای زمان حدود بیش از ۱۵۰ دقیقه ایِ فیلم لازم است.

مترجم: امید بصیری(منبع : سایت نقدفارسی)

 

 

 

 

  

(نقد سوم)منتقد: استیفن فاربر (The Hollywood Reporter)  

 

media/kunena/attachments/1598/Exodus14.jpg

سال ۲۰۱۴ زمانی شد برای دوباره ساخته شدن فیلمهای تاریخی.پس از آن که دارن آرونوفسکی تصمیم گرفت تا حضرت نوح را به روی پرده ی سینماها بیاورد اکنون نوبت ریدلی اسکات,کارگردان مشهور هالیوودی است که به سراغ کتاب هجرت رفته تا داستان موسی را روایت کند."هجرت:خدایان و پادشاهان" پاسخی به فیلم ۱۰ فرمان اثر سیسیل بی دومیل است اما به نظر میرسد که این فیلم از نسخه ی سال ۱۹۵۶ آن جنجالی تر باشد.این فیلم به صورت خیلی فوقالعاده ای ساخته شده و بازی بازیگزان نیز تحسین برانگیز است اما بر خلاف اثر سیسیل بی دومیل فیلم لحن جدی تری را برای جذب مخاطبان بیشتر استفاده کرده است.

media/kunena/attachments/1598/Exodus15.jpg

تلاش اسکات هنگامی که او حروف و علائم روم باستان را در فیلم "گلادیاتور/Gladiator" زنده کرد عالی بود.این حماسه ی مصری تقریبا با گلادیاتور در یک سطح قرار نمیگیرد اما مهر تائید دیگری بر جاه طلبی کارگردان در به تصویر کشیدن تصاویر عظیم است.هجرت از تکنولوژی سه بعدی در ساختش بهره میبرد و به اندازه ی کافی از تصاویر سه بعدی و حیرت آور بهره برده است که تماشاگران از دیدن آن راضی باشند.

media/kunena/attachments/1598/Exodus16.jpg

بر خلاف نسخه ی قبلی اثر این فیلم از ابتدای داستان روایت نمیکند بلکه مارا به میانه ی داستان میبرد.در جایی که موسی(با بازی کریستین بِل) به عنوان جوانی بالغ در بارگاه سلطنتی زندگی میکند. ما در ادامه متوجه میشویم که چگونه فرزند یهودی(منظور موسی است) توانست به خاندان سلطنتی راه یابد اما ما با او به عنوان یک جنگجو و نزدیک ترین دوست رامسس(با بازی جوئل ادگِرتون) آشنا میشویم.آغاز فیلم به طور ناشیانه ای از روی گلادیتور الگو برداری شده است جایی که ما با رقابت میان فرزند شاه و جنگجوی محبوب وی مواجه میشویم.فرعون پیر(با بازی جان تورتورو) فرزند به فرزند خواندگی گرفته شده ی خود یعنی موسی را به برادرش رامسس ترجیح میدهد.این داستان رنج خوانوادگی قبلا به طرز خیلی بهتری در گلادیاتور توسط راسل کرو واکین فینکس و ریچارد هریس به نمایش گذاشته شده بود.

media/kunena/attachments/1598/Exodus17.jpg

یک نبرد زودهنگام با هیتیت ها(مردمانی از سوریه و لبنان) اتفااق می افتد که شباهت بسیاری با جنگ بین عرب ها و ترک ها در "لارنس عربستان/The Lawrence Of Arabia" دارد.جنگی که نشان میدهد موسی جنگجوی برتری است.اما دوستی میان دو دوست در اوایل فیلم به خوبی به تصویر کشیده نشده است.چهار نویسنده ی فیلم یعنی آدانم کوپر,بیل کالج, جفری کین و نویسنده ی برنده ی اسکار استیون زایلیان موظف به نوشتن فیلمنامه شده اند اما آنها نتوانسته اند که اثری هنری را از انجیل اقتباس کنند.

media/kunena/attachments/1598/Exodus18.jpg

هنگامی که موسی از هویت واقعی خود مطلع میشود از انجام وظیفه ی خود به عنوان منجی سر باز میزند و در خانه ای در یک روستا ساکن میشود.ازدواج میکند و صاحب فرزند میشود.اما سرنوشت او را مقدر شده است هنگامی که او با بوته ی سوزانی توسط خداوند مسخر شده است سخن میگوید و خداوند او را به سوی هدایتگری مردم راهنمایی میکند.این لحظات بحث بر انگیز ترین انتخاب های فیلم هستند جایی که خداوند همانند بوته ی سوزانی در برابر موسی ظاهر میشود.اگرچه این مسئله ممکن است تعدادی از مردمان دین دار را ناراحت کند اما از صدایی که در فیلم سیسیل بی دویل یعنی ۱۰ فرمان استفاده شده بود بسیار جذاب تر است.

media/kunena/attachments/1598/Exodus19.jpg

اگرچه فیلم ۱۰ فرمان جایزه ی بهترین جلوه های ویژه مراسم اسکار را دریافت کرد اما دو تکه شدن رودخانه در فیلم قبلی تا حدودی بچه گانه به نظر میرسد(به نسبت این فیلم).اسکات چکونگی گذر یهودیان از رودخانه و به دنبال آن غرق شدن مصریان را به خوبی به تصویر میکشد.این نماها از لحاظ بصری هیجان انگیز هستند.فیلم باید در همین مکان به پایان میرسید اما اسکات و نوسیندگان به نظر مجبور به اضافه کردن بعضی دیگر قسمت ها از داستان اصلی به فیلم شده اند از جمله انتقال ۱۰ فرمان از سوی موسی به مردم و صحنه ای از زمانی که موسی به نزدیکی سرزمین کنعان میرسد.اگرچه این قسمت ها به طور کامل هیچ منافاتی با داستان ذکر شده در انجیل ندارند اما از منظر سینمایی رفته رفته از ارزش و اهمیتشان کم میشود.

نباید انتظار نامزدی بازیگران فیلم را داشت.بِیل در ادای مقداری از دیالوگ هایش تحریف میکند اما نقش آفرینی بدنی وی خیلی خوب است.ادگرتون عالی است اما دلمان برای رامسس نسخه ی قبلی تنگ میشود. شخصیت سیگورنی ویور به عنوان مادر رامسس به هیچ وجه خوب نیست اما آرون پال در نقش جاشوا تا حدودی قابل تحمل است.هیچ فیلمی با همچین پایانی که عملاً میلنگد راضی کننده نیست در حالی که شروع آن نیز مشکل دارد اما میانه ی بلند آن ارزش تماشا را دارد.

                          مترجم: امید بصیری(سایت نقدفارسی)

 

 

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 796
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

پنج‌شنبه 25 دی 1393 ساعت : 23:56 | نویسنده : م.م
درباره برندگان گلدن گلوپ 2015
نظرات 1

(درباره برخی از برندگان گلدن گلوپ 2015)

************************************

گردآوری و تدوین : مهرداد میخبر

دراین نوشتار کوتاه سعی شده تعدادی از  برندگان امسال جوایز گلدن گلوپ به خوانندگان این سایت معرفی شوند.

جورج کلونی

GeorgeClooneyHWoFJan12 (headshot).jpg

( George Timothy Clooney) بازیگر، فیلم‌نامه‌نویس، تهیه‌کننده و کارگردان آمریکایی برندهٔ جایزه اسکار و گلدن گلوب است.جرج کلونی در سال ۲۰۰۵ برای فیلم سیریانا جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را دریافت کرد. در سال ۲۰۱۳ موفق شدجایزه اسکار بهترین فیلم را، برای تهیه‌کنندگی فیلم آرگو دریافت نماید. وی تنها کسی است، که موفق شده تابه‌حال در ۶ رده مختلف، برنده جایزه اسکار شود.

 کلونی، در سال ۱۹۶۱ در شهر لکزینگتون، کنتاکی ایالات متحده آمریکا و در خانواده‌ای مشهور، در زمینه تجارت و هنر، متولد شد. پدرش نیک کلونی، مجری رادیو و تلویزیون بود. اگرچه وی علاقه زیادی به تحصیل نداشت، دوران دبستان و دبیرستان خود را، در لکزینگتون گذراند و برای تحصیلات دانشگاهی به شمال کنتاکی رفت. کلونی، در سال ۱۹۷۹ وارد دانشگاه شمال کنتاکی شد و شروع به تحصیل در رشته روزنامه‌نگاری نمود. وی در سال ۱۹۸۱ به یک‌باره دانشگاه را رها کرد و سال بعد به‌منظور تکمیل تحصیلات، وارد دانشگاه سینسینتی شد؛ که در آن‌جا نیز در دریافت مدرک ناموفق ماند.

پس از رها کردن دانشگاه، توسط پدرش به کار گویندگی در شبکه تلویزیونی ای‌ام‌سی مشغول شد، که اولین شغل او محسوب می‌شد. در همان سال هم‌چنین پسرخاله‌اش، میکل فریر نیز، به‌منظور تهیه‌کنندگی فیلم کوتاهی، درباره اسب‌های مسابقه‌ای به شهر لکسینگتون رفته بود، که در این فیلم جرج به ایفای نقش پرداخت. به این ترتیب جرج کلونی، وارد عرصه بازیگری شد و با این نقش، استعداد خود را در این زمینه نشان داد. از سویی دیگر با کار در تلویزیون، توانست راه خود را در رشته بازیگری باز کند و اولین نقش خود را در سریال تلویزیونی اتاق اورژانس، که از برنامه‌های پربیننده تلویزیون آمریکا بود، اجرا کرد و مورد توجه همگان قرار گرفت.

وی در سال ۱۹۸۲ راهی لس‌آنجلس شد، اما یک سال بیکار بود. اولین کار رسمی او در لس آنجلس، کار در شرکت تجاری ژاپنی پاناسونیک بود. در سال ۱۹۸۴ جرج کار سینما را با اجرای نقشی در یک فیلم بازی کرد، که نتوانست به مرحله پخش برسد؛ اما توجه تهیه‌کنندگان را به خود جلب کرد. او سپس به بازی در فیلم‌های سینمایی علاقه‌مند شده و احساس موفقیت در این عرصه را کرد.

او در فیلم‌های یک روز خوب با خارج از دید در کنار جنیفر لوپز در سال ۱۹۹۸، از طلوع تا غروب، ای برادر کجایی و طوفان کامل که عمومأ فیلم‌هایی اکشن بودند، او را به بالاترین درجات موفقیت و شهرت رساند. در سال ۲۰۰۰ به عنوان یک هنرپیشه فعال، در هالیوود معرفی شد. کلونی در سال ۱۹۹۰ با تالیا بالسام ازدواج کرد، که پس از ۳ سال از او جدا شد. از سال ۱۹۸۴ تا سال ۱۹۹۵ بیشتر فعالیت‌های جرج کلونی در زمینهٔ بازی در مجموعه‌های تلویزیونی بوده است.

آندری زویاگینتسف

Andrew Zvyagintzev.jpg

آندري زوياگينتسف در ششم فوريه ي سال 1964 در نووسيبرسك، در حومه ي سيبري شوروي به دنيا آمد. او در سن 20 سالگي، از مدرسه ي هنرهاي نمايشي نووسيبرسك، به عنوان بازيگر فارغ التحصيل شد. در سال 1986 و همزمان با مهاجرت او به مسكو، او تحصيلات خود را در آكادمي هنرهاي نمايشي روسيه تا سال 1990 ادامه داد. از سال 1992 تا 2000 او به عنوان بازيگر در فيلم ها و تئاتر هاي مختلفي به ايفاي نقش پرداخت. در سال 2000 او كار در تلويزيون "REM TV " را آغاز كرد كه نتيجه ي آن ساخت 3 اپيزود از سريال «اتاق سياه» بود.


او بالاخره در سال 2003 ، اولين فيلم خود را با نام «بازگشت»(Return)، را جلوي دوربين برد. فيلمي با موضوع زندگي 2 برادر نوجوان به نام هاي آندره و ايوان كه در منطقه اي در حومه ي شهري در روسيه با مادرشان زندگي مي كنند. اين زندگي به سياق گذشته ادامه دارد تا اينكه پدر اين دو برادر پس از 12 سال به خانه باز مي گردد. بازگشتي پر از سوال و ترديد و ابهام. اين كه او در اين 12 سال كجا بوده است ؟ چرا اكنون به خانه باز گشته ؟ و.... بازگشت، در اولين نمايش خود در جشنواره ي ونيز سال 2003 ، جايزه ي اصلي اين جشنواره يعني شير نقره اي را براي او به ارمغان آورد. فضاي بي زمان و مكان اين فيلم، وجه ي بسيار بصري قوي فيلم همراه با پي رنگي به شدت روانشناسانه و فلسفي، بسياري از دوست داران سينماي متفاوت را بهت زده كرد. موج تحسين ها نسبت به اولين فيلم زوياگينتسف، در حدي بود كه بسياري او را تاركوفسكي جديد سينماي روسيه ناميدند.


«تبعيد»(Banishment)، دومين فيلم او در سال 2007 جلوي دوربين "ميخائيل كريشمن"، فيلمبردار چيره دست و همكار هميشگي خود رفت. الكس، همسر و دو فرزندش را براي سفري به زادگاه كودكي خود در دوردست ها مي برد. آرامش از اين سفر زماني رخت برمي بندد كه ورا، همسر الكس حقيقتي ويران كننده را به او مي گويد. او باردار است ولي اين مسافر در راه، فرزند الكس نمي باشد .......


فيلم در جشنواره ي كن سال 2007 ، جايزه ي بهترين بازيگر مرد و نامزدي نخل طلا را براي سينماي روسيه به ارمغان آورد. بعد از اين فيلم، ديگر بسياري هم نظر بودند كه پديده ي جديدي در سينماي روسيه ظهور كرده است. ظهور فيلمسازي جوان با دغدغه هاي عميق و پيچيده ي انساني، روح تازه اي در كالبد سينماي اين كشور سردسير دميد.

«النا»(Elena)، سومين فيلم او، در مقام كارگردان بود. حالا می شود به سادگی گفت زویاگینتسف به همراه الکساندر سوخوروف، نیکیتا میخالکوف وآندری کونچالوفسکی، پرچمدار و میراث دار سینمای غنی شوروی و بزرگانی چون آیزنشتاین، پودوفکین، داوژنکو،کوزینتسف و تارکوفسکی است.

 

 پاتریشیا آرکت

 پاتریشیا آرکت در سال 1968 در شیکاگو ایالت النوی آمریکا به دنیا آمد. خانواده اش خیلی زود به آرلینگتون ویرجینیا نقل مکان کردند. والدینش لوئیس آرکت بازیگر و «برندا دنات» معلم بازیگری و روانکاو بودند. آنها چهار فرزند دیگر به نامهای روزانا آرکت، ریچموند آرکت،الکسیس آرکت و دیوید آرکت دارند که همگی بازیگر هستند. در سن 158 سالگی پاتریشیا از خانه فرار کرد تا با خواهرش روزانا زندگی کند. بعد از مدتی او در فیلم «حسابی باهوش» مشغول بازی شد. سپس در سال 1987 برای بازی در فیلم کابوس در خیابان الم: جنگجویان رویا انتخاب شد که بعد از آن هم در چندین فیلم از سری فیلم های کابوس در خیابان الم ظاهر شد. در سال 1989 پسر پاتریشیا «انزو» به دنیا آمد که پدرش «پل روسی» بود. بعد از آن شغل بازیگری اش پیشرفت کرد و در تعداد بسیاری از فیلمهای خوب سینما بازی کرد. او در سال 1991 برای بازی در فیلم گل وحشی جایزه ای سی ای را از آن خود کرد. پس از اینکه در سال 1997 مادرش به خاطر ابتلا به سرطان سینه در گذشت، پاتریشیا شروع به مبارزه با این بیماری کرد و کمپینی را برای مبارزه با سرطان سینه راه اندازی کرد. پاتریشیا آرکت دو بار ازدواج کرده است. بار اول در 8 آوریل 1995 با بازیگر مشهور سینما نیکولاس کیج که در 18 می 2001 از هم جدا شدند و بار دوم در 24 جون 2006 با توماس جین که با یک فرزند در 1 جولای 2011 از هم جدا شدند.

مت بامر (متولد ۱۱ اکتبر ۱۹۷۷) بازیگر، فیلم، تلویزیون و صحنه آمریکایی است که علت اصلی شهرت وی بازی در مجموعه تلویزیونی یقه سفید است.وی در فیلم‌هایی همچون نقشه پرواز و سر وقت بازی کرده‌است.BuddyTV وی را در فهرست «سکسی‌ترین مردان سال ۲۰۱۱ تلویزیون» در رتبه یک قرار داده‌است.وی همچنین در گلی به عنوان بازیگر مهمان در نقش کوپر اندرسون برادر بزرگتر بلین اندرسون ظاهر شد که این قسمت در ۱۰ آوریل ۲۰۱۲ پخش گردید.وی در فوریه ۲۰۱۲ اعلام همجنسگرایی کرد. زودتر و در سال ۲۰۱۰ که از وی درباره گرایش جنسی‌اش سوال شد از جواب دادن طفره رفت.بامر و شریکش سیمون هالس سه فرزند دارند: کیت، واکر و هنری.

 

جی کی سیمونز
 
 
 
جی کی سیمونز در سال 1955 در دیترویت ایالت میشیگان آمریکا به دنیا آمد. او فرزند «پاتریشیا نی کیمبل» مدیر و «دونالد ویلیام سیمونز» پروفسور کالج بود. او در کلومبوس اوهایو و میزولا مونتانا بزرگ شد و به دانشگاه مونتانا رفت. سیمونز در برادوی کار خوانندگی و بازیگری اش را آغاز کرد. او بیشتر به خاطر نقش «اکتر امیل سکودا»، یک روانشناس پلیس در سریال «نظم و قانون» و نقش یک نئو نازی سادیسمی در سریال «آز» شناخته می شود. با وجود استعداد فراوانی که دارد هرگز به عنوان یک ستاره درجه یک در هالیوود شناخته نشد اما به عنوان یک بازیگر در نقش های مکمل بسیار پرکار است. سیمونز در سال 1996 با «میشل شوماخر» ازدواج کرد و آنها صاحب دو فرزند هستند.

 کوین اسپیسی

KevinSpaceyApr09.jpg

 

کوین اسپیسی فولر ۲۶ ژوئیه ۱۹۵۹، در ایالت نیوجرسی آمریکا به دنیا آمد. مادرش منشی و پدرش نویسنده برنامه های تبلیغاتی و صنعتی بود. بیکاری مدام پدر، باعث می شد خانواده‌اش دائماً از ایالتی به ایالت دیگر سفر کنند. [۳][۲]

دوران تحصیلی اسپیسی در مدارس مختلف سپری شد. در سان فرناندو، راهی مدرسه بازیگری شد و فعالیت آماتوری هنری خود را آغاز کرد. پس از چند ماه تحصیل در یکی از کالج های لس آنجلس، به توصیه یکی از دوستانش (وال کیلمر) به آموزش حرفه ای بازیگری رو آورد. نخستین بازی حرفه ای اش را در نمایش ارواح نوشته هنریک ایبسن، تجربه کرد و نبوغش نمایان شد. موفقیت های تئاتری خود را با نمایش سفر دور و دراز به شب در کنار جک لمون اسطوره دوران کودکی اش ادامه داد.

در دهه ۹۰، برای نخستین بار ، جایزه تونی ( معادل اسکار در تئاتر) را به علت درخشش در نمایش گمشده دریانکرز دریافت کرد. فعالیت حرفه ای اش در سینما را، با ایفای نقش کوتاهی در فیلم Heartburn در سال ۱۹۸۶ آغاز کرد. وی که به بازی در نقش های عجیب و غریب بیش از به عهده گرفتن نقش نخست علاقه دارد، همواره با احتیاط و وسواس، نقش هایش را انتخاب می کند و همین قصه وی را به یک بازیگر شاخص تبدیل کرده است.

درخشش او با فیلم هفت ساخته دیوید فینچر در نقش یک قاتل قتل های زنجیره ای آغاز شد. سپس بازی خیره کننده‌اش در فیلممظنونین همیشگی برایان سینگر، او را تبدیل به یک ستاره تمام عیار کرد. اسپیسی، بازیگری است که در نقش های مثبت و منفی، چهره کاملاً" متفاوتی ارائه کرده و بازی زیرپوستی بسیار لطیفی را از خود به نمایش می گذارد. بازی او در فیلم مظنونین همیشگی، اسکار بهترین بازیگر نقش دوم را برایش به همراه آورد. چهار سال بعد نیز برای ایفای نقش لستر برتهام در فیلم زیبای آمریکایی اسکار بهترین بازیگر مرد را ربود.همچنین او در سریال جدید و زیبای HOUSE OF CARDS محصول 2013 شبکه Netflix امریکا نیز هست نقش اصلی را دارد این سریال در سایت IMDB نمره ی 8.9 از 10 را گرفته.

جولین مور

Julianne Moore - 66ème Festival de Venise (Mostra).jpg

 ( Julianne Moore) (زاده ۳ دسامبر ۱۹۶۰بازیگر آمریکایی-بریتانیایی و نویسنده کتاب کودکان است. جولیان مور بازیگر پرکار سینما از اوایل دهه ۱۹۹۰، هم در فیلم‌های هنری و هم در فیلم‌های هالیوودی موفق بوده است. وی برای نمایش‌های احساسی از زنان معمولی معروف بوده و ۴ نامزدی اسکار دارد. پس از پایان تحصیل در رشته تئاتر در دانشگاه بوستون، مور کارش را با مجموعه نقش‌هایی در تلویزیون آغاز کرد.

 ادی ردمارین

اِدی ردماین در ششم ژانویه سال 1982 در خانواده ای 7 نفره در شهر لندن انگلستان متولد شد. اِدی در دوران دانشگاه در رشته تاریخِ هنر به تحصیل پرداخت اما همیشه به دلیل تشویق های والدینش که وی را ترغیب به خواندن داستانهای ادبی و نمایشنامه های مختلف می کردند، خیلی زود به سمت هنر بازیگری کشیده شد و در دوران تحصیل در نمایش های زیادی از جمله « اولیور » به کارگردانی سم مندز حضور یافت.

theory-o344

حضور مداوم ردماین در عرصه نمایش سبب افزایش تجربه های او در زمینه بازیگری شد به حدی که وی تبدیل به ستاره ای در عرصه تئاتر لندن شد و جوایز معتبری در این راه کسب کرد. ردماین پس از موفقیت در عرصه تئاتر موفق شد در اولین قدم در عرصه سینما در فیلم « چوپان خوب » به کارگردانی رابرت دنیرو ایفای نقش کند و پس از آن در سال 2007 در فیلم « الیزابت : عصر طلایی » حضوری موفق را تجربه کرد.

اِدی ردماین پس از ایفای نقش در فیلم « هفته من با مرلین » که درباره بخشی از زندگی مرلین مونرو بود که تحسین منتقدان را به همراه داشت، در فیلم « بینوایان » در نقش ماریوس ظاهر شد که هنر آوازخوانی او در این فیلم توجه بسیاری را به خود جلب کرد و نام او را به عنوان بازیگری قدرتمند در عرصه سینما بر سر زبانها انداخت.

 مایکل کیتون

Michael-Keaton.jpg

(Michael Keaton) (زاده ۵ سپتامبر ۱۹۵۱) بازیگر آمریکایی است.در فیلم‌های بسیاری ایفای نقش کرده از جمله ایفاگر نقش بتمن در دو فیلم ابتدایی آن یعنی بتمن و بازگشت بتمن بوده‌است. او برای بازی در بتمن برای همیشه به توافق مالی نرسید.از دیگر فیلم‌های او می‌توان به صدای سفید، زندگی من، هربی: کاملاً آماده اشاره کرد.اوهمچنین در سری فیلمهای داستان اسباب بازی ۳ به عنوان دوبلور حضور داشته‌است.

 

ریچارد لینکلیتر

Linklater2014.jpg

 (Richard Stuart Linklater) (زاده ۳۰ ژوئیه ۱۹۶۰کارگردان، بازیگر و فیلمنامه نویسآمریکایی است. او برای فیلمنامه فیلم پیش از غروب توانست به طور مشترک با کیم کریزان، ایتن هاک و جولی دلپی نامزد دریافتجایزه اسکار شود.از فیلمهای مهم او می‌توان به نوار، پیش از طلوع، پیش از غروب و ملت حاضری خور اشاره کرد.

آلخاندرو گونزالز اینیاریتو


تعداد بازدید از این مطلب: 6400
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

پنج‌شنبه 25 دی 1393 ساعت : 21:29 | نویسنده : م.م
اطلاعات کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
آخرین مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
درباره ما
تقدیم به عزیز سفرکرده ام (فاطمه) .گرچه ناگهان مراتنها گذاشتی ولی به دیداردوباره ات امیدوارم،درلحظه موعودی که ناگهان میآید. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- د رقرونی هم دور وهم نه چندان دور( ایران )باوجود نشیب و فراز های تاریخی بسیارش در بازه های زمانی مکرر،همواره ابرقدرتی احیا شونده و دارای پتانسیل و استعدادبالا برای سیادت برجهان بود .کشورما نه تنها از نقطه نظرقابلیتهای علمی و فرهنگی ،هنری ،ادبی و قدرت نظامی یکی از چندتمدن انگشت شماری بود که حرف اول را دردنیاهای شناخته شده ی آن زمانها میزد، بلکه در دوره هائی طلائی و باشکوه ،قطب معنوی و پرجلال و جبروت جهان اسلام نیز بشمار میرفت . در عصر جدید که قدرت رسانه بمراتب کارآمد تر از قدرت نظامیست باید قابلیتهای بالقوه و اثبات شده ایرانی مسلمان را برای ایجاد رسانه تعالی بخش،درست و کارآمدبه همه یادآوری نمودتا اراده ای عظیم درهنرمندان ما پدید آید درجهت ایجاد (سینمای متعالی)و پدیدآوردن رقیبی متفاوت و معناگرا برای سینمای پوچ ،فاسد و مضمحل غرب و شرق نسیان زده و بالاخص " غول هالیوود"که برکل جهان سیطره یافته است.شاید بپرسید چرا سینما؟...جواب این است : سینما تاثیر بخش ترین رسانه در عالم است و باآن میتوان وجود معنوی انسانها را تعالی دادویا تخریب کرد...و متاسفانه تخریب کاریست که در حال حاضر این رسانه با عمده محصولات خودبه آن همت گماشته است و تک و توک محصولات تعالی بخش آن همیشه در سایه قراردارندو بخوبی دیده نمیشوند چون جذابیت عام ندارندو قادر به رقابت با موج خشونت و برهنه نمایی موجودنیستند. دادن جذابیت و عناصر لذت بخش نوین و امتحان نشده بدون عوامل گناه آلود به محصولات تصویری بگونه ای که بتواند بالذات ناشی از محصولات سخیف و ضد اخلاقی رقابت نماید کاریست بس پیچیده که نیازمند فعالیت خالصانه مغزهای متفکر ومبتکراست و من فکر میکنم این مهم فقط از عهده هنرمندان و متفکران ایرانی برخواهد آمد و شاید روزی که من نباشم محقق گردد...شاید
منو اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 207
:: کل نظرات : 70

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 25

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 1
:: باردید دیروز : 24
:: بازدید هفته : 104
:: بازدید ماه : 756
:: بازدید سال : 756
:: بازدید کلی : 756
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران